SHAMS شمس discussion

167 views
مولوي در ستايش شمس:

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

ساربانا!
بار بگشاز اشتران!
شهر تبريز است و كوي دلستان!
فرفردوس است..اين پاليز را...
شعشعه عرش است..
اين تبريز را ..
هر زماني فوج روح انگيز جان
از فراش عرش بر تبريزيان!..
.
.
.
سخن بر سر محمد "شمس الدين تبريزي "است.


message 2: by [deleted user] (new)

فرزند مولوي "بها الدين سلطان ولد"
كه خود از 19 سالگي تا 22 سالگي شخصا در محضر شمس بوده سير تحول روحاني مولوي و برخورد وي را با شمس چنين نوشته :
آنكه او بي نظير و بي همتاست
مفتيان گزيده ..شاگردش..
همه صف ها زده ..زجان..گردش..
هر مريدش ..زبايزيدافزون..
هريكي در وله ..دوصد ذوالنون!
با چنين عز و قدر و فضل و كمال
دائما بود طالب ابدال!
خضرش بود ..شمس تبريزي-
آنكه با او..گر در آميزي..
هيچكس را ..بيك جوي نخري..
پرده هاي ظلام را بدري..
بعد پس انتظار..رويش ديد..
گشت سرها..بر او ..چوروز..پديد!
ديد آن را كه هيچ نتوان ديد
هم شنيد آن چه كس ...زكس نشنيد!
ناگهان شمس دين ..رسيد به وي ...
گشت فاني زتاب و نورش في !
گفت:اگر چه بباطني تو ..گرو
باطن باطنم ..من ...اين بشنو!
عشق در راه من بود بي پرده
عشق زنده است پيش من مرده !
دعوتش كرد در اين جهان عجب -
كه نديد آن بخواب ...ترك و عرب!
شيخ استاد ..گشت نو آموز
درس خواندي چوكودكان هر روز
منتهي بود ..مبتدي شد باز
مقتدي بود ..مقتدي شد باز!
گر چه در علم "فقر"كامل بود
"علم نو "بود كو به وي ..بنمود
رهبرش گشت شمس تبريزي
آنكه بودش نهاد
خون ريزي!
"ولد نامه"


message 3: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod
سخني پيرامون اولين برخورد مولانا و شمس

شرح زندگي مولانا بدون اولين ملاقات او با شمس تبريزي و آن ديالوگ کوتاه ناقص است. بيشتر نويسندگان به بازگويي اين ديالوگ بسنده کرده و کمتر به شرح و تفصيل آن پرداخته اند. آنچه ميخوانيد، تلاشي است براي درک آنچه در اين برخورد گذشته است.
داستان اين ملاقات به افلاکي در مناقب العارفين برميگردد و پس از او بارها تکرار شده است. مولانا عبدالرحمن جامي نيز در نفحات الانس آنرا آورده است: جامي اين ملاقات را چنين بيان ميکند. (طوريکه ديده ميشود، بخشي از اين شرح نقل قولي است از خود مولانا. عبارات داخل پرانتز وخطکشي زيرعبارات ازماست):
گويند که مولانا شمس الدين درتاريخ سنه اثنين و اربعين و ستمايه (642 هجري) از اثناي مسافرت، به قونيه رسيد و درخانه شکر ريزان فرود آمد ... (جلال الدين رومي) روزي با جماعتي فضله از مدرسه بيرون آمد ... (شمس) پيش آمد و عنان مرکب مولانا را بگرفت و گفت:
يا امام المسلمين بايزيد بزرگتر است يا مصطفي (ص)؟ مولانا گفت: از هيبت آن سؤال گوئيا که هفت آسمان از يکديگر جداشد و برزمين ريخت و آتشي عظيم از باطن من بر دماغ من زد و از آنجا ديدم که دودي تا ساق عرش برآمد. بعد از آن جواب دادم که: مصطفي (ص) بزرگترين همه عالميان است، چه جاي بايزيد است؟
(شمس) گفت: پس چه معني دارد که مصطفي مي فرمايد که ماعَرَفناک حقّ معرفتک (ما تورا آن گونه که بايد، نشناختيم) و ابويزيد ميگويد: سُبحاني ما اعظَم شأني و انا سلطان السلاطين (پاک و منزهم من که مقامم بالاترين است و من پادشاه پادشاهانم). نيز(مولانا جلال الدين) گفته است گفتم که ابويزيد را تشنگي از جرعه يي ساکن شد، دم از سيرآبي زد. کوزه ادراک او ازآن پرشد و آن نور به قدر روزنه خانه او بود. اما مصطفي را استسقاء (طلب آب) عظيم و تشنگي در تشنگي بود و سينه مبارکش بشرح الَم نَشرح لَکَ صَدرک (آيه قرآني: ما سينه تو را باز کرديم) ارض الله واسعه (به اندازه همه زمين بزرگ شده) لاجرم دم از تشنگي زد و هر روز در استدعاي زيادتي قربت نمود.
مولانا شمس الدين نعره بزد و بيفتاد. مولانا از اشتر فرودآمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند ... بعد ازآن دست او بگرفت و روانه شد و مدت سه ماه در خلوت .... نشستند که اصلاً بيرون نيامدند ...«
اين ملاقات و گفتگوي کوتاه چند موضوع را دربرميگيرد:
مولانا دراين زمان نه به عنوان يک عارف و شاعر، بلکه به عنوان فقيه و عالم عاليقدر شهر معروف است. شمس دربرابر »امام المسلمين« و آنهم در انظار شاگردان و عوام الناس قرارگرفته و جسورانه بايزيد بسطامي را درمقابل پيامبر اسلام قرار ميدهد. شمس از مولاناي فقيه درباره کسي مي پرسد که از نظر فقها به خاطر گفته هاي کفرآميزش مرتد شمرده شده است، چون از وحدت وجود دم زده و با شجاعت و جسارت همان راهي را دنبال ميکند که به اناالحق گفتن منصورحلاج و قتل او منجر ميشود.
بايزيد بسطامي کيست؟ بايزيد(متوفي سال 874 ميلادي) از رهروان مکتب وحدت وجود است که درآن (به زبان ساده) همه هستي چيزي نيست جزتشعشع ذات واحد الهي که همه جا را در برگرفته و همه زوايا را پرکرده است که يکي هست و هيچ نيست جزاو ... پدربزرگ بايزيد زردشتي بود و او در عرفان چنان که خود گويد پس از 30 سال رياضت به مقامي رسيد که درباره خودگفت: دويست سال به بوستان برگذرد تا چون ماگلي در رسد. (تذکره الاولياء، تهران 1377، ص 163) و درجاي ديگر ميگويد: سي سال خدا را مي طلبيدم، چون بنگريستم او طالب بود و من مطلوب (ص 171) . منصورحلاج (شهادت در سال 922) فکر وحدت وجودي بايزيد را با افراطي ترين شکل به جمله معروف »ان الحق« به زبان آورد و بخاطر آن به سر دار رفت.
در سخنيکه شمس از قول بايزيد نقل ميکند، به ظاهر دو عبارت کفرآميزامده است: »سبحاني« (من پاک و منزهم) و »اعظم شأني« (مقام من بالاترين است) و اين دو در اسلام سنتي تنها براي توصيف خدا بکار ميرود. مولانا دراين لحظه در برابر يک تصميم بزرگ قرار ميگيرد وحتي قبل از طرح پرسش دومِ شمس منظور ازطرح اولين پرسش را متوجه ميشود. بهمين جهت ميگويد: »... و آتشي عظيم از باطن من بر دماغ من زد ... « گويا مولانا از قبل سالها با اين سؤال درگير بوده و اکنون بايد آنرا در ملأ عام پاسخ دهد. شمس اصرار دارد که اين سؤال در حضورهمگان و نه در پشت درهاي بسته مطرح شود و مولانا آنچه را در دل دارد و ارادتي را که نسبت به بايزيد دارد، علني کند. شمس ميتوانست همين سؤال را در مدرسه يي که مولانا مدرس آن بود و يادربين جمعي از خواص مطرح کند، ولي اين موضوع به بازار کشيده ميشود و در بيان عوام مطرح ميشود. همينطور مولانا ميتوانست از پاسخ به اين سؤال طفره رفته و مصلحت امت اسلامي را بالا تر ازبيان حقيقت بداند و خود را راحت کند. انچه در پاسخ مولانا که تا آن زمان بالاترين مرجع علمي و فقهي اين شهر و ديار است به چشم ميخورد، حفظ حيثيت و رعايت مقام بايزد است ونه رعايت مصلحت، آنهم در گفتاري همراه با صداقت و انسانيت و شجاعت و همين است که شمس را از خود بيخود کرده و ازهوش ميرود.

قسمت 1


message 4: by f. (last edited Jan 25, 2008 01:45AM) (new)

f.  | 59 comments Mod
قسمت 2


ميدانيم که شمس يک قلندر دوره گرد و جزو ملامتيون است. ملامتيون به نگه داشتن راز اعتقاد نداشتند و گاه حتي دست به اعمالي ميزدند، تا باعث ملامت مريدان شوند. بايزيد نيز طوريکه در بالا آمد، همين طريقت را دنبال ميکرد.
پس اولين نکته در اين ملاقات بيرون ريختن اسرار است. حلاج نيز با گفتن ان الحق رازي را بيان کرد که ديگران نيز در سينه داشتند ولي بيان آنرا مصلحت نميدانستند.
حافظ از زبان پيرمغان درباره منصورحلاج مي گويد:

گفت آن يار کـــزو گشت ســــــر دار بلند
جرمش آين بود که اسرار هويدا ميکرد

نکته ديگرآنکه شمس از مولانا نمي پرسد که آيا محمد مصطفي خدا را بهتر شناخت يا بايزيد، بلکه ميگويد: چرا محمد مقام خدارا غيرقابل دسترسي ميداند و بايزيد اين عظمت غيرقابل دسترسي را در وجود خود حس ميکند؟
بعد ازاينکه مولانا جلال الدين رومي قسمت اول را آنگونه پاسخ ميدهد (و پاسخ ديگري نيز نميتوان داد) منظور اصلي شمس بيان ميشود و دو گفتار، يکي سخن پيامبر و دوم بيان يک عارف در مقابل هم قرار ميگيرد. اين دو نقل قول آگاهانه انتخاب شده است. از بين همه حديث هاي نبوي آنرا انتخاب ميکند که فرمود »سبحانک ماعَبَدناک حق عبادتِک و ما عَرفناکَ حق معرفتک« (منزه باد مقام تو! ما تورا آنگونه که بايد پرستش نکرديم و آنچنان که بايد نشناختيم) در اينجا پيامبر اسلام از عدم امکان شناخت خدا سخن ميگويد که البته بايزيد نيز نميتواند منکر اين حقيقت شود. بايزيد نيز در جايي نگفته است که من خدا را آنگونه که بايد بطورکامل شناختم واگر چنين بود، بايد شمس در برابر آن حديث، سخني به اين مضمون ازبايزيد نقل ميکرد. ولي شمس سخني از بايزيد را در برابر آن قرار ميدهد که در آن او از شناخت خدا و رسيدن به وجودمطلق سخن نميگويد، بلکه از وجود خود حرکت ميکند، خود را ذره يي از اين وجود مطلق دانسته و آن عظمت غيرقابل درک، غيرقابل شناخت و غيرقابل دست رسي را در وجود خود حس ميکند. به بيان ديگر بايزيد نيز ميداند که آن وجود مطلق غيرقابل شناخت است، ولي به اين قناعت ميکند که وجودمحسوس خودِ او پاره کوچکي است از اين ذات لايتاهي. بيان اول (حديث نبوي) مانند اينست که بگوييم ما هرگز به خورشيد نخواهيم رسيد، چون رسيدن ما به آن همراهست با سوختن و نابودي و اين بيان درستي است. در سخن دوم (گفتار بايزيد) ميگوييم: »ذره يي از نور و گرما و عظمت اين خورشيد در ما نهفته است« و بايزيد همين را ميگويد: پاک و منزهم من که مقام من چه بالا است ومن (به خاطر يافتن معرفت به اينکه ذره يي از آن خورشيد پرعظمت شده ام) پادشاه پادشاهانم، واين نميتواند کفر باشد. دربيان اول سخن از شناخت خداست و بيان دوم شناخت خويشتن است.
بنا براين شمس دونوع شناخت از خدا را در برابرهم قرار نميدهد، بلکه ميخواهد اين موضوع را درپرسشي که جوابش برهمگان روشن است مطرح کند که: ما به شناخت وجودمطلق دست نمي يابيم، پس بايد چون بايزيد پرتو ناچيزي از آن عظمت را که در وجود خودما هست گرفته و آنرا ستايش کنيم که اين همان ستايش خداست. شمس ميخواهد اين راز را برملا کند که اگر انسانِ نوراني خويشتن را به خاطرِ داشتنِ پاره يي از نور مطلق ستايش کند، کفرگويي و نفي عظمت الهي نيست، بلکه عين توحيد است، با بياني ديگر.
پاسخ مولانا درست بيانگرهمين حقيقت است و ميگويد بايزيد با يک جرعه تشنگي اش برطرف شد، کوزه ادراک او از آن پرشد و آن نور به قدر روزنه خانه او بود ولي محمد مصطفي را »تشنگي در تشنگي« بود و لاجرم دم ازتشنگي زد. بنابراين مي بينيم که شمس نميتواند مولانا را با طرح زيرکانه اين پرسش غافل گيرکرده و مچ او را بگيرد. مولانا درپاسخ خود از نور و آب مثال مي آورد. بايزيد درجرعه يي از آب اين اقيانوس بي انتها و در نوري که از روزنه خانه او از آن وجود مي تابد، خدا را ميبيند، چون ازانسان به سوي خدا بالا ميرود و پيامبراسلام بازهم درجستجو است، چون از خداي غيرقابل معرفت حرکت کرده و به خود ميرسد. اين دو حرکت تکميل کننده يکديگر و دوروي يک سکه اند، باهم تناقضي ندارند و دوبيان متفاوتند از يک حقيقت مشترک که آنهم وحدت وجود است. حافظ ميفرمايد:
ما به ان مقصـد عالــي نتـــوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
مصرع اول همان گفته پيامبر است (ماعرفناک حق معرفتک) و در مصرع دوم اميدآن ميرود که آن مقصدعالي اشعه کوچکي از وجود خود را متوجه ما کرده و گامي بسوي ما بردارد، و اين دوم همانست که بايزيد دريافت کرده و بنابراين از عظمت خود دلشاد است.


message 5: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod
قسمت 3


ما ميتوانيم به درجه يي از شناخت خود برسيم که شب و روز پاره يي از اين نور را در خود احساس کنيم و اگر چنين بود، پس بايد بخاطر رسيدن به نشانه يي از اين عظمت بي انتها خودرا ستايش کرده و شاه شاهان بدانيم. مولانا دراشعار خود با تکيه به پاسخ فوق بارها از آب و نور براي بيان وحدت وجود (عظمت الهي و محدوديت درک انساني) کمک ميگيرد:
بحر من غرقه گشت هم در خويش بوالعجب بحـــــر بيکـــران که منــم
اين جهان وان جهــــان مرا مطلب کين دو گم شد، دراين جهان که منم

مولانا با اين پاسخ به شمس نشان ميدهد که مقام او نه تنها در علم و فقه و کلام، بلکه در عرفان نيز بالاتر از آنست که شمس تصور ميکرده است. در ادامه اين داستان آمده است که »شمس نعره بزد وبيفتاد. مولانا از اشتر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند ...« . شمس به مولانا شناخت جديدي نميدهد و اين نادرست است که او مولانا را يکباره با اين ملاقات دگرگون ساخته است، بلکه به او شجاعت ميدهد که آنچه را در سينه دارد، بيرون بريزد ومصلحت انديشي هاي فقيهانه و عالمانه را کنار بگذارد:
زاهد بودم، ترانه گويم کردي سرفتنه بزم و باده جويم کردي
سجاده نشين باوقــاري بودم بازيچـــه کودکان کويـــم کردي


source:




message 6: by f. (new)

f.  | 59 comments Mod


محمد بردبار محقق و مولانا پژوه گفت:مولانا ، شمس را برتر از تفکر و عقلانیت خودش می داند.برای مولانا اختلال زندگی شخصی مهم نیست، اما او تاب تحمل هر اختلال کوچک در رابطه اش با شمس را ندارد.

http://www.ibna.ir/vdcc0sqs.2bqip8laa...


message 7: by Jalaleddin (new)

Jalaleddin Emrooz | 1 comments می گويند در ملاقات اول حضرت مولانا شمس و مولانا جلال الدين، حضرت شمس از ايشان می پرسند : با يزيد در مراتب معرفت برتر بود يا محمد (ص)؟ و مولانا جلال الدين در جواب می گويند که چه جای سوال است زيرا که محمد رسول خدا بود و بايزيد بنده ای از ديگر بندگان. در حال شمس می گويد پس چرا محمد گفت : ما عرفناک حق معرفتک (خدايا تو را آنگونه که شايسته تو است نشناختم) در حالی که بايزيد ميگويد : سبحانی ما اعظم شانی ( ستايش مرا سزاست که چنين والا مقام هستم يا به عبارتی شگفتا که چه بلند مرتبه ام). در جواب مولانا می گويد : محمد هر چه از دريای معرفت حق می نوشد سيراب نمی شود حال آنکه بايزيد جامی خورد و مست آن جام شد.


آنجا شمس از حال می رود و ........


گويا داستان شمس و مولانا بدينگونه درست می نمايد ولی سخنانی که رد و بدل شده است بر هيچ کس آشکار نيست. اگر حاليات بالا را راست بگيريم چه نياز است که مولانا جلال الدين ، مجتهد و مدرسی که يک درويش ژنده پوش را مست و مدهوش از سخن خود می کند ، با همان درويش به چله برود و در به روی اغيار ببندد و فقط گوش به آن درويش مدهوش بدهد.


آری ماجرا را برعکس بيان کرده اند که حکومتيان را خاطر مشوش نشود. وگرنه با اين جواب دندان شکن چه جای گفتن "شمس من و خدای من" است. چه جای گفتن " مرده بدم زنده شدم" است. آری شمس، آن پير وادی عشق و آن خضر درياي اسرار که موسي را توان همراهيش نيست، نمی توان آنچنان خام دانست که با آنچنان سوالی بدنبال آن چنان جوابی باشد که هر مريد آشنا به عطار و اقوال شيوخ را توان رويارويي با او باشد.


شمس آن کسی است که می فرمايد : همه انبياء معظم در عشق درويشي مي سوخته اند. (مقالات)


در تذکره الاولياء عطار هم به نقل از حضرت بايزيد آمده است : آنها که فرمان او نگه داشتند خلعت يافتند و به آن خلعت مشغول و من نخواستم از وي جز وي.


آري مفام درويشي مقام انسان کامل است که خداوند در سوره کهف از آن به عنوان بندگان خاص خود نام مي برد و خضر را نيز يکي از آنان مي داند (سوره کهف آيات 60 تا 82). کسی که پيامبر اولوالعزم خدا را توان همراهيش نيست تا چه رسد به همچون منی که در مقام مريدانش باشيم.


از نظر شمس حضرت محمد (ص) تنها پيامبری است که متابعت را می شناخت و بنابراين مقام او را بسيار برتر از ديگر پيامبران مي داند. زيرا پيامبر وقتی با آن درويش روبرو مي شود متابعت را در نزد او مي شناسد (داستانش را بعدا مي اورم) ولی موسی کوزه ای به دست او می دهد که برو آب بياور
http://rumi2007.persianblog.ir/1386/5/


message 8: by ZEUS (new)

ZEUS (ALIAAA) | 1 comments جالب بود



back to top