پایان این تاریکی ما همه می میریم. کتاب اول: شکارچی باد پایان این تاریکی ما همه می میریم. کتاب اول discussion


69 views
قسمتی از متن کتاب

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Irène (new)

Irène A دالان‌های تاریک و تودرتو، سرما نفوذ می‌کرد تا مغز استخوان‌ها... می‌دویدم، می‌دویدم اما تک‌تک نقطه‌های اطرافم در سکونی خودخواهانه و از جنس رخوت ایستاده بودند. دیوارها سرد و مات نگاهم می‌کردند. نوری نبود. روزی نبود. شب بود همه‌جا. سرما تیر می‌کشید و رد ارغوانی درد دورتادور پیشانیم حلقه می‌زد، باد می‌آمد. پیرمرد رو به رویم ایستاده بود. حرف می‌زد، در گوش‌هایم اما فقط صدای باد می‌آمد. صدای نرم و رام باد می‌پیچید میان دالان‌های تاریکِ تودرتو و لب‌های مرد را پاک می‌کرد و با خودش می‌برد. غلظت سیاهی‌های اطراف مدام بیشتر می‌شد. سرما نفوذ می‌کرد و بلورهای یخ از نوک انگشتانم بالا می‌آمدند... دست‌هایم سردتر از همیشه ترک خوردند و تکه تکه گم شدند... چشمانم را بستم و هزار پرنده‌ی ارغوانی از چشم‌های خالی مرد، مرا میان بال‌های‌شان دفن کردند.


Bahar yazdani یکی از بهترین های قسمت های کتاب 8 خوابیه که میانه های داستان اومده. و این یکی از اون قسمت هاست....
مرسی...خیلی خوبه


Aida سایه‌ای درون اتاق تکان می‌خورد. کسی... او... میلوش بود. نشسته بود روی زمین و با دستانش جسمی را در هوا نگه داشته بود. نه. آن جسم، شبیه حلقه‌ی طلایی درخشانی در هوا معلق بود! میلوش آشکارا تلاش می‌کرد آن را در هوا معلق نگه دارد. این غیرممکن بود. با وجود حالت عجیبی که داشت، سیکابارو می‌کوشید از این گیجی بیرون بیاید و معنی آن‌چه را که می‌دید بفهمد ولی گویی لحظه‌ها کش می‌آمدند و او کاری از دستش نمی‌آمد. ناگهان میلوش متوجه حضور او شد. فریاد خفه‌ای کشید و چهره‌اش که برای لحظاتی حالتی طبیعی پیدا کرده بود دوباره آشفته شد، از جایش پرید و به گوشه‌ی اتاق رفت. حلقه را در مشتش می‌فشرد، بسیار ترسیده بود و پشت به سیکابارو در خودش جمع شد.
لباس به هم ریخته‌اش از یک طرف آویزان شده بود و چشمان خسته‌ی دختر موخرمایی روی آخرین تصویری که آن شب دید ثابت ماند.
نشانی شبیه خال‌کوبی، گلی هشت‌پر که بر کتف چپ میلوش نقش بسته بود.


back to top