داستان كوتاه discussion

54 views
داستان كوتاه > مرا ببوس / مهدي بهروزي

Comments Showing 1-20 of 20 (20 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Mehdi (last edited Mar 30, 2009 04:21AM) (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
- Kiss me again ، kiss me honey
خيلي مبهم مي شنيدم اما به مرور صدا واضح تر و اضح تر مي شد. صداي دختركي در فاصله چند متري ام بود كه به اصرار از مردي كه كنارش نشسته بود مي خواست او را ببوسد. سرم را به سختي از سمت صدا به سوي سقف چرخاندم احساس كردم نمي توانم حرف بزنم. دست راستم بالا نمي آمد. خواستم كلمه اي بگويم اما لبهايم از هم باز نمي شد. اصلا انگار لبي در كار نبود. احساس مي كردم لبهايم اصلا وجود ندارند. دست چپم را به آرامي به صورتم نزديك كردم. تمام اطراف فك و لبهايم با باندهايي بسته شده و دهانم پر بود از لوله هايي كه تا ته گلويم رفته بودند. نفس كشيدن از راه دهان تقريبا برايم غير ممكن بود و اكسيژن از راه لوله هايي كه وارد بيني ام شده بود وارد ششهايم مي شد و تخليه گازهاي بازگشتي با دستگاه اتفاق مي افتاد.
- Kiss me again
دوباره صداي نازك دخترك روي تخت كناري كه دستهايش توي دستهاي مردي كه كنار تختش نشسته بود، بلند شده بود. مرد دستهاي دخترك را نوازش مي كرد و قطره هاي اشك آرام آرام روي صورتش پخش مي شد.
- خوب آقاي بهادري، حالتون بهتره؟ شما موقعيت خطرناكي رو پشت سر گذاشتيد. اما خوشبختانه علايم حياتي بدنتون رو به بهبود هست. به غير از مشكلاتي كه براي فك و صورتتون پيش اومده به نظر مي رسه كه مشكل حاد ديگري نداشته باشيد. لا اقل آزمايشها در حال حاضر اين رو نشون مي دن.....
مردي ميانسال با موهايي كم پشت و روپوشي آبي رنگ كه گوشي پزشكي روي دوشش آويزان بود كنار تختم ايستاده و داشت با من حرف مي زد. روي اتيكت لباسش كه جلوي سينه سمت چپش قرار داشت نوشته شده بود
Dr Musse Trace
موشع براي من نماد يك خداحافظي بود.
خداحافظي مادري كه تنها نوزاد پسرش را براي آخرين بار بوسيد، درون صندوقچه اي از چوبهاي خيزران گذاشت و با اشك چشم سفرش را بر روي آب به نظاره نشست.
- ....البته زياد نگران نباشيد. مطمئن هستم تكرار آزمايشات نظرات فعلي من رو تاييد خواهند كرد و از بابت مشكلات مغزي خيالمون رو براي هميشه راحت مي كنند. در مورد اتفاقاتي هم كه براي صورت و دهان و لبهاتون افتاده زياد نگران نباشيد، با چند عمل ترميمي مشكل صورتتون به كلي حل خواهد شد. فقط بايد اين دوره رو با آرامش سپري كنيد. اميدوارم به زودي بتونيم بفرستيمتون بريد خونه.
و من فقط مي توانستم اندكي سرم را تكان بدهم و براي تشكر چشمهايم را برايش باز و بسته كنم چرا كه هر چه سعي كردم كلمه اي حرف بزنم صدا حتي از انتهاي حنجره ام اندكي هم جابجا نمي شد. دكتر به سمت دخترك تخت بغلي رفت و در حاليكه پشت به من از من دور مي شد متوجه كلاه كوچك سياه رنگي شدم كه انگار به كف سرش سنجاق كرده باشند.
تازه داشت همه چيز يادم مي آمد.
با Kate
داشتيم از منهتن برمي گشتيم. براي چند ثانيه اي وارد اتوبان يازدهم شده بوديم كه موبايلم شروع كرد به زنگ زدن. شماره ناشناس بود. هر وقت از ايران زنگ مي زدند شماره ناشناس بود چرا كه هر بار يك شماره مي افتاد و چقدر دوست داشتم هر بار كه زنگ مي زدند همان شماره قبلي بيافتد تا با نام ايران – مامان، ايران – مسعود، ايران – دايي يا نه حتي ايران سيوش كنم تا يادم بماند گاهي ايران هم به ياد من هست. توي اولين توقف گاه ايستادم. صداي كيت در آمده بود و هي غر غر مي كرد كه دارد ديرمان مي شود و حالا نبايد وسط بزرگراه توقف كنم. بدون توجه به غر غرهاي كيت گوشي را جواب دادم. صداي مسعود لرزان تر از هميشه بود.
- سعيد! كريزي شدي باز تو. چي شده چرا سيت بلتتو نمي بندي. چرا اينقدر داري تند تند درايو مي كني. سعيد اين جوري اصلا باهات سيف نيستم. چت شد. كي بهت تلفن زده بود. داري بيشتر از حد مجاز درايو مي كني. سعيد اصلا بهتره كيپ رايت كني من پياده بشم. با تو هستم سعيد. برو اون جلو توي پاركينگ استوپ كن مي خوام برم از ماشين بيرون. Hey you، hear me?
. سعيد با تو هستم پيادم كن.
چيزي را درست نمي ديدم. وسط اتوبان زدم روي ترمز و كيت از ماشين پياده شد. صداي غر غر كردنش با وجودي كه چند متري از او دور شده بودم را مي شنيدم. بوق ماشينهاي پشت سر قطع نمي شد. بايد راهي براي برگشتن پيدا مي كردم. بايد مي رفتم. برمي گشتم ايران، هرچه زودتر. با اولين پرواز. براي گرفتن بليط بايد همين حالا به منهتن بر مي گشتم. اولين دور برگردان را دور زدم. نمي دانم با چه سرعتي رانندگي مي كردم. اولين خروجي منهتن 500 متر جلوتر بود. ديگر هيچ چيزي را به شفافي چند دقيقه قبل نمي ديدم. چشمهايم خيس خيس بودند. محكم با جايي برخورد كردم. شايد ديواره سيماني سمت راست خروجي و يا شايد نرده هاي بلند فلزي كنار اتوبان، هرچه كه بود جلو رفتنم را به منهتن گرفته بود.
- مادر جان برو! نمي خوام توي اين لحظات برگردي و من رو نگاه كني. د برو ديگه.
- ولي مادر جان ممكنه حالا حالاها نتونم برگردم ايران و شما رو ببينم. بذارين سير تماشاتون كنم.
- بهت مي گم جيگرم رو خون نكن. برو به دست خدا. چيه هي وايسادي منو نگاه مي كني. برو الهي قربونت برم. برو، از پروازت مي موني ها.
- ماماني!
- جان ماماني، سعيد جان!
- بذار براي آخرين بار ببوسمتون.
- براي آخرين بار؟
- براي آخرين بار قبل از اينكه برم.
- عزيزم بسه ديگه. ديگه طاقت ندارم رفتنتو نگاه كنم. برو. خيلي زود همديگرو باز هم مي بينيم. برو دارن صداتون مي كنن. برو از پرواز جا مي موني ها.
- مادر فقط يك بوسه. فقط يكي.
- برو خودتو لوس نكن بچه . برو. هواپيمات الان مي پره ها...

پايان
اصفهان
8/1/88






message 2: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments داستان تاثیر گذار و جالبی بود
ولی فکر میکنم یه ویرایش لازم داره
!!!...


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ستاره گرامي به نظر شما كجاي داستان بايد دوباره نويسي يا ويرايش بشه؟
ممنون مي شم نظرتون رو در اين مورد بدونم.
ممنون.


message 4: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments مردي ميانسال با موهايي كم پشت و روپوشي آبي رنگ كه گوشي پزشكي روي دوشش آويزان بود كنار تختم ايستاده و داشت با من حرف مي زد. روي اتيكت لباسش كه جلوي سينه سمت چپش قرار داشت نوشته شده بود Dr Musse Trace. موشع براي من نماد يك خداحافظي بود. خداحافظي مادري كه تنها نوزاد پسرش را براي آخرين بار بوسيد، درون صندوقچه اي از چوبهاي خيزران گذاشت و با اشك چشم سفرش را بر روي آب به نظاره نشست.
این قسمت آقا مهدی...
؟؟؟...


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
كلا اين سئوالايي رو كه پرسيدي رو خودت بايد جواب بدي جناب خواننده عزيز.

روابط رو خودت بايد پيدا كني خواننده گرامي تر از جان.

اما كلا اكثر اين محاوره ها به زبان اينگليسي بوده و براي اينكه نمي خواستم انگليسي يا جملات فارسي انگليسي استفاده كنم به صورت نوشتم.

البته دكتره مي تونست يك يهودي ايراني باشه. اين هم البته يك احتماله.

در ضمن كيت هم دوست دختر يا همسر اين آقاي راننده هستند حالا يا فارسي تا حدودي ياد گرفته.
يا ايرانيه كه زندگي كردن توي آمريكا روي طرز حرف زدنش تاثير گذاشته.
كلا به عنوان خواننده يكم بايد بيشتر فكر كرد و تا يه چيزي به عنوان سئوال وارد ذهنت شد رو نبايد بپرسي اگه يك كمي فكر كني شايد خودت اين جوابا رو پيدا مي كدي و يا حتيبه جوابهاي ديگه ايي مي رسيدي.

البته ممنون هستم كه اين سئوالها رو پرسيدي نبي جان.

موفق باشي.


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ستاره خانم اين قسمت مشكل نگارشي نداره اما چون كلمه اينگليسي توي جمله هست جمله رو ريخته به هم و اگر بخوام كلمه انگليسي تو جمله باشه هيچ جوري درست نمي شه.
مگر اينكه انگليسي ها رو حذف كنم.


message 7: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 437 comments ممنون از راهنماییت
موفق باشی

؟؟؟...


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
خواهش مي كنم.


message 9: by Maria (last edited Mar 30, 2009 04:17AM) (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments جناب مهدي عزيز
روايت زيبائي داشت
،ارتباط شنيداري يک جمله "مراببوس" و حضور پزشک يهودي
نقب به کودکي حضرت موسي و تداعي چگونگي رها شدنش در دنيائي ديگر و نماد بوسه واپسين
،و در نهايت اتصال آنها به واقعيت زندگي راوي
از نطر من ايده ي عالي بود
زيبا بود و دوست داشتني
............
:يک پيشنهاد
براي اينکه هنگام نوشتن کلمه ي انگليسي متنتون بهم نخوره، کافيه اون جمله و يا کلمه رو در خطي جدا بنويسيد؛
:مثل


با تو هستم سعيد. برو اون جلو توي پاركينگ استوپ كن مي خوام برم از ماشين بيرون
Hey you hear me?
مسعو با تو هستم پيادم كن.
"




message 10: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ممنون به خاطر نظرتون ماريا خانم عزيز.

بله متن رو همين جوري كه فرمودين اصلاح مي كنم كه جملات درست خونده بشه.
بازم ممنون.


message 11: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
توي يك جمله بايد بهت بگم نبي جان.
نظرت كاملا شخصيه.

باز هم منون.


message 12: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
عزيزم شما وقتي مي ري روي فاز محتوا من اينو ديگه نقد نمي دونم.
پس دليلي نداره قضيه رو كش بدم چون نبايد روي برداشتهاي محتوايي كليد كرد و دليل كار هم اين هست كه مربوط به برداشتها و سطح فهم ها و ادراكات است.
--------------------------------------

اين رو نمي خواستم بگم ولي نبي جان با كمال پررويي مجبورم كه بگم اين داستان رو توي چند مدت اخير قوي ترين كار كوتاه خودم مي دونم و اينقدر توي همين چند خط ريزه كاري گذاشتم كه اصلا نيازي نيست نقاد محترم بياد به محتوا گير بده.

باز هم ممنون.



message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
عذر مي خوام بيانم الكن بود نتونستم بهتر بيان كنم معذرت مي خوام عزيزم.

بزرگ تر بشم ان شاء الله بهتر مي شم.


message 14: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
منظورم ايني كه برداشت كردي نبودها.
اتفاقا جوابم كاملا طنز بود به خدا عصباني هم نبود لحنم.

معذرت.


message 15: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod

بعداً


message 16: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
واسم خیلی واقعی و بهتر بگم ترسناک بود
دقیقا تجربش کردم
خیلی کامل زیبا و جا افتاده بیان شده بود سپاسگذارم



message 17: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments جالب بود و تاثیرگذار و به قول ماریا خانوم اگر جملات انگلیسی را در زیرش فارسی آنها را بنویسی متن خوانا تر میشه



message 18: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1249 comments هر جا که عشق است آنجا رنج است
عشق به برگشتن.. سعید را هم رنج روحی هم جسمی داد
موضوع داستان را دوست داشتم آقای بهروزی ..متشکرم که با ما قسمتش کردید .
روزی که شما این داستان را اینجا گذاشتید من در اصفهان بودم و داشتم در چهل ستون محو نقاشی های دیوارها می شدم ویاد چند دوست که آنجا زندگی می کنند از جمله شما ..بودم که بین اینهمه زیبایی زندگی می کنید ...




message 19: by Mehdi (new)

Mehdi | 1794 comments Mod
ممنون فرزان جان همون مشکل رو که گفته بودند حل کردم دیگه.
--------------------------
وای آرزو خانم چقدر خوب کاش شده بود و دیده بودمتون. کاش خبر داده بودید که دارید تشریف می آرین اصفهان.

در ضمن ممنون از نظری که دادین.


message 20: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments -----------------------


back to top