داستان كوتاه discussion

35 views
داستان كوتاه > تی بی تی

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by S.m.moattarian (new)

S.m.moattarian | 2 comments تی بی تی –
قبلا شرکت های اتوبوسرانی بین شهری عظمتی برای خودشون داشتند.کیا بیایی بود برای راننده ها. شوفرا اسامی مستعاری داشتند که در عین مسخرگی ترسناک بود. البته این روزها هم بین نوجوونها هست و دربین خلاف کارها هم شنیده میشه. ولی راننده ها در سنین بالا از این اسمها داشتند. حسن دیوونه... حسین چهارخشتک....تقی دیزل و اسامی از این دست.
شرکت های مسافربری هم اسامی منحصر به فردی داشتند. رنگ و بدنه اتوبوس نشانه بارز اسم شرکت بود. بدون خواندن بغل اتوبوس هم میشد بفهمی متعلق به کدوم شرکته. نارنجی و قرمزها ایران پیما بودند. اطاق اتوبوس ایران پیما هم فرق داشت و از ماشینهایی که ایران ناسیونال درست میکرد ؛ استفاده نمیکرد.ایران پیما از جمله شرکتهایی بود که تو ماشین با نوشابه های کوچیک و کیک بسته بندی از مسافرا پذیرایی میکرد. یه شاگرد معمولا جوون و خوشتیپ ، به عنوان مهماندار به مسافرا سرویس میداد. ضمنا تو ماشین یه سرویس بهداشتی، شبیه مال قطار موجود بود و بعد از خروج از شهر درشو باز میکردن. سبز ها لوان تور بودند یا تی بی تی. البته اتوعدل و ترانسپورت شمس العماره هم بودند که اغلب از رنگ شرکت های دیگه استفاده میکردند. اما اگر درجه بندی اون شرکتها براتون مهم باشه ، میتونم بگم بهترینشون ایران پیما و تی بی تی و میهن تور بودند، که سوپردولوکس و معمولا یه ردیف تک صندلی داشتند. تعداد مسافر تو این دسته 27 نفر تا حد اکثر 36 نفر بود. درجه متوسط مال لوان تور و ایران بنز و چند شرکت دیگه بود که دولوکس بودند و 36 نفره . در پایین ترین سطح میشد اتو تاج و ترانسپورت شمس العماره رو دید. این گروه لوکس و عادی بودند. تعداد مسافرشون به 44 نفر هم میرسید. تازه بز و گوسفند و مرغ و خروس هم بار میزدند. خلاصه دنیایی داشتیم با این اتوبوسها. وقتی مسافری به خونه میرسید، بیشترین سوال و جواب منتظرین و مسافر محدود میشد به خصوصیات ماشین و راننده و شاگردش. ساعت سوارشدن و شام و رسیدن به مقصد بسیار مهم بود.شاگرد ماشین و رفتارش تا مدتها در ذهن میماند. یه پارچ آب و لیوان پلاستیکی اسباب پذیرایی داخل ماشین های معمولی بود.همه مسافرا با همین یک لیوان آب میخوردند.هیچ کس هم بدش نمی اومد.اما خاطره ای از پارچ آب داخل اتوبوس دارم که براتون نقل میکنم، شاید یه کم بخندید:
در دوره ای از زندگی کاری، راننده اتوبوس تی بی تی داداش قاسم و شریکش حاج اکبر فتحی بودم. خط بندر انزلی کار میکردیم. ماشین 36 نفره بود و تر و تمیز . شاگردمون، محمد پسر غلامحسین پشمی بود.پس میشد فرض کنی آدم خشنی باشه. البته خشن هم بود ولی نه با ما بلکه با مسافرایی که به قول خودش عوضی بودند.ملاک عوضی بودن هم برای من هیچ وقت روشن نشد.بعضیا با کیف سامسونیت و عینک ، بعضیا به خاطر هیکل درشت و برخی چون دیر سوار میشدن ؛ عوضی بودند.
یه بار تو ماشین بوی بد ترشی سیر پیچیده بود. محمد رفت سراغ پیرمرد شمالی روستایی. ردیف های عقب سمت شاگرد، درست کنار پنجره نشسته بود. تو همون سرعتی که داشتیم محمد بهش گفت: عمو ترشی سیره؟ بنده خدا با دست و دلبازی مخصوص روستاییها شیشه ترشی رو تعارف کرد و گفت: قابل شما رو نداره. محمد شیشه یک کیلویی ترشی رو گرفت و بلافاصله ازکنار پرده ای که باد میخورد، از شیشه ماشین پرتش کرد بیرون. شیشه افتاد تو علفهای حاشیه راه. محمد برگشت جلوی ماشین و وقتی به من رسید گفت: عوضی. خب من فهمیدم که این فحش ، سهم من نیست. ناسزایی بود به پیرمرد بیچاره که با تلاش زیاد سعی میکرد محل پیاده شدن شیشه ترشی رو ببینه.
پیرمرد کمی با لهجه شمالی غرولند کرد و ما از بین کلماتی که بگوشمون میرسید، متوجه ترشی ، شیشه، حیف،پرت و چند تا کلمه دیگه میشدیم که تصور جمله هاش رو آسون میکرد.
محمد هربار که میرفت به مسافرا آب بده، پبرمرد با قهر لیوان رو میگرفت و بدون تشکر پس میداد ولی محمد بدون هیچ عکس العملی کارخودشو انجام میداد.
غروب اون روز ماشین پنچر شد.تقریبا همه پیاده شده بودند و محمد مشغول پنچری بود و من و حاج اکبر بهش کمک میکردیم. در میان سرو صدا و کار و عبور ماشینها بودیم که نعره محمد بلند شد. داد میزد مرتیکه مردم با این پارچ آب میخورن....موضوع این بود که پیرمرد رفته بود ، قضای حاجت و بجای آفتابه همون پارچ آبخوری رو با خودش برده بود پشت علفها!! در دفاع از خودش دائما تکرار میکرد: بابا ، بی انصاف ، من از پارچ آب رو ریختم روش ، چیزی رو که توی پارچ نکردم که !!
اولین شهری که رسیدیم، محمد پیرمرد رو مجبور کرد بره پارچ بخره. چند دقیقه ای گذشت و بعد ما صاحب یه پارچ تمیز و نو شدیم. سر راه یه روستا پیرمرد به اتفاق خانواده اش پیاده شد. کیسه به پشت براه افتاد. زنش یه ساک دستش بود و یه پارچ آب. پارچی که برای همیشه از مسافرت با ماشین ما خلاص شده بود.
اون مدل پارچ دیگه تولید نمیشه و مسافرای اتوبوس هم دیگه اون جوری آب نمیخورن. لیوان یه بار مصرف و آبسردکن تو ماشینها هست. من هم دیگه راننده نیستم . خیلی چیزا عوض شده ولی مطمئنم اون پیرمرد خونسرد، هنوز سالم و سرحال داره زندگی میکنه. چون نه از دست دادن شیشه ترشی براش مهم بود و نه عیب و ایرادی به اون کار خودش میدید. امیدوارم داستان پارچ رو برای اقوامش تعریف کرده باشه و حسابی با هم خندیده باشند.

سید مرتضی معطریان 30/2/1392


message 2: by S.m.moattarian (new)

S.m.moattarian | 2 comments دوستان عزیز لطفا با نقطه نظرات خوب خودتون برای رفع کاستی ها به من کمک کنید.


message 3: by Neda (new)

Neda (nedamoattarian) سبک نوشتنت خیلی خاص هست و صمیمی. توصیف ها کامل و قابل فهم هستن. اما سوژه زیاد مورد علاقه من نیست. امیدوارم داستان های بهتری ازت بخونم چون میدونم که توانایی زیادی در داستان نوشتن داری.مرسی


back to top