داستان كوتاه discussion

93 views
داستان كوتاه > بی نام

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments چشم باز كردم و متوجه شدم روي يك صندلي در وسط بيابان نشسته ام . با ترس و دلهره بلند شدم و شروع كردم به چرخيدن دور خودم ؛ ناگهان پسر بچه اي كه سوار بر دوچرخه بود به من نزديك شد . روزنامه اي را به سمت من گرفت و گفت : ‹ سلام آقا ! اين روزنامه امروزه . فكر كنم شما گم شديد . › روزنامه را گرفتم وتا خواستم از پسر تقاضاي راهنمايي كنم به سرعت ركاب زد و دور شد.
روي صندلي نشستم و روزنامه را باز كردم .عجيب تر از اين نمي شد . عكسي از من به همراه اطلاعيه اي راجب گم شدنم در صفحه گم شدگان به چاپ رسيده بود . سعي كردم به خاطر بياورم كه اينجا در وسط بيابان چه مي كنم . خيلي به ذهنم فشار آوردم و تا اين حد به خاطر آوردم كه جشن تولدم بود و زن و دخترم كلي مهمان دعوت كرده بودند . من شمع ها را فوت كردم و آرزو كردم . چه آرزوئي ؟ بيشتر از اين به ياد نداشتم و الان بين اين همه شن و خاك چشم باز كرده ام .
تلاش براي ياد آوري گذشته چيزي را عوض نمي كرد . بايد به سمتي حركت مي كردم ، راهي كه مرا به خانه ام بر رساند . معطل نكردم و راه افتادم . بعد از ساعتي پياده روي بي هدف به حومه شهر رسيدم . لباس هايم را خاك و شن گرفته بود وبسيار احساس تشنگي و گرسنگي مي كردم .
تاكسي گرفتم وآدرس خانه ام را به راننده گفتم . چيزي از مسير را طي نكرده بوديم كه راننده ترمز كرد و گفت : ‹ بفرمائيد آقا . اينم كافي شاپ ! › اما من مي خواستم برگردم به خانه ام. الان وقت خوبي براي خوردن قهوه ... بله الان بهترين وقت قهوه خوردن بود . بايد با آرامش كامل پيش خانواده ام برمي گشتم .به محض اينكه پياده شدم راننده پدال گاز را فشار داد وبي توجه به گرفتن كرايه اش در طول خيابان گم شد.
زوج هاي جوان زيادي داخل كافي شاپ بودند . تنها يك ميز دو نفره در انتهاي سالن خالي بود كه به سرعت رفتم و آنجا نشستم .
خواستم قهوه با كيك سفارش بدهم كه مرد ميان سالي با لباسهاي كهنه و رنگ و رو رفته وارد شد و مستقيم آمد روي صندلي خالي كنار من نشست . البته جاي خالي ديگري هم نبود . مرد روزنامه اي به كهنگي و رنگ و رو رفتگي لباس تنش در دست داشت. قبل از اينكه حرفي بين ما رد و بدل شود روزنامه را باز كرد و عكس و اطلاعيه گم شدنش را جلوي صورت من گرفت .از روي تاريخ روزنامه فهميدم كه اين مرد چندين سال است گم شده است .
مرد بلند شد و به سمت پيشخوان رفت و بي توجه به مسئول كافي شاپ دو فنجان زرد رنگ برداشت و زير دستگاه قهوه جوش پرشان كرد و با احترام و حالتي كه مخصوص مهمانداران بود روي ميز گذاشت . كمي در خوردن تعليل كردم تا اگر صداي مسئول كافي شاپ در آمد بهانه اي براي تبرئه كردن خودم داشته باشم . كه خوشبختانه اعتراضي نشد و من با تشكر از مرد با ولع تمام قهوه را هورت كشيدم و بخاطر اينكه خيال خودم را از بابت پول قهوه راحت كرده باشم گفتم : ‹ اجازه بديد پول قهوه رو من حساب كنم . مهمون من باشيد؟ . › مرد آرام صورتش را از داخل فنجان زرد رنگ قهوه بيرون كشيد با گفتن اينكه حساب شده و اگر ميل دارم مي تواند برايم كيك هم بياورد ، همه دلهره مرا از بين برد . اما از آنجائي كه در شرايط حال علاقه اي به گپ زدن با يك غريبه را نداشتم از مرد تشكر كردم و از آنجا بيرون زدم . به سرعت تاكسي گرفتم تا خودم را به خانه برسانم . حتما هنوز چيزي از كيك تولدم باقي مانده است كه بخورم . قهوه اي كه خورده بودم بیشترگرسنه ام كرده بود .
تاكسي جلوي در ساختمان توقف كرد وبا ديدن خانه ام نفس راحتي كشيدم و با عجله زنگ زدم اما كسي جواب نداد جيب هايم را گشتم تا شايد كليدهايم را پيدا كنم ولي مثل اينكه گمشان كرده بودم . دوباره زنگ زدم چندين بار زنگ زدم ! كسي جواب نداد . چاره نبود جز اينكه زنگ واحد نگهباني را بزنم و از او بخواهم كه در را باز كند . نگهباني هم جواب نداد . خسته شدم . البته خسته بودم ، خسته تر شدم و روي پله ورودي ساختمان نشستم تا شايد كسي بيرون بيايد يا داخل شود .اگر سهل انگاري راننده تاكسي نبود و يا حتي مردي كه براي من قهوه آورد اجازه مي داد كه پول قهوه را حساب كنم حساب توي دردسر مي افتادم . البته پول پسر روزنامه فروش را هم بايد مي دادم .چون غير از كليدهايم كه نمي دادم چطور گمشان كرده بودم ،پولي هم داخل جيبم نبود.از اين به بعد بايد حواسم را بيشتر به داشته ها و نداشته هايم جمع كنم .
هوا داشت تاريك مي شد . به گمانم چند ساعتي مي شد كه منتظر بودم . بلند شدم تا دوباره زنگ بزنم كه ماشيني جلوي ساختمان ايستاد . همان مرد ژنده پوش داخل كافي شاپ بود . شيشه را پائين كشيد و دعوتم كرد تا با ماشينش چرخي بزنيم و اگر دلم خواست دوباره برگرديم به همان كافي شاپ . بي توجه به او دوباره زنگ خانه ام را زدم . زنگ نگهباني را زدم . باز هم كسي جواب نداد . چاره ای باقی نمانده بود جز اينكه سوار ماشين مرد شوم .
درطول مسير مرد مي گفت كه دوست ندارد پيدايش كنند و خيلي هم خوشحال است كه گم شده . از من هم سئوال كرد كه دوست دارم پيدايم كنند يا نه ؟ جوابی ندادم ولي از قراري من بيشتر از خانواده ام كه دنبال من مي گردند ، دنبال آنها هستم . شك نداشتم كه دوست دارم پيدايم كنند ، يا پيدايشان كنم . ولي وقتي كسي خانه آدم نباشد بايد يك جايي رفت و منتظر شد و در حال حاضر هيچ جائي بهتر از داخل ماشين و كافي شاپ موجود نبود . البته اگر روي اقوام و دوستان حساب نكنيم كه در بيشتر مواقع هم نمي شد روي آنها حساب كرد .
مرد حرف هاي مي زد كه متوجه نمي شدم ، پس چون متوجه نمي شدم حتما حرف هايش بي سر و ته بودند . مي گفت : ما داريم دور خودمان مي چرخيم و به جائي نمي رسيم . چه با خانواده و چه بدون خانواده . تنها مسئوليت ما در زندگي لذت بردن است كه آن هم تنها با پذيرش واقعيت زندگي به دست مي آيد . اين دنيا جاي هيچ كاري نيست . تفاوت آدم ها با همديگراين است كه بعضي مي دانند دور خود مي گردند و بعضي نمي دانند . با هزار جواب مي توانستم با مرد مخالفت كنم ولي مگر مي توان كسي كه تا اين حد خودش را محدود كرده قانع كرد ؟! در يك كلمه فهميدم كه مرد دوست نداشت پيدايش كنند .
وارد كافي شاپ شديم . مرد چندين بار رفت و بي اعتنا به مسئول آنجا از پشت پيشخوان براي جفتمان داخل همان فنجان هاي زرد رنگ چاي و قهوه ريخت و چند باري هم كيك آورد. در ميان خوردن مرد پرسيد : امشب كجا مي خواهم بمانم ؟ سر چرخاندم تا شايد ساعت ديواري را پيدا كنم . پيدا كردم ولي عقربه هايش بي حركت بود وخوابيده بود . از مرد ساعت را پرسيدم و او مچ دستش را از آستين كتش بيرون آورد تا نشان بدهد كه ساعت ندارد . تخمين مي زدم كه ساعت بايد از دوازده شب گذشته باشد . جواب مرد را ندادم و مرد سيگاري روشن كرد و طوري روي صندلي لم داد انگار كه هيچ وقت نمي خواهد از آنجا بيرون برود . مدتي به حركات مرد خيره شدم و با رفتن تمامي مشتري ها آرام در گوش مرد گفتم كه مرا به خانه ام برساند . او قبول كرد و بعد از كشيدن چند سيگار مرا به خانه ام رساند.
مرد در داخل ماشينش منتظر من شد تا ببيند كه آيا موفق مي شوم به خانه ام برگردم يا نه . اما باز هم كسي جواب نداد. چاره اي نبود جز اينكه با خانه اقوام تماس بگيرم . سوار ماشين شدم واز مرد كارت تلفني خواستم و عجیب این بود که کارت تلفن داشت اما مگر او با کسی هم تماس می گرفت ؟ ذهنم را درگیر این موضوع نکردم و او مرا نزديك يكي از باجه هاي پياده كرد . وقتي داشت مي رفت گفت كه يك ساعت ديگر از اينجا رد مي شود واگر خانواده ام را پيدا نكردم مرا با خودش مي برد. با تمامي آشنايان تماس گرفتم . آنها هم جواب ندادند .
مرد برگشت و مرا سوار كرد و رفتيم به خانه او .او در کوچه ای ساکت و خاموش ساکن بود حتی ساختمانی که ما واردش شدیم هیچ روشنایی در آن نبود . به هر سختی بود کورمال کورمال به خانه اش در طبقه هفتم رسیدیم . خانه اش خالي بود . هيچ وسيله اي داخل آن نبود . تنها يك تخت يكنفره ، دو بالشت و شمع مكعبي زرد رنگ خاموشي در گوشه اتاق به چشم مي خورد . روي تخت نشستيم . روزنامه را از جيبم بيرون آوردم و به اطلاعيه خيره شدم . چطور اين اتفاق افتاده بود ؟ بايد به ياد مي آوردم .مرد خيره خيره نگاهم مي كرد و بعد از دقايقي، سكوتي كه بين ما چمبره زد بود را با صداي بر هم خوردن چند فلز كه داخل جيبش بود شكست و با احتياط تمام خيرگي نگاهش را به كليد هاي داخل مشتش دوخت و بعد از مكثي دسته كليد را به من داد و جستي زد و شمع مكعبي زرد رنگ گوشه اتاق را روشن كرد و به سمت من برگشت و گفت: ‹ من اين دسته كليدها رو پيدا كردم . ببين مال تو نيست ؟. ›
به كليد هاي داخل دستم نگاه كردم . دسته كليد من براي چه بايد دست اين مرد باشد. حتما دزد است و همه اين اتفاقات زير سر خودش است ، چه بسا بلايي سر خانواده ام آورده باشد ومرا بعد از بيهوش كردن روي آن صندلي وسط بيابان گذاشته است . وگرنه دليلي نداشت كه اين مرد با اولين برخورد با من به خانه اش دعوتم كند.با عصبانيت بلند شدم كه زودتر بروم و قبل از اينكه دير شود ببينم چه بلايي سر خانواده ام آورده است.
مرد گفت :‹ كي روزنامه رو بهت داد ، اون پسره با دوچرخه ؟ ›
گفتم : ‹ با زن و بچه ام چكار كردي ؟ از اول هم بهت شك كرده بودم كه چرا دنبال مني ! تو يه دزد بد بختي !›
گفت : ‹ بهتره بخوابي . اين كليد به درد تو نمي خوره !من اونا رو روي همون صندلي وسط بيابون پيدا كردم . من خانواده ات رو نمي شناسم . اگه اونا جوابت رو نمي دن شايد متوجه تو نمي شن . در ضمن من به چيزي احتياج ندارم كه بخوام بخاطر داشتنش از كسي دزردي كنم . وظيفه خودم دونستم كه كليدهايي كه پيدا كردم رو بهت بدم و بقيه اش با خودته !بذار يه چيزي نشونت بدم !›
مرد دست كرد و از زير تخت كيسه اي را بيرون كشيد .داخل كيسه پر بود از دسته كليد هاي جور واجور و در حالي كه با اندوه بخاطر ياد آوري خاطره اي دسته كليدها رو لمس مي كرد گفت: ‹ كليد خونه خود من هم داخل همين كيسه است . توي اين چند سالي كه گم شدم اين كليد ها رو پيدا كردم و دادم به صاحبانشون . ولي به درد هيچ كدامشون نخورد . اونا خودشون كليد رو انداختند توي اين كيسه و رفتند . ›
گفتم : ‹ كجا رفتن ؟ ›
گفت : ‹ روي همون صندلي وسط بيابون . ›
مرد دوباره مي خواست شروع كند به گفتن همان حرف هاي بي سر و ته كه از خانه خارج شدم .نمي توانستم حرف هايش را باور كنم .هيچ كس اين حرف ها را باور نمي كند .اگر مرد بلایی سر خانواده ام آورده پس چه کسی گم شدن مرا آگهی کرده است ؟ به خيابان كه رسيدم سياهي شب روي سطح تيره زمين پهن شده بود و تنها تك چراغي كه چون ستاره اي در ميان انبوه اين سياهي اميدواري را نويد مي داد ، چراغ كم سوي خانه مرد بود كه رو به روشن تر شدن مي رفت . اين دعوتي ناخوانده و مسموم بود از شكاف پنجره گوني كه فراموشي و كهنگي را بر مني كه چون شبهي در پيچاپيچ اين شب به دام افتاده ام تشديد مي كرد.از شدت اضطراب آدرس خانه ام را فراموش كرده بودم . نمي خواستم برگردم و از مرد بپرسم كه آدرسم كجاست . گوشه اي نشستم و تمركز كردم . بايد به ياد مي آوردم ! نمي خواستم برگردم و از مرد بپرسم . نبايد بر مي گشتم پيش مرد . نبايد !


17/11/88


message 2: by [deleted user] (last edited Dec 26, 2012 04:18AM) (new)

به نظر من این داستان بی نام از اون یکی بهتر بود و انسجام بیشتری داشت.
با این دو داستانی که از تو خوندم می تونم بگم قلمت به کافکا نزدیکه.مخصوصا در این یکی که ظاهرا دنیاهای موازی رو به تصویر کشیدی.این ایده رو دوست داشتم.اینکه آرزو کنی گم و گور بشی، در همون دنیا زندگی کنی که بقیه در اون زندگی می کنن ولی از نطر فیزیکی قادر به برقراری تماس با هم نباشین.

لحنی که برای بیان این مفهوم متافیزیکی به کار گرفته شده،خیلی مناسبه و پیام رو بهتر القا می کنه

شروع داستانت باز هم عالیه.این دفعه برخلاف اون یکی داستان،کشش و جاذبه ایی که در ابتدا حس کردیم تا آخر ادامه پیدا می کنه.

دیالوگ های به کار رفته در داستان،کمک کننده و پیش برنده هستن.اما این دیالوگ راننده تاکسی به نظرم چندان قابل درک نبود و باعث گیج شدن هرچه بیشتر میشد
:
ما داريم دور خودمان مي چرخيم و به جائي نمي رسيم . چه با خانواده و چه بدون خانواده . تنها مسئوليت ما در زندگي لذت بردن است كه آن هم تنها با پذيرش واقعيت زندگي به دست مي آيد . اين دنيا جاي هيچ كاري نيست . تفاوت آدم ها با همديگراين است كه بعضي مي دانند دور خود مي گردند و بعضي نمي دانند

فضای حاکم بر داستان،از ابتدا تا آخر،مسلط بر داستان هست و این نکته ی بسیار مثبتی به حساب میاد.فضایی که سرشار از ناامنی و اضطراب هست و این حس به خوبی به مخاطب القا میشه.
در پایان بندی،به نظرم داستان یه چیزی کم داره.یعنی شاید بهتره اینطور بگم که داستان به طور ناتمام رها شده.انتظار اتفاق فوق العاده ایی رو در آخر ندارم ولی این پایان بندی رو هم برای این داستان مناسب نمی بینم.

چرا از رنگ زرد استفاده کردی؟ آیا رنگ ها برای تو معنی خاص خودشون رو دارن؟

اینکه راننده تاکسی اشاره می کنه که بقیه ی گمشدگان هم برگشتن به همون صندلی توی بیابون،به نظرم کمی گیج کننده ست.البته تا حدی متوجه ی منظور میشم

این جمله به نظرم بار احساسی زیادی داره،چون شعرگونه ست و با لحن کل داستان هماهنگ نیست:
اين دعوتي ناخوانده و مسموم بود از شكاف پنجره گوني كه فراموشي و كهنگي را بر مني كه چون شبهي در پيچاپيچ اين شب به دام افتاده ام تشديد مي كرد.


message 3: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments از اینکه به داستان های تک تک دوستا اهمیت میدی و سعی می کنی که نظراتت رو براشون بذاری باز هم ازت ممنونم .
من راجب این داستانی که نوشتم واقعا دفاعی و یا حتی اصرار به خوب بودنش ندارم . فقط دوست دارم یه سری از نماد هایی که من در این داستان استفاده کردم رو برات بگم شاید این باعث بشه نگاهت رو کمی معطوف اونا بکنم و نظراتت رو در مورد اونا هم بدونم .
رنگ زرد : برای من نماد آزادی و استقلال رو میده و در ایران باستان و یونان باستان هم معمولا شیر و پادشاه رو به این رنگ تجسم می کردند . در این داستان من استقلال و منفرد بودن مرد ژنده پوش رو با فنجان زرد و شمع زرد بیان کردم .
پسر بچه ی دوچرخه سوار : بچه ها سمبل صداقت و راستی هستند و استفاده از دوچرخه هم استناد قبلی به ایده های مرد ژنده پوشه که میگه همه دارن دور خودشون می چرخن . به نوعی دور باطلی که ما بدون اینکه بخواهیم بهش وفاداریم .
صندلی وسط بیابان : برای من نماد ماندن در شرایط و به نوعی استراحت رو میده و بیابان نماد خلا و بیهودگی و همینطور فرامو شی .
کلید : امید رهایی و بازگشت به روزمرگی و تکرار
راننده : نماد مسیر سرنوشت و رساننده ما به هدفه و وقتی خود این مسیر جبریه طبعتا ما هرچه بخواهیم به سمت دیگری در این مسیر سوق پیدا کنیم باز این مسیر ما رو به همون جایی می برن که باید اونجا باشیم .
چیزهای دیگه ای هم هست که نمیخوام زیاده گویی کرده باشم . مریم خانم این رو باور بفرمایید که من به پایان آزاد در داستانی که می نویسم واقفم و همیشه عمدی در این کار هست . چون خود من هم بعد از اتمام داستانی که می نویسم شروع می کنم به نتیجه گیری و پایان بندی و به همین خاطره که داستان من یکدفعه در نقطه ای مورد نظر ( از نظر خود ) به پایان میرسه . من تمام داستان های که نوشتم به همین صورته و اگه شرایطی باشه در همه اون ها خواهید دید . من این روش پایان بندی رو خیلی دوست دارم .
در ضمن : من روی کمک شما در مورد سر و سامان دادن به این داستان با توجه به نمادهایی که من در این داستان هست حساب می کنم . البته اگه جسارت نباشه و نقطه نظراتت رو بی تعارف بگی .


message 4: by [deleted user] (new)

رضا من خودم هم در حال یادگیری هستم و بیشترین لطف رو در حق خودم میکنم.

در مورد داستان های نمادین اظهار نظر کردن خیلی سخت تره.چون گاهی نویسنده از نمادهای مخصوص به خودش استفاده می کنه که رمز گشایی رو برای مخاطب مشکل تر می کنه.از طرفی،نمادهایی هم هستن که در متون قدیم به کار گرفته شده ن(مثل رنگ زرد)که برای فهمیدنشون باید دانش کافی داشت.

نکته ایی که شاید خیلی در این داستان رعایت نشده اینه که ، هر نمادی باید همراه با توضیحاتی باشه در جهت کمک به کشف اون نماد.در واقع،همیشه به یه چیزی مثل مرجع نیازمندیم تا بتونیم معانی نزدیک به اون نماد رو حدس بزنیم.
به نظر من بعضی از نمادهایی که استفاده کردی فاقد این ویژگی هستن و مفهمومی رو که نویسنده مد نظرش بوده،به مخاطب القا نمی کنن.
به عنوان مثال،درسته که راننده تاکسی،راوی رو به جاهایی می بره که خودش می خواد،و چندان به حرف راوی توجهی نمی کنه،اما این نمیتوه به تنهایی نشون بده که راننده نماد جبر سرنوشت هست.برای من ، این شخصیت بیشتر حالت یه راهنما رو داشت.کسی که خودش قبلا شرایط مشابه رو تجربه کرده و حالا داره به افرادی که تازه، وارد این دنیای جدید شدن،کمک می کنه

صندلی وسط بیابان،همونطور که قبلا هم گفتم، از نظر نمادینه بودنش قابل لمس تره.از نگاه من هم، فقط یه شیء به حساب نیومد،بلکه نشان دهنده ی یه جور فراموشی و خاموشی بود.یه جور سکون
کلید ، یه نماد عمومی به حساب میاد و این باعث میشه راحتر مورد کشف قرار بگیره.موقع خوندن داستان،شک نداشتم که اشاره به دسته کلید،مفهومی رو در پشتش داره و حالا هم ناراحتم که چرا به بقیه ی نمادها توجه نکردم.چون وقتی یک سمبل در داستان وجود داشته باشه،احتمال داره که نمادهای دیگه و مفهوم های پشت پرده هم در داستان موجود باشه.
در مورد اینکه بچه ها سمبل صداقت و پاکی هستن،شک ندارم اما اشاره به پسربچه،بازگشت به دوران کودکی راوی رو برام تداعی می کنه و حس آزادی و بی خبری ِ بچگی(با توجه به اینکه راوی مرد هست)
درسته که میگی دوچرخه،استناد قبلی به حرف های مرد ژنده پوش هست،ولی برای من به عنوان یه مخاطب،مرجع کافی و محکمی نیست.به طوریکه اصلا متوجه نشدم چرا از دوچرخه استفاده کردی و حدس زدم که احتمالا دلیل خاصی نداشته

اینکه میگی داستان در نقطه نظر مورد نظر خودش به پایان میرسه رو چندان نمی تونم قبول کنم.چون این نویسنده ست که خالق یه داستانه و اونه که در ابتدا،شروع و پایان داستانش رو در ذهن مجسم می کنه و بعد بر روی کاغذ میاره.من با پایان بندی باز کاملا موافقم ،اما مهم اینه که داستانت یه پایان ِ باز داشته باشه، نه اینکه یکدفعه رها بشه.امیدوارم منظورم رو درست بیان کرده باشم


message 5: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments این معانی بود که در ذهن من به این نمادها تبدیل شد و خواننده هر چیزی می تونه تصور کنه و طبعتا خواننده هم از نمادی استفاده می کنه که در داستان اون معنای نماد رو پیدا کرده باشه . به این نکته که گفتی نمادها باید یک سر نخی در گوشه ای از داستان به ما بدن رو باهاش موافقم و حتما به این موضوع فکر خواهم کرد . همونطور که قبلا گفتم من این داستان رو از روز اول هیچ تغییری ندادم و جالبه که بدونی من بدون پیش زمینه فکری و طرح افکندن یه ایده به سراغ داستان میرم . تنها یک کلمه یا یک جمله احتیاج دارم که یه داستانی رو شروع کنم . در مورد پایان بندی همینقدر کافی نیست که بذاریم خواننده تصمیم بگیره که اون مرد دوباره به سراغ اون یکی مرد میره که آدرس خونش رو بگیره یا نه ؟ چون من خودم هم نمی دونم اون مرد قراره چیکار کنه . البته می تونم حدس بزنم ولی نمی تونم مطمئن باشم .
این نوع از داستانی که من می نویسم به کام خیلی ها شیرین و قابل پسند نمیاد .
از این که صبوری می کنی و به نوعی تحمل می کنی ازت متشکرم .
روزی ویرایشش خواهم کرد و امید دارم بهتر از چیزی که هست بشه .
برای تو هم بهترین آرزوها رو دارم .
موفق باشی


message 6: by [deleted user] (last edited Dec 29, 2012 10:19AM) (new)

اینکه بدون طرح ریزی اولیه،شروع به نوشتن می کنی و اجازه میدی داستان به سمتی که می خواد پیش بره،مساله ی قابل توجهیه.نمی تونم بگم درسته یا غلط.به هر حال هر نویسنده ایی روش خاص خودش رو داره
من هم برات آرزوی موفقیت دارم رضای عزیز


message 7: by Reza (new)

Reza speed (rezaspeed) | 10 comments منتظر خوندن یه داستان ازت هستم . حتما در اولین فرصت این فرت رو به من بده که یه داستان خوب ازت بخونم .


back to top