داستان كوتاه discussion

41 views
داستان كوتاه > سگی بنام نلی

Comments Showing 1-10 of 10 (10 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 1: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments مقدمه ای کوتاه
داستانی را که می خواهم تعریف کنم دقیقا برای یکی از دوستان نزدیک من اتفاق افتاده است. تمامی آنچه من نگاشتم دقیقا پیاده سازی داستانی بود که دوستم برایم تعریف کرد. از ذکر اسامی حقیقی و مکان هایی که این وقایع در آنها اتفاق افتاده اند خودداری کردم تا تحت هیچ شرایطی هویت شخصیت های داستان فاش نشود و البته کلیه مطالبی را که نگاشته ام پیش از انتشار به نظر دوستم رسانیدم تا خیانتی در امانت نکرده باشم.
دوستم که با نام مستعار پاشا از او یاد می کنم (چون خودش این نام مستعار را انتخاب کرد) این نوشته را به تمام بدشانس های دنیا تقدیم کرده است. در خاتمه این مقدمه کوتاه یک چیز را بگویم که حتی خندیدن هم نسبی است؛ اگر در قالب یک خواننده با این داستان برخورد می کنید، یک بار هم که شده خود را به جای پاشا بگذارید و بعد این داستان را بخوانید.

سگی به نام نلی!
مهمان یکی از دوستان در خانه مجردی اش بودیم. مجلس کاملا مردانه بود! و خوب به سبک چنین مجالسی مسیر صحبت ها خواه ناخواه به سمت دختربازی و موفقیت ها و شکست های آن می رود. اکثرا با کمی غلو صحبت از پیروزی بود. معمولا در هیچ موضوعی پاشا را ندیده بودم که بتواند ساکت بنشیند. چنین سکوتی برایم قابل قبول نبود.
رفتم کنارش نشستم و پرسیدم : «چرا ساکتی مهندس؟» در جوابم خندید! بعدش گفت: «منتظرم حرف پیروزی تمام بشود تا یک داستانی را تعریف کنم که اشک همه دربیاید.»
وقتی همه داستان ها به اتمام رسید، پاشا شروع کرد:
«با Azera فربد بودیم و من پشت فرمان نشسته بودم؛ توی ترافیک همیشگی نیاوران. کنار ما دو تا دختر سوار یک MVM بودند. من از آن که کنار راننده نشسته بود خیلی خوشم آمد. اشاره کردم که شیشه را پایین بیاورد تا چند کلمه ای با هم صحبت و من «مخش را بزنم». خلاصه دختره پا داد و شماره مرا گرفت.
همان شب زنگ زد که بدبختانه من با «نی نی» بیرون بودم. با چه بدبختی دوست دخترم را سرگرم کردم و خودم زنگ زدم برای عذرخواهی. خلاصه یک جوری سر و ته اش را جمع کردم و خوشبختانه گندش درنیامد.
فردای آن روز اولین قرار ما بود. از همان برخورد اول فهمیدم که دختر اهل حالی است! و من درست زده ام وسط خال. خیلی با هم می رفتیم فشم و آخرین باری که رفتیم، موقع خداحافظی بوسه ای بین ما رد و بدل شد. با خودم گفتیم که مرحله اول را بردم؛ یک به هیچ!
چند روز بعد می خواستم باز قرار بگذارم که به من پای تلفن گفت که مادرش اینها! می روند بیمارستان تا گچ پای مادرش را باز کنند. قرار شد من دم در خانه آنها کمین کنم و هر وقت رفتند من بروم تو! من هم که فکر می کردم مراحل بعدی را به سرعت طی خواهم کرد، تمامی پیش بینی های لازم را کرده بودم.
منزل آهو این ها آپارتمانی بود ولی چون خانه آنها در طبقه هم کف قرار داشت، می شد از حیاط هم تردد کرد. برای آنکه همسایه ها مرا نبینند مرا از راه حیاط به داخل خانه برد. تا در خانه را باز کرد یک سگ فسقلی با هیجان به سمت ما دوید. من به طور کلی از سگ نمی ترسم برای همین عکس العمل خاصی نشان ندادم و فکر کردم برای خوش آمد گویی به سمت من می دود. ولی تا به من رسید به پاچه شلوارم حمله کرد.
دلم می خواست با لگد بزنم توی شکمش ولی جلوی خودم را گرفتم. آهو با هزار زحمت از پاچه ام جدایش کرد و با نگاهی پر از لوسی دخترانه مرا نگاه کرد گفت: «خیلی دوست داشتنی است؛ نه؟» بعد هم به سگ اخم کرد و گفت:« ای پسر بی تربیت! عمو پاشا را گاز نمی گیرند!؟» دهانم باز مانده بود. تا به حال افتخار این را پیدا نکرده بودم که عموی یک سگ توله بشوم که خدا را شکر به برکت آهو، عموی آقا نلی هم شدیم!
خلاصه با چه بدبختی کار را جلو بردم تا کار به اتاق خواب کشید و از آن بدتر این بود که با بدبختی آهو را راضی کنم که از آوردن نلی به اتاق خواب جلوگیری کند.
هنوز ده ثانیه از بسته شدن در اتاق خواب نگذشته بود که تلفن زنگ خورد و آهو از ترس این که نکند پدر و مادرش باشند و شک کنند که چرا تلفن را جواب نمی دهد. به همین دلیل رفت که تلفن را جواب دهد. نلی هم که منتظر این فرصت بود با هیجان تمام وارد اتاق شد. منتظر بودم تا به محض این که نزدیک من آمد با لگد به شکمش بکوبم؛ ولی انگار دستم را خوانده بود.
از کنار من که نزدیک در اتاق کمینش را می کشیدم دور شد، پرید روی تخت خواب و روی آن کار خرابی کرد. بعد هم نگاهی به من انداخت و فرار! خون خونم را می خورد. بعد از چند دقیقه آهو برگشت و شاهکار سگ عزیزش را دید. با افسوس تمام هر دو، دست به کار تمیز کردن و تعویض ملافه ها شدیم.
نلی دیگر پیدایش نمی شد و انگار ماموریتش را انجام داده بود. تازه چند دقیقه بود که روی تخت نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم! که صدای در حیاط بلند شد. مثل آدم های برق گرفته 10 متر پریدم بالا. آهو هم وضعیتش بهتر از من نبود. آنقدر ترسیده بودم که مغزم درست کار نمی کرد. صدا داشت هر لحظه نزدیک تر می شد. فقط به فکرم فرار رسید. روی تخت چرخیدم و خواستم از روی تخت خواب به سمت در خیز بردارم که پایم لیز خورد.
تخت خوابشان از نوع فرفورژه بود. پایم لیز خورد و افتاد بین حد فاصل تشک و میله های آهنی. آهو هم سراسیمه سعی می کرد من را نجات دهد. چشمتان روز بد نبیند به چه حالتی خودم را از در آشپزخانه کشیدم بیرون و رفتم توی انباری کوچکی که بیرون بالکن آشپزخانه ساخته بودند.
تازه آنجا بود که یادم افتاد کفش هایم پایم نیست، ساعتم به مچ دستم نیست و از همه بدتر موبایلم هم توی جیبم نبود. داشتم خل می شدم. یک لحظه فکر کردم که اگر برادر یا پدرش مرا پیدا کنند چه بلایی به سرم می آورند.
خوشبختانه آهو کمتر از من ترسیده بود و گندکاری من را جمع کرد. ظاهرا دکتر خلف وعده کرده بود و سر وقت در بیمارستان حاضر نشده بود. به همین دلیل و از خوشانسی من، خانواده اش زود برگشته بودند. آهو با کلک خود را به من رساند و کفش ها و ساعت و موبایلم را داد به من و آرام گفت که از گوشه حیاط بروم و سر و صدا نکنم.
من اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که گوشی ام را خاموش کنم و بعد کفش هایم را پوشیدم و ساعتم را بستم و منتظر شدم. برادرش با موبایل ظاهرا به دوست دخترش زنگ زده بود و باز از خوش شانسی من دعوایشان هم شده بود و نمی رفت تو!
بیست دقیقه وراجی کرد تا بالاخره گورش را گم کرد. دست ها و پاهایم می لرزیدند. فکر کنم ضربانم رسیده بود به صد و پنجاه. به خودم گفتم اگر گیر بیافتم می گویم دزد هستم. لااقل کمتر کتک می خوردم. شاید هم از آن خانواده های ناموس پرستی بودند که سرم را همین جا می بریدند.
خلاصه از ترس تمامی کناره حیاط را که محل کارخرابی نلی بود سینه خیز رفتم تا به در حیاط رسیدم و آرام از در خارج شدم. »
واقعا همه مهمان ها از خنده اشکشان درآمده بود. طفلک پاشا! فکر کنم او هم از این همه بیچارگی که کشیده بود اشکش درآمده بود. موضوع صحبت جمع بعد از آسی که پاشا رو کرد عوض شد ولی یک سوال در ذهنم بود که نتوانستم از پاشا نپرسم.
می خواستم ببینم که نتیجه این دوستی چه شده بود. در جوابم یک جمله کوتاه گفت: «نلی را شوت کردم!»

اشکان انصاری
بیست و پنجم بهمن ماه هشتاد و هفت



message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments حقیقتش از دید خودم داستان سبکی است و هیچ چیزی برای گفتن ندارد. ولی بدون هیچ دلیل منطقی چون به نظرم جالب آمد گفتم شاید دوستان هم بدشان نیاید. در هر صورت اگر از خط قرمزی عبور کردم حتما به من تذکر دهید


message 3: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1378 comments پسر جان واقعا کلی خندیدم ، ایول اینقدر نخندیده بودم البته بگذریم از خنده هایی که در بیمارستان ایرانمهر اتفاق افتاد


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments فرزان جان باز هم ممنون. من هم برای همین این چند خط را نوشتم ولی باز هم بگویم که داستان واقعی بود بهتر بگویم یک چنین داستانی را برای من تعریف کردند باورش کمی سخت است ولی از آن آدمی که برایم تعریف کرد هر چه بگویی بر می آید


message 5: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
به عنوان یه داستان نمیشه بهش نیگاه کرد
همونطور که گفتی یه خاطره بود که جاش اینجا نیست.

زیاد واسم جالب نبود چون بدترش سر خودم اومده
=))


message 6: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments دیوونه جان خیلی ممنون از نظرت. باهات موافقم، ارزش یک داستان را ندارد
امیدوارم که تجربه ات ختم به خیر شده باشه


message 7: by mohammad (last edited Feb 15, 2009 11:18AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1523 comments شايد عنوان اين داستان بود كه توقع من رو بالابرد
چون به صورت غير مختار ياد داستان سگي به نام آرگو از ازوه وو نويسنده ايتالييايي افتادم يكي از بزرگترين داستانايي كه خوندم

همونطور كه خودتون گفتيد داستان خالي و پوكي بود
از لحاظ شخصيت سازي و فضا سازي خيلي ضعيف بود ولي در مورد صحنه سازي بايد بگم اميد وار كننده تر بود
درون مايه نداشت و اگه كاملا واقعي بود عنصر خيال كه لازمه داستانه رو رعايت نكرديد و در واقع نويسنده هيچ نقشي اينجا نداره فقط يه بازگو كننده خاطرس كاري كه يه راديو يا تلويزيون خيلي بهتر انجامش ميده.
اميد وارم كار بعديتون بهتر بشه


message 8: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments خیلی ممنونم محمد جان از نقد بی پروایی که کردی
همانطور که گفتم از لحلظ معنوی اسم این نوشته را نمی شود واقعا داستان گذاشت با تو موافقم
دو نکته را لازم دیدم که توضیح بدهم نخست این که ای کاش ضعف نوشته را در شخصیت سازی و فضا سازی عنوان کردی کمی می شکافانه تر و دقیق تر نقد می کردی که من کاملا متوجه شوم که دقیقا منظورت کجای مشخص داستان بوده که بتوانم ضعف هایم را برطرف کنم
نکته دوم که باید بگویم این است که ما نوعی نوشته داریم که به آن "بیوگرافی" گفته می شود که معادل شرح حال را در فارسی برای آن انتخاب کرده اند و بسیار معمول است که شخصی بر اساس خاطرات دیگران زندگی یا بخشی از زندگی فرد دیگر را بنویسد و قرار نیست زمانی که یک نفر خاطره کسی دیگری را می نویسد از خودش رویا پردازی کند. مسلما در خیلی از موارد استفاده از تجسم فیزیکی مثل رادیو و تلویزیون قوی تر از نوشته می تواند احساسات را بیان کند پس می گویی دیگر شرح حال نویسی را کنار باید گذاشت؟ من این قسمت نقدت کاملا مخالفم
در هر صورت بی نهایت ممنون که اینقدر بی پروا نقد کردی. این مسئله به بهبود کارهایم بسیار کمک خواهد کرد. امیدوارم که باز و بیشتر کارهایم را نقد کنی همینطور بی پروا که لازمه نقد موثر است


مهدی عناصری  عناصری | 413 comments {
تازه چند دقیقه بود که روی تخت نشسته بودیم و با هم حرف
{ می زدیم!

راستیاگر فضولی نباشه چقدر با هم حرف زدند


message 10: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من از نکته سنجی ات بسیار سپاسگزارم. در برخی موارد به دلیل نوع و گستردگی مخاطبین این حق را برای خودم قائل نیستم که از برخی کلمات و عبارات استفاده کنم، به همین دلیل از واژگان و عبارات جایگزین استفاده می کنم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل


back to top