Peyman > Peyman's Quotes

Showing 1-17 of 17
sort by

  • #2
    سیدعلی صالحی
    “به خدا
    جای ستاره در اين پياله‌ی پُر گريه نيست
    جای شقايق تشنه
    اين خاک خسته و اين گلدان شکسته نيست
    بگو کجا فالِ‌ بوسه و
    فهم روشنِ آغوشِ‌ آدمی می‌فروشند ”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, دعای زنی در راه که تنها می‌رفت

  • #3
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “در روزهای آخر اسفند
    کوچ بنفشه‌های مهاجر
    زيباست
    در نيم‌روز روشن اسفند
    وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
    در اطلس شميم بهاران
    با خاک و ريشه
    - ميهن سيارشان –
    از جعبه‌های کوچک و چوبی
    در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
    جوی هزار زمزمه در من
    می‌جوشد:
    ای کاش
    ای کاش، آدمی وطنش را
    مثل بنفشه‌ها
    (در جعبه‌های خاک)
    يک روز می‌توانست
    هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
    در روشنای باران
    در آفتاب پاک”
    محمد رضا شفيعي كدكني

  • #4
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بی سببی
    نيستی.
    به راستی
    صلت کدام قصيده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دريچه ی تاريک؟

    کلام از نگاه تو شکل می بندد.
    خوشا نظر بازيا که تو آغازمی کنی!”
    احمد شاملو, ابراهیم در آتش

  • #5
    ایرج جنتی عطائی
    “پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
    روبرو، روبرو قتلگاه آدمه

    روح جنگل سياه با دست شاخه‌هاش داره
    روحم رو از من مي‌گيــره
    تا يه لحظه مي‌مونم
    جغدها تو گوش هم ميگن
    پلنگ زخمي مي‌ميـــره
    راه رفتن ديگه نيست
    حجله پوسيدن من جنگل پيـره

    پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
    روبرو، روبرو قتلگاه آدمه

    قلب ماه سر به زير
    به دار شاخه‌ها اسير
    غروبش رو من مي‌بينم
    ترس رفتن تو تنم
    وحشت موندن تو دلم
    خواب برگشتن مي‌بينم
    هر قدم به هر قدم
    لحظه به لحظه
    سايه دشمن مي‌بينم

    پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
    روبرو، روبرو قتلگاه آدمه

    پشت سر، پشت سر، پشت سر جهنمه
    روبرو، روبرو قتلگاه آدمه”
    ايرج جنتي عطايي

  • #6
    “پاسبان خواب است
    گنجشک‌های بالای باغ
    برای عقابِ مُرده
    عَزا گرفته‌اند
    گوش کن دوستِ من
    او که شمشيرش به اَبر می‌رسد
    در زندگی هرگز هيچ گُل سرخی نبوييده است


    بگذار بخوابد
    برای شکارِ ماه آمده است
    فردا صبح
    با پوتين‌های پاره به خانه باز خواهد گشت
    گنجشک‌ها
    ماه را دوست می‌دارند


    فردا صبح
    از هر کدامِ شما پرسيد چه خبر؟
    بگوييد
    روز آمد و ماه را با خود بُرد”
    سيد علی صالحی

  • #7
    سیدعلی صالحی
    “سرمايه‌ی تمامِ اين سال‌های من،
    همين دو سه ترانه‌ی ساده‌ای‌ست
    که در بی‌خيالیِ بعضی فرصت‌ها،
    از حضرتِ حافظ ربوده‌ام.
    فروغ می‌داند
    من وصيتِ کوتاهم را
    پيشِ کدام کلماتِ گُنگِ بی‌معنی،
    به امانت گذاشته‌ام.
    ديگر چيزی برای گفتن باقی نمانده است.
    ديگر مزاحمِ اوقاتِ صبح و غروبِ پنج‌شنبه‌ها نخواهم شد.
    دلم می‌خواهد سرم را بگذارم
    بروم يک جای دور،
    بگيرم يادم برود اسمم چيست،
    اما شاعرم،
    چه کنم؟!
    امروز يکشنبه است،
    امروز يکشنبه، بيست و هفتم آبان است.
    مقابل کندویِ کلماتِ بی‌معنیِ خودم نشسته‌ام،
    لبريزِ شيرم،
    پستانِ رسيده‌ی نورم،
    رازدارِ مَردم‌ام.
    زود است که بميرم.
    فروغ رفته وصيتِ واژه‌هايم را
    از پرده‌دارِ دريا پس گرفته است. ”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, يوما آنادا : فاخته بايد بخواند، ‌مهم نيست كه نصف شب است

  • #9
    Sadegh Hedayat
    “در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد
    و می تراشد.

    اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
    دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

    و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
    سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند”
    صادق هدایت /sadegh hedayat

  • #10
    Ali Shariati
    “اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند.”
    دکتر علی شریعتی

  • #11
    Abolqasem Ferdowsi
    “چو ايران نباشد تن من مباد
    بدين بوم و بر زنده يک تن مباد
    بيا تا همه تن به کشتن دهيم
    مبادا که کشور به دشمن دهيم
    دريغ است ايران که ويران شود
    کنام پلنگان و شيران شود”
    ابوالقاسم فردوسی

  • #12
    ایرج جنتی عطائی
    “برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن
    فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن
    غم آزادگی دارم ،به تن دلبستگی تا کی؟
    به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    در آوار شب ودشنه چکد از قلب من خوناب
    که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب

    خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
    نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان

    در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

    چرا تن زنده و عاشق، کنار مرگ فرسودن
    چرا دلتنگ آزادی، گرفتار قفس بودن

    قفس بشکن که بیزارم، از آب و دانه در زندان
    خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک و بی باران

    اگر پیرم اگر برنا، اگربرنای دل پیرم
    به راه خیل جان بر کف که می میرند می میرم

    اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد
    برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد

    در این غوغای مردم کش ، در این شهر به خون خفتن
    خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن”
    ایرج جنتی عطائی

  • #14
    Forough Farrokhzad
    “آه …
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من ،
    آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
    سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
    و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
    “دست هايت را
    دوست مي دارم ”
    دست هايم را در باغچه مي كارم
    سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
    و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #16
    Forough Farrokhzad
    “زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو ،خود را ويران مي سازد.”
    فروغ فرخزاد

  • #17
    Fyodor Dostoevsky
    “آری, انسان زندگانی دشواری دارد. من تصور می کنم بهترین تعریفی که می توان ز انسان کرد این است:"انسان عبارتست از موجودی که به همه چیز عادت می کند.”
    داستایوفسکی

  • #18
    حسین پناهی
    “و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم”
    حسین پناهی

  • #19
    “ای همه کار تو مطبوع و همه جای تو خوش
    دلم از عشوه شرین شکرخای تو خوش
    همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
    همچو سرو چمنی هست سراپای تو خوش
    هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار
    هم مشام دلم از زلف سمن‌سای تو خوش
    شیوه ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
    چشم وابروی توزیبا قدوبالای تو خوش
    پیش چشم تو بمیرم که بدان بیماری
    می‌کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
    در ره عشق که از سیل فنا نیست گذار
    می‌کنم خاطر خودرا به تمنای تو خوش
    در بیابان طلب گرچه ز هرسو خطر است
    می‌رود حافظ بیدل به تولای تو خوش”
    Hafez

  • #20
    Sohrab Sepehri
    “من در اين تاريكي
    فكر يك بره‌ي روشن هستم
    كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

    من در اين تاريكي
    امتداد تر بازوهايم را
    زير باراني مي‌بينم
    كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

    من در اين تاريكي
    در گشودم به چمن‌هاي قديم،
    به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

    من در اين تاريكي
    ريشه‌ها را ديدم
    و براي بته‌ي نورس مرگ، آب را معني كردم.”
    سهراب سپهري

  • #21
    Sohrab Sepehri
    “-گفتي نهال از طوفان مي‌هراسد.
    -واينك بباليد، نورسته‌ترين نهالان!
    كه تهاجم بر باد رفت.
    -سياه‌ترين ماران مي‌رقصند.
    -و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!
    كه گزيدن نوازش شد”
    سهراب سپهري



Rss