Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

95 views
Readable خواندنیها

Comments Showing 1-31 of 31 (31 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by f. (last edited Aug 25, 2016 11:30AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
شعر از اتفاق شروع ميشود، از تجربه مي گذرد، به حس مبدل مي شود، با عاطفه آغشته و در زبان ارايه مي گردد .


message 2: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


چهارشنبه سوري


منشأ وزمان پیدایش چهارشنبه سوری دقیقاً مشخص نیست. اما در ایران باستان، روز چهارشنبه آخر سال نحوست ‏داشته است و برای رفع نحوست، آتش را که مظهر فروغ ایزدی بوده است روشن می کردند و از روی آن می پریدند. ‏

باورود اسلام به ایران تا قبل از انقلاب اسلامی، این مراسم پابرجا ماند؛ چون آتش در اسلام جزو مطهرات است و هرچیز ‏ناپاکی که در آتش بسوزد پاک و طاهر می شود. از طرفی، اعراب هرچهارشنبه را نحس می دانند و نحوست این روز را ‏به وسیله ی افروختن آتش رفع می کنند.‏

به هر حال این رسم تاکنون در ایران به جا مانده است و در تمام ایران انجام می شود.‏

از يك هفته مانده به عيد شهر وضعيت خاصي به خود ميگيرد. طراوت هوا كه طليعه نوروز است و صداي ترقه بچه ها ‏نويد فرا رسيدن عيد را مي دهد. اين تازگي و شور و غوغا در آخرين چهارشنبه سال يا چهارشنبه سوري به اوج ميرسد. ‏در اين روز با اينكه مدارس رسما تعطيل نيست ولي عملا تعطيل مي شود و با هجوم آوردن دانش آموزان و ساكنان ‏روستا های نزديك شهر به بازار، جاي سوزن انداختن پيدا نمي شود. شهر در اين روز ها حالتی دیگر دارد، صاحبان مغازه ‏ها هر كدام با ذوق و سليقه مخصوص دكان خود را تزئين می کنند. آجيل فروش ها در اين روز بازارشان از بقیه گرمتر ‏است زيرا مردم عادت دارند بر طبق سنت، چهارشنبه شب آجيل بخورند كه مخلوطي است از كشمش و بادام و گردو و ‏نخود و تخمه و پسته و غیره است. ‏

هوا كه تاريك شد در حياط منازل و کوچه ها آتش روشن مي كنند و از روي آن مي پرند و می گویند "سرخي تو از آن من ‏زردي من از آن تو" غذاي شام شب چهارشنبه حتما بايد برنج باشد بعد از شام پسران جوان طنابي برداشته و به بام ‏همسايه ها مي روند و آويزان مي كنند و صاحب خانه براي شان شيريني و آجيل و پول به اين طناب مي بندد از مراسم ‏دیگر شب چهرشنبه "قاشق زني" است . کسانی که مشکلی دارند چادری بر سر می کشند و در تاریکی به در خانه ‏ها می روند و در خانه را با قاشق می زنند. صاحب خانه مقداری مواد غذایی مخصوص درست کردن آش و یا آجیل ‏مشکل گشا ( نخود برشته، کشمش، بادام، توت خشک شده و غیره ) در کاسه آنان می ریزد. روز بعد این آجیل بین ‏همسایه تقسیم می شود . از مواد آش نیز آش می پزند و به همسایگان می دهند. فلسفه قاشق زنی آن بود که ‏اهالی یک محل بطور غیرمستقیم متوجه می شدند یکی از همسایه ها مشکلی دارد و مردم نیکوکار با پادرمیانی ‏بزرگتر های محل به حل مشکل می پرداختند. ‏

بقیه مطلب در لینک زیر

source:
http://ipc.aspu.ru/Web/Items/Chaharsh...


message 3: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod

زيبايي عرفاني (خداوندي) با وصف طبيعت در شعر حافظ و نتايج آن

قسمت 1

آب حيات: در اصطلاح عرفا كنايه از چشمه عشق و محبت است كه هر كه از آن چشد هرگز معدوم و فاني نگردد.

صبا به چشم من انداخت خاكي از كويش

كه آب زندگيم در نظر نمي‌آيد

انهار: اشارت به جويهاي چارگانه كه حق در زمين دل عارف در زير شجره طيبه «اصلها ثابت و فرعها في السماء» جاري گردانيده.

باد شرطه: نفحه صور را گويند، پيل پيغامبر را گويند از جانب محبوب به جانب محب. و آن نفحاتي است كه از مشروق روحانيات مي‌وزد.

كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد كه باز بينم ديدار آشنا را

باديه: كنايه از گذرگاههاي دشواري است كه سالكان در پيش است.

بازگويم نه درين واقعه حافظ تنهاست

غرقه كشتند درين باديه بسيار دگر

بحر: توحيد را گويند كه «التوحيد بحر عميق»

هوشيار حضور و مست غرور

بحر توحيد و غرقه گنهيم

دايره مينا- آسمان

زين دايره مينا خونين جگرم مي‌ده

تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينائي

سراب: كنايه از دنيا و امتعه دنيوي است.

سبزست در و دشت بيا تا نگذاريم

دست از سر آبي كه جهان جمله سرابست

صبا: باد خوشبوي را گويند كه از زير عرش خيزد و در وقت صبح وزد.

لطيف و تنك است كه آرام دل عشاق بدان مي‌گردد.

اي صبا نكهتي از خاك راه يار بيار

ببر اندوه دل و مژده ديدار بيار

نكته روح فزا از دهن يار بگو

نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار

تا معطر كنم از لطف نسيم تو مشام

شمه‌اي از نفحات نفس يار بيار

موج: عبارت از تجليات وجود مطلق است كه از هر مرتبتي، جهاني پديدار گردد و عالم و آرام همه امواج وجود مطلق‌اند:

شب تار است و ره وادي ايمن در پيش

آتش طور كجا موعد ديدار كجاست

بچه شير: مقام احديت را گويند.

شبل الاسد به صيد دلم حمله كرد و من

گر لاغرم و گرنه شكار غضنفرم

بلبل: بلبل اشارت به زبان حضرت رسول است(ص) كه تبليغ رسالت فرمود در حلقه گل و مل كه مسلمانان و كافرانند

امام الشعراء خاقاني (رحمه الله) بلبل را اشارت بر جناب كبريايي حضرت رسالت پناه (ص) كرده است.

مصطفي دم بسته در خلوت نشست از بهر آنك

بلبل و نحل است گيتي را زمستان آمده

باش تا باغ قيامت را بهار آيد كه باز

نحل و بلبل بيني اندر لحن و دستان آمده

زاغ: در اصطلاح سالكان، كنايه از جسم كلي است، زيرا جسم كلي از عالم قدسي و حضرت احديت در غايت دوري است از اين جهت آن را به زاغ كه رمزي از دوري و سياهي است موسوم ساختند.

آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچكد

زاغ كلك من بنام ايزد چه عالي مشربست

سيمرغ: به تعبير عرفا مقام الهي است كه از دسترس دور است.

برو اين دام بر مدغي دگرنه

كه عنقا را بلندست آشيانه

طاووس: مجمع زينت و آرايش نقش و دنيا را گويند، چون طاووس مدغ زينت است او را به آرايش نقس و دنيا نسبت كردند.

زلف مشكين تو در گلشن فردوس عذار

چست طاووس كه در باغ نعيم افتادست

طوطي: نماد جان علوي پاك و مجردات

الا اي طوطي گوياي اسرار

مبادا خاليت شكر ز منقار

عنقا: همان «سيمرغ» است كه به اصطلاح اهل عرفان معرفت كنه ذات حق تعالي است

برو اي طاير ميمون همايون آثار

پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان

مرغ: در اصطلاح عرفا روح را مطلقا مرغ يا كبوتر خوانده‌اند.

مرغ دل باز هوادار كمان ابروئيست

اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد



نبات

باغ: بوستان دل را گويند كه محل كشف نتايج ثمره معرفت و محبت و توحيد و اسلام و ايمان است.

من آن شكل صنوبر را از باغ ديده بركندم

كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مي‌آورد

بوستان: محل گشادگي نتايج الهي را گويند كه در دل پيدا شود و تمام ترا از آنكه به چيزي مخصوص باشد يا نه.

ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز

كه گرد عارض بستان خط بنفشه دميد

گل: اصحاب كبار حضرت رسول را گويند.

ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود

وين بحث با ثلاثه غساله ميرود

گلستان و گلشن: محل نتايج عالم الهي را گويند كه در دل پيدا شود.

سحر ببوي گلستان دمي شدم در باغ

كه تا چو بلبل بيدل كنم علاج دماغ

بي‌تو سرو روان با گل و گلشن چكنم

زلف سنبل چه كشم عارض سوسن چكنم

دانه: معرفت است و آن لازمه شناخت و مقدمه عشق به جمال او بود.

خال مشكين كه بدان عارض گندم‌گون است

سر آن دانه كه شد رهزن آدم با اوست

ريجان: گاه‌گاه ساير اصحاب رسول الله را گويند كه سواي خلفاي راشدين و اهل بيت‌اند.

اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي

خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را

قسمت 1


message 4: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


قسمت 2


سرو: صفت آزادگي را گويند و گاهي باشد كه از سرو و امثال ذلك: جوانان چمن اسلام و نوعروستان گلستان دين خواهند و آن اصحاب رسول الله(ص) است كه هر يك در موسم بهار رسالتش شكفته است و در ربيع هدايتش تربيت يافته است.

اي صبا گر به جوانان چمن باز رسي

خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را

ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود

اين بحث با ثلاثه غساله مي‌رود

سيب زنخ: ثمره‌اي از اثمار اسلام، و نتيجه‌اي از نتايج معتقدات علم كلام را گويند.

چو داديم دل و ديده به طوفان بلا

گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر

طوبي: درخت معروفي است در بهشت عدن كه تنه آن در خانه حضرت پيغمبر(ص) و شاخهاي آن به همه خانه‌هاي مسلمانان سايه انداخته.

طوبي ز قامت تو نيارد كه دم زند

زين قصه بگذرم كه سخن مي‌شود بلند



تعابير عرفاني با استفاده از واژه‌هاي طبيعت

نظريه جبر مطلق

در پس آنچه طوطي صفتم داشته‌اند

آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

من اگر خارم و گر گل چمن آرائي هست

كه از آن دست كه او مي‌كشدم مي‌رويم

اشاره به روز جزا

مزرغ سبز فلك و ديدم و داس مه نو

يادم از كشته خود آمد و هنگام درو

اشاره به داستان عيسي(ع)

گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك

از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو

اشاره به منطق الطير عطار

دليل راه شو اي طاير خجسته لقا

كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه

اتحاد خالق و مخلوق

ذره را تا نبود همت عالي حافظ

طالب چشمه خورشيد درخشان نشود

به هوا داري او ذره صفت رقص‌كنان

تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

اشاره به مذهب اصحاب تجلي

نرگس همه شيوه‌هاي مستي

از چشم خوشت به وام دارد

اشاره به اعتقاد عرفا كه عشق عاشق است كه سبب جلوه و كمال زيبائي معشوق مي‌گردد.

ز عشق ناتمام جمال يار مستقني است

به آب و رنگ و خال خط چه حاجت روي زيبا را

خدا آدم را از آب وگل خلق كرده

نديم و مطرب و ساقي همه اوست

خيال آب و گل در ره بهانه

مصراع دوم تضميني از مصراع دوم بيت عطار

به خود مي‌بازد از حق عشق با خود

خيال آب و گل در ره بهانه

انسان جزئي از كل و ابديت است.

خيال حوصله بحر مي‌پزد هيات

چهاست در سرا اين قطره محال انديش

ناصر بخارائي مي‌گويد

اي بحر تو قطره‌اي عالم

ذره آفتاب تو آدم

قطره در بحر گشت ناپيدا

ذره در آفتاب شد مبهم

و مولانا مي‌گويد:

قطره دل را يكي گوهر افتاد

كان به درياها و گردونها نداد

انسان چون ابتدا در عالم علوي بوده

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

كه درين دامگه حادثه چون افتادم

درخشندگي بسيار چهره خالق مثل درخشندگي خورشيد

حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال

بيا و خرگه خورشيد را منور كن

رسيدن به عالم تجرد

مرغ سان از قفس خاك هوائي گشتم

به هواي كه مگر صيد كند شهبازم

روح جزئي انسان به روح كل جهان مي‌پيوندد

كمتر از ذره نئي پست مشو مهر بورز

تا بخلوتگه خورشيد رس چرخ زنان

بوي خداوند رحمن است

سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق

هر كه قدر نقس باد يماني دانست

عشق عاشق است كه سبب جلوه و كمال زيبائي معشوق مي‌گردد

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را


source:
http://ipc.aspu.ru/Web/Items/Zibaerfa...


message 5: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


برای مهار منیت ونفس پرستیتان کوشش کنید . میتوانید با مچ گیری خویش هنگام استفاده مکرراز ضمیر "من" توجه وتمرکزتان را از خود دور کنید هر چه ضمیر (من ) را کمتر بکار ببرید .آزادی فردی بیشتری را تجربه خواهید کرد

Make an attempt to tame your ego. By catching yourself when you persistently use the pronoun I, you can make the decision to take the focus off of yourself. The more you cut back on I, The more personal freedom you will experience.

وین دایر



message 6: by f. (last edited Mar 14, 2008 03:09AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod


آنچه در باره جادوي عشق
( being --> doing --> having )
عاشق ميدانيد يا مي توانيد گفت بازگو کنيد.

پاسخ:
البته ابتدا اجازه بده كه اين جادو را در فراهستي شناسي به شكل
(Know --> Do --> Have)
بيان كنيم: آنچه كه از خويش مي دانيم و احساس مي كنيم(بودش) تبديل مي شود به آنچه كه انجام مي دهيم (Do) و آن در نهايت به آنچه كه داريم منتهي مي شود(Have).
نقاش(Know) ، نقاشي مي كند(Do) و در نهايت از مهارت نقاشي كردن (Have) برخوردار خواهد بود. اما نقاش چه كسي است؟ نقاش كسي است كه عاشق نقاشي كردن است، نه مهارت نقاشي داشتن و نه حتا نقاش بودن. براي نقاش داشتن مهارت نقاشي دليل نقاشي كردن نيست، پاداش آن است. اين تمام راز نگفته بود.

راز در اين است : عشق ورزيدن با دوست داشتن فرق مي كند. عاشق(Know)، عشق مي ورزد(Do) و در نهايت آنچه كه از آن برخوردار است عشق(Have) است. داستان از عاشق بودن بايد كه آغاز شود. اما عاشق كيست و چرا اين همه براي عاشق بودن مشكل دارند؟ هركسي از دوست داشتن لذت مي برد بنابراين عشق مي ورزد تا دوست داشتن را تجربه كند. دوست داشتن همان تجربه داشتن عشق است. ناعاشقان، عشق ورزيدن را دوست ندارند و به آن به عنوان يك وسيله براي دوست داشتن نگاه مي كنند.آنان دوست داشتن را دوست دارند و در واقع براي آنان عشق ورزي نوعي جريمه دوست داشتن است. كساني كه هميشه از نبود عشق كافي در حسرتند.
عاشق، عاشق عشق نيست! او به دنبال دوست داشتن نيست! او به خود عشق ورزيدن، عشق مي ورزد و از آن لذت مي برد. در نگاه او عشق ورزيدن لطفي است كه برخود روا مي دارد نه بر معشوق. و عشق پاداش چنين بودش زيبايست

source
http://www.newchant.com/Farsi/


message 7: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


چگونه مي توان براي دردها و رنجهاي بشر معنايي يافت ؟

پاسخ:
روزي يك دانشمند زيست شناس، پيله پروانه اي را پيدا كرد و تصمصم گرفت از آن مراقبت كند تا پروانه بيرون بيايد. بعد از چند روز پروانه شروع به سوراخ كردن پيله كرد و با زحمت سوراخ كوچكي روي آن ايجاد كرد و با درد و فشار زياد تلاش مي كرد خود را از سوراخ بيرون بكشد. دانشمند كه رنج و درد پروانه را مي ديد تصميم گرفت كه كار را آسانتر كند. بنابراين قيچي جراحي خود را برداشت و بادقت، سوراخ را به اندازه كافي گشاد كرد. پروانه به راحتي از سوراخ خارج شد. دانشمند با چشماني گرد شده به موجود ناقص الخقه اي نگاه مي كرد. بدني بزگ و بسيار چاق و با بالهايي كوچك و ضعيف. پروانه نمي توانست پرواز كندو ساعتي بعد مرد. دانشمند دريافت كه عبور از آن سوراخ كوچك باعث مي شود كه مواد اضافي بدن كرم پروانه به بالهاي او تزريق شود و بالها تناسب و قدرت لازم براي پرواز را بدست بياورند.

عبور از سوراخ هاي تنگ زندگي دانش بي مصرف جمع شده در ذهن را درباره زندگي به آگاهي روح تزريق مي كند تا به خرد زندگي تبديل شود، دانايي روح بال پرواز شماست.


source:
http://www.newchant.com/Farsi/


message 8: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


آبا روح بايد تمام مسائل را در تمام لايه هاي جهاني (فيزيکي و متا فيزيکي) تجربه کند ؟ به عبارتي چه راه ميانبري براي صعود وجود دارد ، واضحتر اينکه ، آيا براي رسيدن به يک مرتبه بايد تمام مسايل مرتبه قبل توسط روح تجربه شود؟

پاسخ:
اي كاش مي توانستم بگويم راه ميانبري وجود دارد. اما هيچ راه ميانبري به سوي خدا وجود ندارد.

سفر آگاهي مانند سفر به يك شهر نيست. سفر آگاهي همان سفري است كه دانه گندم از زير خاك آغاز مي كند نا به نور برسد. شما نمي توانيد قبل از اينج دوم رشد، اينچ سوم رشد را تجربه كنيد. اين معني ندارد.
اما راه مستقيم وجود دارد.راه مستقيم كوتاه ترين راه است. اگر به رشد درختان نگاه كني اين راه را خواهي يافت.

در يك روز برفي مدير يك مدرسه دانش آموزان را در حياط مدرسه جمع مي كند و از آنها مي خواهد كه در يك مسابقه با ردپاي خود روي برف ها يك خط مستقيم تا ديوار انتهايي مدرسه ايجاد كنند. بچه ها با هياهو شروع به حركت مي كنند و هركس تلاش مي كند با دقت كردن به مسير حركت خود، خطي صاف را ايجاد كند. وقتي به ديوار مي رسند، مدير از آنها مي خواهد كه از سكوي مدرسه به نتيجه كار نگاه كنند. تمام رد پاها حالتي مارپيچ داشتند بجز يك رد پا كه كاملا مستقيم رفته بود. راز اين موفقيت را از صاحب اين رد پا مي پرسند و او مي گويد من اصلا به خطي كه مي كشيدم نگاه نمي كردم، بلكه نقطه اي روي ديوار در نظر گرفتم و فقط به آن نگاه مي كردم.

اين هدف نهايي و مركزي ماست كه راست و كج بودن مسير ما را تعيين خواهد كرد نقطه اي كه به عنوان علت هر قدم خود به آن نظر داريم. شما به هرحال رشد خواهيد كرد اما اين رشد مي تواند مارپيچي باشد. "من به خداوند توجه خواهم كرد البته بعد از اينكه درسم را تمام كردم و مشكلات مالي خود را حل كردم،بعدش... خوب انتخاب همسر مناسب امر خيلي مهمي است و در زمان خود مهمترين هدف است و بعدش...شوخي نكن بدون مسكن مناسب هم مگر مي شود دل به مراقبه داد،بعدش... چه كسي جرات دارد با تربيت و آينده فرزندان شوخي كند. همه مي دانند كه اين بر هرچيز اولويت دارد و بعدش... خوب شايد روزي هم نوبت به خدا برسد. دير نمي شود خدا كه جايي نمي رود هميشه هست قربونش برم. بسيار خوب بگذار ببينم كي وقت مي شود ... آها! يكي دو ساعت قبل از مرگ خوبه؟ هان ! حالا قول مي دهي من به خداآگاهي برسم؟ اين براي من خيلي حياتي است باور كن!

مسير مستقيم رشد آگاهي چيست؟ تمام امور زندگي از اهميت برخوردار هستند و اين خود آموزش مسئوليت پذيري است اما نقطه اي كه به آن نگاه مي كنيم و حركت مي كنيم اگر مدام با حركت ما حركت كند مسير، مارپيچ و طولاني خواهد شد. آن وقت به دنبال ميانبر مي گرديم. راه ميانبري وجود ندارد كما اينكه نيازي به چنين راهي نيست. اينچ به اينچ رشد را بايد طي كرد و آن تنها زماني كوتاه ترين مي شود كه در هر سلول گياه شوق نور بتپد. شوقي كه او را از پوسته خود مي شكافد و به در مي آورد تا شكوفا شود. چنين اشتياقي از براي خدا در عين انجام هر كار و مسئوليتي در زندگي لازم است تا در كوتاه ترين راه قرار بگيريد.

source:
http://www.newchant.com/Farsi/


message 9: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


عشق چيه؟من احساسش نمي کنم فکر ميکنم گمش کردم و از اين بابت خيلي ناراحتم.

پاسخ:
عشق چيزي نيست كه مستقل از جريان آن تجربه شود. جستجو به دنبال عشق بيهودست. عشق گم نمي شود فقط ممكن است حس نشود. مانند هوا. اگر مي تواني نفس بكشي پس هوا هست. اما تنها زماني حضورش را احساس خواهي كرد كه جريان هوا وجود داشته باشد. جرياني كه به آن نسيم مي گويند. براي ايجاد جريان هوا در يك اتاق لازم است دو دريچه براي رفت و آمد هوا باز باشد.

اگر تو وجود داري پس عشق هست. ولي اگر احساسش نمي كني جريان عشق نيست. بجاي جستجوي عشق يا تلاش براي كشف معناي آن امكان جريان يافتن آن را ايجاد كن. براي وجود جريان عشق به دو چيز نياز هست. يكي دريافت عشق و ديگري اهداء آن. عشق را بايد از خداوند دريافت كني و آن را به هستي او يعني همه كساني كه در اطرافت هستند هديه كني. تلاش براي دادن عشق شخصي خويش به ديگران به شكست مي انجامد چون هيچ كس در اتاق خود اينقدر هوا ندارد. ما منبع عشق نيستيم. دريافت عشق از خداوند چيز خاص يا عجيبي نيست. تنها كافيست از حضور و عشق او آگاه باشي و سپاس گذار. عشقي كه گواه آن وجود داشتن توست. خود اين آگاهي و سپاس در هر سطحي كه باشد ما را به روي عشق خدايي بازتر و بازتر مي كند. اما اين كافي نيست بايد آن را به ديگران منتقل كني. تلاش كنيم با ديگران بگونه اي مواجه شويم كه برخورد ما ياد آور عشق خدا از براي او باشد. اين مسئله شخصي نيست. اين كار كمي دشوارتر است و به تمرين و مراقبه دائمي نياز دارد. ولي آگاهي از غير شخصي بودن آن كار را بسيار راحت تر مي كند. به هرحال سخت يا آسان ما براي همين اينجا( در زمين ) هستيم.
فراموش نكنيم باز بودن به روي عشق خدا و باز بودن به روي ديگران به معني ايجاد عشق نيست. باز كردن پنجره ها نسيم را به وجود نمي آورد فقط به آن اجازه عبور ميدهد. زماني كه شما دريچه هاي قلبتان را به روي خدا و عزيزانتان باز مي گذاريد آرام آرام لطافت زيبايي را در وجودتان تجربه مي كنيد كه آن نسيم عشق است.
اگر منتظر باشيد كه ابتدا اين نسيم را احساس كنيد بعد پنجره ها را باز كنيد خوب بايد بگويم كمي به صبر نياز خواهيد داشت به اندازه يك چند ميليون سالي.


source:
http://www.newchant.com/Farsi/Questio...


message 10: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod

part 2

دوستي، اين مرحله دوم و شعور عشق است:
در اين مرحله عاشق هنوز به تمايزي ميان عشق و معشوق دست نيافته است. اما اينك خرمند شده و خود را در مقام دوست معشوقش در ميابد. او خود را دوست مي بيند و دوست بهترين ها را براي دوست آرزو دارد. آرزوي آزادي و سعادت. در اينجا عاشق براي معشوق خويش آزادي را مي خواهد و تمايلي به اسير كردن او ندارد. اين مرحله شعورمند شدن عشق است و با تعمق مي توان به آن رسيد. آن بسيار بديهي و ساده است: چگونه خودم را دوست تو مي دانم و ادعا مي كنم دوستت دارم اما آرامش و سعادت را براي تو نمي خواهم؟ و چه اهميتي دارد اگر تو آرامشت را در بودن با ديگري حس كني. همينكه مي دانم خوشنودي سرشار از خوشنودي مي شوم. در اينجا عاشق سعادت خويش را در سعادت معشوق مي بيند( چيزي كه عشاق مرحله اول فقط حرفش را مي زنند). پس طالب سعادت معشوق است نه خويش.
عاشق در اين مرحله نور را از پنچره منفك نمي بيند اما مي داند كه پنجره در همان جا كه هست مي تواند نور ببخشد. واگر آن را جابجا كند ديگر نوري نخواهد داد. پس معشوق را همانگونه كه هست مي خواهد نه آنگونه كه آرزو دارد باشد. او مي داند آنكس كه لمس خدا را به قلب او آورده همين انسان با همين ويژگي ها، ضعف ها و توانايي هاست. پس به معشوق آزادي بودن مي بخشد. معشوق عشق نيست اما تنها امكان حضور عشق است.

عشق در اين مرحله نيز از نياز رها نيست. اما نيازمند داشتن و كنترل معشوق نيست فقط نيازمند حضور و توجه معشوق است. او نيازمند اين است كه معشوق از عشق او آگاه باشد. در اينجا وقتي عاشق به معشوق مي گويد "دوستت دارم" منظورش اين است كه " اجازه بده دوستت داشته باشم". يك بار كه عشق به اين مرحله برسد از اين پس هميشه از اين مرحله آغاز مي شود.
او به معشوق مي گويد "باش" و هرگونه كه هستي باش و متعلق به هركه كه مي خواهي باش ولي اينجا باش.


سپاس، اين مرحله سوم و حضور عشق است.
در اين مرحله عاشق به اولين تمايز ميان عشق و معشوق دست مي يابد. او در ميابد كه پنجره ، نور نيست امكان حضور و تجربه نور است و معشوق نه عشق كه بهانه حضور آن است. او به اولين لمس عشق مستقل از معشوق رسيده است. رسيدن به اين مرحله به ندرت اتفاق مي افتد اما مراقبه بر درد عشق راه كشف آن است. همانطور كه در شرايط عادي احساسي از وجود معده نداريم جز وقتي كه معده درد داريم. لحظه اي هست كه عاشق درمي يابد دردي كه در وجودش مي پيچد و آرزويي جز رهايي از آن ندارد خود عشق است. حضور بلاواسطه خداست. و از آن پس هيچ چيز مانند سابق نخواهد بود.
او ديگر معشوق را نمي پرستد اما با تمام وجود قدرشناس اوست براي امكاني كه حضور او فراهم كرد. قدرشناسي بالاترين شكل ابراز بيروني عشق است.
در اين مرحله قلب مي تواند هم زمان پذيراي بيش از يك عشق ناب باشد با همه گرما و شگفتيش. چرا كه عشق از مالكيت معشوق رهاست. چهار ديواري مي تواند پنجره هاي متعددي را برخود ببيند چرا كه اصل نور است نه پنجره.

وجود عاشق تحت هر شرايطي سرشار از سپاس نسبت به معشوق است. عاشق از اينكه معشوق وجود دارد سپاسگذار خداوند است حتا اگر هيچ ارتباطي با معشوق نداشته باشد. حتا اگر او نداند. و در اينجا و قتي عاشق مي گويد "دوستت دارم" يعني اينكه "دوستت دارم"
عشق در اين مرحله دردمند نيست و از نياز رها شده است. اين عشق غني است و سرشار از بخشش و انتشار. دهنده است نه گيرنده. اما كماكان حول محور من است.

او به معشوق مي گويد باش، هرگونه كه مي خواهي باش و متعلق به هركسي كه مي خواهي باش و هركجا كه مي خواهي باش، اما فقط باش.


شفقت، اين مرحله چهارم و مرحله خود عشق است.
در اين مرحله چهار ديواري فرو مي پاشد و جز نور باقي نمي ماند.
اين مرحله عشق بودن است نه عاشق بودن. جرياني كه ميان عاشق و معشوق جاريست. هر عاشق و معشوقي ،... . مرحله عبور از من است...

و اجازه ندارم كه بيش از اين از شفقت عشق بگويم. نگفته اند من نيز نگويم...
عشق باشيد.

source:
http://www.newchant.com/Farsi/Questio...


message 11: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


Part 1

عشق شخصي(عشق به جنس مخالف) چيست؟ چه مراحلي دارد؟ آيا مي تواند منجر به تعالي شود؟ چرا دوام ندارد؟ چه برسر آن مي آيد؟ چگونه مي توانم آن را اعتلا ببخشم؟...

پاسخ:
روح مانند موجودي است كه در چهارديواري بسته و بدون روزنه اي گير افتاده و در اين شرايط عاشق مي شود.معشوق مانند پنجره اي روي چهارديواري ظاهر مي شود و براي اولين بار نور تجربه مي شود. نور عشق است معبود حقيقي است حضور خورشيد(خدا) در چهارديواري است.
امكان رسيدن از عشق شخصي به تعالي (درك عشق) وجود دارد اما راه آن بسيار سخت و مخاطره آميز و البته سريع و پرشتاب است. براي اين منظور شايد بتوان مراحل عاشقي (سطوح درك عشق شخصي) را تا تعالي در سطوح شوريدگي،دوستي،سپاس و شفقت شرح داد:

شوريدگي، اين اولين مرحله و شورعشق است:
در اين مرحله عاشق شيفته معشوق مي شود. اما قدرت تشخيص عشق را از معشوق ندارد. وقتي از او درباه عشق مي پرسي از معشوق مي گويد او هيچ ادراك و لمس مجزايي از عشق جز معشوق خويش ندارد. در واقع او پنجره را منبع نور چهارديواري خود مي داند پس دودستي به آن مي چسبد.

و معشوق معبود مي شود و عاشق او را عاري از هر عيب و خطا مي بيند. در اين مرحله عاشق نيازمند دوست داشته شدن است. وقتي مي گويد دوستت دارم يعني اينكه خواهش مي كنم دوستم داشته باش.

به زودي اين شيفتگي تبديل به نياز ميشود. نياز به مالكيت، نياز به در اختيار داشتن معشوق. چراكه معشوق سرچشمه و منبع نوري است كه تمام هستي او را تغيير داده است. پس بايد به هرقيمتي شده اورا نگه دارد و از دست ندهد. بي آنكه به روشني بداند تلاش مي كند پنجره را از ديوار جدا كرده و زير تخت خواب خود پنهان كند ترجيحا در چمدان. عاشق اصرار دارد همه نيكي ها را در معشوق ببيند و با اين كار در واقع او را به دلخواه خود تعريف مي كند. اگر به هر دليلي به معشوق دست نيابد شايد تاهميشه در اين رويا بماند اما اگز موفق به تصاحب او شود در يك زندگي مشترك بسياري از چيزهايي كه در او مي ستود تبديل به ايراد ميشود. او تعاريف زيادي براي معبود خود دارد و سخت تلاش مي كند با كنترل معشوق او را در قالب تعاريف مقدس خود حفظ كند. كيفيات نور را از پنجره انتظار دارد. در واقع زماني كه موفق مي شود او را به دلخواه خود به بند كشد پس مدتي به خود مي آيد و مي بيند پنجره زير تختخواب ديگر نور نمي دهد! از آن آسماني آبي تنها مقداري شيشه و آهن بجا مانده. او حاضر نبود معشوقش از خدا كمتر باشد اما در كمال ناباوري درمي يابد او انسان است. وشايد به اين نتيجه برسد كه همه چيز دروغ بود.

در اينجا عشق دردمند است، دردمند نياز به دوست داشته شدن و دراختيار داشتن معشوق. او براي معشوق سعادت را طلب نمي كند بلكه از معشوق سعادت خويش را طلب مي كند.

عاشق به معشوق مي گويد "باش" اما آنگونه كه من مي خواهم باش و مال من باش.
بيشتر عشاق ها در اين مرحله متوقف مي شوند.

Part 1


message 12: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


نشنیده ای که زیر چناری کدو بنی
بر رست و بر دوید بر او بر، به روز بیست
پرسید آز آن چنار که تو چند روزه ای؟
گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی ست
خندید پس بدوکه من از تو به بیست روز
بر تر شدم بگوی که این کاهلی زچیست
او را چنار گفت که امروز ای کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو وزد بادمهرگان
آن گه شود پدید که نامرد و مرد کیست

حکیم ناصر خسرو



message 13: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


بخندید از آن فرخ اسفند یار
بدو گفت کی رستم نامدار
تو امروز می خور که فردا به رزم
بپیچی و یادت نیاید زبزم
چومن بر نهم زین به اسب سیاه
به سر برنهم خسروانی کلاه
به نیزه زاسبت نهم بر زمین
از آن پس نه پرخاش جویی نه کین
دودستت ببندم برم نزد شاه
بگویم کزو من ندیدم گناه
شنو کار های که من کرده ام
زگردن کشان سر بر آورده ام
نخستین کمربستم از بهر دین
تهی کردم از بت پرستان زمین
کس از جنگجویان گیتی ندید
که از کشته گان خاک شد نا پدید
نژاد من از پشت گشتاسب است
که گشتاسب از پشت لهراسب است

رستم در پاسخ اسفندیار می گوید:

بخندید رستم ز اسفندیار
بدوگفت سیر آیی از کار زار
که گوید برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست ، چرخ بلند
کجا دید ای جنگ جنگ آوران
کجا یافتی باد گرز گران
که من از گشاد کمان روز کین
بدوزم همان آسمان بر زمین
مرا بود این مردی و نام و کام
که لهراسب بد یک سواره به شام
مرا بود این گنج و آباد بودم
که گشتاسب آهنگری بد به روم
چه نازی بدین تاج گشتاسبی
بدین باره و تخت لهراسبی

فردوسی طوسی


message 14: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


دختر نقاش ترکی گفت نقشت چون کشم
گفتمش اندر دل شب آه می باید کشید
گفت گر تصویر خود را برکشم نزدیک آن
گفتمش پهلوی آه یک ماه می باید کشید
گفت بر رخسار خود تار نگاهت را چسان
گفتش در شعله مشتی کاه می باید کشید

پروین اعتصامی


message 15: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


شبی از موجی ء پرسید ساحل
که تا چندت سفر در بیکرانیست
به خود پیچید موج از شوق و گفتا
«سفر ما را حیات جاودانیست»

ضیای قاریزاده
شاعر افغانی

source:

http://www.farda.org/index.html


message 16: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


در بعضی از شعر های قاریزاده نوع اندیشه های خیامی دیده می شود.

تیر به تاریکی شب افگنیم
هیچ ندانیم هدف در کجاست
آمدن و رفتن ما درجهان
راز گره خورده و حیرت فزاست

در نمونهء دیگر

گرباده خوری پنهان از چشم بخیلان خور
بی غل زن و بیغش زن ، گه گه زن و کم کم زن

قاریزاده


source:
http://www.farda.org/index.html



message 17: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


راز و رمز شادمانگي مولانا

براي پاسخ به اين سؤال فرازهايي از مقالات شمس را از نظر مي گذرانيم و بعد به تحليل موضوع مي پردازيم : شمس تبريزي در انتقاد از انديشه هاي يأس آلود و انحصار طلب فلسفي مي گويد : شمس جهت نور خداست ، فلسفيك مانده بالاي هفت فلك ، ميان فضا و خلاء ، فلسفيك گويد عقول عشره است و همه ممكنات را محصور كرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه اي كرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردي كه همين است كه عقل من ادراك مي كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتي هست. مرا عجب از اين مردمان است كه بي آن بشارت شادند . اگرهر يكي را تاج زرين بر سر نهادندي بايستي كه راضي نشوندي كه ما اين را چه كنيم . ما را گشاد اندرون مي بايد .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)

ثمره اين گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت كه در وجود سراسر اشتياق شمس موج مي زند آن شادي بيكران و طرب فسون سازي است كه با تلالو خيره كننده خود فضاي شعر مولانا را پر كرده است .

شمس در جايي ديگر مي گويد : دلي را كز آسمان دايره افلاك بزرگتر و فراخ تر و لطيف تر و روشن تر است بدان انديشه و وسوسه چرا بايد تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان كردن . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 180)

وي در اين مقام حتي در حديثي نبوي پيچيده است و به نقد آن پرداخته است : در هيچ حديث پيغامبر (ص) نپيچيدم الا اين حديت كه الدنيا سجن المؤمن چون من هيچ سجن نمي بينيم . مي گويم سجن كو ؟ (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 181)

و در جايي ديگر مي گويد : مرا از اين حديث عجب مي آيد كه الدنيا سجن المؤمن كه من هيچ سجن نديدم ، همه خوشي ديدم ،‌همه عزت ديدم ، همه دوست ديدم .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 182)

source:
http://sarapoem.persiangig.ir/link7/m...


message 18: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod

دکتر عبدالکریم سروش در قصه ارباب معرفت و در بیان حالات شادمانگی مولوی و حافظ و بیان تفاوت های موجود در این میان، مولوی را شاعری در وصال می داند و حافظ را شاعری در فراق. سروش حافظ را در مقام عاشقی می داند و مولوی را در مقام معشوقی می داند به استناد سخن افلاکی در مناقب العارفین که در بخشی از کتاب آورده است:" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را( منصور حلاج و بایزید و ...) مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است."( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467)

در بخش دیگری از قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم:" حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است.... همین خار حسرت و تیغ ملامت و ندامت جان حافظ را می گزد و بال و پر این عقاب عرصه معنا را می بندد تا از دام زمان نگریزد"...."حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256):

حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

مولوی شاعری مختار است و حافظ شاعری سخت تابیده در چنبره جبر... مولوی در تعبیری زیبا، بار امانت را " اختیار" می داند که انسان خود خواسته آن بار عظیم را در ناباوری آسمان و زمین و کوه ها به شانه کشیده است و حافظ دیوانه ای که نا خواسته قرعه فال امانتی ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوی خود برگزیده است و حافظ برگزیده شده است.... حافظ قفس آلوده ای است که اگر چه از کنگره عرش نفیرش می زنند اما همچنان در پس آینه هستی ، طوطی صفتش داشته اند اما مولوی طوطی ناطق گریزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان


source:
http://sarapoem.persiangig.ir/link7/m...




message 19: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


مولوی از این دیدگاه با شاعران هم ردیف خود تفاوتی آشکار دارد و همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند.

ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو

پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو

خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟

هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو

کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می

گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو

من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی

تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو


Source:
http://sarapoem.persiangig.ir/link7/m...


message 20: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod

از چهل و هشت وزن عروضي كه مولوي در غزل هاي خود به كار برده است هيجده وزن يا به ندرت در شعر فارسي به كار رفته است يا اصلاً پيش از مولوي به كار نرفته است. حداقل مي توان سيزده وزن را از ابتكارات خود مولوي دانست.

(پورنامداريان، تقی.در سايه آفتاب . ص 183).




message 21: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod



قالب های شعر فارسی

قالب های سنتی ( قصیده / غزل / مثنوی / قطعه / دوبیتی / رباعی / ترجیع بند / ترکیب بند / مسمط / مستزاد / تضمین / تصنیف / مفردات و...)

قالب های نوین (قالب نیمایی / سپید / موج نو و...)


Source:

http://sarapoem.persiangig.ir/link7/a...


message 22: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


لینک لغت نامه دهخدا


http://www.loghatnaameh.com/


message 23: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


تفعل به دیوان حافظ

لینک

http://sarapoem.persiangig.ir/link7/f...


message 24: by f. (last edited Mar 17, 2008 12:37PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod


لحظه تحويل سال به وقت ايران

پنجشنبه ١ فروردين 1387

ساعت 9 ، 15 دقيقه ، 12 ثانيه

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سال نو را پیشا پیش به همه دوستان گروه رومی صمیمانه تبریک میگویم و آرزوی لحظات پر از شادی و موفقیت ، برای همگی شما عزیزان دارم
با احترام
مقدم


message 25: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


می‌گویند که مولانا که عرفان نمی‌دانست، حتی در برخی از همین سمینارها دیدم افراد آمدند گفتند که مولانا یک فقیه خشک بود. شمس را که دید، یکدفعه منوّر شد! نورانی شد! همه چیزش عوض شد، دگرگون شد. شمس مولانا را که یک فقیه زاهدِ خشک سجاده‌نشین بود، اهلِ عرفان و معرفت کرد. یکدفعه از درون وی سرچشمه‌های حکمت معنوی جوشیدن گرفت. جالب اینجاست که در بین این افراد که مولانا را یکدفعه دگرگون شده تلقّی می‌کنند، یک محقق برجسته‌ای مثل آقای فروزان‌فر هم هست. وی یکی از جنبه‌های معجزه بودن در زندگی مولانا را یا به قولِ خود او نابغه بودن مولانا را در این می‌بیند که تا قبل از شمس او یک کلمه شعر بلد نبود بگوید، یکدفعه با شمس که آشنا می‌شود شاعر چیره‌دستی می‌شود. اینها خواب و خیال است. چرا خواب و خیال است؟ مرحوم فروزان‌فر مثل اینکه یا اِشراف نداشت یا یادش رفت و یا نوشته و متوجّه نشده که چه چیزی را نوشته!
شمس یکی از مخالفتهایی که با مولانا داشت این بود که مولانا شدیداً شیفته دیوانِ متنبّی بود. اگر نگوییم حافظِ دیوان متنبّی که یک مجموعه غزلیاتِ شعری بسیار بسیار غنی عربی بود می‌توانیم بگوییم شیفته او بود. مولانا چندین بار به واسطه شمس مورد عتاب واقع شد که این چه چیزی است که تو می‌خوانی، یک بار از او گرفت و آنرا پرت کرد. اگر مرید و مرادی و یا عاشق و معشوقی بود، مولانا باید با همان فرمانِ اوّل کنار می‌زد. نه تنها آنرا بلکه نوشته‌های پدرش را، که خاطرات و شرحِ ما وقع سلوکی و زندگی عرفانی پدرش بود و شدیداً مولانا به آن دلبستگی داشت، شمس چند بار به او گفت اینها چه هست که تو می‌خوانی؟ ببینید، قاعده مریدی و مرادی نبود. عشق و عاشقی نبود نیاز مولانا به شمس نبود، یک چیزی است که باید آن را پیدا کرد.
من هم نمی‌گویم پیدا کردم می‌گویم باید پیدا کرد و بعد سخن در اینجاست که آیا مولانا در تمامی عمرش، تا زمانی که به شمس برسد حالا به زعمِ بسیاری در 38 سالگی آیا تا آن موقع اصلاً عرفان نمی‌فهمید؟ اصلاً با عرفا آشنا نبود؟ یکدفعه شمس که می‌آید او عارف می‌شود. این هم یک خیالی بیش نیست، این در حالی است که پدر مولانا، سلطان‌العلمای بلخ اصلاً به تصوف شهرت داشت. مولانا نعره‌های مستانه پدرش را، در خلوت‌های او در دلِ شب و در سحرگاهان، هر شب و هر روز می‌شنید. یعنی هم با نعره صوفیانه آشنا بود، هم با خلوت آشنا بود. هم با چلّه نشینی آشنا بود هم با حلقه صوفیان آشنا بود و هم با همه مفاهیم عرفانی. مولانا تربیت سلوکی شده بود، ما همه اینها را کنار بگذاریم و یکدفعه به این بسنده بکنیم که مولانا با برخورد شمس یکدفعه عارف شد. زیاد معقول نیست!

source:
http://www.mydocument.ir/main/index.p...


message 26: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


مقدمه :روي آوري قشرهاي گوناگون جويندگان حقيقت در سراسر جهان به آثار مولانا، آدمي را به ياد آن مصرع خود او در ني نامه مي اندازد: كه جفت بدحالان و خوشحالان1 شده است، بدحالان و خوش حالاني كه هر يك از ظن خود يار2 او شده اند و هر يك به گوشه اي از ساحت روان او ورود كرده‎اند. خيل بي شمار مشتاقان، چاپ هاي متعدد آثار مولانا به زبانهاي گوناگون، برگزاري كنگره ها و سمينارها... در جهان اين سئوال را پيش مي آورد كه براستي در بازار نوفروشي3 مولانا چه متاعي عرضه مي شود كه اين همه بر گرد او جمع آمده اند و اين خريداران كالاي او چه كساني هستند، چه مي خواهند؟...

گر زان كه نئي طالب، جـــوينده شوي با ما
ور زان كه نئي مطرب، گـــوينده شوي با ما
گر زان كه تو قاروني، در عشـق شوي مفلس
ور زان كه خداوندي، هم بنــده شوي با مــا
يك شمع از اين مجلس صد شمع بگيرانــد
گر مرده اي ور زنده، هم زنده شوي بـــا ما
پاهاي تو بگشايد، روشن بـــه تو بنمــايد
در ژنده درآ يكدم تــا زنــده دلان بينـــي
اطلس به در اندازي در ژنده شوي بـــا مـا
چون دانه شد افكنده بر رست و درختي شد
اين رمز چو دريابـــي افكنده شوي بــا ما
شمس الحق تبريزي با غنچه دل گـويــــد
چون باز شود چشمت بيننده شوي بـــا ما

Source:

http://www.mydocument.ir/main/index.p...


message 27: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


مقدمه: شناخت خداوند، صورت مسأله همواره آدمي بوده و هست. اين شناختها، فارغ از تعدد و انواعي كه داشته اند، دو گونه الهيات را براي بشر به ارمغان آورده است: الف) الهيات تنزيهي : اين نوع تلقي از خداوند با صفات سلبي او سروكار داشته و بر آنچه كه بايد در مورد خداوند نگفت تاكيد دارد. در عالم اسلام آنانكه به چنين رويكردي قائل هستند بر آيه «ليس كمثله ﺊﺷ» تاكيد دارند. اين رويكرد در خارج از اسلام هم باورمنداني چون «مايستراكهارت» عارف قرون وسطايي دارد كه بر اين باورند: «اگر درباره خدا سخن بگوئيم، در واقع سخن نگفته‎ايم، چون خدا توصيف ناپذير است»

صلح و جنگ، تجلي صفات الهي
در نگاه عارفانه، خداوند آن ذات مطلق وصف ناپذير، در ظرف تنگ عالم امكان دو گونه تجلي دارد:
1- تجلي جمالي
2- تجلي جلالي
و از سويي ديگر، عارفان، انسان را «نسخه نامه الهي» پنداشته اند و او را مظهر صفات كامل خداوند دانسته اند كه جمال و جلال خداوند در او به ظهور مي رسد. بر اساس اين ديدگاه رفتارهاي آدمي جملگي تجليهاي گوناگون خداوند در عرصه امكانند. خشم و ستيزه، نشانه و تجلي قهر الهي است صلح و آرامش، ظهور مهر و عظمت الهي در عرصه جان آدميان است

ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست
ور به صلح و عذر عكس مهر اوست


Source:
http://www.mydocument.ir/main/index.p...


message 28: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید
جرج برنارد شاو


message 29: by f. (last edited Mar 23, 2008 10:01AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod


تمدن: نظمي اجتماعي كه در نتيجه وجود آن خلاقيت فرهنگي امكان پذيرميشود و جريان پيدا مي كند. تمدن متشكل از چهار عنصراساسي 1- پيش بيني در امور اقتصادي. 2- سازمان سياسي. 3- سنن اخلاقي 4- كوشش در راه معرفت و بسط هنر.

طبق كاوشهاي انجام شده توسط باستان شناسان خواستگاه تمدن بشريت از مشرق زمين آغاز شده است .از اينجاست كه اروپا و آمريكا اين فرزند و نوادة خودخواه آسيا، هرگز به ارزش ميراث كهن پدران خود پي نبرده اند. حال با توجه به تعريف بالا از تمدن، مروري هر چند كوتاه به هر يك از عوامل آن مي كنيم.

1- پيش بيني در امور اقتصادي: نخستين عنصر اقتصادي تمدن، كار بود. كه شامل كشتكاري، صنعتكاري، حمل ونقل و داد و ستد مي شد. در مصر به قديمي ترين شيوة كشاورزي و آبياري و تهية نوشابه هاي گاز دار بر مي خوريم. صنايع دستي و مهندسي در مصر قبل از موسي در اوج كمال بود. اولين امارات آجري به عصر "سارگن اول" در سومر وآكد ميرسد. چرخ كوزه گري و چرخ ارابه در ايلام (شوش واقع در خوزستان)، شيشه در مصر، پارچة كتاني و ابريشم و باروت در چين ساخته شد. كشتيهاي فينيقي آفريقا را دور زدند. قطب نما كه انقلاب تجاري اروپا را به وجود اورد، از چين برخاست. قراردادهاي تجاري و مقدمات بانكداري و معامله با طلا، اولين بار در سومر پديد آمد. پول كاغذي در چين بوجود آمد.

2- سازمان سياسي: حكومت، سازماني براي نظم بخشيدن به زندگي جمعي از قبيل طايفه، خانواده و دولت مي باشد. نخستين اجتماعات روستايي در هند و اولين حكومتها در سومر و آشور بر پا شد. اولين قانون بوسيله "اورانگور" و "حمورابي" تدوين شد. داريوش با ارتش و دستگاه چاپاري خود يكي از منظم- ترين شاهنشاهي هاي جهان را بر پا داشت.

3- سنن اخلاقي: سومين عنصر تمدن اخلاق است. آداب و رسوم، وجدان و نيكوكاري و آداب مردمداري از دربارهاي مصر و ايران فرا آمد. رسم تك همسري از مصر آغاز شد. ولي رسم تعدد زوجات كه از عدالت بدور است، در ميان اعراب به اوج خود رسيد و هنوز نيز استمرار دارد . 4- كوشش در راه معرفت و بسط هنر: اين عامل به پنج دسته قابل تقسيم است كه عبارتند از دين، علم، فلسفه، ادب، هنر.

دين: اعتقاد به عواملي در وراي طبيعت براي تخفيف دردها و اعتلاي شخصيت و تقويت غرايز اجتماعي و نظم جامعه. گراميترين شخصيتهاي ديني اروپاييان در سومر و بابل و فلسطين ظهور كردند. داستانهاي مربوط به آفرينش آدم و حوا، طوفان نوح، بيرون رانده شدن انسان از بهشت و رستگاري نهايي بشر، در مشرق زمين پرورانده شد. در همين جا بود كه مريم در ميان رب النوع هاي فراوان شكفت. خاستگاه يكتاپرستي و شور انگيزترين شخصيت تاريخ، عيسي جايي جز فلسطين نبود.

علم: روشن ديدن، بدقت ثبت كردن و بيغرضانه سنجيدن. مصر حساب هندسه و گاهشماري را بنياد نهاد.كاهنان و پزشكان مصري بيماريها را شناختند. اولين پيوند قسمتهايي از پوست بدن به گوش پاره شده، توسط يك پزشك هندي بنام "سشروته" انجام گرفت. "آريبهط" چنين نوشت: فلك و ستارگان ثابت و زمين با حركت وضعيش طلوع و غروب روزانه سيارات و ستارگان را ايجاد ميكند. اما جانشينان وي اين نظريه را رد كردند. همانطور كه برخي از اديان چند قرن بعد نظريه ثابت بودن زمين را به دانشمندان نجوم مانند گاليله تحميل كردند.

فلسفه: تلاش براي تحصيل جهان بيني. فلسفه تجسسي دليرانه ولي بي نتيجه درباره علل نخستين و معني نهايي موجودات است. هنگامي كه اروپا در توحش به سر مي برد مصريان و بابليان به سرنوشت بشريت مي انديشيدند. اگر هند فلسفه را در دين غرق كرد و نتوانست خرد را از دستياز اميد و آرزو بر كنار كند، چين فلسفه را از دين دور كرد و متفكري مانند كنفسيوس پرورانيد كه آراي او هادي مردم وكشورداران شريف است. پس فلسفه از هند و چين برخاست نه از يونان.

ادب: به طور خلاصه عبارت است از: انتقال زبان، تربيت جوانان، ظهور و تكامل خط، آفرينش شعر، نمايش و ثبت كردن و به ياد آوردن گذشته. كهنترين آموزشگاهها به مصر و بين النهرين تعلق دارد. ظاهرا كتابت در آسيا پديد آمد. الفبا و كاغذ و مركب در مصر، چاپ در چين و اولين كتابخانه در بابل ساخته شد. اولين دانشگاهها در هند بوجود آمد. اولين تاريخ نويسان در آشور گزارش نويسي را به صورت تاريخ نويسي در آوردند. "نبودينوس" و "آسور بانيپال" كه براي ما آثار مهم تاريخي به جا گذاشتند خود از باستان شناسي آگاه بودند. برخي از قصه هاي ديني ما از ميراث بين النهرين مي باشد.

هنر: آراستن حيات با رنگ و صورتهاي خوشايند. ساده ترين هنر تن آرايي است. حتي در مراحل آغازين تمدنهاي مصري و هندي و ايراني به جامه هاي ظريف و وسايل آرايشي بر مي خوريم. مقابر مصري از ساز و برگ فاخر و ظرفهاي سفالين و نقشهاي هنرمندانه كه روي عاج يا چوب كنده شده مالامالند. يونانيان مجسمه سازي و معماري را از ايران و كرت درس گرفتند. معماري كنوني آمريكا از برجهاي كهن خاور نزديك تاثير گرفته است. نقاشي چين و ژاپن باعث دگرگوني هنر اروپا شد. آوازهايي كه پاپ گرگوريوس كبير در كليساي كاتوليك رواج داد از سرودهاي حزن آلودي كه يهوديان تبعيدي با وحشت در كنيسه هاي مي خواندند نشات گرفت.

آري چنين است برخي از عناصر تمدن و بخشي از ميراث شرقي مغرب زمين.

منبع: تاريخ تمدن، (جلد يك) مشرق زمين گاهواره تمدن، ويل دورانت

source:
http://sinohe.ir/post-12.aspx


message 30: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


مشاهير بزرگ جهان؛ كنفوسيوس


بگذار انديشه هاي عالي و ارجمند از هر سو به ما رسد. ( ريگ ودا كتاب اول )

بگذار علم و دانش هر چه بيشتر فزوني يابد و بدين نهج زندگي بشر آراسته و غني گردد. ( شعار دانشنامه ي بريتانيكا )

كنفوسيوس فيلسوف و پيشواي اخلاقي چين در سال 551 ق.م به دنيا آمد و در 73 سالگي زمان لشكركشي خشايارشاه به يونان در گذشت. كنفوسيوس در لباس بي پيرايه ي يك انسان برتر و كامل با همه ي ابناي بشر سخن مي گويد و سخنان او از دوران باستان نزد هر كودك چيني آشنا بوده است. كنفوسيوس از همان زمان به عنوان معلم نخستين و داناي دانايان تا چندين نسل متوالي از شهرتي كم نظير برخوردار بوده است و از بركت نفوذ او مردم چين به يك ميراث فرهنگي آسيب ناپذيري دست يافتند. در اين قسمت خلاصه اي از گفتارهاي كنفوسيوس را ذكر مي كنيم:

1- هميشه از اين دغدغه ي خاطر كه سرشناس نيستم، فارغ بودن، نشان بزرگمردي است.

2- زيركانه و حرف هاي بزرگ زدن ربطي به بزرگواري ندارد.

3- هر كس پژوهشگر تاريخ روزگاران پيش است رويدادهاي تازه ي پيرامون خود را بهتر در مي يابد. چنين كسي شايسته ي كار آموزگاري است.

4- مرد آزاده را دست دست كم نگيريد. ( مرد دانا به جهان داشتن ارزاني نيست. سعدي )

5- بزرگمرد بلند نظر است و بي طرف، ولي آدم فرومايه در بند تبعيض و طرفداري است.

6- آموزش بي انديشه وري سبب بندگي مي شود و انديشيدن بي فراگيري مايه ي سرگرداني و لغزش.

7- مرد آزاده ي ارجمند ابتدا بايد خودش نمونه ي ممتازي شود. سپس ديگران او را سر مشق خود قرار دهند.

8- اگر شخصي، بزرگمرد نباشد چه نيازي به داشتن آداب سلوك دارد؟

9- هم نشيني با آزادگان از بهترين كارهاست. چگونه مي توان كسي را هوشمند ناميد كه با وجود چنين اختيار و امكاني باز از صرف اوقات در كنار ايشان روي گردان باشد.

10- آن كس كه نمونه ي برجسته ي منش نجابت و آزادگي است مي داند چه كسي را بايد دوست داشت و چه كساني را كنار گذاشت.

11- بزرگمرد فضيلت اخلاقي را دوست دارد، اما انسان پست تنها در بند خود خواهي است و نامرد فقط در انديشه ي برخورداري از لطف خاصي.

12- آنچه بر خود روا نمي داري بر ديگران روا مدار.

13- اين ديگر بي شك ميزان سنجش اخلاقي است. من هنوز كسي را نشناخته ام كه وقتي به اشتباه خود پي برد، خود را سرزنش كند.

14- اگر انسان با خويشتن سخت گير باشد، كمتر دچار شكست مي شود.

15- آزاده مرد هميشه متين و باوقار است و فرومايه پيوسته ناراحت و بي قرار.

16- آن چنان مشتاق فراگيري و دانش باش كه گويا هيچ گاه به مقام استادي نتوان رسيد.

17- در كار شخص ديگر دخالت نكن.

(چو كاري بي فضول من برآيد

مرا در وي سخن گفتن نشايد )

سعدي

18- هميشه آرزومند ديدار كسي هستم كه براي فراگيري دانش سلوك همان اندازه مشتاق باشد كه در بند آراستگي ظاهري خويش است.

19- وفاداري و جلب اطمينان خاطر ديگران را در درجه ي اول اهميت بگذار. با كمتر از خود دوستي مكن.

همنشين تو از تو به بايد

تا تو را عقل و دانش بيفزايد

(سعدي)

20 - جهان خرد و دانش(عقل و بينش) خالي از خلل است. پس بزرگمرد در دسته بندي ها وارد نمي شود. از ترس تا شجاعت فرسخ ها فاصله است.

20- فضيلت در انسان دوستي است و عقل در مردم شناسي.

ندهد هوشمند روشن رأي

به فرومايه كارهاي خطير

شه كه دون را بلند و والا كرد

مربلا را بلند بالا كرد

(سعدي)

21- بزرگمرد برازنده و سرافراز است اما مغرور نيست. فرومايه مغرور است اما فاقد برازندگي است.

22- بزرگمرد سازگار است اما يكي از صدها نيست. فرومايه يكي از صدها ست و سبب اختلاف و نقار.

23- بزرگمرد دلير است. اما همه ي دليران افراد شريفي نيستند.

24- چونگ يو از كنفوسيوس پرسيد شرط خدمت گذاري به پادشاه يا رئيس چيست? «او را فريب ندادن، بلكه در صورت لزوم در مقابل او ايستادن».

25- بزرگمرد ريشه ي نيكنامي را در وجود خويش مي يابد. آدم فرومايه از بيرون

26- اگر در بند اصلاح معايب خود نباشي اين خود بد ترين عيب هاست.

27- بزرگمرد حتي در كارهاي نيك هم لجبازي نمي كند.

28- دانش و فرهنگ مرز و حدود نمي شناسد.

30-من شيفته ي سكوت هستم.

منبع : هزار اندرز كنفو سيوس




message 31: by mahdi (new)

mahdi maz | 10 comments تخفیف کتاب .......... 30 درصد
تعداد محدودی کتاب از ناشران مطرح نظیر نشر کاروان، افق ، نی ، مرکز ، هرمس ، آگه ، نگاه ، ثالث ، چشمه ، امرود ... در زمینه های فلسفه ، تاریخ ، سیاست ، ادبیات و ... با تخفیف 30 %به فروش می رسد.متقاضیان می توانند از تاریخ یکم آبانماه تا یکم آذر به آدرس خ کارگر شمالی ، بین نصرت و فرصت ، پلاک 1437 ط2 مراجعه کنند.


back to top