سید علی صالحی discussion
"از کتاب آسمانی ها"
date
newest »
newest »
همين که بازاز همهمهی نان و سکوت و مُدارا به خانه برمیگرديم
خيال میکنيم در و ديوار و سايهها خاموشند
اما کافیست کمی دقت کنيم
يک نوع دقتِ بیهيچ اشاره به هرچه هست
بعد میبينی
در و ديوار و سايه و سکوت
آهسته و پنهان از پريشانیِ تو میپرسند
!...میپرسند باز که خسته و کلافه و بیتکليف
پس تو مگر اهل اين ؟
!اصلا به شما چه که من بیچراغ
هی بودههای بیدليل
حقايقِ سختِ دشوارِ ناروا
!دوستتان ندارم

که ابری عجيب آمد وُ
ناگهان باريدن گرفت.
شنيدهايم که آب
روشنايیِ کاملِ دريا و کبوتر است،
اين باورِ اقبالِ آينه را
ما هم به فالِ سکوت وُ
شکستنِ شبِ آن هميشه گرفتيم،
اما چه رگباری ...!
چه رگبار پُرگویِ بیفرصتی
که نوبت از خوابِ گريه گرفته بود.
باورش دشوار است
اما پيادگانی که بی سرپناه
از پیِ آن چراغِ شکسته آمده بودند
میگفتند ما
هنوز همهی آوازهايمان را نخواندهايم
همهی ورقپارههای گُل وُ
گِشنيزِ نيامده را بازی نکردهايم
دروازههای دريا دور وُ
ما خسته و اين تلفنِ بیپير هم
که زنگی نمیزند.
ما بغضمان گرفته است
میخواهيم هم باد بيايد و هم آسمان، آبی وُ
هم اين خشتِ تشنه
در خوابِ آب از آينه بگويد.
دارم دُرست میگويم
حرفم را پس خواهم گرفت،
با شما نبودم
شما را نمیدانم
اما آنجا پرندهایست
که هی مرا پناه گلبرگِ ستارهای خاموش میخواند،
ستارهای خاموش
با چراغِ شکستهاش در دست
که از دروازههای بیگُل و گِشنيزِ آسمان میگذرد.
هی ... هی بازیِ به نوبتنشستهی بیپايان!
پس کی؟
پس فرصتِ ترانهبازیِ باران و بوسه کی خواهد رسيد؟!