داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
آن سوی پنجره
date
newest »
newest »
سارای عزيز، داستانتان عالی است. پردهای که از فقر کشيدهاید نمودار است و حقايقی که در جملات کوتاه بيان کردهاید، قوی و زيباست: کودکان، اين دوش کشان واژهی اميد در دنيا...و سمبل سوسک.باید بگویم، آفرين بر شما،
فرشته





و در انتظار بزرگی ، من کودکی ام را هدر خواهم داد .
***
نگاهش می رود سمت اخرین نقطه ای که پنجره نشان می دهد . روی دیوارهای ترک خورده .
در کنارش پشته ایست از ساقه ها ، برگ ها و گل های تزئینی . در قید رنگ بندی و محکم بودنشان نیست .
هر50 ثانیه گل ها را می چسباند . هر 5 ثانیه نگاهشان می کند و در کمتر از لحظه ای دیگری را بر می
دارد و در این عبور ممتد دسته گل اول و دوم نفس می کشد . حال انکه در تکرار این امور است که گوشه
خانه جایگاهی ست برای دلدادگی بین گل ها برگها و ساقه ها و بویی که هرگز از انها نمی تراود . مادر ...... این اولین واژه ای که اموختم یا اموختنم یا اموخته بودم با طوقی اراسته بر گردنی نحیف . چند قطره عرق روی پیشانی اش انقدر سنگین است که وقت زدودنش غنیمتی ست برای دسته گل بعدی .
میثم ... مطیع بودن همیشگی اش را هر گز نمی توان کتمان کرد . کمتر از 8 سال به نظر می رسد . چشمانش را چون بند نافی متصل به جفت به تلوزیون کوچک سیاه و سفید دوخته است .با دنیایی از برفک هایی که برای ادامه حیات به انتهای درندگی رسیده اند . گوشه ی دیگری از خانه از همین جا که روی دو پای بی حالم نشسته ام به وضوح مشخص است .
" اشغالا ی بی همه چیز ... لباسای این پولدارای .. به تن هر جا ییشون مالیده وحالا ما باید ...." این همان جملاتی ست که ساعتی پیش از دهان بزرگترین فرزند خانواده بر جان بی جان لباس ها پرتاب شد . نسیم .... که زل زده است به چیزی نا معلوم که اخرین نقطه پنجره از خود به تما شا گذاشته .
مادر با تبسمی رنگ و رو باخته نگاهی غریب در اندکی ثانیه را می جهاند به موجود یک ساله این خانه ... به من . و رو به نسیم ، محنت بار با صبری عجین شده در فطرت پاکش کلمات را بی امان ادا می کند :
پاشو یه چیزی بیار این بچه بخوره .. حالا چون صداش در نمی یاد . ......... نباس بهش برسیم . د پاشو اونجا حلوای منو پخش نمی کنند که .
نسیم با ارامشی تصنعی ظرفی از غذای همیشه را به من می خوراند . مخلوطی از اب داغ ، نان ، و شکر .
نگاهش چندین بار از مادر به من بر می گردد ونهایتا : این جوری نمی شه باس ببریمش درمونگاه .. یعنی چی که جیکشم در نمی یاد . رفت تو یه سال. با توام .. می شنفی .... و چشمانی که خیره می شود به من . و من که به نم نمک اشک چشمان میثم وصل می شوم .
مادر؛ این جادهنده همیشگی نطفه در بطن خویش این بار با نازی خنده اور بلند می شود و حاصل ان اتمام دلدادگی گل ها با ساقه ها ، گل ها با برگهاست .
- چته میثم. غذا هست برو ورداربخور . همشو نخوری ا یکم نگردارواسه بابات .
پدر .... عضو ناکار خانواده و همچنان کاری . در مبادله ای سرا پا تقصیر ، تصادف یک چشمش را با کمتر شدن حقوقش معاوضه کرد . و شب ها پیرمردی به خانه می اید با یک چشم و طوقی در گردن به نام فقر .
دو جفت چشم خیره به من ،درمانده و فرصتی برای من ، که خود را درون یکی از ان دو جفت خواهم دید . ... یک ساله . بیمار .ظاهری معمولی . عزل شده از یک حق کاملا طبیعی . " گریستن " . عالم به اینکه
در انتظار بزرگی ، حیران ان سوی پنجره ها ، کودکی ام ربوده خواهد شد . من .. این تنها حق مالکیت ، روح ... این میراث جاودانه ، و فقر ...این رفیق شفیق حتی قبل از تولدم . و اینها جمع منیت من بود در ان ساعات خیرگی .
- خواهر کجایی به دادم برس ... معصوم خانوم تو رو به علی کمکم کن .
همسایه ... . هفت هشتایی خانواده می شوند و سرهایی که با شنیدن هر صدایی ازپنجره ای کوچک ،خانه ای دیگر را ، پنجره ای دیگر را را زاغ می زنند .
- داشت دو لپی غذا می خوردا .. خاک به سرم شد . به دادم برس ...
همگی ، مادر این تعزیه خوان محبت ، میثم این بق کرده تا ابد، و نسیم این فحاش بی مدعا سرازیر می شوند به خانه به قول مادر همساده .
بزرگی خانه کوچکی ام را به رخم نمیکشد در عوض طاقچه ای که پر از کلونازپام و ادلت کلد است تنها می تواند درد را به خاطرم بیاورد و این تمام مختصات خانه ای بود در تیر رس چشمان من .
هیاهو به اوج خود می رسد و کنجکاوی که شیره جانم را تشکیل داده وادارم میکند برخیزم . از پشت این پنجره کودکان ، این د وش کشان واژه امید در دنیا، چون کرمانی پیچ و تاب می خورند و در همین گیر و دار است که من این کودک در انتظار ، موجود ظریفی را در گوشه حوض بی آب می بینم . و سعی اش برای رسیدن به چشمانی به راه . به مادر .
و در همین لحلظه موعود است که میثم به قصد کشت پاهایش را بلند می کند و قسم میخورم به تنهایی درون شکم مادرم ، به بلندا ی تمام عقده های هزار سال گریه نکردنم داد می زنم و میثم و انگار همه جای دنیا سوی نگاهشان میخکوب می شود روی من و من از لا به لای ریز ریز درد از گریستنم به بچه سوسک نگاه می کنم که می رود سمت اخرین نقطه پنجره. روی دیوارهای تر ک خورده ...