داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
مترسک
date
newest »
newest »
message 1:
by
Josef
(new)
Apr 13, 2009 02:28PM
چوبدستی اش را حایل کرد وبه زحمت از جا بلند شد.به سختی خودش را به گوشه اتا ق رساندبه دیوار تکیه زد و با دست دیگر ش روی پنجره کشید.لایه ای خاک از پنجره جدا شد وروی دستش ماند .مزرعه به خوبی دیده نمی شد. از دیوار جدا شد و به طرف در رفت.در را که باز کرد صدای قار قار کلاغها را شنید. دستش را سایه بان چشمانش کرد و به مزرعه نگاه کرد کلاغها همه جای مزرعه پخششده بودند.جلوتر رفت چند تایی کلاغ روی مترسک نشسته بودند مترسک با لباسهای پاره شده ومندرسش هم بازیچه دست کلاغها شده بود مرد اهی کشید و برگشت. در خانه را باز کرد .نگاهی به قاب عکسهای اویزان به دیوار کرد. مزرعه هم داشت به انها می پیوست. فردا صبح که شد .کلاغها رفته بودند.مترسکی جدید بر دارچوبی وسط مزرعه خودنمایی میکرد
reply
|
flag
ساده بود و تکان دهنده البته جملات مرد پس از ورود به خانه می توانست قوی تر باشد. همین طور جمله:" مترسک با لباس کهنه و مندرسش هم بازیچه دست کلاغ ها شده بود"
فرزان خان
من هیچ تکانی نخوردم
چون قصه مترسک ها بین آدم ها عادی شده
اما همین آدما بودند که پینوکیو رو هم ساختند و آخرشم آدم شد
پس شاید مترسک لایق همینه
هیچ تلاشی نمی کنه
من هیچ تکانی نخوردم
چون قصه مترسک ها بین آدم ها عادی شده
اما همین آدما بودند که پینوکیو رو هم ساختند و آخرشم آدم شد
پس شاید مترسک لایق همینه
هیچ تلاشی نمی کنه
مترسك پينوكيو نيست دلارام خانم
مترسك جلوه اي از انسان سترون شده است
مترسك فقط مي ترساند
اما پينوكيو با عشقي ساخته شد براي بازي هاي كودكانه و همان فلسفه ساختنش برايش سرنوشت انساني را رقم زد كه با گذر از پيچا پيچ هيجان ها و امتحان ها چونان سي مرغي كه سيمرغ شدند به قاف رسيد و انسان شد.
اما مترسك فقط براي ترساندن كلاغ هاي مزاحمي است كه براي دزديدن تلاش هاي پينوكيوهاي آدم شدن مي كوشند.
قصه مترسك قصه ترسيدن از آدم هاست مكرر است اما هيچ گاه كهنه نمي شود چرا كه نه مترسك انسان مي شود و نه لباس هايش همان است كه بود و بايد فصل به فصل نو شود تا كلاغ ها همچنان بترسند از آدمي كه سر مزرعه هميشه ايستاده است.
مترسك جلوه اي از انسان سترون شده است
مترسك فقط مي ترساند
اما پينوكيو با عشقي ساخته شد براي بازي هاي كودكانه و همان فلسفه ساختنش برايش سرنوشت انساني را رقم زد كه با گذر از پيچا پيچ هيجان ها و امتحان ها چونان سي مرغي كه سيمرغ شدند به قاف رسيد و انسان شد.
اما مترسك فقط براي ترساندن كلاغ هاي مزاحمي است كه براي دزديدن تلاش هاي پينوكيوهاي آدم شدن مي كوشند.
قصه مترسك قصه ترسيدن از آدم هاست مكرر است اما هيچ گاه كهنه نمي شود چرا كه نه مترسك انسان مي شود و نه لباس هايش همان است كه بود و بايد فصل به فصل نو شود تا كلاغ ها همچنان بترسند از آدمي كه سر مزرعه هميشه ايستاده است.
دلارام از این نظر تکان دهنده بود که ما انسان ها هم می تونیم جای اون مترسک را در زندگی بگیریم همیشه ایستاده باشی و بخوای دیگرون را بترسونی و به یک صلیب چهار میخ شده باشی
Mohammad Hossein wrote: "مشخص بود که پیرمرد جای مترسک رو گرفته ولی یه خورده خشن تر میشد به نظرم جالب تر میومد مثلا ..
این جمله:ء
فردا صبح که شد .کلاغها رفته بودند. و لاشخور ها دور سر مترسک جدید می رقصیدند !ا
البته صر..."
چرا توهین ممنونم لطف کردید دوست عزیز
مترسکی که زندگی رو زیاد جدی گرفت
منم مترسکم
اینجا بین آدما
و
زندگی رو جدی گرفتم
با دو دست
کلاغ ها همش مرگ هابیل رو بیادم می ندازند
.
.
اگه با علم تناسخ حساب کنیم بله قد می دهاگه با علم نجوم حساب کنیم کمی مونده که قد بده
اگه با سن خودمون حساب کنیم عباس معروفی هم سنش قد نمی داد اما سمفونی مردگان رو بر اساس هابیل قابیل نوشت پس یه جورایی قد می ده
اما سن و قد دادن را رها کنیم
شما بگین این مترسک چطوری به کمال برسه
که دو دستی زمین رو نچسپه
من دوست دارم اینو بشنوم .


