داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
سگی بنام نلی
date
newest »
newest »
حقیقتش از دید خودم داستان سبکی است و هیچ چیزی برای گفتن ندارد. ولی بدون هیچ دلیل منطقی چون به نظرم جالب آمد گفتم شاید دوستان هم بدشان نیاید. در هر صورت اگر از خط قرمزی عبور کردم حتما به من تذکر دهید
پسر جان واقعا کلی خندیدم ، ایول اینقدر نخندیده بودم البته بگذریم از خنده هایی که در بیمارستان ایرانمهر اتفاق افتاد
فرزان جان باز هم ممنون. من هم برای همین این چند خط را نوشتم ولی باز هم بگویم که داستان واقعی بود بهتر بگویم یک چنین داستانی را برای من تعریف کردند باورش کمی سخت است ولی از آن آدمی که برایم تعریف کرد هر چه بگویی بر می آید
به عنوان یه داستان نمیشه بهش نیگاه کرد
همونطور که گفتی یه خاطره بود که جاش اینجا نیست.
زیاد واسم جالب نبود چون بدترش سر خودم اومده
=))
همونطور که گفتی یه خاطره بود که جاش اینجا نیست.
زیاد واسم جالب نبود چون بدترش سر خودم اومده
=))
دیوونه جان خیلی ممنون از نظرت. باهات موافقم، ارزش یک داستان را نداردامیدوارم که تجربه ات ختم به خیر شده باشه
شايد عنوان اين داستان بود كه توقع من رو بالابرد چون به صورت غير مختار ياد داستان سگي به نام آرگو از ازوه وو نويسنده ايتالييايي افتادم يكي از بزرگترين داستانايي كه خوندم
همونطور كه خودتون گفتيد داستان خالي و پوكي بود
از لحاظ شخصيت سازي و فضا سازي خيلي ضعيف بود ولي در مورد صحنه سازي بايد بگم اميد وار كننده تر بود
درون مايه نداشت و اگه كاملا واقعي بود عنصر خيال كه لازمه داستانه رو رعايت نكرديد و در واقع نويسنده هيچ نقشي اينجا نداره فقط يه بازگو كننده خاطرس كاري كه يه راديو يا تلويزيون خيلي بهتر انجامش ميده.
اميد وارم كار بعديتون بهتر بشه
خیلی ممنونم محمد جان از نقد بی پروایی که کردیهمانطور که گفتم از لحلظ معنوی اسم این نوشته را نمی شود واقعا داستان گذاشت با تو موافقم
دو نکته را لازم دیدم که توضیح بدهم نخست این که ای کاش ضعف نوشته را در شخصیت سازی و فضا سازی عنوان کردی کمی می شکافانه تر و دقیق تر نقد می کردی که من کاملا متوجه شوم که دقیقا منظورت کجای مشخص داستان بوده که بتوانم ضعف هایم را برطرف کنم
نکته دوم که باید بگویم این است که ما نوعی نوشته داریم که به آن "بیوگرافی" گفته می شود که معادل شرح حال را در فارسی برای آن انتخاب کرده اند و بسیار معمول است که شخصی بر اساس خاطرات دیگران زندگی یا بخشی از زندگی فرد دیگر را بنویسد و قرار نیست زمانی که یک نفر خاطره کسی دیگری را می نویسد از خودش رویا پردازی کند. مسلما در خیلی از موارد استفاده از تجسم فیزیکی مثل رادیو و تلویزیون قوی تر از نوشته می تواند احساسات را بیان کند پس می گویی دیگر شرح حال نویسی را کنار باید گذاشت؟ من این قسمت نقدت کاملا مخالفم
در هر صورت بی نهایت ممنون که اینقدر بی پروا نقد کردی. این مسئله به بهبود کارهایم بسیار کمک خواهد کرد. امیدوارم که باز و بیشتر کارهایم را نقد کنی همینطور بی پروا که لازمه نقد موثر است
{تازه چند دقیقه بود که روی تخت نشسته بودیم و با هم حرف
{ می زدیم!
راستیاگر فضولی نباشه چقدر با هم حرف زدند



داستانی را که می خواهم تعریف کنم دقیقا برای یکی از دوستان نزدیک من اتفاق افتاده است. تمامی آنچه من نگاشتم دقیقا پیاده سازی داستانی بود که دوستم برایم تعریف کرد. از ذکر اسامی حقیقی و مکان هایی که این وقایع در آنها اتفاق افتاده اند خودداری کردم تا تحت هیچ شرایطی هویت شخصیت های داستان فاش نشود و البته کلیه مطالبی را که نگاشته ام پیش از انتشار به نظر دوستم رسانیدم تا خیانتی در امانت نکرده باشم.
دوستم که با نام مستعار پاشا از او یاد می کنم (چون خودش این نام مستعار را انتخاب کرد) این نوشته را به تمام بدشانس های دنیا تقدیم کرده است. در خاتمه این مقدمه کوتاه یک چیز را بگویم که حتی خندیدن هم نسبی است؛ اگر در قالب یک خواننده با این داستان برخورد می کنید، یک بار هم که شده خود را به جای پاشا بگذارید و بعد این داستان را بخوانید.
سگی به نام نلی!
مهمان یکی از دوستان در خانه مجردی اش بودیم. مجلس کاملا مردانه بود! و خوب به سبک چنین مجالسی مسیر صحبت ها خواه ناخواه به سمت دختربازی و موفقیت ها و شکست های آن می رود. اکثرا با کمی غلو صحبت از پیروزی بود. معمولا در هیچ موضوعی پاشا را ندیده بودم که بتواند ساکت بنشیند. چنین سکوتی برایم قابل قبول نبود.
رفتم کنارش نشستم و پرسیدم : «چرا ساکتی مهندس؟» در جوابم خندید! بعدش گفت: «منتظرم حرف پیروزی تمام بشود تا یک داستانی را تعریف کنم که اشک همه دربیاید.»
وقتی همه داستان ها به اتمام رسید، پاشا شروع کرد:
«با Azera فربد بودیم و من پشت فرمان نشسته بودم؛ توی ترافیک همیشگی نیاوران. کنار ما دو تا دختر سوار یک MVM بودند. من از آن که کنار راننده نشسته بود خیلی خوشم آمد. اشاره کردم که شیشه را پایین بیاورد تا چند کلمه ای با هم صحبت و من «مخش را بزنم». خلاصه دختره پا داد و شماره مرا گرفت.
همان شب زنگ زد که بدبختانه من با «نی نی» بیرون بودم. با چه بدبختی دوست دخترم را سرگرم کردم و خودم زنگ زدم برای عذرخواهی. خلاصه یک جوری سر و ته اش را جمع کردم و خوشبختانه گندش درنیامد.
فردای آن روز اولین قرار ما بود. از همان برخورد اول فهمیدم که دختر اهل حالی است! و من درست زده ام وسط خال. خیلی با هم می رفتیم فشم و آخرین باری که رفتیم، موقع خداحافظی بوسه ای بین ما رد و بدل شد. با خودم گفتیم که مرحله اول را بردم؛ یک به هیچ!
چند روز بعد می خواستم باز قرار بگذارم که به من پای تلفن گفت که مادرش اینها! می روند بیمارستان تا گچ پای مادرش را باز کنند. قرار شد من دم در خانه آنها کمین کنم و هر وقت رفتند من بروم تو! من هم که فکر می کردم مراحل بعدی را به سرعت طی خواهم کرد، تمامی پیش بینی های لازم را کرده بودم.
منزل آهو این ها آپارتمانی بود ولی چون خانه آنها در طبقه هم کف قرار داشت، می شد از حیاط هم تردد کرد. برای آنکه همسایه ها مرا نبینند مرا از راه حیاط به داخل خانه برد. تا در خانه را باز کرد یک سگ فسقلی با هیجان به سمت ما دوید. من به طور کلی از سگ نمی ترسم برای همین عکس العمل خاصی نشان ندادم و فکر کردم برای خوش آمد گویی به سمت من می دود. ولی تا به من رسید به پاچه شلوارم حمله کرد.
دلم می خواست با لگد بزنم توی شکمش ولی جلوی خودم را گرفتم. آهو با هزار زحمت از پاچه ام جدایش کرد و با نگاهی پر از لوسی دخترانه مرا نگاه کرد گفت: «خیلی دوست داشتنی است؛ نه؟» بعد هم به سگ اخم کرد و گفت:« ای پسر بی تربیت! عمو پاشا را گاز نمی گیرند!؟» دهانم باز مانده بود. تا به حال افتخار این را پیدا نکرده بودم که عموی یک سگ توله بشوم که خدا را شکر به برکت آهو، عموی آقا نلی هم شدیم!
خلاصه با چه بدبختی کار را جلو بردم تا کار به اتاق خواب کشید و از آن بدتر این بود که با بدبختی آهو را راضی کنم که از آوردن نلی به اتاق خواب جلوگیری کند.
هنوز ده ثانیه از بسته شدن در اتاق خواب نگذشته بود که تلفن زنگ خورد و آهو از ترس این که نکند پدر و مادرش باشند و شک کنند که چرا تلفن را جواب نمی دهد. به همین دلیل رفت که تلفن را جواب دهد. نلی هم که منتظر این فرصت بود با هیجان تمام وارد اتاق شد. منتظر بودم تا به محض این که نزدیک من آمد با لگد به شکمش بکوبم؛ ولی انگار دستم را خوانده بود.
از کنار من که نزدیک در اتاق کمینش را می کشیدم دور شد، پرید روی تخت خواب و روی آن کار خرابی کرد. بعد هم نگاهی به من انداخت و فرار! خون خونم را می خورد. بعد از چند دقیقه آهو برگشت و شاهکار سگ عزیزش را دید. با افسوس تمام هر دو، دست به کار تمیز کردن و تعویض ملافه ها شدیم.
نلی دیگر پیدایش نمی شد و انگار ماموریتش را انجام داده بود. تازه چند دقیقه بود که روی تخت نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم! که صدای در حیاط بلند شد. مثل آدم های برق گرفته 10 متر پریدم بالا. آهو هم وضعیتش بهتر از من نبود. آنقدر ترسیده بودم که مغزم درست کار نمی کرد. صدا داشت هر لحظه نزدیک تر می شد. فقط به فکرم فرار رسید. روی تخت چرخیدم و خواستم از روی تخت خواب به سمت در خیز بردارم که پایم لیز خورد.
تخت خوابشان از نوع فرفورژه بود. پایم لیز خورد و افتاد بین حد فاصل تشک و میله های آهنی. آهو هم سراسیمه سعی می کرد من را نجات دهد. چشمتان روز بد نبیند به چه حالتی خودم را از در آشپزخانه کشیدم بیرون و رفتم توی انباری کوچکی که بیرون بالکن آشپزخانه ساخته بودند.
تازه آنجا بود که یادم افتاد کفش هایم پایم نیست، ساعتم به مچ دستم نیست و از همه بدتر موبایلم هم توی جیبم نبود. داشتم خل می شدم. یک لحظه فکر کردم که اگر برادر یا پدرش مرا پیدا کنند چه بلایی به سرم می آورند.
خوشبختانه آهو کمتر از من ترسیده بود و گندکاری من را جمع کرد. ظاهرا دکتر خلف وعده کرده بود و سر وقت در بیمارستان حاضر نشده بود. به همین دلیل و از خوشانسی من، خانواده اش زود برگشته بودند. آهو با کلک خود را به من رساند و کفش ها و ساعت و موبایلم را داد به من و آرام گفت که از گوشه حیاط بروم و سر و صدا نکنم.
من اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که گوشی ام را خاموش کنم و بعد کفش هایم را پوشیدم و ساعتم را بستم و منتظر شدم. برادرش با موبایل ظاهرا به دوست دخترش زنگ زده بود و باز از خوش شانسی من دعوایشان هم شده بود و نمی رفت تو!
بیست دقیقه وراجی کرد تا بالاخره گورش را گم کرد. دست ها و پاهایم می لرزیدند. فکر کنم ضربانم رسیده بود به صد و پنجاه. به خودم گفتم اگر گیر بیافتم می گویم دزد هستم. لااقل کمتر کتک می خوردم. شاید هم از آن خانواده های ناموس پرستی بودند که سرم را همین جا می بریدند.
خلاصه از ترس تمامی کناره حیاط را که محل کارخرابی نلی بود سینه خیز رفتم تا به در حیاط رسیدم و آرام از در خارج شدم. »
واقعا همه مهمان ها از خنده اشکشان درآمده بود. طفلک پاشا! فکر کنم او هم از این همه بیچارگی که کشیده بود اشکش درآمده بود. موضوع صحبت جمع بعد از آسی که پاشا رو کرد عوض شد ولی یک سوال در ذهنم بود که نتوانستم از پاشا نپرسم.
می خواستم ببینم که نتیجه این دوستی چه شده بود. در جوابم یک جمله کوتاه گفت: «نلی را شوت کردم!»
اشکان انصاری
بیست و پنجم بهمن ماه هشتاد و هفت