Amin Soltani > Amin's Quotes

Showing 1-30 of 130
« previous 1 3 4 5
sort by

  • #1
    فریدون مشیری
    “ھﻤﻪ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ
    ﭼﯿﺴﺖ در زﻣﺰﻣﻪ ﻣﺒﮫﻢ آب
    ﭼﯿﺴﺖ در ھﻤﮫﻤﻪ دﻟﮑﺶ ﺑﺮگ
    ﭼﯿﺴﺖ در ﺑﺎزی آن اﺑﺮ ﺳﭙﯿﺪ
    روی اﯾﻦ آﺑﯽ آرام ﺑﻠﻨﺪ
    ﮐﻪ ﺗﺮا ﻣﯽ ﺑﺮد
    اﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ژرﻓﺎی ﺧﯿﺎل
    ﭼﯿﺴﺖ در ﺧﻠﻮت ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺒﻮﺗﺮھﺎ
    ﭼﯿﺴﺖ در ﮐﻮﺷﺶ ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﻮج
    ﭼﯿﺴﺖ در ﺧﻨﺪه ﺟﺎم
    ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ
    ﻣﺎت و ﻣﺒﮫﻮت ﺑﻪ آن ﻣﯽ ﻧﮕﺮی
    ﻧﻪ ﺑﻪ اﺑﺮ
    ﻧﻪ ﺑﻪ آب
    ﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﺮگ
    ﻣﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ آﺑﯽ آرام ﺑﻠﻨﺪ
    ﻧﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺧﻠﻮت ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺒﻮﺗﺮھﺎ
    ﻧﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ آﺗﺶ ﺳﻮزﻧﺪه ﮐﻪ
    ﻟﻐﺰﯾﺪه ﺑﻪ ﺟﺎم
    ﻣﻦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ﻣﻦ ﻣﻨﺎﺟﺎت درﺧﺘﺎن را ھﻨﮕﺎم ﺳﺤﺮ
    رﻗﺺ ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﯾﺦ را ﺑﺎ ﺑﺎد
    ﻧﻔﺲ ﭘﺎک ﺷﻘﺎﯾﻖ را در ﺳﯿﻨﻪ ﮐﻮه
    ﺻﺤﺒﺖ ﭼﻠﭽﻠﻪ ھﺎ را ﺑﺎ ﺻﺒﺢ
    ﺑﻐﺾ ﭘﺎﯾﻨﺪه ھﺴﺘﯽ را در ﮔﻨﺪم زار
    ﮔﺮدش رﻧﮓ و ﻃﺮاوت را در ﮔﻮﻧﻪ ﮔﻞ
    ھﻤﻪ را ﻣﯿﺸﻨﻮم
    ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
    ﻣﻦ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯽ
    اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ای ﺳﺮاﭘﺎ ھﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ
    ﺗﮏ و ﺗﻨﮫﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ اﻧﺪﯾﺸﻢ
    ھﻤﻪ وﻗﺖ
    ھﻤﻪ ﺟﺎ
    ﻣﻦ ﺑﻪ ر ﺣﺎل ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺎﻧﺪﯾﺸﻢ
    ﺗﻮ ﺑﺪان اﯾﻦ را ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﺪان
    ﺗﻮ ﺑﯿﺎ
    ﺗﻮ ﺑﻤﺎن ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎن
    ﺟﺎی ﻣﮫﺘﺎب ﺑﻪ ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﺷﺒﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﺘﺎب
    ﻣﻦ ﻓﺪای ﺗﻮ ﺑﻪ ﺟﺎی ھﻤﻪ ﮔﻠﮫﺎ
    ﺗﻮ ﺑﺨﻨﺪ
    اﯾﻨﮏ اﯾﻦ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎی ﺗﻮ دراﻓﺘﺎده ام ﺑﺎز
    رﯾﺴﻤﺎﻧﯽ ﮐﻦ از آن ﻣﻮی دراز
    ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮ
    ﺗﻮ ﺑﺒﻨﺪ
    ﺗﻮ ﺑﺨﻮاه
    ﭘﺎﺳﺦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ھﺎ را ﺗﻮ ﺑﮕﻮ
    ﻗﺼﻪ اﺑﺮ ھﻮا را ﺗﻮ ﺑﺨﻮان
    ﺗﻮ ﺑﻤﺎن ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻨﮫﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎن
    در دل ﺳﺎﻏﺮ ھﺴﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﺠﻮش
    ﻣﻦ ھﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻧﻔﺲ از ﺟﺮﻋﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﺎﻗﯽ اﺳﺖ
    آﺧﺮﯾﻦ ﺟﺮﻋﻪ اﯾﻦ ﺟﺎم ﺗﮫﯽ را ﺗﻮ ﺑﻨﻮش”
    فریدون مشیری, بهار را باور كن

  • #2
    فریدون مشیری
    “بیمار خنده های توام بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب”
    فریدون مشیری / Fereydoon Moshiri
    tags: love

  • #3
    فریدون مشیری
    “من نمي دانم
    _ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
    كه چرا انسان اين دانا
    اين پيغمبر
    :در تكاپوهايش
    _چيزي از معجزه آن سو تر_
    ره نبرده ست به اعجاز محبت
    چه دليلي دارد؟
    *
    چه دليلي دارد
    كه هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يك لبخند
    !چه شگفتي هايي پنهان است
    *
    من بر آنم كه درين دنيا
    _خوب بودن _به خدا
    سهل ترين كارست
    و نمي دانم
    كه چرا انسان
    تا اين حد
    با خوبي
    .بيگانه است
    !و همين درد مرا سخت مي آزارد”
    فریدون مشیری

  • #4
    فریدون مشیری
    “مشت می‌کوبم بر در
    پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
    من دچار خفقانم، خفقان
    من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    آی! با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می‌گردم
    لب بامی
    سر کوهی
    دل صحرایی
    که در آن‌جا نفسی تازه کنم
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد!
    من هوارم را سر خواهم داد!
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته‌ی چند!
    چه کسی می‌آید با من فریاد کند”
    فریدون مشیری

  • #5
    فریدون مشیری
    “اگر در کهکشانی دور
    دلی یک لحظه در صد سال
    یاد من کند
    بی شک
    دل من در تمام لحظه های عمر
    به یادش می تپد پرشور”
    فریدون مشیری

  • #6
    فریدون مشیری
    “من دلم می‌خواهد
    خانه‌ای داشته باشم پُرِ دوست ،
    کنج هر دیوارش
    دوست‌هایم بنشینند آرام
    گل بگو گل بشنو … ؛
    هر کسی می‌خواهد
    وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
    یک سبد بوی گل سرخ
    به من هدیه کند .
    شرط وارد گشتن :
    شست و شوی دل‌هاست
    شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست …
    بر درش برگ گلی می‌کوبم
    روی آن با قلم سبز بهار
    می‌نویسم :
    ای یار
    خانه‌ی ما اینجاست
    تا که سهراب نپرسد دیگر :
    "خانه دوست کجاست؟ "
    فریدون مشیری”
    فریدون مشیری

  • #7
    فریدون مشیری
    “گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
    آن چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!
    مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
    ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی!”
    فریدون مشیری

  • #8
    فریدون مشیری
    “خروشِ موج با من می کند نجوا:

    "که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!
    که هرکس دل به دریا زد، رهائی یافت!”
    فریدون مشیری

  • #9
    فریدون مشیری
    “ستاره را گفتم _ کجاست مقصد این کهکشان سر گشته؟ کجا به اب رسد تشنه با فریب سراب؟ ستاره گفت که خاموش ! لحظه را دریاب.”
    فریدون مشیری

  • #10
    فریدون مشیری
    “پر كن پياله را
    كاين آب آتشين
    ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

    اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
    درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
    گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

    من با سمند سركش و جادويي شراب
    تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
    تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
    تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
    تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
    تا شهر يادها
    ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

    هان اي عقاب عشق!
    از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
    پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
    آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
    آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

    در راه زندگي
    با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
    با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
    آب ... آب ...
    ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

    پر كن پياله را ”
    فریدون مشیری

  • #11
    فریدون مشیری
    “آن که با تو می زند صلای مهر
    جز به فکر غارت دل تو نیست.
    گر چراغ روشنی به راه توست.
    چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!”
    فریدون مشیری

  • #12
    فریدون مشیری
    “مگر نه این که غمی سهمگین به دل داریم
    مگر نه این که به رنجی گران گرفتاریم
    نشاطمان را باید همیشه چون خورشید
    بلند و گرم در اعماق جان نگه داریم”
    فریدون مشیری

  • #13
    فریدون مشیری
    “گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
    هفت رنگش میشود هفتاد رنگ”
    فریدون مشیری

  • #14
    فریدون مشیری
    “دوست می بايد داشت!
    با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد،
    با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند”
    فریدون مشیری

  • #15
    فریدون مشیری
    “خاک موسیقیِ احساس تو را می شنود”
    فریدون مشیری

  • #16
    فریدون مشیری
    “روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد
    چون كبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم

    باز گفتم كه : ” تو صيادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم، نتوانم

    کوچه، پرواز با خورشید*”
    فریدون مشیری, پرواز با خورشید

  • #17
    فریدون مشیری
    “تفنگت را زمین بگذار
    که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
    تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
    من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
    ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
    تو ای با دوستی دشمن!

    زبان آتش و آهن
    زبان خشم و خونریزی ست
    زبان قهر چنگیزی ست
    بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
    فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

    برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
    تفنگت را زمین بگذار،
    تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
    این دیو انسان کش برون آید.

    تو از آیین انسانی چه می دانی؟
    اگر جان را خدا داده ست
    چرا باید تو بستانی؟
    چرا باید که با یک لحظه، غفلت، این برادر را
    به خاک و خون بغلطانی ؟

    گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
    و حق با توست،
    ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
    نباید جست!
    اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
    تفنگت را زمین بگذار!”
    فريدون مشيری

  • #18
    فریدون مشیری
    “دل ِ من دير زماني است که مي پندارد:
    «دوستي» نيزگُلي است؛
    مثل ِ نيلوفر و ناز،
    ساقه ء تُرد ِ ظريفي دارد.

    بي گمان سنگدل است آن که روا مي دارد
    جان ِ اين ساقه ء نازک را
    - دانسته –
    - بيازارد!”
    فريدون مشيري

  • #19
    فریدون مشیری
    “نه !
    هرگز شب را باور نکرده بودم
    چرا که در فراسوی دهليزهايش
    به اميد دريچه‌ای دل بسته بودم”
    فریدون مشیری

  • #20
    فریدون مشیری
    “ماهی همیشه تشنه ام
    در زلال لطف بیکران تو
    می برد مرا به هرکجا که میل اوست
    موج دیدگان مهربان تو
    زیر بال مرغکان خنده هات
    زیر آفتاب داغ بوسه هات ای زلال پاک
    جرعه جرعه میکشم تو را به کام خویش
    تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
    ای همیشه خوب
    ای همیشه آشنا
    هر طرف که میکنم نگاه
    تا همه کرانه های دور
    عطر و خنده و ترانه میکندشنا
    در میان بازوان تو
    ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک
    یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
    ماهی تو جان سپرده روی خاک”
    فریدون مشیری

  • #21
    فریدون مشیری
    “غنچه با لبخند
    می گوید تماشایم کنید
    گل بتابد چهره همچون چلچراغ
    یک نظر در روی زیبایم کنید
    سرو ناز
    سرخوش و طناز
    می بالد به خویش
    گوشه چشمی به بالایم کنید
    باد نجوا می کند در گوش برگ
    سر در آغوش گلی دارم کنار چتر بید
    راه دوری نیست پیدایم کنید
    آب گوید
    زاری ام را بشنوید
    گوش بر آوای غمهایم کنید
    پشت پرده باغ اما
    در هراس
    باز پاییز است و در راهند آن دژخیم و داس
    سنگ ها هم حرفهایی می زنند
    گوش کن
    خاموش خا گویا ترند
    از در و دیوار می بارد سخن
    تا کجا دریابد آن را جان من
    در خموشی های من فریاد هاست
    آن که دریابد چه می گویم کجاست
    آشنایی با زبان بی زبانان چو ما
    دشوار نیست
    چشم و گوشی هست مردم را دریغ
    گوش ها هشیار نه
    چشم ها بیدار نیست


    فریدون مشیری

  • #22
    فریدون مشیری
    “هر روز می‌پرسی که: آیا دوستم داری؟
    من جای پاسخ بر نگاهت خیره می‌مانم
    تو در نگاه من، چه می‌خوانی، نمی‌دانم
    اما به جای من، تو پاسخ می‌دهی: آری
    ما هر دو می‌دانیم
    چشم و زبان، پنهان و پیدا، رازگویانند
    و آنها که دل به یکدیگر دارند
    حرف ضمیر دوست را ناگفته می‌دانند
    ننوشته می‌خوانند
    من «دوست دارم» را
    پیوسته در چشم تو می‌خوانم
    ناگفته می‌دانم
    من آنچه را احساس باید کرد
    یا از نگاه دوست باید خواند
    هرگز نمی‌پرسم
    هرگز نمی‌پرسم که: آیا دوستم داری
    قلب من و چشم تو می‌گوید به من: آری”
    فریدون مشیری, گزیده اشعار فریدون مشیری

  • #23
    فریدون مشیری
    “من اینجا ریشه در خاکم
    من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
    من اینجا تا نفس باقیست می مانم
    من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
    امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
    من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
    من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
    گل بر می افشانم
    من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
    سرود فتح می خوانم
    و می دانم
    تو روزی باز خواهی گشت”
    فریدون مشیری

  • #24
    فریدون مشیری
    “وای جنگل را بیابان میکنند ...


    از همان روزی که دست حضرت قابیل

    گشت آلوده به خون حضرت هابیل

    از همان روزی که فرزندان آدم

    زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

    آدمیت مرد

    گرچه آدم زنده بود

    از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

    از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

    آدمیت مرده بود

    بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

    گشت و گشت

    قرنها از مرگ آدم هم گذشت

    ای دریغ

    آدمیت برنگشت

    قرن ما

    روزگار مرگ انسانیت است

    سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

    صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

    صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

    قرن موسی چمبه هاست

    روزگار مرگ انسانیت است

    من که از پژمردن یک شاخه گل

    از نگاه ساکت یک کودک بیمار

    از فغان یک قناری در قفس

    از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

    اشک در چشمان و بغضم در گلوست

    وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

    مرگ او را از کجا باور کنم

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    وای جنگل را بیابان میکنند

    دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

    آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

    صحبت از پژمردن یک برگ نیست

    فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

    فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

    در کویری سوت و کور

    در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

    صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

    گفتگو از مرگ انسانیت است”
    فریدون مشیری

  • #25
    Romain Gary
    “اما طولی نکشید که این ضرب المثل معروف فرانسوی را یاد گرفتم " اراده ی زن اراده ی خداست”
    رومن گاری

  • #26
    Romain Gary
    “یک چیز پاک توی صورتت هست. ببین وقتی به تو نگاه می کنم راحت نفس می کشم. صورت تو مثل بچه هاست. یک چیز ملکوتی توش هست. پدرسوخته!”
    رومن گاری

  • #27
    هوشنگ ابتهاج
    “بسترم
    صدف خالی یک تنهایی است
    و تو چون مروارید
    گرن آویز کسان دگری.”
    هوشنگ ابتهاج, تاسیان

  • #28
    هوشنگ ابتهاج
    “باز طوفان شب است ،
    هول بر پنجره می کوبد مشت
    شعله می لرزد در تنهایی :
    باد فانوس مرا خواهد کشت ؟”
    هوشنگ ابتهاج, تاسیان

  • #29
    احمد شاملو
    “بگذار عشق تو
    در شعر تو بگرید...

    بگذار درد من
    در شعر من بخندد...”
    احمد شاملو, شعرها ١٣٢٣ - ١٣٧٨: دفتر یکم

  • #30
    احمد شاملو
    “در تاريکی چشمانت را جستم
    در تاریکی چشم هایت را یافتم
    و شبم پر ستاره شد”
    احمد شاملو, شعرها ١٣٢٣ - ١٣٧٨: دفتر یکم



Rss
« previous 1 3 4 5