پرده نئی، فیلم‌نامه پرده نئی، فیلم‌نامه discussion


42 views
تکه‌های قشنگ نمایش‌نامه پرده نئی

Comments Showing 1-22 of 22 (22 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

Peyman Karimi ورکی فکر می‌کردم دیروز را آرزو کنم، که کمتر گرسنه بودم و کمتر مُرده‌ی خواب؟ یعنی می‌آید که فردا امروز را آرزو کنم؟ منی که امروز – الان – دارم می‌میرم؛ از گرسنگی و ترس و بیخوابی؟ [نفس بلندی می‌کشد] اگر این نفس آخرم باشد چه کسی می‌داند برای چه مُردم؟ [لبخند می‌زند] چه می‌ارزد داوری آن‌هایی که اکنون خوب سیرند و نیک آسوده؟

- شخصیت ورتا، فیلم‌نامه پرده‌ی نئی، نوشته بهرام بیضایی


Peyman Karimi نمی‌خوابم و کابوس می‌بینم – [گریان] اگر این خواب است کاش از آن بیدار شوم؛ و اگر بیدارم چه بد است بیداری!
- شخصیت ورتا، فیلم‌نامه پرده‌ی نئی، نوشته بهرام بیضایی


Peyman Karimi دیوان بیگی: قاضی به قطع گفت؛ مادر گیتی چون منی نخواهد زاد!
امیر: این بهتر! شاید که مردمان چندی نفس بکشند. او را محترم دارید هرچند کسی را محترم نداشت.
- فیلم‌نامه پرده‌ی نئی، نوشته بهرام بیضایی


Peyman Karimi ایلیا: [مشک را پیش می‌آورد] آسمان هرچه داشته در این مشک باریده. همه‌ی آبهای جهان اینجاست. و تو برای هیچ چون ماهی تشنه بر خاک له‌له می‌زنی!
غریبه: [سر برمی‌دارد] تو چه مردی که تا دیدمت نگران بودی بدکاره باشم و حالا نگرانی که نباشم؟


Peyman Karimi زن سیاهپوش: [فریاد می‌کند] درها را چه تفاوت وقتی همه بسته!


Peyman Karimi زن: به شما چه باید گفت که هریک نیمی از خود را کشته‌اید؟ شما که آب و نان و خواب را با مردمان شرط می‌کنید؛ و شما که بر آبروی خود ترسانید و آبروی دیگران را هیچ می‌شمرید؟ دادگری چه؟ و اگر شما درمان شوید آیا همانید که بودید؟


Peyman Karimi قاضی: [به منشی] این درسی است. بنویس: آنان آبروی صنف خود را باز می‌خرند؛ و در همان حال از خود می‌پرسند آیا ما از آنان که می‌زنیم بهتریم؟ آنچه اینجا رخ می‌دهد این است: ری خود را تنبیه می‌کند!


Peyman Karimi منشی: نمی‌فهمم – قصه‌ای می‌شنوم؛‌ یا ما خود قصه‌ای هستیم؟


Peyman Karimi پدر: دخترم این علم پنهان کن، که اگر دانند خط توانی خواند دفترت به قهر می‌بندند.


Peyman Karimi مرداس: عزیز جانم ورتا؛ امروز بزرگترین هدیه‌ای را به تو می‌دهم که شوهری به نوعروسش می‌دهد. چی خیال می‌کنی طلا؟ نه، قابل تو نیست. نقره؟ چه ارزشی دارد؟ خانه یا باغ؟ - برای تو کوچک است! نمی‌توانی حدس بزنی ورتا؛ من امروز اسم ترا عوض می‌کنم. از امروز تو دیگر ورتا نیستی؛ اُم جابری!
[...]
مرداس: جابر نام پدرم بود که پسر را می‌بخشم [خوشنود دستها را به هم می‌مالد] از امروز ورتا را فراموش می‌کنیم.
ورتا: ورتا را – فراموش می‌کنیم؟
مرداس: به خاطر پسرم!-
ورتا: کدام پسر؟ پسری که روی جهان ندیده؟ مرا به نام او می‌خوانید که هنوز در خیال هم نیست؟ در حالی که من هستم؛ - و نامم ورتاست.
مرداس: با آن نام وداع کن اُم‌جابر!
ورتا: این نام مرا به یاد خانه‌ای می‌اندازد که با من مهربان بود و پدر و مادری که مرا زندگی بخشیدند و دایه‌ای که مرا از دهان مرگ گرفت!
[…]
ورتا: مرا می‌کشت تا پدرش را در نام پسر خیالی‌اش زنده کند – در نام پسر من. یا شاید پدرش بود که مرا می‌کشت. یا شاید پسر خودم؛ که هیچکدام را نه دیده بودم و نه می‌دیدم.


Peyman Karimi ورتا رافروخته برمی‌گردد و به میدان بازی می‌نگرد؛ می‌کوشد با خنده‌ای همه چیز را عادی جلوه دهد.
ورتا: کی به کی می‌خندد؛ ما به میمون یا میمون به ما؟ کی مسخره‌ی کیست؟


Peyman Karimi ورتا: طلبکار اینهمه گستاخ در نمی‌کوبد که تو می‌کوبی برات. چه شده؛ دو برادر از برای صرفه‌جویی یک عروس آورده‌اید؟ آیا من مال شرکتی‌ام میان شما – که تو سهم می‌خواهی؟ هاه بله، چرا خودت را شریک ندانی وقتی او گمان می‌کند مرا خریده! [می‌غرّد] نه! نه!- [حالا او به در می‌کوبد] خبر بدهید دزدی به اموال مرداس می‌زند!


Peyman Karimi ورتا:‌ آه نه – این امتحانی است که من باید پس بدهم. نمی‌دانم چرا. ولی این امتحانی است. مثل زر که در کوره می‌برند و خود می‌گوید چه عیاری دارد.


Peyman Karimi صدای ورتا: چرا به خودش حق می‌داد اینهمه بد باشد؟ چرا حکمش را از پیش بر مرگ من نوشته بود؟ آیا دروغ را نمی‌فهمید یا خود پاره‌ای از دروغ بود؟


Peyman Karimi ورتا: […] اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمی‌کند.


Peyman Karimi برترین تکه از نمایش‌نامه پرده‌ی نئی، به زعم من:

دایه: دعا می‌کنم برای هر بیگناهی که چون خود من بر لب این پرتگاه است. دعا می‌کنم برای هر دادخواهی که التماسش برای دادگری شنیده نشد. دعا می‌کنم خداوند نیم گناهان شما را ببخشد، که برای هر کدام از نیم دیگر سزاوار چندین جهنمید!


Peyman Karimi صدای ورتا:‌کاش حتی مرگ چشمه‌ای می‌شد، تا از آن سیر می‌نوشیدم.


Peyman Karimi ایلیا گوش‌های خود را می‌گیرد. پرهیب زن از پشت پرده‌ی نئی.
ورتا: من داستان ترا شنیدم ایلیا. نباید تو نیز داستان مرا بشنوی؟ - و اگر دروغی در آن بود انکار کنی؟
ایلیا: آه – درد من این است که دروغ نیست!


Peyman Karimi صدای ورتا: [رنجیده] نه مرد، تو از من چیزی می‌سازی که سزاوار خیال تست، نه آنچه منم. من ترا در خیال برکشیدم و تو فروانداختی.


Peyman Karimi صدای ورتا: نه مرد، تو درد مرا بازیچه کرده‌ای. نه مرد، تو خندستانی می‌کنی. نه – تو مرا نمی‌شناسی! گفتم با تو در می‌افتم – و گر دم مرگم و دستم خالی؛ و تو تا دندان زره‌پوشی. و گر زمین و آسمان با تست با زمین و آسمان درمی‌افتم!


Peyman Karimi ورتا: آیا هذیان می‌گفتم؟ و آنچه هذیان نبود آیا چیزی بجز هذیان بود؟


Peyman Karimi منادی: [راه می‌افتد] آری، بدینسان رنجنامه‌ی بانوی غصه‌دار طوماری شود، و در میدانها خوانده شود.
باشد روزی که آب و نان به شرط ندهند
و بیداد از دهان دادگری سخن نگوید
و دانش مرد و زن نشناسد.
از امروز تا یک هفته ری جشن می‌گیرد؛
شاید اشک بانوی غصه‌دار که در این جوی روان است به لبخندی بیامیزد.
لبخندی که دیریست تا جهان نیازمند آنست.


back to top