داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
و مرگ چیزیست شبیه سقف آمبولانس
ناگهان متوجه شدم
جمعيت از خشكي و آب به سمت من هجوم مي آورند
و در چشم بر هم زدني مرا به خشكي رساندند .
حلقه اي از همنوعانم دورم تشكيل شد
و در پاسخ معمولي ترين سوال من
مشت و لگدهايشان عوض زبان به كار مي افتاد
سرم گيج مي رفت
و تنها در ميان آنهمه هياهو صداي زنانه اي شنيدم كه مي گفت :
توهين به درخت مقدس !!! يا مسيح
و ناگهان ضربه اي محكم بر پشت سرم
چند قدم كوتاه مرا به جلوي در سلول مي رساند
كه مي توانم از آنجا جوانك زندان بان را ببينم
زبانم را كه گويا متورم شده بسختي در دهانم مي گردانم
و با صداي نسبتا آرامي لرزان مي گويم :
چرا آن درخت مقدس است ؟
جوان كه از مدتي قبل مرا زير نظر داشت
با لحني توهين آميز مي گويد :
هيسسس
ساكت
حتي حرف زدن با تو نيز حرام است
و من دوباره اصرار مي كنم
مردمك چشمش همه جا مي دود بجز به چشم هاي من
و براي آنكه به قول خودش خفه خون بگيرم مي گويد :
آن درخت نظر كرده در حدود دوهزار سال عمر دارد
و حركت دائمي و پيچ و تاب شاخه هايش حالات مقدسي را ترسيم مي كند
و من در حالي كه به زحمت آب دهانم را قورت مي دهم مي پرسم :
اما چه كسي آن درخت را نظر كرده است ؟
و زندان بان بي توجه به من نگاهي به ساعت مي اندازد
و با گفتن اين جمله ها پيش مي آيد و در سلول را باز مي كند
آماده شو بايد بريم دادگاه ، بدون شك مثه يه خوك مي كشنت
در دادگاه كه بوي بلوط مي دهد
در زير نگاه برهنه صدها قاضي
محكوم به مرگ مي شوم
آن هم در يك دنياي كاملا مدرنيته
بوسيله شك الكتريكي
و من ناله هاي دلم را زجه مي زنم :
من انسانم
من مقدسم
من
نه آن درخت
نه آن جام
نه آن هست هاي نيست شده
(جهان بر محور شراره هاي شعور من مي چرخد )
اما گويي هيچكس زبانم را نمي فهمد
و زير لب با خود ادامه مي دهم
همينجا ، در همين شهر كوچك ، در اين دادگاه حقير
محكوم به مرگ شدم
و در همينجا بي نظارت هيچ دادگاه و ديوان بزرگتري
حكم اجرا خواهد شد .
هميشه همين طور بوده
سرم گيج ميرود
گيج مي رود
و به آن درخت پير هم اين حق را مي دهم كه سرش گيج برود
از اينهمه حماقت و بلاهت
من در آخرين نقطه زندگي ام نشسته ام
روي يك صندلي شُك
در يك اتاق كه به بوي پرسه هزار گرگ آغشته است
و زير لب زمزمه مي كنم :
( من انسانم
من شعور همه آفاق هستم
مي تونم براي شير زائو ماما بشم
م ي ت و ن م . . .
براي لحظه اي سنگين ترين سكوت حاكم مي شود
و من بي اختيار فقط گوش مي كنم
ديگر دنيا نمي چرخد
ديگر سرم گيج نمي رود
مرد ميانسالي به سمتم ميآيد
گويا نبضم را امتحان مي كند
بلند ، بي آنكه شكي در صدايش باشد مي گويد :
مُرده بيان ببرينش
و مرا آمبولانسي مي برد تا متروكه ترين گورستان شهر
و مرگ چيزيست شبيه سقف آمبولانس
سفيد
سفيد
سفيد
با لامپ زرد كم سويي در ميان
و ديگر هيچ !!!
بهزاد
عالی بودمخصوصا توصیفاتت از دنیای اطراف آدمو میکشید همونجا
...
من انسانم
حاصل ملیونها سال دگردیسی یک ذره
من انسانم
برتر
اما گرفتار
رنجوده و خسته
در عصر یخبندان من راز آتش را یافتم
تا تو را
خود را
و دیگران را بسوزانم
من از خود خدا
از خدا شیطان
و از شیطان ایمان را خالقم
من از صدا حرف
از حرف لغت
و از لغت جمله ساختم
تا به تو فرمان دهم
تا از تو فرمان برم
من انسانم زمین را
به تصاحب مالکم
اینک
پیش از آنکه خجل از خود
خجل از ویرانی
خجل از یافته های بی حاصل
سکوت را فریاد زنم
در بستر مرگ
مرگ تدریجی
همه را به سوگند محکوم می کنم
که خود را
و دیگران را
و فرزندانشان را
به راه بی برگشت
به راه بی پایان
به ویرانی
وفادار کنند
من انسانم
شرمسار از زمان و زمین
این در خود شکستنم
این مرگ تدریجیم ببین!
من انسانم
شرمسار از زمان
شرمسار از زمین
...!!*!
خيلي كار خوبي بود.
مخصوصا نقطه قوتش در شروع خوب و جملات كوتاهش بود.
به نظر من يك نمونه خوب از يك داستان كوتاه است.
مخصوصا نقطه قوتش در شروع خوب و جملات كوتاهش بود.
به نظر من يك نمونه خوب از يك داستان كوتاه است.
من هم لذت بردم . نوشته زیبایی نبود . دلهره رو بیشتر درک کردم. تا انتها فکر می کردم قراره اتفاق دیگه ای بیفته و نیفتاد . از همین لذت بردم. قلمت سبز..
خیلی زیبا بود بهزاد جان هر چند که قسمت اولش را برام خوانده بودی اما الان که دوباره خواندم دلهره من رت فرا گرفت واقعا زیبا بود
ممنونم از همه دوستانی که منت گذاشتن داستانو خوندن و نظر دادن
می خوام بدونم داستان اون کشش لازم رو داشت یا نه ؟
یعنی خواننده رو تشویق می کرد که تا ته داستان پیش بره یا نه
می خوام بدونم داستان اون کشش لازم رو داشت یا نه ؟
یعنی خواننده رو تشویق می کرد که تا ته داستان پیش بره یا نه
بازم ممنونم از همتون
خیلی خوشحال شدم که خوشتون اومده چون همونطور که حمید جان گفت
این اولین داستان کوتاهی که من بصورت جدی بهش پرداختم
هرچند که از دوران کودکی دست به قلم بودم
و این امید رو دارم که دوستان نقص های کار رو هم بیان کنن
خیلی خوشحال شدم که خوشتون اومده چون همونطور که حمید جان گفت
این اولین داستان کوتاهی که من بصورت جدی بهش پرداختم
هرچند که از دوران کودکی دست به قلم بودم
و این امید رو دارم که دوستان نقص های کار رو هم بیان کنن
داستان خوب و پخته اي بود انگار داشتم از يك نويسنده بزرگ داستان مي خوندم كامو هم همينطوري مينويسه
ديوونه جان تو انگار 10 نفري كه همفكرن نوشته هاي كوتاهت باعث شد اينطوري فكركنم واقعا فكر بزرگي داري
من تورو استاد نوشته هاي كوتاه تو اين گروه ميدونستم تا اينكه بعد از مدتها اوومدمو اين داستانتو ديدم
داستان با وجود عجيب بودنش واضح و قابل باور
استادانه نوشتي
نمدونم از اينكه داستان در اروپا اتفاق افتاده هدفي مدنظره يا نه
شايد من دقتي به هدفي كه داستان به طور غير مستقيم به آن اشاره كرده ندارم كه اين سوال برام پيش اومده
كه اينچنين غريبانه و تنها مردن بدون هيچ پشتيباني مربوط به 300 400 سال پيش اروپاست نه الان
چرا اين داستان تو جامعه ي سنتي تر و مذهبي تر اتفاق نيفتاده؟
محمد جان خيلي خوشحال شدم كه بعد از مدتها سري به گروه زدي و ممنون از اينكه وقت گذاشتي و داستانو خوندي
و البته اين نظر لطف شماست و من خودم رو لايقش نمي دونم
ودر مورد داستان بايد بگم
اين داستان در جامعه اي كاملا مدرن شكل ميگيره كه بگه
اون حماقت هاي دوران تفتيش عقايد هنوز هم وجود داره
و اينكه داستان در اروپا شكل گرفته فقط واسه فرار از بعضي مسائل حاشيه اي بود كه خودتون بهتر ميدونين
و گرنه اين داستان مي تونست در هر سرزميني كه هنوز مردم " از روي حماقت " چيزي رو ستايش مي كنن اتفاق بيوفته
و البته اين نظر لطف شماست و من خودم رو لايقش نمي دونم
ودر مورد داستان بايد بگم
اين داستان در جامعه اي كاملا مدرن شكل ميگيره كه بگه
اون حماقت هاي دوران تفتيش عقايد هنوز هم وجود داره
و اينكه داستان در اروپا شكل گرفته فقط واسه فرار از بعضي مسائل حاشيه اي بود كه خودتون بهتر ميدونين
و گرنه اين داستان مي تونست در هر سرزميني كه هنوز مردم " از روي حماقت " چيزي رو ستايش مي كنن اتفاق بيوفته
سلامداستانتونو خوندم
خوب بود
ولی
فک کنم اگه یه خورده کوتاه تر می نوشتیش بهتر بود
در کل زیبا و استادانه بود
.
.
.
روز خوش
عطیه
ممنون عطیه خانم
اتفاقا موقع نوشتن به این مسئله توجه کردم
و حتی سعی کردم جلو شو بگیرم که دیدم بهترخ همونجوری که هست پیش بره و اگر اون کارو می کردم داستان اینجوری از کار در نمی اومد
ممنون که وقت گذاشتین
.
دوستان من می خوام نقص های کارم رو بیشتر بدونم
اتفاقا موقع نوشتن به این مسئله توجه کردم
و حتی سعی کردم جلو شو بگیرم که دیدم بهترخ همونجوری که هست پیش بره و اگر اون کارو می کردم داستان اینجوری از کار در نمی اومد
ممنون که وقت گذاشتین
.
دوستان من می خوام نقص های کارم رو بیشتر بدونم
ممنون صالح جان
خب آره از نظر لحن
این اون لحنی نیست که تو خیلی از نوشته هام ازش استفاده می کنم
ولی با اینکه گویش عوض شده
ولی زاویه دیدم عوض نشده
ممنون که منت گذاشتی داستانو خوندی
دوستان هم به من لطف دارن
خب آره از نظر لحن
این اون لحنی نیست که تو خیلی از نوشته هام ازش استفاده می کنم
ولی با اینکه گویش عوض شده
ولی زاویه دیدم عوض نشده
ممنون که منت گذاشتی داستانو خوندی
دوستان هم به من لطف دارن
فقط مي خوام بگم احساس شعف خاصي دارميه جور سرخوشي
دلم نمي خواد با حرفم چيزي رو زير سؤال ببرم
و باعث رنجش بعضي از دوستان بشم
اما واقعا اين احساس منه
:
بعد از خوندن اين داستان دلسردي ام نسبت به عضو شدن در اين گروه جاي خودشو به اين شادي مطبوع داد
ممنون
مرسی بهزاد جان !با اینکه یه بار باهم خوندیمش !اومدم دوباره خوندم.از کشش داستان خوشم اومد .
به اصطلاح آدمو تنها نمی زاره
فضا هم خیلی وهم انگیز بود .
مثل کارهای سورئال بود .
بازم ممنون
برمی گردم
مرسي. خيلي قشنگ نوشته بوديد. خيلي دوست داشتني بود.
مخصوصا كه به سفارش ياري كلاه به سر توي خيابونها قدم زدن رو من خيلي دوست دارم. موفق باشي دوست خوبم
;)
مخصوصا كه به سفارش ياري كلاه به سر توي خيابونها قدم زدن رو من خيلي دوست دارم. موفق باشي دوست خوبم
;)
اینکه چرا من تا این لحظه این داستان را نخوانده بودممتعجبم و بی خبر
احتمالا روزهای بوده که من غایب بوده ام وکم سعادت
.
.
.
گاهی باید نویسنده را نقد کرد تا آمد و رسید به داستان
علتش این است که جای پای نویسنده به خوبی در داستان مشخص است
نویسنده این داستان را با گوشه های از زندگی واقعی پیوند زده همین است که داستان باروح و احساسی شده است و همانقدر که برای خودش قابل لمس است برای خواننده هم قابل لمس شده است .انگار الاکلنگی ست وسط ذهن نویسنده روی یکی از پایه های الاکلنگ عشق است زیبایی آزادی و خواستن ها و آرزوها و روی پایه دیگرش ایمان دین غم غربت حسرت و شکست .. گاهی یکی از پایه ها بالاست و یکی چنان بر زمین می خورد که از صدایش نویسنده با خودش می گوید بدتر از این که نمی شود؟ و داستان می رود با مرگ پایان می گیرد.
در دو قسمت عشق روی زیبای خود را از پس حجاب نشان می دهد یک جا در عمق زیبایی ها و یک جا لحظه بند و مرگ ...
به نظر من
یک داستان که چنین فضا سازی باشکوه و جنبه عینی بی طرفانه ای و لحن نیرومند بدون اضافت دارد
داستان خوبی ست
جهان بینی نویسنده اینجا نمی تواند قابل بحث باشد چون سنت و دین و ایمان و ...بسته به دیدگاه نویسنده است .اما وجود چنین درختی و بحث و مرگ واقعا سوژه عالی به داستان بخشیده است .
اگر این داستان کوتاه یک طرح حساب کنیم و بصورت رمانی در بیاید که از زاویه دید چند شخصیتی یعنی چند آوایی نوشته شود.یعنی هم از زبان نویسنده هم از زبان آن "تو" گمنام و هم از زبان ساکنان نزدیک آن درخت روایت شود .... رمان موفقی می شد ..
.
.
.
من خیلی حرف زدم؟
.
.
.
بهزاد عزیز
خیلی لذت بردم
همواره دلتان شاد و قلمتان پر بار باشد
سلام آقاي بهزادداستانتون زيبا بود، دليلش هم حس مشترك ناديده گرفتن شان انساني در مقابل خرافه هاي تحميلي و به نظر من تعمدي است. شايد اين احساس يه زمان هايي در همه ما وجود داشته، اما علت تسليم شدن در مقابل چنين رفتارهايي هم كاملا بديهي و قابل درك است. انتخاب درخت به عنوان نماد تقدس جالب بود، چرا كه ما هم در فرهنگمان از اين دست درختان مقدس داريم، اما دوست داشتم يك نكته را بيان كنم كه خرافه در كشورهاي مدرن از جمله ايتاليا بسيار رواج دارد، و شايد ندانستن اين موضوع مي تواند هدف شما را محقق كند. كاش در بعضي جاها به خواننده از انسان بودن و مقام انساني نمي گفتيد. تقلاهاي قهرمان داستان خود بيانگر همين مسئله بود. اما به نظرم اوج داستان شما در جملات نهايي آن خودنمايي مي كرد، از مرگ نترسيدم، وقتي قرار باشد بخاطر اعتقادم بميرم
...
«آن درخت بزرگي بود در حاشيهكه مقدار زيادي از شاخه هايش بدليل حماقت فراوان
خورشيد درون آب را با خورشيد يكتاي آسمان اشتباه گرفته
و بدين سو آمده بودند»
بهزاد عزیز. خیلی خوب بود، به ویژه جمله ی بالا. این جمله البته این خیانت را به داستان تو کرده بود که کلید اصلی حل معمای داستان تو بود، اما به راستی که آن درخت بی اهمیت، خورشید خود را گم کرده بود همانطوری که آن انسان های احمق خداوند را در نشانه هایش گم کرده اند
البته به نظر من یک جا داستان خیلی رو شده بود، چون همین نقد را دوستان قبلاً از من کرده بودند من هم آن را از تو خرده می گیرم، اما باز هم می فهمم که تو چرا آن را گفته ای.... چون تو هم مثل خود من و بعضی دوستان دیگر عادت به ویرایش نوشته هایت نداری و نوشته هایت در جا بیانگر احساسات تو هستند
سپاسگزارم
بالاخره موفق شدم كه داستانتون رو بخونماين سومين باريه كه براي خوندنش سري به اينجا ميزنم
دو بار قبلي متاسفانه مجبور شدم داستان رو نيمه
كاره رها كنم.ولي ذهنم درگير بود كه چه اتفاقي
قراره بيفته
وفكر كنم اين جواب سوال شما باشه كه مي خواستيد بدونيد
داستان كشش لازم رو داره يا نه
مطمئن باشيد داره چون منو وادار كرد در طول يك روز سه بار
براي خوندنش تلاش كنم
واقعا لذت بردم اينقدر فضا خوب توصيف شده بود كه
احساس ميشد در همون فضا نوشته شده
البته شايد نويسنده واقعا اونجا رو از نزديك ديده باشه
وبا قايق از زير پل هاي زيادي گذشته باشه نميدونم
فقط اينو ميدونم كه خيلي به دلم نشست
موفق باشيد
با مهيار عزيز كاملا موافقم جمله خيلي قشنگي بودچندين بار خوندمش
منو ياد شعر شاملو ميندازه
شعري كه با تمام وجود دوستش دارم
با چشم ها....
.
.
.
آنان به عدل شيفته بودندو
اكنون
با آفتاب گونه اي
آنان را
اين گونه
دل فريفته بودند
.
.
.
اي كاش مي توانستم
يك لحظه مي توانستم اي كاش
بر شانه هاي خود بنشانم
اين خلق بي شمار را
گرد حباب خاك بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست
وباورم كنند
اي كاش مي توانستم
بهزادم یاد ایام قدیم افتادمراستی حمید زندس
من قبلا نظر دادم فقط یکی دوتا نقد کوچولو دارم
تصویر سازی ابتدایی خیلی قویه اما برخورد به درخت و اونم تو قایق کم توصیف شده من خودم درختی رو حاشیه رودخونه تجسم کردم اما کاش بیشتر توصیف میردی مثل اول داستانت چه اشکالی داشت.
کلاه رو به سفارش کی گرفته طرف اصلا ازش حرف نمیزنی به ، تو ، اضافه تو داستان.
اگه تاکیدی به امید به زیستن راوی داری باید مشخص میکردی کی
مثلا به سفارش معشوقه ام . مادرم. همسرم.
باید مشخص بشه یا حذف بشه.
حسین پناهی ها رو خوب اومدی و به موقع . بغص آور بودند
بعد یه جا علامت سوال و تعجب زیادی گذاشته بودی. اس ام اس نیست که بخوای تعجب رو اینطور القا کنی یکی کافیه .
ممنون که یادمون آوردی گذشته رو
در مورد تصویر سازی برخورد کاملا باهات موافقم باید بیشتر و ظریف تر پرداخته بشه
اما در مورد کلاه و اون تو
فکر نمی کنم اینطور باشه من این حس رو ندارم
تو تمام داستان سعی کردم خوانده باهام هم قدم باشه یعنی راوی نه چیزه بیشتری میدونه نه از آینده خبر داره
و اون تو بنظرم همون امید به زندگیه که هر کسی یه جور واسه خودش تعبیرش می کنه
واسه علامت ها هم حق با توست اما معمولا نوشته هام اینجورین دیگه یجور امضاس
سلطان حمید(مارکوپولو) دوربین به دوش سوار دوچرخه راه افتاده جهان گردی الانم اگه اشتباه نکنم رسیده هند
اما در مورد کلاه و اون تو
فکر نمی کنم اینطور باشه من این حس رو ندارم
تو تمام داستان سعی کردم خوانده باهام هم قدم باشه یعنی راوی نه چیزه بیشتری میدونه نه از آینده خبر داره
و اون تو بنظرم همون امید به زندگیه که هر کسی یه جور واسه خودش تعبیرش می کنه
واسه علامت ها هم حق با توست اما معمولا نوشته هام اینجورین دیگه یجور امضاس
سلطان حمید(مارکوپولو) دوربین به دوش سوار دوچرخه راه افتاده جهان گردی الانم اگه اشتباه نکنم رسیده هند
واسه خاطره هم بود اما کمی هم شیطنت کردم تا دوستای جدیدم هم یه نقدی بر این بنویسن
برای پیشرفت نقد لازمه
برای پیشرفت نقد لازمه
قصد نقد ندارم و متن زیر حاوی نظر شخصی ستدر روایت به چند نکته برخوردم که در اینجا می آورم۰
۰۰۰چند روز پيش من به " براگس " آمدم
شهر كوچكي در " بلژيك "۰۰۰
پس واقعه در بلژیک اتفاق می افتد۰ همچون سفرنامه ای با فضایی شاعرانه و لحن روایتی خوش آهنگ اما در جهت تخریب واقعیت۰
۰۰۰چقدر خوب است كه در سرتاسر اروپا
مي توان به راحتي و با همه انگليسي صحبت كرد۰۰۰
به خلاف نظر راوی در کشورهای غیر انگلیسی زبان در اروپای مرکزی نمیتوان به راحتی با مردم انگلیسی صحبت کرد۰ به ویژه در سرزمین هایی همچون آلمان و بلژیک که گرچه بسیاری انگلیسی میدانند اما بنا به دلایل بسیار از پاسخ دادن به زبان انگلیسی سر باز می زنند۰
۰۰۰از كليساي كوچكي سر در آوردم
كه جامي مقدس با چند قطره خون از مسيح
اورا از ديگر بنا ها متمايز مي كرد۰۰۰
کلیسا را نمیتوان بواسطه یک جام مقدس و چند قطره خون (از مسیح!!!) از دیگر ساختمانها متمایز نمود۰ ( در این مورد جای بحث فراوان است و می بایستی با فرهنگ مسیحیت بیش از این آشنا بود تا بتوان چنین تمثیلاتی را بکار گرفت.)
۰۰۰من شكه از اين اتفاق ناگهاني
فقط تُف و نفرين نثار درخت مي كردم۰۰۰
واکنشی غیر منطقی و مالیخولیایی از انسانی سر به هوا هنگام پارو زدن در کانال که با شاخههای درختی برخورد می کند برایم بیش از همه صحنه ای مضحک و خندهدار می آفریند۰
۰۰۰از سر شاخه هاي بريده
مايعي لزج و تقريبا قرمز رنگ بيرون ميآمد
و اين به نا سزا هاي من مي افزود۰۰۰
در اینجا راوی شخصاً خرافات را به بتن ماجرا حقنه میکند تا بعد از همان تأثیر روانی که آفریده در تقابل با خرافات سخنرانی کند۰
۰۰۰جمعيت از خشكي و آب به سمت من هجوم مي آورند
و در چشم بر هم زدني مرا به خشكي رساندند .
حلقه اي از همنوعانم دورم تشكيل شد
و در پاسخ معمولي ترين سوال من
مشت و لگدهايشان عوض زبان به كار مي افتاد
سرم گيج مي رفت۰۰۰
سوءاستفاده از فضای تخیلی در ابراز توحش مردم (کجا؟ بلژیک یا دیگر کشورهای اروپایی؟)۰ (جمعیت از خشکی و آب هجوم می آورند) کلیت بخشی و همگانی کردن۰
۰۰۰و تنها در ميان آنهمه هياهو صداي زنانه اي شنيدم كه مي گفت :
توهين به درخت مقدس !!! يا مسيح
و ناگهان ضربه اي محكم بر پشت سرم۰۰۰
جلوه غیرمنطقی با تأکید بر یک زن مسیحی به حد خود میرسد (بگذریم که یک مسیحی ایماندار هیچگاه دست به خشونت نمیزند و اگر سیلی بر گونه او زنند گونه دیگر را هم جلو می آورد۰)۰
۰۰۰آن درخت نظر كرده در حدود دوهزار سال عمر دارد۰۰۰
چنانچه این سطر و سطور زیرنیامده بود و تأکید برآن نشده بود که ماجرا در این دوره و زمانه اتفاق افتاده شاید میتوانستم به گونهای برداشتهای راوی را به دوران قرون وسطایی ربط دهم.
در زير نگاه برهنه صدها قاضي
محكوم به مرگ مي شوم
آن هم در يك دنياي كاملا مدرنيته
بوسيله شك الكتريكي
از جایی که مجازات اعدام مدت هاست در سرزمین های اروپایی منسوخ شده این همه را جز تخیلات بیمارگونه راوی بیش نمی دانم۰ و بیش از آن متاسف میشوم که جهان روایت بر محور شراره های شعور چنین انسان مقدسی میچرخد۰
در انتها بیشتر به نظرم رسید که آمبولانس راوی مالیخولیایی را نه به قبرستان بلکه به تیمارستان منتقل میکند۰
برداشت جالبی بودشاید راوی و فقط راوی هنوز تو دوره قرون وسطی به سر میبره
به هر حال واضحه که نویسنده به عمد داستان رو میبره تو اون شهر مدرن و واضحه که خبر داره اعدام تو اروپا منسوخ شده
باید پی برد که منظور چیه
تمامی آنچه که راوی سعی در پوشیده نگاه داشتن آن از طریق جابجایی و وارونه نمودن واقعیات و فضاها در ساختار و بافت روایت نماید به نظر من می تواند با تعویض فضاها و تمثیل ها با محیطی ملموس تر و نشانه هایی نزدیکتر با فرهنگ قرون وسطایی رنگی دیگر بخود گیرد۰بعنوان مثال
به گزارش مشرق به نقل از مهر، در منطقه الموت شرقی استان قزوین در روستای زرآباد درخت چنار قدیمی و تنومندی وجود دارد که با اتفاقی نادر موجب شده تا همه ساله در ماه محرم کانون توجه خیل عزادران حسینی باشد.
درخت زرآباد که به درخت خونبار زرآباد شهره یافته سالهاست که در کنار امامزاده ای قرار دارد و سحرگاه روز عاشورا از تنه آن صمغی به مانند خون جاری می شود که حیرت همگان را برانگیخته است۰
اگر روستای زرآباد را بجای شهر براگس بنشانیم و تمامی تمثیلات آمده در روایت را با فضا و محیط فرهنگی آن جابجا کنیم (امامزاده بجای کلیسا و امام حسین بجای عیسی مسیح و و و) آنوقت این روایت می تواند در پس زمینه خود کمتر ذهن خواننده را در تخدیش واقعیت دچار پریشانی و وهم انگاری نماید۰
آرتمیس عزیز اول از شما واقعا سپاسگذارم که این داستان رو خوندید و انقدر ظریف و موشکافه و البته کاملا بیطرف اونو نقد کردین
شما به این نکته اشاره کردین:
به خلاف نظر راوی در کشورهای غیر انگلیسی زبان در اروپای مرکزی نمیتوان به راحتی با مردم انگلیسی صحبت کرد۰ به ویژه در سرزمین هایی همچون آلمان و بلژیک که گرچه بسیاری انگلیسی میدانند اما بنا به دلایل بسیار از پاسخ دادن به زبان انگلیسی سر باز می زنند
من با این نطر شما کاملا موافقم
و فکر کنم در جمله بعدی داستان هم بهش اشاره کردم
و او فقط در تاييد حرفم
لبخندي زرد را از پشت ريشهاي سفيدش تحويل من داد
در مورد کلیسا و جام
این کلیسا و جام در دنیای واقعی و در حال حاظر در این شهر موجود است که بی شباهت به همان درخت که فرمودید نیست
که اگر اشتباه نکنم هدیه ایست از شوالیه های تمپلر و یا هاسپیتالر که مقداری از جنگ های صلیبی بر سر تصاحب این جام بوده
خب در ادامه گفتید که راوی خرافات را وارد می کند
فکر کنم که شما بهتر می دانید که اروپا مهد خرافه پرستیست
چون توضیح بیشتر در اینباره از حوصله جمع خارج است فقط به یک مثال اکتفا می کنم
(در سینما ، تاتر ، هواپیما و هر جای ممکن شماره صندلی از 12 به 14 میپرد)
و اما ادامه نقد شما
من می تونم نظر شما رو راجع به نوشته های کافکا مخصوصا مسخ بدونم ؟
در مورد پاراگراف آخرتون توصیه می کنم حتما " من ماگدالینم " رو بخونید
وقتی نویسنده داره به نقطه ای اشاره میکنه
احمقانه ترین کار نگاه کردن به نوک انگشت اونه
باز هم ممنون که منت گذاشتین داستان رو خوندید و به این زیبایی مورد نقد قرار دادین
شما به این نکته اشاره کردین:
به خلاف نظر راوی در کشورهای غیر انگلیسی زبان در اروپای مرکزی نمیتوان به راحتی با مردم انگلیسی صحبت کرد۰ به ویژه در سرزمین هایی همچون آلمان و بلژیک که گرچه بسیاری انگلیسی میدانند اما بنا به دلایل بسیار از پاسخ دادن به زبان انگلیسی سر باز می زنند
من با این نطر شما کاملا موافقم
و فکر کنم در جمله بعدی داستان هم بهش اشاره کردم
و او فقط در تاييد حرفم
لبخندي زرد را از پشت ريشهاي سفيدش تحويل من داد
در مورد کلیسا و جام
این کلیسا و جام در دنیای واقعی و در حال حاظر در این شهر موجود است که بی شباهت به همان درخت که فرمودید نیست
که اگر اشتباه نکنم هدیه ایست از شوالیه های تمپلر و یا هاسپیتالر که مقداری از جنگ های صلیبی بر سر تصاحب این جام بوده
خب در ادامه گفتید که راوی خرافات را وارد می کند
فکر کنم که شما بهتر می دانید که اروپا مهد خرافه پرستیست
چون توضیح بیشتر در اینباره از حوصله جمع خارج است فقط به یک مثال اکتفا می کنم
(در سینما ، تاتر ، هواپیما و هر جای ممکن شماره صندلی از 12 به 14 میپرد)
و اما ادامه نقد شما
من می تونم نظر شما رو راجع به نوشته های کافکا مخصوصا مسخ بدونم ؟
در مورد پاراگراف آخرتون توصیه می کنم حتما " من ماگدالینم " رو بخونید
وقتی نویسنده داره به نقطه ای اشاره میکنه
احمقانه ترین کار نگاه کردن به نوک انگشت اونه
باز هم ممنون که منت گذاشتین داستان رو خوندید و به این زیبایی مورد نقد قرار دادین
نحس بودن عدد ۱۳ به گونه ای در فرهنگ سامی ریشه ای کهن دارد و بهیچ عنوان مختص به فرهنگ مسیحی نمی شود۰نمی دانم چرا برای روشن شده نکاتی که آورده اید بایستی چند کتاب و داستان بخوانم۰
اما یک احساس کلی که از این روایت در من ایجاد شد به نوعی معارضه جویی آشکار با فرهنگ جوامع مسیحی بود که نمی توانم آنرا به فرهنگ اروپایی تعمیم دهم
جنگ های صلیبی همه در پی مقابله مسیحیت با اسلام و یهودیت ارتدوکس رخ داد و اگر بگویید کدام جنگ صلیبی بخاطر بدست آوردن جام بوده سپاسگزار خواهم شد۰
عدد 13 برای ما ایرانی ها ( مسلمانان نه ) ایرانی ها نحس محسوب می شه
و در اروپا برای (اروپائیان نه) مسیحی ها نحس به حساب میاد که بهتره راجع به ریشه این نحس بودن کمی تحقیق کنید
اما کلیسا و جنگ من همینقدر می دونم که اون شوالیه فلاندی بوده و اون جام رو از خاک سرزمین موعود آورده و اگه اشتباه نکنم اسم کلیسا باسیلیکا ( خون مقدس ) بود
هدف ما از جمع شدن اینجا پرداختن به داستانه و اگه مایل باشید هر جای دیگه من می تونم در این زمینه ها باهاتون هم کلام بشم چون در مورد اسلاوهای و بالتهای پگان، و خوارج مسیحی و مسیحیت ارتدوکس گفتنی زیاد دارم
معارضه جویی آشکار من در این داستان با حماقت نوع بشره و در چند پست بالا تر اگه دقت کنید من قبل از اینا توضیح دادم که چرا داستان در اروپا و نه ایران روایت شد
و در اروپا برای (اروپائیان نه) مسیحی ها نحس به حساب میاد که بهتره راجع به ریشه این نحس بودن کمی تحقیق کنید
اما کلیسا و جنگ من همینقدر می دونم که اون شوالیه فلاندی بوده و اون جام رو از خاک سرزمین موعود آورده و اگه اشتباه نکنم اسم کلیسا باسیلیکا ( خون مقدس ) بود
هدف ما از جمع شدن اینجا پرداختن به داستانه و اگه مایل باشید هر جای دیگه من می تونم در این زمینه ها باهاتون هم کلام بشم چون در مورد اسلاوهای و بالتهای پگان، و خوارج مسیحی و مسیحیت ارتدوکس گفتنی زیاد دارم
معارضه جویی آشکار من در این داستان با حماقت نوع بشره و در چند پست بالا تر اگه دقت کنید من قبل از اینا توضیح دادم که چرا داستان در اروپا و نه ایران روایت شد
mohammad wrote: "بهزادم یاد ایام قدیم افتادم
راستی حمید زندس
من قبلا نظر دادم فقط یکی دوتا نقد کوچولو دارم
تصویر سازی ابتدایی خیلی قویه اما برخورد به درخت و اونم تو قایق کم توصیف شده من خودم درختی رو حاشیه رود..."
البته هرچی تلاش می کنم نمی تونم بهترش کنم چون اینجا فقط از نماد گرایی استفاده کردم
ناگهان با شدت به شاخه هاي درختي برخورد كردم
كه بازو ، گردن و قسمتي از سمت چپ سينه ام را به شدت خراشاند
بازو
گردن
و سمت چپ سینه
بازویم را خراشاند یعنی قدرتم رو گرفت
گردن یعنی رگ حیات
و سمت چپ سینه احساسات
که صد البته نتونستم به خوبی از پس این نماد گرایی بر بیام انقدر که حتی باعث خنده بعضی دوستان شده
راستی حمید زندس
من قبلا نظر دادم فقط یکی دوتا نقد کوچولو دارم
تصویر سازی ابتدایی خیلی قویه اما برخورد به درخت و اونم تو قایق کم توصیف شده من خودم درختی رو حاشیه رود..."
البته هرچی تلاش می کنم نمی تونم بهترش کنم چون اینجا فقط از نماد گرایی استفاده کردم
ناگهان با شدت به شاخه هاي درختي برخورد كردم
كه بازو ، گردن و قسمتي از سمت چپ سينه ام را به شدت خراشاند
بازو
گردن
و سمت چپ سینه
بازویم را خراشاند یعنی قدرتم رو گرفت
گردن یعنی رگ حیات
و سمت چپ سینه احساسات
که صد البته نتونستم به خوبی از پس این نماد گرایی بر بیام انقدر که حتی باعث خنده بعضی دوستان شده
این نماد ها بای د باشن تو داستان حتی اگه تا آخر دنیا کسی کشفشون نکنه باید باشن حتی اگه باعث خنده خیلی ها بشه
کاملن درکت میکنم بهزاد عزیزاستفاده از نمادها گاهی میتونه خیلی خطرناک بشه
بویژه زمانیکه این نمادها در ایجاد صحنه و فضاها نقش اساسی داشته باشه درست مثل اینه که نویسنده داره روی لبه تیز یک پرتگاه جلو میره۰
به من خواننده نبایستی خرده گرفت که در آغاز ماجرا و پیش از دست یابی به بعضی کلیدها به صحنه ای بربخورم که برایم مضحک و خنده دار باشه۰
تصور و تجسم صحنه زیر با فضاسازی خاصی که در آن شده جدا از پیوندهای نمادین به داستان که بنا به توضیحات نویسنده در پست بالا آشکار شده را بشکل تجریدی درنظر آورید۰
در خيابان ۰۰۰۰ دست تكان مي دادم
با آن كلاه فرانسوي احمقانه ام
كه فقط به سفارش تو به سر مي گذاشتم
در كانالها قايق مي راندم و غرق در افكار دور
آهنگي محلي را كه به تازگي شنيده بودم سوت مي زدم
به پشت مي راندم و ساختمانها و پلهاي سنگي را نگاه مي كردم
غرق لذت بودم از آنهمه زيبايي و آرامش
ناگهان با شدت به شاخه هاي درختي برخورد كردم۰
اینجا و در این چند نما که فضاسازی تقریبا در آغاز معرفی شخصیت راوی (پس از پرولوگ و ورودی داستان) پیش میره به من شخصیتی بی خیال و ساده و سر به هوا (تا حدودی کودکانه) را القا میکنه۰ پس وقتی با اون شدت به شاخه های درخت برخورد میکنه و بعد هم شروع به فحش و ناسزاگویی به درخت میکنه جز فضایی شاد و خنده دار برای من خواننده داستان خلق نمیکنه (شاید هم برای من بعضی صحنه های فیلمهای آغازین دوران نیوریالیسم سینمای ایتالیا از دسیکا و یا فللینی رو با صحنه هایی این چنینی تداعی میکنه) و از سویی هم بار آن کلیت و جدیتی که بایستی بواسطه نمادها ( به زعم نویسنده: ۰۰۰ بازو ، گردن و قسمتي از سمت چپ سينه ام رابه شدت خراشاند ـ بازو ـ گردن ـ و سمت چپ سینه بازویم را خراشاند یعنی قدرتم رو گرفت گردن یعنی رگ حیات و سمت چپ سینه احساسات) دریافت بشه رو بشدت افت و کاهش میده۰
بهزاد من این داستان رو دوست داشتم
با تمام محدودیت های موجود ، خوب تونستی منظور رو برسونی
در مورد نماد گرایی، به نظرم اون قسمت برخورد به درخت واقعا جای کار داشت
من خودم یه کم روش کار کردم و با توضیحی که خودت راجع به نماد ها دادی این از آب در اومد:
قسمتی از شاخه ی عظیم آن به سینه و سپس دستم برخورد کرد چنانکه بازویم را برای لحظه ای از کار انداخت، و قلبم را به درد آورد. تیغ های برنده ی سر شاخه ،خراش عمیقی درست کنار رگ گردنم ایجاد کرده بود
آخر داستان زیبا بود و با بوسیله ی تناقضی که با مرده پرستی ایجاد کرده بود، پیام نویسنده رو به مخاطب می رسوند
ولی من می گم نه به اون شوری شور، نه به این بی نمکی
نه خرافه پرستی و نه ( و دیگر هیچ ِ پس از مرگ)
میانه روی رو بهتر می پسندم
البته این نظر شخصی منه و منافاتی با حقیقت مانندی داستان تو نداره
با نگاه سورئال ، این داستان کاملا هم باور پذیره
با تمام محدودیت های موجود ، خوب تونستی منظور رو برسونی
در مورد نماد گرایی، به نظرم اون قسمت برخورد به درخت واقعا جای کار داشت
من خودم یه کم روش کار کردم و با توضیحی که خودت راجع به نماد ها دادی این از آب در اومد:
قسمتی از شاخه ی عظیم آن به سینه و سپس دستم برخورد کرد چنانکه بازویم را برای لحظه ای از کار انداخت، و قلبم را به درد آورد. تیغ های برنده ی سر شاخه ،خراش عمیقی درست کنار رگ گردنم ایجاد کرده بود
آخر داستان زیبا بود و با بوسیله ی تناقضی که با مرده پرستی ایجاد کرده بود، پیام نویسنده رو به مخاطب می رسوند
ولی من می گم نه به اون شوری شور، نه به این بی نمکی
نه خرافه پرستی و نه ( و دیگر هیچ ِ پس از مرگ)
میانه روی رو بهتر می پسندم
البته این نظر شخصی منه و منافاتی با حقیقت مانندی داستان تو نداره
با نگاه سورئال ، این داستان کاملا هم باور پذیره
من ماگدالین
به عنوان مخاطب عمومی
با باورهای مسیحی
که مدت بیست و پنج سال است در جامعه اروپایی زندگی می کنم
این متن را چیزی جز یک پروپاگاندا برای ایجاد نوعی تنش همانند یک جنگ صلیبی و سرد مجازی چیز دیگری نمی دانم و با اطلاعات ناچیزی که از مسیحیت دارم می توانم در اینجا پاسخگوی تمامی آنچه گفته ام باشم۰
خوب دیگه نظرتون رو گفتید. فکر نمی کنم نیازی به واکاوی جنگهای صلیبی باشد و جنگی از این دست هم در فضای مجازی راه بیافتد.
گیریم این متن یک پروپاگاندا بود با یکی دوبار گفتن همه متوجه شدند مگر اینکه قصد و نیت باز هم آغاز جنگ باشد که همین حالا و همچنان در فضای واقعی به خاطر لولوی سرخرمنی به نام القاعده در حال جریان است.
اما این جنگها هیچ گاه برنده ای نخواهند داشت. نه جنگهای چند صد ساله صلیبی برنده ای داشتند و نه این روزها جنگ های جدید صلیبی برنده ای دارند.
لااقل در این جمع کوچکمان بی خیال جنگ و جدل از نوع مذهبیش بشوید.
ممنون.
گیریم این متن یک پروپاگاندا بود با یکی دوبار گفتن همه متوجه شدند مگر اینکه قصد و نیت باز هم آغاز جنگ باشد که همین حالا و همچنان در فضای واقعی به خاطر لولوی سرخرمنی به نام القاعده در حال جریان است.
اما این جنگها هیچ گاه برنده ای نخواهند داشت. نه جنگهای چند صد ساله صلیبی برنده ای داشتند و نه این روزها جنگ های جدید صلیبی برنده ای دارند.
لااقل در این جمع کوچکمان بی خیال جنگ و جدل از نوع مذهبیش بشوید.
ممنون.











پلكهايم را كه گويي سالهاست به هم چسبيده اند به سختي از هم دور مي كنم
اولين چيزي كه خود نمايي مي كند تعدادي حروف و شماره لاتين است
كه بر ساعد دست چپم خيلي بد خط و تقريبا ناخوانا نوشته شده است .
سرم گيج ميرود
و در پشت سرم درد شديدي را حس ميكنم
دست راستم را ستون مي كنم وبه سختي و آرام آرام
صورتم را از موزائيك هاي سرد كف اتاق جدا مي كنم
و تكيه ميدهم بر ديوار سيماني بالاي سرم
به اطراف نگاه مي كنم
اتاق كوچكي است
عاري از همه چيز، به تكه اي از برزخ مي ماند
خودم را جا به جا مي كنم و تقريبا مي نشينم
به ديوارها نگاه مي كنم كه با بلوكه هاي سيماني
آنقدر بالا رفته اند تا سقفي دور را در آغوش بگيرند
چشمم به در كه مي افتد ميخكوب مي شوم
نه !!! اين درب يك زندان است
اما من در زندان چه مي كنم ؟؟؟؟
سرم گيج مي رود
ناگهان صداي مرغ دريايي در فضاي بيروح اتاق مي پيچد
از جا مي پرم
بر ديواري كه تكيه گاهم بود جايي نزديك به سقف
دريچه ي كوچكي است به بيرون
نسيم كه به چهره ام مي خورد همه چيز را خوب بياد مي آورم
چند روز پيش من به " براگس " آمدم
شهر كوچكي در " بلژيك "
در كوچه خيابانهايش قدم مي زدم و
از تعطيلاتم در كنار ساختمانها ، پل ها و كليساهاي قديمي لذت مي بردم
و خوب به خاطر دارم كه يك شب به پير مرد كافه چي
كه با بي حوصلگي ليوان آبجو را به سمتم هل ميداد گفتم :
چقدر خوب است كه در سرتاسر اروپا
مي توان به راحتي و با همه انگليسي صحبت كرد
و او فقط در تاييد حرفم
لبخندي زرد را از پشت ريشهاي سفيدش تحويل من داد
و به ياد دارم در يكي از گردش هايم
از كليساي كوچكي سر در آوردم
كه جامي مقدس با چند قطره خون از مسيح
اورا از ديگر بنا ها متمايز مي كرد
درست همين ديروز بعد از ظهر بود
قايق كوچكي با دو پارو اجاره كردم
تا در كانالهايي كه از ميان ساختمانهاي قديمي شهر مي گذرند
اندكي گشت بزنم
حتي از زير چند پل كوچك و بزرگ هم عبور كردم
و گه گاه براي معدود آدمهايي كه در آن ساعت روز
در خيابان بودند دست تكان مي دادم
با آن كلاه فرانسوي احمقانه ام
كه فقط به سفارش تو به سر مي گذاشتم
در كانالها قايق مي راندم و غرق در افكار دور
آهنگي محلي را كه به تازگي شنيده بودم سوت مي زدم
به پشت مي راندم و ساختمانها و پلهاي سنگي را نگاه مي كردم
غرق لذت بودم از آنهمه زيبايي و آرامش
ناگهان با شدت به شاخه هاي درختي برخورد كردم
كه بازو ، گردن و قسمتي از سمت چپ سينه ام را به شدت خراشاند
من شكه از اين اتفاق ناگهاني
فقط تُف و نفرين نثار درخت مي كردم
آن درخت بزرگي بود در حاشيه
كه مقدار زيادي از شاخه هايش بدليل حماقت فراوان
خورشيد درون آب را با خورشيد يكتاي آسمان اشتباه گرفته
و بدين سو آمده بودند
با لوازم و ابزار كمي كه در قايق بود
شروع به قطع كردن ساقه هاي مزاحم كردم
تا از اين پس بر سر كسي نيايد
از سر شاخه هاي بريده
مايعي لزج و تقريبا قرمز رنگ بيرون ميآمد
و اين به نا سزا هاي من مي افزود
در همين حال بودم كه صداي داد و فريادي به گوشم رسيد
زياد واضح نبود
گويا كسي را فرزند شيطان خطاب مي كردند
شيطان !! چه اسم آشناي دل فريبي