اتوبوس discussion

14 views
مردانه > خفقان

Comments (showing 1-8 of 8) (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Masoud (last edited Nov 24, 2012 01:06AM) (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
پاییز زیبا و شگفت انگیز دوباره آغاز شده است، بارش باران دیشب، زمین را خیس و درختان را لخت تر کرده است. از شیشه اتوبوس که به بیرون نگاه می کنی گویی منظره ی هر روز تغییر کرده، خیابان ها خوش رنگ تر شده اند و مردم شیک پوش تر. لباس های کلفت رنگ و وارنگ، چکمه ها و بارانی های بلند بسیار جلب توجه می کند. عابران پیاده که با هم صحبت می کنند کلماتشان بصورت بخار از دهانشان خارج می شود و دیگر برای من به سان ماهی های قرمز درون تنگ شب عید لال نمی مانند
صدای باز شدن درب اتوبوس من رو به فضایی که درونش بودم برگرداند. نمی دانستم در کدام ایستگاه هستیم. یک دستم کیف بود و دست دیگرم به میله ی اتوبوس. مثل همیشه به صحنه ی وارد شدن مردم نگاه می کردم. هیچکس پیاده نشد، مردی تنومند با نیرویی زیاد آخرین مرد اتوبوس را فشرد و سوار شد. نیروی انتقال داده شده به آخرین مرد اتوبوس که اکنون دیگر مقام خود را از دست داده بود چنان زیاد بود که تمام نفرات رسته ی ایستاده ی اتوبوس به لرزش افتادند. حتی من که در انتهای اتوبوس نیز قرار داشتم تکان مختصری خوردم. مرد جلوی درب که زودتر و بیشتر از بقیه از سوار شدن مرد تنومند آسیب دیده بود دهان به اعتراض گشود و گفت: "این چه وضعه سوار شدنه؟ آقا جا نیست دیگه!". سخن مرد معترض به اینجا که رسید مرد تنومند انگشت اشاره ی خود را عمود کرد و روی دهان و بینی اش گرفت و گفت: "هییییشششش". مرد معترض خرد شد. دیگر هیج نگفت. گویی درد تمام وجودش را فرا گرفته بود. نگاه متعجب مردم خیره به حادثه بود. همه به سان گلوله آتش بودند که دوست داشتند به دنبال اشاره ی یکی دیگر بر سر مرد تنومند ببارند. اینجا بود که نفر کناری مرد معترض اول، سخن را آغاز کرد: "یعنی چی آقا؟ همه رو له کردی تازه ..."، بیش از این نتوانست سخن بگوید. مرد تنومند باز هم انگشت اشاره اش را بکار گرفت. اما این بار به شکلی دیگر. انگشتش را روی چانه ی مرد معترض دوم گذاشت و با اشاره ای کوچک و آرام، صورت او را به سمت پنجره چرخاند. حرکت انگشت مرد تنومند حکم فرمان نظر به پنجره را برای تمام مردم داشت
برگ های شگفت انگیز طلایی رنگ، رقص کنان در باد پرواز می کنند و چترهای باز شده چه جلوه ای به صبح این شهر می دهند. آه پاییز زیباست، باید به آن خیره شد و لذت برد


message 2: by Jalil (new)

Jalil (BehzadARYAN) شما مثل اینکه خیلی ادبی هستید


message 3: by Sara.g (new)

Sara.g | 222 comments Mod
به تدريج همه مردم به سمت سكوت حركت كردن، ترجيح ميدن حقشون خورده بشه تا بخوان بر سر گرفتن حقشون چانه اي بزنن!


message 4: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
دقیقا سارا خانم، گویا همه درگیر مشکل خود هستند و از هر نوع واکنش نسبت به از بین رفتن حقوق و شخصیتشان می هراسند. من فکر می کنم تلخی ماجرا نیز همین است. هر چه خفقان بیشتر می شود مردم به نابود شدن غرور و شخصیتشان بیشتر عادت می کنند و هرچه این عادت بیشتر می شود خفقان بیشتر می شود و این ماجرا ادامه دارد و ادامه دارد


message 5: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
آقا بهزاد من سایت گودریدز رو یک سایت ادبی می بینم. از این رو سعی می کنم آنچه در این سایت می نویسم ادبی باشه. من فکر می کنم شما هم این جنبه از گروه اتوبوس برایتان جذاب بوده که به گروه پیوستید. امیدوارم با نظرات شما و سایر دوستان روزی برسد که واقعا به قول شما ادبی باشم. ممنون


message 6: by Sara.g (new)

Sara.g | 222 comments Mod
كاملاً موافقم


message 7: by Znaderi62 (new)

Znaderi62 | 6 comments این سکوت همه جا هست. ای کاش اتحاد وجود داشت.


message 8: by Masoud (new)

Masoud Nikkhoo | 123 comments Mod
دقیقا همینه زهرا جان، همه اتفاقات داخل اتوبوس نمونه کوچکی از مسائل جامعه ماست


back to top