سحر’s
Comments
(group member since Jun 28, 2008)
Showing 1-20 of 61
حاجی فیروزحاجی فیروز یا حاجی پیروز منادی سنتی نوروز است که در روزهای نزدیک به نوروز در کوچه ها و خیابان های ایران ظاهر میشود حاجی فیروز مردی است با چهره ی سیاه کرده و لباسی به رنگ قرمز همراه با کلاه دوکی شکل قرمز .دایره و دنبکی به دست میگیرد به خیابان می اید و به رقص و شیرین کاری و خواندن شعرهای ضربی به رقص می پردازد مردم از هر سنی دور او جمع می شوند و همراه با او شادی می کنند
از مشهورترین ترانه های شادی و سرور تراننه ها و اشعاری ات که در آستانه فرا رسیدن نوروز میخوانند.
شعرهای حاجی فیروز :
حاجی فیروزه
سالی یه روزه
همه میدونن
منم میدونم
عیدنوروزه
بشکن بشکنه بشکن
من نمیشکنم بشکن
اینجابشکنم یارگله داره
اونجا بشکنم یارگله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره
خوانندگان این ترانه ها را که امروز اصطلاحا" حاجی فیروز میگویند ، در دهه ها اخیر ( آتش افروز) می خواندند.
حاجی فیروزها امروز این مراسم را ساده برپا می کنند اما در گذشته کار آتش افروزها با تشریفات بیشتری همراه بوده است.
صادق هدایت در نیرنگستان ،ذیل جشن پیش از نوروز ، آتش افروز را گروهی سه نفری ضبط کرده که : رخت رنگ به رنگ میپوشند، به کلاه دراز و لباسشان زنگوله آویزان میکنند و به روی خود صورتک می زنند.
یکی از آنها دو تخته به هم میزند و اشعاری میخواند:
آتش افروز آمده
سالی یک روز آمده
آتش افروز صغیرم
سالی یک روز فقیرم
روده پوده آمده
هر چی نبوده آمده
و دیگری می رقصد و بازی در می آورد.
در این وقت میمون باز، بند باز ، لوطی، خرس به رقص و غیره کارشان رواج دارد و ترانه های ذیل خوانده میشود:
*فلفلی مرده؟ نمرده
چشاش که وازه
تخم گرازه
*نون خورده و جون نداره
دستش استخون نداره
میل پشت بون نداره
*امان از آش رشته
بابام بزغاله کشته
ننم سرکار آشه
دایی م قاشق تراشه
خالم میخوره ....
*دختر، یه دندونه
سوار پوس هندونه
هندونه یورغه میره
درخونه ی داروغه میره
داروغه جون عرضی دارم
دل پر دردی دارم
شوورم زن کرده
پشتشو بر من کرده
یه نون ازم کم کرده
این یه دونه نون پرپری
من بخورم یا اکبری؟؟؟
[تصویر: haji_firooz_.gif]
داستانها ی عمو نوروز و حاجی فیروز:
عمو نوروز و حاجی فیروز اصلا فرعی نیستند، خیلی هم اصلی اند. ایرانیان اسطوره حاجی فیروز را رازگشایی امروز می دانند. افسانه حاجی فیروز بسیار قدیمی است و مردم ایران از بیش از ۳۰۰۰ سال پیش بهار را با آمدن عمو نوروز و حاجی فیروز جشن میگرفته اند.
عمو نوروز:
داستان عمو نوروز، داستانی عاشقانه است.این داستان می تواند به آن ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط باشد. در واقع آن زن بی نام عاشق عمو نوروز است و آن الهه هم عاشق شاه است.عمو نوروز نماد کسی است که برکت می دهد، حالا شاه یا هر کس دیگر و آن زن هم منتظر عمو نوروز است.معمولا زن همیشه با زمین هم هویت است.الهه که عاشق شاه است، او را انتخاب می کند و آن زن عاشق (سال) هم عمو نوروز را برمی گزیند و اما...
یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست به سمت دروازه شهر می آمد
بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا می شد, جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر, سرکه, سماق, سنجد, سیب, سبزی, و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما, سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.چندان طول نمی کشید که پلک های پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می آمد و کم کم خرناسش می رفت به هوا.
در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید رو سینه او می گذاشت و می نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج از وسط نصف می کرد؛ یک پاره اش را با قندآب می خورد. آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر؛ روی پیرزن را می بوسید و پا می شد راه می افتاد.
آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد. اول چیزی دستگیرش نمی شد. اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بی داد همه چیز دست خورده. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زیر خاکستر, لپش هم تر است. آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند
بعضی ها متعقدند اگر این دو همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده اند.
حاجی فیروز:
اما داستان حاجی فیروز بسیار جدی تر و مهم تر است. همه می دانیم حاجی فیروز طلایه دار عید نوروز است، اما اکثر ما از داستان شکل گیری این اسطوره بی خبریم.
نوروز جشنی مربوط به پیش از آمدن آریایی ها به این سرزمین است لااقل از دو سه هزار قبل این جشن در ایران برگزار می شده و به احتمال زیاد با آیین ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که الهه بزرگ، یعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند.
این الهه را "ننه" یا "ننه خاتون" نام می نهند، معادل سومری آن "نانای" و معادل بابلی و ایرانی آن "ایشتر" و " آناهیتا" است. تا آنجا که می دانیم این الهه خدای جنگ، آفرینندگی و باروری است. و اما داستان ...
اینانا یا ایشتر که در بین النهرین است عاشق 'دوموزی' یا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."
تموز یا دوموزی در این داستان نماد شاه است. الهه یک روز هوس می کند که به زیرزمین برود. علت این تصمیم را نمی دانیم. شاید خودش الهه زیرزمین هم هست. خواهری دارد که در زیرزمین زندگی می کند.
اینانا تمام زیورآلاتش را به همراه می برد. او باید از هفت دروازه رد شود تا به زیرزمین برسد. خواهری که فرمانروای زیرزمین است، بسیار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگیرند.در آخرین طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گیرند و فقط استخوان هایش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمین باروری متوقف می شود. نه گیاهی هست و نه زندگی. و هیچکس نیست که برای معبد خدایان فدیه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزیر الهه را برای چاره جویی دعوت می کنند.الهه که پیش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصیت کرده بود که چه باید بکند.
[تصویر: 1550.jpg]
به پیشنهاد وزیر خدایان موافقت می کنند یک نفر به جای الهه به زیرزمین برود تا او بتواند به زمین بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمین فقط یک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشید؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همین دلیل خدایان مقرر می کنند. نیمی از سال را او و نیمه دیگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زیرزمین بروند تا الهه به روی زمین بازگردد. خواهر دوموزی نیمی از سال را به جای برادرش در سرزمین مردگان به سر می برد تا برادرش به روی زمین بازآید و گیاهان جان بگیرند. وقتی دوموزی را به زیرزمین میفرستند، لباس قرمز تنش میکنند، روغن خوشبو به تنش می مالند، نی لاجورد نشان به دستش می دهند و دایره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند و دوموزی ایزد نباتی است که با رفتنش به جهان زیرین گیاهان خشک می شوند. این یعنی خود حاجی فیروز. صورت سیاهش هم مربوط به بازگشت از دنیای مردگان است و این شادمانی ها برای بازگشت دوموزی از زیرزمین است.
حاجی فیروز را گم کردیم
تقویم ایرانی از معدود تقویم هایی است که به دلیل اتکا به حرکت خورشید، سال نوی آن با بهار ، نو شدن، سبزی و طراوت طییعت آغاز می گردد.آیین نوروزی کهن ترین آیینی است که اقوام ایرانی از دیرباز حتی قبل از مادها آن را برگزار می کردند. در گذشته که رسانه های همگانی وجودنداشته با برگزاری این آیین آمدن بهار را به مردم خبر می دادند.هر رسمی در آیین نوروزی نشانه مفهوم و معنای خاصی است به طورمثال سفره هفت سین و سبزه و ماهی قرمز سرسبزی وحیات و شادابی نوروز را به خانه می آورندو یا حاجی فیروز که یک خبر رسان متحرک بوده است. حاجی فیروز قبل از عید می آید و با آمدن عید می رود.صورت سیاهش به نشانه این است که با آمدن نوروز همه سیاهی ها و پلشتی ها از روزگار ما رخت بر می بندند و رخت و لباس قرمزو دایره زنگی در دستش با خود شادی و نیکبختی به همراه می آورد.حاجی فیروز به نوعی بیام آور نوروز و یاد آور گذر از سیاهی به سفیدی و از ناپاکی به پاکی است ودایره زنگی این شادی و شور را چند برابر می کند.
در گذشته های دور حاجی فیروز برای مردم بسیار عزیز بود و همه او را دوست داشتند.با آمدنش دلها شاد می شد و مردم دوباره به یاد می آوردند که نوروز در راه است .حاجی فیروز نزد مردم تقدس و احترام خاصی داشت و همه به او احترام می گذاشتند. در گذشته بر خلاف آنچه تصور می شود حاجی فیروزها شغل و در آمد مشخص خود را داشتند مثلا کشاورز یا نجار و... بودند ولی در روزهای آخر سال خود را به این شکل در می آوردند تا به مردم شادی هدیه دهند.مردم نیز به منظور قدردانی از آنها و شاید برای استقبال از شادی بهحاجی فیروزها هدیه می دادند.شیرینی ، آجیل و حتی گاهی سکه. هرچند که حاجی فیروزها برای پول این کار را نمی کردند.این کار برایشان تقدس داشت بعید بود کسی حاجی فیروز را ببیند و لبخند بر لبش نیاید و شور و شوق نوروز و نو شدن را احساس نکند .
حاجی فیروز در کوچه ها می گشت و دایره زنگی می زد و می خواند: "حاجی فیروزم سالی یه روزم ."
نفهمیدیم که چه شد که روزی در همین کوچه ها نا پدید شد .رفت و دیگر نیامد و ما آنقدر سرگرم خود و کارهای خود بودیم که اصلا نفهمیدیم که که او رفت . جای خالیش را احساس نکردیم و حتی به دنبالش هم نگشتیم . سالها آمد و رفت . نوروزها در پی هم آمد و صدایش همچنان در گوش قدیمی ترها بود:حاجی فیروزم سالی یه روزم .ولی کسی به فکر نیفتاد که او چه شده است و او هم رفت مثل خیلی ها که رفتند و ما هم نفهمیدیم و نپرسیدیم که چرا ؟
حاجی فیروزهایی که گدایی می کنند؟یا گداهایی که لباس حاجی فیروز بوشیده اند؟
اینروزها دیگر خبری از شادکردن دل آدم ها نیست .عده ای لباس حاجی فیروز را پوشید اند و در خیابان ها و سر چهارراهها می گردند و با نگاهی پر از در خواست و دستی پبر از تمنا به سوی ما می آیند و می خواهند که کمکشان کنیم . اینها دیگر آن حاجی فیروزهای قدیمی نیستند. شبیه انها هستند. مثل خیلی از چیزها که امروزه تنها شبیه واقعیت است.حاجی فیروزهایی که کلمات مبهمی را به زبان می آورند و گدایی می کنند و متاسفانه محدودیت سنی هم ندارند . از دختر و پسر بچه تا مردهای بزرگسال همه شکلی هستند .
این حاجی فیروزها نشانه زخمی هایی هستند بر پیکر جامعه ما . وقتی فقر آنقدر بیداد می کند که نوروز برای بعضی حتی یاداور نداشتن ها و نتوانستن هاست . دیگر چه جای شادی؟و برای عده ای که آنچنان خود را در کاخ هایشان مخفی ساخته اند که زخم های جامعه را نمی بینند چه فرقی می کند که دیگری ندارد و نمی تواند یا حاجی فیروز می آید یا نمی آید؟
در چنین فضایی جایی برای سنبل سازی و زنده نگهداشتن سنتها نمی ماند . همه به این فکر می کنند که با غم نان چه کنند؟ و غم نان اگر بگذارد همه چیز رنگ و بوی شادی و تازگی می گیرد . سنت ها و رسوم تقدس و احترام خود را باز می یابند و نوروز برای همه و برای همه شادی بیاورد.
و ما گمشده هایمان را باز می یابیم و دوباره خواهیم شنید:
ارباب خودم سلام علیکم ارباب خودم سرتو بالا کن ....
Petite Enfante wrote: "ممنونم سحر جان.خیلی به جا بود.چسبید...به امید آن روز"
خواهش می کنم عزیزم قابل شما رو نداشت
فصلنامهی «بررسی کتاب» چاپ لس آنجلس که از ۱۸ سال پیش به همت و با ویراستاری مجید روشنگر، پژوهشگر ساکن این شهر منتشر میشود، در شمارهی اخیر خود یکی از نامههای فروغ فرخزاد به مجله فرودسی را به چاپ رسانده است که در اواخر دوران حیات این شاعرنام آور ایرانی و در پاسخ به مطالبی که در مورد او در دیگر نشریات آن زمان چاپ شده بود نوشته شده است.مجید روشنگر از سالها پیش در حال مذاکره با فردی بوده است که در حدود ۷۰ یا ۸۰ قطعه نامهی منتشرنشده از فروغ فرخزاد را در اختیار دارد: «این نامهها قرار بود در یک ویژهنامهی مخصوص «نامههای فروغ» به چاپ برسد، اما به علت مرگ ناگهانی صاحب نامهها هرگز به دست ما نرسید. با وجود این، مذاکراتی برای به دست آوردن این نامهها با بازماندگان فرد مورد نظر در داخل ایران، هم اکنون در جریان است.»
متن نامهی فروغ فرخزاد به مجلهی فردوسی
فروغ فرخزاددر اولین مرحله آرزویم این است که شما را با مطالعهی نامهی طولانیام خسته نکنم. من عادت ندارم زیاد حاشیه بروم و حتا تعارف معمول را بلد نیستم. به همین جهت، منظورم را بدون هیچ تشریفاتی بیان میکنم. من در دیماه ۱۳۱۳ در تهران متولد شدم. راجع به پدر و مادر و میزان تحصیلاتم بهتر است صحبتی نشود. شاید پدرم از اینکه دختر پر رو و خودسری مثل من دارد، زیاد خشنود نباشد. یک سال است که به طور مداوم شعر میگویم. پیش از آن مطالعه میکردم و میتوانم بگویم که بیشتر از همهی روزهای عمرم کتابهای سودمند خواندهام. سه سال است که اصولاً روحیهی شاعرانه پیدا کردهام. راجع به راهی که در شعر انتخاب کردهام، به نظر من، شعر شعلهای از احساس است و تنها چیزی ست که مرا، در هر حال که باشم میتواند به یک دنیای رؤیایی و زیبا ببرد. یک شعر وقتی زیباست که شاعر تمام هیجانات و التهابات روح و جسم خود را در آن منعکس کرده باشد. من عقیده دارم هر احساسی را بدون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد. اصولاً برای هنر نمیشود حدی قایل شد و اگر جز این باشد، هنر روح اصلی خود را از دست میدهد. روی همین طرز فکر شعر میگویم.
برای من که یک زن هستم، خیلی مشکل است که بتوانم در این محیط فاسد، در عین حال، روحیهی خود را حفظ کنم. من زندگی خودم را وقف هنرم و حتی میتوانم بگویم فدای هنرم کردهام. من زندگی را برای هنرم میخواهم. میدانم این راهی ست که سر و صدا و مخالفین زیادی برایم دست و پا کرده است. ولی عقیده دارم بالأخره باید سدها شکسته شود. یک نفر باید این راه را میرفت و من چون در خودم گذشت و شهامت را میبینم، پیشقدم شدم.
تنها نیرویی که پیوسته مرا امید میدهد تشویق مردم روشنفکر و هنرمندان واقعی کشور است. من از مردم زاهدنمایی که همه کار میکنند و باز هم دم از تهذیب اخلاقی جامعه میزنند، بیزارم. و به علاوه من انتقاد صحیح را با کمال میل قبول میکنم نه انتقادی که از روی نهایت خودپرستی و ظاهرسازی و فقط به منظور از میدان به در بردن طرف و بدنام کردن او میشود.
میدانم که خیلی صحبت راجع به من میشود. میدانم که خیلی اشعار مرا تعبیر و تفسیر میکنند و حتا برای بدنام کردن من، برای اشعارم جواب میسازند تا به مردم وانمود کنند که من برای شخص معینی شعر میگویم. ولی با همهی اینها، از میدان به در نمیروم. من شکست نمیخورم و همه چیز را در نهایت خونسردی تحمل میکنم. همانطور که تا به حال کردهام. من عقیده دارم که یک قطعه شعر باید مثل جام شراب، انسان را داغ کند و همهی کوششم در این راه مصروف میشود و سعی میکنم اشعارم در عین سادگی، همین اثر را روی خواننده بگذارد.
در مورد نویسندگان و شعرایی که میپسندم، از میان شعرای ایرانی معاصر، فریدون توللی را استاد خودم میدانم و به اشعار نادر نادرپور و فریدون مشیری بیاندازه علاقهمندم و به آنها ایمان دارم. در اشعار فریدون مشیری لطف و رقتاش را میپسندم و در اشعار نادرپور، قدرت تجسم و هنر توصیف و تشبیهات و استعارات بدیعی که به کار میبرد از نظر من ممتاز و استادانه است.
از شعرای خارجی، شارل بودلر، شاعر فرانسوی را از روی ترجمههایی که از اشعار او در مجلات چاپ شده میشناسم و میپسندم و به کنتس دونوای هم ارادت دارم چون مکتبم را به مکتب او نزدیک میبینم. اما تنها کتابی که هیچ وقت از خواندنش سیر نمیشوم، ترانههای بیلیتیس است. بیلیتیس برای من مظهر همه چیز است. از نویسندگان خارجی، آندره ژید فرانسوی و امیل زولا را ترجیح میدهم و ضمناً موزیک ایرانی را به موسیقی کلاسیک و اروپایی ترجیح میدهم. چون من اصولاً اندوه را دوست دارم و از رنج لذت میبرم.
بعد از موزیک به سینما علاقه دارم ولی متأسفانه در شهری که فعلاً زندگی میکنم، از نعمت دیدن فیلم خوب همیشه محرومام. بزرگترین آرزوی من این است که یک هنرمند واقعی باشم و همیشه سعی میکنم به این آرزو برسم چون کتاب را خیلی دوست دارم، باز هم آرزو میکنم سطح فرهنگ مملکت بالا برود و مردم هنر و ارزش حقیقی آن را درک کنند و آنقدر فهمیده و روشنفکر بشوند که دیگر به تحریک زاهدنماها تسلیم نشوند و به آنها اجازهی دخالت در کاری را که صلاحیت قضاوت ندارند ندهند.
آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است. من به رنجهایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بیعدالتیهای مردان میبرند، کاملاً واقفم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آنها به کار میبرم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیتهای علمی و هنری و اجتماعی بانوان است.
آرزو دارم مردان ایرانی از خودپرستی دست بکشیند و به زنها اجازه دهند تا استعداد و ذوق خودشان را ظاهر سازند.
به امید آن روز
فروغ فرخزاد
.......مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.وزشی بر تار و پودش گذشت:
گیاهی در خلوت درونش رویید,
از شکاف سینه اش سر بیرون کشید
و برگ هایش رادر ته آسمان گم کرد.
زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت.
اوجی صدایش می زد.
گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند.
بال هایش را گشود
و خود را به بیرا ههء فضا سپرد.....
شير باغ وحش چکه مي کرد.در خشک سالي آب از آب تکان نمي خورد.
چشم اقيانوس آب آورد.
سيفون زندگي را کشيدم.
با نگاهت قلبم را چراغاني مي کنم.
ماهي در آب محبوس است.
بشر در شبانه روز زنداني است.
چون حوصله خودکشي ندارم، زندگي ميکنم.
مرگ به فاجعه ي تولدم خاتمه داد.
گل، حمام شبنم گرفت
آسمان درشت ترين چشمان آبي را دارد.
يخچال گل يخ به سينه اش زده بود.
آرزو مي کنم برخي افراد هميشه مشغول خوردن باشند تا فرصت حرف زدن را پيدا نکنند.
معمولا افرادي که فکر ندارند سعي مي کنند فکرشان را به آدم تحميل کنند.
وقتي به کسي زخم زبان مي زنم بلافاصله در صدد پانسمان بر مي آيم.
تمام مردم دنيا به يک زبان سکوت مي کنند.
امروز، بالاي جسد ديروز اشک مي ريخت.
آدم خودخواه يک عمر با و دسته گل انتظار خودش را ميکشد.
کسي که خودکشي مي کند به مرگ نياز مبرم دارد.
پرنده سعي مي کرد طوري بايستد که لااقل سايه اش خارج از قفس بيفتد.
پرندگاني که داخل قفس دست به جفتگيري مي زنند به آزاي جوجه هايشان بي علاقه هستند.
به عقيده گيوتين سر آدم زيادي است.
به يادم ندارم نابينايي به من تنه زده باشد.
افرادي که پوست موز را روي زمين به اندازد با شخصي خاصي دشمني ندارند.
روي پل صراط پوسته مور انداختم.
در بچگي هر وقت دستم به زنگ در منزل نمي رسيد روي کله خودم مي پريدم و زنگ را به صدا در مي آوردم.
[image error]دوستانی که علاقه به سهراب دارند می تونند این فایل رو بخونند و هر گونه تغییری که لازم می دونند انجام بدن
و اگر چیزی داشتن بهش اضافه کنند تا یه مقاله خوبی ازش در بیاد
دوستداران سهراب کجایید !!! بشتابیـــــد
نیم نگاهی به زندگی سهراب :
کنار آشنایی تو آشیانه می کنمفضای آشیانه را پر از پروانه میکنم
کسی سوال می کند برای چه زنده ای
و من برای زندگی
تو را بهانه میکنم
سهراب عزیز
[image error]
مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن کرده بود
سهراب عزیز
[image error]
این روز و به همه بچه های خوب و دوست داشتنی این گروه تبریک میگمhttp://upload.wikimedia.org/wikipedia...
29 بهمن ماه :سپندار مذگان، روز عشاق ايرانی
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است .در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند
.
منبع : http://www.pendar.net/main1.asp?a_id=...
