Vahid GhaziNour > Vahid's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #1
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #2
    هوشنگ ابتهاج
    “نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

    گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

    حالیا چشم جهانی نگران من و توست

    گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

    همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

    گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

    ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

    این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

    گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

    نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

    هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

    سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

    وه ازین آتش روشن که به جان من و توست”
    هوشنگ ابتهاج

  • #3
    احمد شاملو
    “بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
    در فاصله‌ی گناه و دوزخ
    خورشید
    همچون دشنامی برمی‌آید

    و روز
    شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.



    آه
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    درخت،
    جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
    و نسیم
    وسوسه‌یی‌ست نابکار.
    مهتاب پاییزی
    کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.



    چیزی بگوی
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    هر دریچه‌ی نغز
    بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
    عشق
    رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
    و آسمان
    سرپناهی
    تا به خاک بنشینی و
    بر سرنوشتِ خویش
    گریه ساز کنی.



    آه
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
    هر چه باشد



    چشمه‌ها
    از تابوت می‌جوشند
    و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
    عصمت به آینه مفروش
    که فاجران نیازمندتران‌اند.



    خامُش منشین
    خدا را
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم
    از عشق
    چیزی بگوی!



    به تاریخ ۲۳ امردادِ ۱۳۵۹”
    احمد شاملو

  • #4
    Sohrab Sepehri
    “چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
    مرد گاریچی در حسرت مرگ”
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri

  • #5
    ایرج جنتی عطائی
    “برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن
    فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن
    غم آزادگی دارم ،به تن دلبستگی تا کی؟
    به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    در آوار شب ودشنه چکد از قلب من خوناب
    که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب

    خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
    نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    چرا تن زنده و عاشق، کنار مرگ فرسودن
    چرا دلتنگ آزادی، گرفتار قفس بودن

    قفس بشکن که بیزارم، از آب و دانه در زندان
    خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک و بی باران

    اگر پیرم اگر برنا، اگربرنای دل پیرم
    به راه خیل جان بر کف که می میرند می میرم

    اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد
    برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد

    در این غوغای مردم کش ، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن”
    ایرج جنتی عطائی

  • #6
    ایرج جنتی عطائی
    “طعم خيس اندوه و اتفاق افتـــاده
    يـــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده
    خالي شدم از رويا حسي منو از من برد
    يـه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد

    اي معجزه خاموش ، يه حادثه روشن شو
    يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو
    از روزن اين کنج خاکســتري پر پر
    مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو


    برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن
    يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن
    از گر گر بي رحم اين تجربه من ســوز
    پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز

    به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد
    لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شد
    آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود
    راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود

    اي معجزه خاموش ، يه حادثـه روشن شو
    يـه لحظه فقط يه آه همجنس شکفتن شو
    از روزن اين کنج خاکســــــتري پـــر پـــر
    مشـــغول تماشاي ويرون شدن من شو”
    ایرج جنتی عطایی

  • #7
    احمد شاملو
    “دهانت را مي بويند...
    مبادا كه گفته باشي "دوستت مي دارم"

    دلت را مي بويند...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و عشق را
    كنار تيرك راه بند
    تازيانه مي زنند.

    عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    در اين بن بست كج و پيچ سرما
    آتش را
    به سوخت بار سرود و شعر
    فروزان مي دارند.

    به انديشيدن خطر مكن...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
    به كشتن چراغ آمده است.

    نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    آنك قصابانند
    بر گذرگاه ها مستقر
    با كنده و ساتوري خون آلود

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
    و ترانه را بر دهان.

    شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    كباب قناري
    بر آتش سوسن و ياس

    روزگار غريبي ست، نازنين
    ابليسِ پيروزمست
    سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.

    خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...”
    احمد شاملو

  • #8
    Forough Farrokhzad
    “من
    پري كوچك غمگيني را
    مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
    و دلش را در يك ني لبك چوبين
    مي نوازد آرام،آرام
    پري كوچك غمگيني
    كه شب از يك بوسه مي ميرد
    و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #9
    احمد شاملو
    “لبانت
    به ظرافت شعر
    شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
    که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
    تا به صورت انسان دراید

    و گونه هایت
    با دو شیار مورب
    که غرور تو را هدایت می کنند و
    سرنوشت مرا
    که شب را تحمل کرده ام
    بی آن که به انتظار صبح
    مسلح بوده باشم،
    و بکارتی سر بلند را
    از رو سپیخانه های داد و ستد
    سر به مهر باز آورده ام

    هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
    که من به زندگی نشستم!

    و چشمانت از آتش است
    و عشقت پیروزی آدمی ست
    هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

    و آغوشت
    اندک جائی برای زیستن
    اندک جائی برای مردن
    و گریز از شهر
    که به هزار انگشت
    به وقاحت
    پاکی آسمان را متهم می کند


    کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
    و انسان با نخستین درد

    در من زندانی ستمگری بود
    که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
    من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

    توفان ها
    در رقص عظیم تو
    به شکوهمندی
    نی لبکی می نوازند،
    و ترانه رگ هایت
    آفتاب همیشه را طالع می کند

    بگذار چنان از خواب بر ایم
    که کوچه های شهر
    حضور مرا دریابند
    دستانت آشتی است
    ودوستانی که یاری می دهند
    تا دشمنی
    از یاد برده شود
    پیشانیت ایینه ای بلند است
    تابنک و بلند،
    که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
    تا به زیبایی خویش دست یابند

    دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
    تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
    تا عطش
    آب ها را گوارا تر کند؟

    تا آ یینه پدیدار آئی
    عمری دراز در آن نگریستم
    من برکه ها ودریا ها را گریستم
    ای پری وار درقالب آدمی
    که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
    حضورت بهشتی است
    که گریز از جهنم را توجیه می کند،
    دریائی که مرا در خود غرق می کند
    تا از همه گناهان و دروغ
    شسته شوم
    وسپیده دم با دستهایت بیدار می شود”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou



Rss
All Quotes



Tags From Vahid’s Quotes