عاشقانه هاي پاك- Pure Love discussion
يك اتفاق زيبا- A Good
>
تا حالا مردين!!؟
date
newest »
newest »
رضاي من تو هم مردي فقط سرعت قبض روحت بالا بوده متوجه نشدي
مي توني راحت هر چي خواستي بگي
ببيني و...
مي توني راحت هر چي خواستي بگي
ببيني و...
چقدر قشنگه!حس پرواز بی دغدغه!
حس بودن آنطور که دوست داریم نه آنطور که باید و شاید!
و چقدر زیباست وقتی که پرده ها یی که خودمان بین خود گذاشته ایم برداشته می شود
انگار که سال ها با رویای این حس زیسته ام
به نظر من هم بهترین موضوع هست واسه صحبتمن به این معتقدم که هرطوری که الان خودمونو تجسم میکنیم تو 50 سال آینده ، همونطوری خواهد شد
کسی که نمی تونه خودشو توی مثلا یه بنز ببینه ، فقط قادر خواهد بود که بنز رو از بیرون تماشا کنه
امیدوارم همه بتونن آینده شونو خودشون بسازن
البته قسمت 50 سال بعد تاپيك ديگه ايه اينجا كار از 50 سال و 60 سال گذشته اينجا همه مردن
و خيلي زيباست
اگه بتونيم حس مردن رو درست تجسم كنيم
ديگه اين حلقه ها و چوبها و سنگها خيلي آزارمون نميده
ببينيد تقويم عمر اون پسره رو مي بينيد
نوشته : مجاز است تا تاريخ 10/1/88 زندگي كنه
يعني فقط 6 روز اما نگاه كنيد چيجوري مخ دختر مردم و كار گرفته با اين كه به رفيق قبليش قول هزارتا داده بود باهاش ازدواج كنه
اون خانوم رو نگاه كنيد
تو تقويم تاريخ عمرش نوشته فقط سه روز ديگه زنده مي مونه
ولي همچين پشت سر مادر شوهر بيچاره حرف مي زنه و اونو پير زن خطاب ميكنه كه انگار مي خواد 100 سال ديگه تو اون دنياي لعنتي بمونه
اين يكي نگاه كنيد داره بخاطر 50 تومن بيشتر لاي سبزيا خاك مي ريزه اون بدبخت امروز بعد از ظهر مي ميره
نگاه كن آخه خداييش فحشش بدم
آخه بدبخت فقط 5-6 ساعت ديگه زنده اي
تموم شد
بچه ها اما خيلي جاي باحاليه
نه!!؟
همه چي معلومه
حتي اگه خوب نگاه كنيد تو دل مردم هم مشخصه
حتي فكر ونيتشون هم پيداست
واقعا حس عجيبيه
ببينيد اون دختر رو اون فقط 10 دقيقه ديگه زندست
همچين داره به خودش مي رسه انگار نه انگار كه مامان بيچارش و با حرفاي ناجورش رنجونده
بچه آيا مي دونيد در همين لحظه كه داريد اين متن رو مي خونيد چند نفر تو دنيا دارن جان مي دن!!!!؟
واقعا تكان دهندس
نه!!!!!/؟
و خيلي زيباست
اگه بتونيم حس مردن رو درست تجسم كنيم
ديگه اين حلقه ها و چوبها و سنگها خيلي آزارمون نميده
ببينيد تقويم عمر اون پسره رو مي بينيد
نوشته : مجاز است تا تاريخ 10/1/88 زندگي كنه
يعني فقط 6 روز اما نگاه كنيد چيجوري مخ دختر مردم و كار گرفته با اين كه به رفيق قبليش قول هزارتا داده بود باهاش ازدواج كنه
اون خانوم رو نگاه كنيد
تو تقويم تاريخ عمرش نوشته فقط سه روز ديگه زنده مي مونه
ولي همچين پشت سر مادر شوهر بيچاره حرف مي زنه و اونو پير زن خطاب ميكنه كه انگار مي خواد 100 سال ديگه تو اون دنياي لعنتي بمونه
اين يكي نگاه كنيد داره بخاطر 50 تومن بيشتر لاي سبزيا خاك مي ريزه اون بدبخت امروز بعد از ظهر مي ميره
نگاه كن آخه خداييش فحشش بدم
آخه بدبخت فقط 5-6 ساعت ديگه زنده اي
تموم شد
بچه ها اما خيلي جاي باحاليه
نه!!؟
همه چي معلومه
حتي اگه خوب نگاه كنيد تو دل مردم هم مشخصه
حتي فكر ونيتشون هم پيداست
واقعا حس عجيبيه
ببينيد اون دختر رو اون فقط 10 دقيقه ديگه زندست
همچين داره به خودش مي رسه انگار نه انگار كه مامان بيچارش و با حرفاي ناجورش رنجونده
بچه آيا مي دونيد در همين لحظه كه داريد اين متن رو مي خونيد چند نفر تو دنيا دارن جان مي دن!!!!؟
واقعا تكان دهندس
نه!!!!!/؟
من مردم ...یک نور سفید خیره کننده و یه عالمه تصویر از خاطراتم تند تند از جلوی چشمام رد شدن. از دعوای دیروز تا گلدونی که در ۷ سالگی شکوندم و به دروغ گفتم برادرم این کارو کرده و موقعی که زاده شدم و با ضربه سوم به پشتم شروع به نفس کشیدن کردم.
خدایا یعنی من واقعا مردم؟! چقدر زود. سرم گیج رفت و بیهوش شدم.
چشمام رو که باز میکنم یک جای سرسبزهستم .چقدر زیباست !میخوام راه برم ولی حس بی وزنی دارم زمین را زیر پام حس نمیکنم. انگار روی هوا معلقم. یاد فیلمای فضانوردا میافتم.
از دور صدای گریه میشنوم نزدیکتر میرم جمعیتی را میبینم و مادرم که بی تابی میکنه. دارن جسم من رو به خاک میسپارند!
داد میزنم: لطفا مواظب جسم من باشید آخه من پوستم خیلی به خاک حساسه!
چقدر شلوغه نصف این جمعیت رو اصلا نمیشناسم. میگردم دنبال چهره های آشنا.
یکی به بغل دستی اش میگه “دختر خیلی آروم و متینی بود!!!!!!!!!!!!”
هیچم اینطور نبود من خیلی هم شر و شلوغ بودم. اینها دیگه کی ان؟
یک خانم میگه” من برای پسرم دنبال یک دختر خوب میگردم آن دختره ردیف سوم را میشناسی به نظرم خوبه !!!!!! “
خجالت هم خوب چیزیه من مردم ها
هییییییییییی همه دوستام هم هستن خوشحالم از اینکه اومدین. میرم پیششون
سحر میگه” راستی مقاله بیتا پذیرش شده طفلک چقدر واسش زحمت کشید”
مهران میگه” زیادی به خودش سخت میگرفت هی بهش گفتم بابا زندگی ارزش نداره به گوشش نرفت که نرفت”
محمد میگه” بگذریم خیلی زود رفت “
مریم هم که فقط گریه میکنه.
ای بابا اگه میدونستین من چه حس خوبی دارم ....
از اونجا میرم. پسرخاله ام را مبینم که طبق معمول به قول خودش مشغول مخ زنی یک دختر است دست بردار نیست بزار کفنم خشک شه بعد هر کار خواستی بکن.
میرم میرم میرم تا
از دور یه چهره آشنا میبینم اون اومده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آروم اشک میریزه. روبروش میایستم تو چشماش نگاه میکنم منو نمیبینه. بهش میگم که منو ببخشه. دیگه دیر شده. خیلی دیر…او صدای منو نمیشنوه.
نمي دونم ولي برام جالبه هركسي به نحوي با اين موضوع روبرو ميشه
بعضيام از كنارش در مي رن حتي مي ترسن از مردن حرف بزنن
اما غافل از اينن كه مرگ به ترس اونا كاري نداره
شايد بشه حس عجيب و تازه مرگ رو قبل از رسيدنش تجربه كنيم
پس لطفا هر كسي نظر و نگاه خودشو و تصورش از مرگ و اون دنيا بنويسه
بعضيام از كنارش در مي رن حتي مي ترسن از مردن حرف بزنن
اما غافل از اينن كه مرگ به ترس اونا كاري نداره
شايد بشه حس عجيب و تازه مرگ رو قبل از رسيدنش تجربه كنيم
پس لطفا هر كسي نظر و نگاه خودشو و تصورش از مرگ و اون دنيا بنويسه
مرگ ،مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند.(صادق هدایت
زندگی و مرگ با هم قدم میزنند؛ توی یکی از خیابانهای بلند و باریک شهر که دو طرفش را سرو ناز کاشته بودند. زندگی و مرگ همسن بودند. قدشان هم تقریبا هم اندازه بود. زندگی یک بارانی آبی بلند پوشیده بود که تا مچ پاهایش میرسید. سرآستینهایشان دو تا دکمه بشقابی فلزی داشت که رویشان نوشته شده بود: «زندگی»! مرگ سر تا پا سفید پوشیده بود. یک گردنبند با مهرههای چوبی جورواجور و رنگی رنگی انداخته بود گردنش: دانه تسبیح، آینه شکسته، عقیق و سنگریزههای نارنجی و سبز که ریز و درشت بودند. خیلی بهش میآمد.
زندگی گفت: «هیچ چیز به اندازه پیاده روی آرومم نمیکنه... اون هم پیاده روی با تو ... خیلی لذت بخشه!»
مرگ گفت: «با یه فنجون چایی چه طوری؟»
زندگی چیزی نگفت: یعنی موافق بود. توی اولین کوچه پیچیدند. سرکوچه یک کافه کوچک بود که بیرونش میز و صندلی چیده بودند. کارگر کافه آمد سر میز. وقتی مرگ را دید، چند لحظه به صورتش خیره ماند و بعد احساس کرد که زبانش توی دهانش نمیچرخد. منو توی دستش بود، اما دستش همان طور آویزان مانده بود. حتی یک قدم هم جلو نمیآمد. مرگ بدون این که توی چشمهای پسر جوان نگاه کند، با لبخند گفت: «ما دو تا چایی میخوایم... با شکر لطفا!»
پسر بدون اینکه چیزی بگوید، روی پاشنههایش چرخید و برگشت. میزها خلوت بود. کمی دورتر سه تا دختر با کیفهای مدرسهشان نشسته بودند و چیپس وپنیر میخوردند.
زندگی گفت: «داشتی میکشتیش... نفسش بالا نمیاومد.»
مرگ گفت: «بیخود میترسید... نمیدونم چهطور منو شناخت، اما فکر کنم قبلا هم منو دیده بود!»
زندگی گفت: «این که ازت بترسن خیلی بهتر از اینه که دوستت نداشته باشن. میدونی چیه مرگ! خیلیها از تو میترسن، حتی خیلیها نمیخوان بمیرن، اما از صبح تا شب این رو به روت نمیآرن. تو زندگی خودت رو میکنی، کار خودت رو میکنی و هر وقت هم که قرار باشه کسی بمیره، راحت میری سر وقتش. اون هم فرصت نداره که به تو ابراز محبت کنه یا کینهش رو بروز بده.
اما من چی! یه عالمه آدم هستن که از صبح تا شب مدام به من فحش میدن. حال منو میگیرن. از دست من خسته میشن، کلافه میشن و مدام دکمههای سرآستینم رو میکنن. همین پسره که الان اینجا بود؛ میدونی هر روز از صبح که بلند میشه کارش چیه؟ این که مدام بگه: «این چه زندگیایه که من دارم!» اینه که دلتنگ میشم.اینه که یکنواخت میشم!»
مرگ بیصدا به حرفهای زندگی گوش میداد.پسر جوان آمد دو تا فنجان چایی دستش بود که میلرزید. وقتی چایی مرگ را جلویش گذاشت، نعلبکی از چایی پر شده بود. همین که پشتش را کرد و رفت، زندگی گفت: «این همون پسری نبود که پارسال داشت از کوه پرت میشد؟!»
مرگ چشمهایش را ریز کرد و خوب از دور پسر را تماشا کرد. کمی فکر و بعد آرام گفت: «آره... گفتم این، منو یه جایی دیده!»
زندگی گفت: «فکرش رو بکن... پاهایش لغزیده بود و دستش به یه سنگ بند بود. تقریبا از کوه آویزون شده بود. فقط مدام میگفت: «خدایا ... خدایا ... خدایا ... خدایا ...» هیچ کلمه دیگهای هم از زیونش در نمیآومد. تو داشتی آروم بهش نزدیک میشدی. خیلی بهش نزدیک شدی. تقریبا چشم تو چشم بودین. برای همین بعدا به دوستهاش میگفت من مرگ رو با چشمهای خودم دیدم. داشتی دستش رو میگرفتی که بهت خبر دادند هنوز وقتش نیست. اینقدر خدا رو صدا کرده بود که خدا بهش رحم کرده بود، یه فرشته فرمان داده بود که به تو بگه دست نگه داری.
اون وقت بود که من نزدیکش شدم و با مهربونی دستش رو گرفتم. خودش رو روی کوه محکم کرد. یادم میآد یه «یا علی» محکم گفت و پاهاش رو روی کوه سفت کرد. کسی از اونجا میگذشت که صداش رو شنید. دستهایش رو گرفت و آوردش بالا. به همین راحتی. حالا همین آدم تا تو رو دید، شناخت، اما از صبح تا شب راه میره و میگه: «لعنت به این زندگی... لعنت به این زندگی!»
مرگ گفت: «حالا چاییت رو بخور... سرد میشه!»
زندگی آرام فنجان را به لبش نزدیک کرد. دوست داشت بعد از درد دل کردن چایی بخورد. چایی گرم حالش را جا میآورد. آنقدر که آدمها در طول روز خستهاش میکردند، بعضی وقتها حتی نمیرسید یک چایی بخورد.
بهترین وقتها، وقتهایی بود که با مرگ میگذراند. مرگ آرام بود و همیشه به حرفهایش گوش میداد. ساکت بود و عمیقا حرفهای او را میفهمید.
مرگ گفت: چاییت رو بیشتر شیرین کن... بذار فشارت نیفته...!»
زندگی چایی شیرین دوست داشت. اصلا عاشق شیرینیها بود. عاشق کشمش و شیرینی خامهای. چاییشان را که خوردند، از سر میز بلند شدند. زندگی یقه بارانیاش را بالا داد. مرگ گفت: «امروز مهمون منی! «و رفت توی کافه».
زندگی از پشت شیشهها میدید که مرگ رو به روی پسر کارگر ایستاد. دید که مرگ پول را از کیفش در آورد و روی میز گذاشت. دید که پسر کارگر بقیه پول را به طرف مرگ گرفت. دید که مرگ وقتی میخواست بقیه پول را از پسر بگیرد، آرام دستهای پسر را گرفت. دید که رنگ پسر پرید. دید که پسر دستش را روی قلبش گذاشت. دید که پسر چشمهایش بسته شد و همانطور که دستش روی قلبش بود، افتاد روی زمین و مرد. مرگ خیلی آرام از کافه آمد بیرون و به زندگی گفت: «حالا فکر میکنی خوشحالتره؟!.
زندگی گفت: «حالا فرصت داره که یه زندگی دیگه رو تجربه کنه... اما تو خیلی زبلی. همیشه جایی به من چایی میدی که خودت هم کارداری!» این را گفت و احساس کرد دلش باز هم چایی شیرین میخواهد
فرستنده: ناشناسی با عنوان خسته
Rose wrote: "زندگی و مرگ با هم قدم میزنند؛ توی یکی از خیابانهای بلند و باریک شهر که دو طرفش را سرو ناز کاشته بودند. زندگی و مرگ همسن بودند. قدشان هم تقریبا هم اندازه بود. زندگی یک بارانی آبی بلند پوشیده بود ک..."
با سپاس فراوان از خانم رز
به خاطر متن زيباشون
با سپاس فراوان از خانم رز
به خاطر متن زيباشون
چه بحث قشنگيو راه انداختين...مرگ ترنم تولدي تازست
منم مردم رفتم اون بالاها هر كاري كردم بر نگردم نشد...داد زدم گريه كردم شيون ناله زاري خدا رو قسمش ميدادم اما گفت بايد برگردي و راهتو بري تا به موقعش...ايكاش همونجا نگهم ميداشت
مرگ منتظر همه ماست
اون رفيق عجيب و غريبيه تا حالا نديديمش ولي وصفش و خيلي شنيديم
هركي هم يه جور وصفش مي كنه
يكي ميگه هولناكه يكي ميگه زيباست يكي ميگه جالب ولي دلهوره آوره يكي ميگه آخرخط همون جاست
نمي دونم ولي وقتي نوبت ما شد معلوم ميشه چه اتفاقي خواهد افتاد
اي كاش اون وقت روز خوبي باشه
روز شرمندگي مون نباشه
اون رفيق عجيب و غريبيه تا حالا نديديمش ولي وصفش و خيلي شنيديم
هركي هم يه جور وصفش مي كنه
يكي ميگه هولناكه يكي ميگه زيباست يكي ميگه جالب ولي دلهوره آوره يكي ميگه آخرخط همون جاست
نمي دونم ولي وقتي نوبت ما شد معلوم ميشه چه اتفاقي خواهد افتاد
اي كاش اون وقت روز خوبي باشه
روز شرمندگي مون نباشه





پرندگان هيچ نق و نوقي نمي كنند اينجا همه چيز دلچسب و بي نظير است
نه سري نه صدايي و نه هيچ جونم مرگ شده اي ترقه اي مي اندازد.
اينجا خيلي خوبه
مردم لطيف شدند خيلي رويايي حرف مي زنند
صداهاشون خيلي ملايم شده
منم خيلي سبك شده ام انگار كه هيچ وزني ندارم مي تونم هرجا خواستم برم
انگار هيچ مانعي براي حركاتم نيست
هي رفيق نكنه
نه.........نه
ميگم چقدر همه جا آروم شده
ما مرديم
اينجام برزخه
اااا.....اااااا
چقدر زود
بچه ها مژده بدين ما مرديم
ديدين اون پيرمرده چي جوري چسبيده به پولاش
اون دختره رو ببين بخاطر قيمت كم حلقش چي جوري با نامزدش داره دعوا مي كنه