Jump to ratings and reviews
Rate this book

لافكاديو

Rate this book
Leocádio, o leão que mandava bala pode não ser o mais famoso, mas trata-se do livro predileto do autor. Ao enfrentar um caçador, Leocádio descobre o poder da arma de fogo e suas habilidades de exímio atirador. Da noite para o dia, transforma-se em um astro internacional, despertando curiosidade. Os apelos do mundo do consumo e a aquisição de novas tecnologias o afastam da natureza. Estas são algumas questões que atormentam o pobre leão rico. Boa munição para o professor abrir o apetite do jovem leitor.

160 pages, Paperback

First published January 1, 1963

42 people are currently reading
3433 people want to read

About the author

رضی هیرمندی

95 books19 followers
رضی هیرمندی در سال ۱۳۲۶ در روستایی به نام واصلان در پیرامون زابل در استان سیستان به دنیا آمده‌است، دوره دبستان را در این روستا و دوره متوسطه را در رشته طبیعی در زابل به پایان برد. پس از آن در سال ۱۳۴۵ در رشته زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه مشهد (دانشگاه فردوسی) پذیرفته و در سال ۱۳۴۹ دانش آموخته شد. در سال ۱۳۵۳ به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد، و از آن سال در تهران به عنوان دبیر، در دبیرستان‌هایی مانند خوارزمی تدریس کرد. همزمان برای هشت سال در دانشگاه تهران به عنوان مربی، زبان انگلیسی را به دانشجویان تدریس می‌کرد. رضی هیرمندی در سال ۱۳۶۵ دوره کارشناسی ارشد زبان‌شناسی همگانی را در دانشگاه تهران آغاز کرد و در سال ۱۳۶۷ در رساله‌ای با عنوان توصیف مقابله‌ای زمان‌ها در انگلیسی و فارسی به پایان رساند. در سال‌های ۱۳۷۰ به بعد او در دانشگاه آزاد اصول ترجمه را نیز به دانشجویان تدریس می‌کرد. سرانجام پس از بیست و پنج سال کار رسمی، درسال ۱۳۸۱ خودخواسته بازنشسته شد و یکسره به نوشتن و ترجمه پرداخته‌است. رضی هیرمندی کار ادبی اش را برای کودکان و نوجوانان در سال ۱۳۵۵ با ترجمه کتاب درخت بخشنده اثر معروف شل سیلور استاین نویسنده شهیر آمریکایی آغاز کرد. همچنین در همین سال کار ترجمه برای بزرگسالان را با ترجمه کتاب این منم واکین شروع کرد. از آن پس رضی هیرمندی در دو رشته ترجمه و تالیف کار کرده‌است و حاصل آن بیش از ۸۰ اثر است. برخی از این آثار جوایزی را نصیب او کرده‌است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3,432 (46%)
4 stars
2,313 (31%)
3 stars
1,295 (17%)
2 stars
297 (4%)
1 star
80 (1%)
Displaying 1 - 30 of 530 reviews
Profile Image for Agir(آگِر).
437 reviews704 followers
November 5, 2020
حیفم آمد فقط از عمو شلبی تشکر کنم و چیزی درمورد کتابش ننویسم

اول بگم به همه کودکان دیروز و امروز که کتاب های ایشان رو خوانده اند و می خوانند غبطه خوردم

این کتاب کودکانه بیانگر فلسفه پوچ انگاری است
شیری که با دیگر شیران متفاوت است
با شنیدن صدای پای انسان ها نمی گریزد
و میخواهد به حقایق پی ببرد
شکارچی کیست؟
این چوب خنده دار (تفنگ) چیست که صداهای بلندی از انها بیرون می آید؟
مهم تر از همه این مارشمالو چیست که شکارچی آرزو دارد در شب های زمستان وقتی که روی پوست کنده شده شیر نشسته است، آن را بپزد؟
.
.
.
زمانی می گذرد تا اینکه این شیر وارد جامعه انسان ها می شود
شیر لباس آدمها رو می پوشد و مانند آنها می شود
...می رقصد و دوغ می نوشد و

این دوغ در واقع همان "ام الخبایث" است. نسخه انگلیسی را پیدا نکردم که ببینم خود نویسنده به کنایه و بخاطر محدوده سنی آنرا دوغ نامیده یا باز مترجم شیرین کاری کرده

خلاصه شیر که الان اسمش را لافکادیو گذاشته اند، پس از مدتی از لذت بالا و پایین رفتن های مکرر با آسانسور و خوردن مارشمالو و آن همه زندگی با ناز و نعمت خسته می شود
حالا برای رفع کسالت پیشنهاد می شود برود شکار شیر
.
.
.
آنجاست که لافکادیو با خود سابقش روبه رو می شود و بیاد می آورد که در اصل شیر بوده و نه انسان

لافکادیو به پوچی کامل می رسد
او نه میتواند شیر بشود و نه انسان
از هر دو بیزار است
چون هیچ کدام دیگر معنایی برایش ندارند


من نمی خواهم هیچ شیری را بکشم و قطعا نمی خواهم هیچ یک از شما شکارچی ها را هم بخورم. من نمی خواهم در جنگل بمانم و خرگوش خام بخورم و صد البته نمی خواهم به شهر برگردم و دوغ سر بکشم
نمی خواهم با دمم بازی کنم،اما ورق بازی را هم دوست ندارم

من فکر میکنم با شکارچی ها نیستم
به گمانم مال دنیای شیرها هم نیستم
.من هیچ جا تعلق ندارم، به هیچ جا



description

تمام شدن آخر کتاب که صحبت های عمو شلبی با خواننده بود شباهت هایی با آخر کتاب شازده کوچولو داشت

خیلی داستان قشنگی بود
و تا یادم نرفته بگم
ممنون عمو شلبی
:)
Profile Image for Dream.M.
1,040 reviews652 followers
March 12, 2020
ای وایِ من😍😍😍😍
این چند روز دارم زندگی میکنم با کتابای کانون
چه خنگ خوبی هستی لافکادیو😍😍😍
با ترجمه حمید‌احمدی خوندم که خوب بود
Profile Image for Masoud Irannejad.
197 reviews131 followers
January 23, 2020
لافکادیو شیری که جواب گلوله را با گلوله داد
ماجرای شیرجوانی است برای اولین بار با شکارچی ها روبرو میشه و به جای فرار کردن تصمیم میگیره با اونا صحبت کنه ، بعد از صحبت و به نتیجه نرسیدن شکارچی رو میخوره و تفنگش رو بر می داره و با تمرین زیاد ب یک شکارچی ماهر تبدیل میشه و این شکارچی ماهر شدن براش مسیر های جدیدی رو باز میکنه که بهتره بخونید تا متوجه بشید :)))) نمیخوام اسپویلش کنم

اولین بار با داداش کوچکم خوندمش . خیلی خوشش اومده بود از این کتاب
Profile Image for Mahdie.
96 reviews26 followers
November 29, 2020
یک ترفندی دوران کودکیم داشتم که هر وقت یکی از کتاب های مجموعه ای مثل جودی تموم میشد و باید به فاصله ی یک هفته کتاب میخریدم به بابام میگفتم که دیگه کتاب ندارم.همش دارم کتابای تکراری رو از اول میخونم.بابام هم که در اون برهه احساس میکرد اگر منو در اولین فرصت کتاب فروشی نبره به کتابخوانی خیانت کرده من رو میبرد.یادمه یه بار این ترفندو به کار بردم و وارد کتاب فروشی شدم و داشتم کتابای کودک رو زیر و رو میکردم در قالب کودک هشت ساله توجهم به یه خانوم و آقا جلب شد.تا اونجایی که فهمیدم میخواستن برای برادر کوچولوی آقا کتاب بخرن و من با خودم فکر کردم چرا خودشو نیاوردن.بعد خانوم جلوی یکی از قفسه ها ایستاد و لافکادیو رو برداشت و شروع کرد به خندیدن.برای آقا تعریف میکرد از یک شیر بی نوا و متوجه بود که منم دارم گوش میدم.همین که خانوم رفت فوری لافکادیو رو با ذوق برداشتم.خونه که رسیدم تا شب تمومش کردم.اگر دوباره اون خانومو ببینم قطعا ازش تشکر میکنم به خاطر کتاب عجیب یازده سال پیش...
Profile Image for Amin Dorosti.
139 reviews109 followers
June 21, 2020
تخصص سیلوراستاین این است که موضوعات خیلی ساده و واضحی که از شدتِ وضوح دیده نمی‌شوند و به نوعی در پسِ پرده‌ی وضوح به فراموشی سپرده شده‌اند را با طنزی تلخ بیان کند. او در این کار به واقع موفق است. این کتابش هم مانند اکثر کارهای دیگرش در عین سادگی بسیار زیبا و دلنشین بود.
Profile Image for Faranak_hsz.
23 reviews16 followers
August 19, 2025
در ادامه آثار سیلورستاین رسیدم به این کتاب و تا خوندمش یادم اومد که مدتی پیش مطلبی خونده بودم درباره مطالعات پسااستعماری و مشخصا پدیده " هویت هیبریدی" و دیدم رو زندگی و اوضاع لافکادیو چه خوش نشسته پس به نظرم یه مختصر از نظریه بگیم بعد بریم سراغ لافکادیو دوست داشتنی خودمون .

تو دهه ۹۰ یعنی حدود ۳۰ سال بعد از نوشته شدن این داستان، محققی هندی تبارو استاد دانشگاه هاروارد "هومی بابا " به یه تعریف جدیدی از هویت میرسه که اصطلاحا هویت یا شخصیت هیبریدی " Hybrid identity " که تو دل مطالعات پسا استعماری شکل گرفت و هدفش بررسی زندگی و فرهنگ مردمی بود که بعد از استعمار بین دو جهان گیر افتاده بودن ؛
- جهان بومی یا سرزمین مادری شون
- جهان استعماری یا فرهنگی که از بیرون بهشون تحمیل شده بود .

هدف این مطالعه این بود که بگه این آدم ها قربانی نیستن و هویت شون هم "از دست رفته" نیست بلکه برخورد این دو فرهنگ می تونه هویت تازه ای و میان فرهنگی بسازه که امکانات تازه ای داره .و خوب این قضیه می تونه در شرایط استعمار ، تبعید و حتی مهاجرت صادق باشه . حالا اصول این نظریه شامل؛

هویت سیال : هویت چیز ثابتی نیست در گذر از تجربه های فرهنگی تغییر میکنه

فضای سوم :جایی بین دو فرهنگ که فرد مهاجر توش زندگی میکنه نه کاملا این جا ست نه کاملا آنجا و معنا و هویت جدید توش ساخته میشه

تولید معنا در میان فرهنگ ها : برخورد دو فرهنگ همیشه محصول تازه ای ایجاد میکنه نه صرفا تقلید و جایگزینی

شکستن دوتایی ها : به جای " یا این یا آن " هویت می تونه " هم این و هم آن باشه "
قدرت در حاشیه : بودن در مرز بین دو جهان می تونه زاویه دیدی بده که آدم های داخل هر فرهنگ ندارن .

ابهام : در این فضا افراد هم جدب فرهنگ غالب میشن هم نسبت بهش مقاومت میکنن و این باعث پیچیدگی و چند لایه گی هویت شون میشه .

البته این رو هم تو پرانتز بگم که این " ثابت نبودن هویت " قبلا هم توسط متفکرانی مطرح شده بود ولی خب تفاوتش این بود که قبلا به شکل "بحران " یا" کمبود" بهش نگاه میشد در قالب بحران هویت و تضادهای فرهنگی ولی هومی بابا، با به چالش کشیدن مرزهای خود و دیگری گفت این مرزها متزلزل هستن و اتفاقا این هیبریدی بودن ابزاری برای مقاومت و خلاقیت هست .

همه اینا رو گفتم که برسم به لافکادیو عزیزمون .شیری که اولش یه شیر وحشی آفریقایی بود کاملا متعلق به طبیعت که تنش بوی علف و خاک میداد ولی وقتی یه روز شکارچی ها با اسلحه هاشون میان ( تکنولوژی و قدرت استعمار) با جذب این عنصر خارجی به هویت خودش زندگی ش برای همیشه تغییر میکنه .ومهارت تیراندازی براش دروازه ای میشه رو به دنیای جدید .با ورود به شهر و پوشیدن لباس های شیک ، هتل های لوکس ، تحسین دیگران اون دیگه یادش میره زمانی شیر بوده و به انسان بودن نزدیک میشه اینجاست که هویت هیبریدی لافکادیو در فضای سوم شکل میگیره اون دیگه نه به دنیای شیرهای جنگل تعلق داره نه به دنیای انسان ها.پایان داستان همون برزخی که لافکادیو بین تعلق و بی تعلقی توش سرگردون هست شاید می خواست نقدی باشه به اینکه قدرت و شکوه تمدن مدرن گاهی بهاش " از دست داده هویت " هست .

من مخصوصا نظریه هومی بابا رو مطرح کردم تا به لافکادیو بگم ؛ گاهی بین دو جهان بودن به معنای " بی هویت بودن " نیست یعنی داشتن افق هایی که هر کدوم بخشی از آدم رو تشکیل میدن .چنین موجودی منحصر به فرد هست چون میتونه تجربه هایی رو زیست کنه که هیچ کدوم از دو سوی او جهان‌ها ، قادر به درکش نیستن این "در میان بودن" نه ضعف که ظرفیت تازه ای هست برای دیدن و فهمیدین و زندگی کردن تو گستره ای که دیگران حتی نمی تونند تصور کنن البته که این جایگاه بهایی داره، بهایی به اسم تنهایی که از نیافتن " خانه کامل " نشات میگیره .اما همون تنهایی هم میتونه سرچشمه خلاقیت و نگاه متفاوت باشه .به خودت بیا مرد.گاهی آدم های مثل تو حس میکنن وسط هیچ جا هستن اما در واقع دارن تو یه فضای خاص، پل بین دو تا فرهنگ زندگی میکنن یعنی " من " خاص و قوی و منعطف نه یه بی هویت که فقط غمگین یا گیج هست!

تو ریویو ها گاهی می خوندم کاربرها داستان و ادامه میدادن و حتی یکی به خودکشی لافکادیو رسیده بود !
ولی من دوست دارم وقتی میرم آفریقا( اگه شانس بیارم و لافکادیو اون زمان اونجا باشه ) این جوری ببینمش ؛

یه شیر باشکوه با یال های کمی ژولیده چون هم زیر آفتاب ساوانا آفتاب گرفته هم زیر لامپ های کافه پاریس کتاب خونده .یک شلوار جین پوشیده با کلاه بِرِه رو سرش روی دیوار اتاقش یه تفنگ قدیمی آویزون هست که حالا دیگه باهاش کاری نداره صبحانه پیتزای مارشمالویی به سبک ایتالیایی خورده ودر حالی که تلفنی در حال بحث با لیدی گاگا و شکیرا هست که چه لباس عجیب غریب دیگه ای سفارش بدن و چه رنگی و با چی قاطی کنن که رو کله شکیرا رنگ یال لافکادیو در بیاد ، کلاس تدریس ف��انسه واسه طوطی ها داره شب هم برنامه شکار خرگوش با بروبچ که همگی دور آتیش وکال جاز what the wonderful world همشهری شون آرمسترانگ زمزمه میکنن .
گرچه گاهی هاله تنهایی دور چشماش حلقه میزنه ولی همون لحظه با یه جوک ب��‌مزه همه رو می‌خندونه...

به نظرم پایان داستان میتونست یکم الهام بخش تر باشه لااقل واسه بچه ها واسه همین با اجازه همگی یه ستاره کم میکنم .

امتیازم ۴ از ۵ هست
Profile Image for ع. ر. افّلا.
70 reviews18 followers
June 29, 2025
یکی از قفلی‌های دورهٔ کودکی‌ام این بود که می‌گفتند تصویر توی آیینه دقیقا برعکس آن چیزی است که بازتاب می‌دهد (هنوز هم این قفلی را دارم). برای مثال اینکه وقتی ما دست راستمان را تکان می‌دهیم، او دست چپش را تکان می‌دهد.
برای من اما اینجوری بود که انگار یکی روبرویم ایستاده و هر کاری من می‌کنم می‌کند. و تازه خیلی احمقانه است که فکر کنیم تصویر آیینه باید دست چپش را تکان بدهد وقتی ما دست راستمان را تکان می‌دهیم، آیینه است دیگر!
بنابراین استفاده از گفتمان طرف مقابلم برای رساندن مطلبی که در ادامه می‌آید، نوعی خیانت به خودم است، اما چه می‌شود کرد.
لافکادیو و مسخ، ارتباطی آیینه‌ای با هم دارند. اشتباه است اگر تصور کنیم داستانی که با این جمله شروع می‌شود «یک روز که گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد دریافت که در تخت‌خواب خود بدل به حشره‌ای عظیم شده»، منظورش این است که همان اول حشره شده رفته (البته قاعدتا باید چنین باشد). اما داستان مسخ مسخ را نه در سطح ظاهر، که در سطحی سوبژکتیو ادامه می‌دهد. گرگور در ابتدای داستان علیرغم تبدیل‌شدن به حشره‌ای عظیم، هنوز حالات و خصوصیات انسانی دارد. برای مثال می‌خواهد برود سر کار، نگران معاش خانواده‌اش است، وقتی صدایی غیرانسانی از دهانش ساتع می‌شود متعجب می‌شود، و از همه مهمتر، وقتی از پنجره بیرون را نگاه می‌کند، چیزی می‌بیند! این خصوصیات به مرور در داستان از او زدوده می‌شود، و هر چه جلوتر می‌رویم تصویر پنجره تارتر و تارتر می‌شود.
لافکادیو (که نامش نیز شباهتی به نویسندهٔ مسخ دارد) انگار تصویر درون آیینهٔ گرگور است، او حیوانی ست که به مرور خواص انسانی پیدا می‌کند، طماع می‌شود، جاه‌طلب، شیک‌پوش، غارتگر.
این خیلی مهم نیست اما، برایم سؤال بود که نمود مسخ در زمانهٔ ما چیست؟ چرا هنرمندان به هزاران روش سامورایی به مسخ ارجاع می‌دهند و ازش الهام می‌گیرند، چیست که آن را تا بدین پایه جاودان کرده؟
ویدئویی می‌دیدم از این اندیشمندان خوشحال شرقی، که می‌گفت معنی زندگی تنها این است که وقتی غذا می‌خورید به غذاخوردن فکر کنید. من سعی کردم این را به صورت یک چالش اجرا کنم، و مشخص است که شکست خوردم. توی کافه صبحانه سفارش می‌دادم و آنقدر غرق در گوشی بودم که به زحمت می‌فهمیدم سر میزم آمده، و به‌زحمت‌تر می‌توانستم بهش اهمیت دهم. بعد با تلاشی جانکاه سرم را از گوشی درمی‌آوردم و مشغول خوردن می‌شدم، اما سؤالی برایم پیش می‌آمد و سرچی و پیامی… نه نه. حواست به غذاخوردن باشه. اما این اتفاق چند بار دیگر هم رخ می‌داد، اگر هم نه، یاد کاری که باید توی شرکت می‌کردم و نکردم می‌افتادم و آهی سکته‌وار می‌کشیدم، و دوباره: حواست به غذاخوردن باشه، معنی زندگی همینه دیگه.
وقتی آهنگ گوش می‌دهم، غرق در خیالپردازی می‌شوم، مسئله‌ای که پیش‌تر برایم خیلی هم زیبا بود، اما با این قاعدهٔ شرقی داشتم بهش شک می‌کردم: اوه حواست کجا ست؟ داشتی ایستگاه رو رد می‌کردی! و حواسم را به پیاده‌شدن و آهنگ جمع می‌کردم. حین فیلم‌دیدن مدام پاوز می‌کنم تا ایده‌های داستانی‌ام را بنویسم، ایده‌هایی که گاه اصلا ربطی به خود فیلم ندارند و سؤالی در گذشته بوده که حالا جوابش را یافته‌ام: خره! حواست به فیلم‌دیدن باشه. معنی زندگی اینه.
اما فکر می‌کنم من مال این حرف‌ها نیستم، و احساس می‌کنم اصلا تنها نیستم. شما هم امتحانش کنید، هرازگاهی حین انجام یک عمل مچ خود را بگیرید و ببینید آن‌لحظه به چه چیزی جز خود آن عمل فکر می‌کردید.
این می‌تواند صورتی از مسخ باشد. لازم نیست حتما برویم سراغ تئوری‌های کالاوارگی مارکس و لوکاچ و به بردگی مدرن بپردازیم، یا برای ازدست‌رفتن خیلی ارزش‌های رمانتیک در زمانهٔ خودمان حسرت بخوریم.
مسخ لزوما حرکت از بهتر به کهتر نیست، بلکه می‌تواند یک مونتاژ ناهماهنگ باشد: آقای الف دارد سیگار می‌کشد + آقای الف دارد به این فکر می‌کند که آیا حرفی که توی گروه زد ناراحت‌کننده بود؟
گویی روح ما، در دنیایی به موازات جسم ما می‌زید، و این دو به ندرت سر یک میز می‌نشینند و به تعادل می‌رسند.

- انسان چیست؟ یک پستاندار
عموشلبی به جای اینکه به یک انسان خواص حیوانی بدهد، به یک حیوان خواص انسانی می‌دهد، و این تذکر دیگری ست براینکه انسان هم یک حیوان است! درواقع این تصور باطل را باید از ذهن زدود که حیوانات پست‌تر از انسان‌ها هستند، و با نگاهی متافیزیکی و ریشه‌گرفته از مذهب، حلول ویژگی‌های حیوانی در انسان را مذموم بشماریم. اینها حلول نکرده‌اند، هستند، جایی نرفته‌اند.
درواقع سیر زندگی لافکادیو خیلی شبیه به تاریخ تمدن است، انسان هم دقیقا تمامی مراحل زندگی او را تجربه کرد، البته اگر اشرافیت داستان را نمادی از پیشرفت‌های زندگی انسان در نظر آوریم.

- پایان باز
دلوز/گتاری تحت اصطلاح ریزوم خصوصیتی را برای انسان پست‌مدرن در نظر می‌گیرند که در میان دوگانه‌ها نمی‌تواند قاطعانه در یک طرف بایستد، و همواره جایی در میانه را اشغال می‌کند. لافکادیو که در دههٔ ۶۰ و در اوج همین ریزوم‌بازی‌ها منتشر شد، با پایان باز خود بر همین موضوع صحه می‌گذارد. این شیر، پس از تجربه‌کردن زندگی انسانی و شیری با تمام تجربیاتشان، در پایان نمی‌تواند یکی از این دو را برگزیند، و راهی سفری به سوی هیچ می‌شود، سفری که تا اکنون و تا ابد ادامه داشته و خواهد داشت.
Profile Image for Kamrani Adnan.
92 reviews24 followers
December 30, 2016
حکایت گم شدن بعد از یک عمر زندگی...

زاغی آمد راه و رسم کبک یاد بگیرد،
راه رفتن خودش هم فراموشش شد...

شیری آمد آدم شود
غریدن را هم فراموش کرد...
Profile Image for Arezoo Gholizadeh.
Author 23 books142 followers
November 28, 2020
یادمه یه بار توی یه ون کنار دختر نوجوونی نشسته بودم که داشت اتحادیه ابلهان می‌خوند. سر حرفمون باز شد و بهم گفت لافکادیو بهترین کتابی بوده که تا حالا خونده :)
Profile Image for Fereshteh.
250 reviews663 followers
March 18, 2015

غم انگیز، پندآموز !!!:دی و دوست داشتنی
داستان برزخ هویتی یک شیر از زبان عمو شلبی عزیز
Profile Image for echpiar.
78 reviews29 followers
July 7, 2021
چقدر داستانش ناراحت کننده و غمنگیز بود.
این مرحله برا من19ساله قفله. بچه ها چطور میخوان بفهمنش؟
اونجایی که باخودش مواجه میشه و میفهمه خودش و گم کرده... من شیرم؟ یا ادمم؟ نمیدونم... پوچی وسکوت..
Profile Image for antimemoir.
54 reviews35 followers
July 10, 2021
#نامه_ها

عمو شلبی عزیز،
سرگذشت لافکادیو را خواندم. چه اندوهناک که دیگر نه یک شیرِ درست و حسابی باشی و نه یک انسان واقعی. گفته بودید هنوز که هنوز است منتظر نامه‌ای از او هستید. میدانم بی‌خبری از دوستی قدیمی تا چه اندازه حزین و دشوار است؛ چه ناگوارتر وقتی بدانید او سرگشته است و حتی خود را گم کرده. با تمام قلب از شما سپاسگزارم که با وجود تاثر گم‌کردن یک دوست،‌ سرگذشت او را با ما به اشتراک گذاشتید. حقا که شما برای ما یک عموی واقعی هستید. من را هم در غم خود شریک بدانید.

خواستم برایتان بگویم که من هم سرگذشتی مشابه با لافکادیو دارم؛ از این رو دوست‌تان را می‌فهمم و حسش می‌کنم. من در ابتدا آدمی بودم که بعدها تبدیل به رباتی شد. شاید با خودتان بگویید کدام خنگِ خدایی، با وعده کدام مارشمالویی، آدم بودن را برای ربات بودن ترک می‌گوید؟ هر چه بگویید حق دارید. من هم مثل لافکادیو روزی به خودم آمدم و دیدم که دیگر نه یک آدم درست و حسابی هستم و نه یک ربات واقعی. از آن روز و آن لحظه مدام حسی با من هست که هنوز روشی برای ابرازش ندارم. متوجه‌ حرفم هستید؟ خب، وقتی غمگینم گریه می‌کنم و وقتی خوشحالم می‌خندم؛ اما وقتی حسرتی دارم باید چه کنم؟ به نظرم لافکادیوِ شما هم نمی‌دانست حسرتش را چگونه باید ابراز کند، از همین رو تصمیم گرفت برود و برود و برود. کاش می‌توانستم به او بگویم که «شبانه شماره ۲۰ در سی شارپ مینور» شوپن هم گاهی اوقات جواب است.

نوشته بودید آدمی هستید نازنین، که از قضا خیلی خیلی خوش قیافه و خوش لباس است. افزون بر این گفته بودید خیلی باهوش و مهربانید. با اینکه از نزدیک ندیدمتان می‌توانم صحت کلامتان را قلبا تصدیق کنم و چه حیف که تنها در ۲۸ سالگی شما و دوست‌تان را شناختم. راستش به نظر من هم شما باید رئیس جمهور ایالات متحده بشوید.

به امید دیدار روی ماه‌تان و به سلامتی لافکادیو
ایمان
https://telegram.me/AntiMemoir/14
Profile Image for Zahra.
111 reviews6 followers
May 24, 2020
چقدر گوگولی و زیبا آخه. :*
Profile Image for میعاد.
Author 13 books364 followers
April 18, 2020
اولين‌بار بچه که بودم لافكاديو رو خوندم و از داستانش چيزى يادم نبود، و شايد هم اصلا نفهميده بودمش!!

امروز كه كتاب‌هام رو مرتب می‌کردم مجموعه‌آثار شل سيلور رو پيدا كردم و همه‌ش رو خوندم! حس عجيبى نسبت بهشون داشتم، مخصوصا لافكاديو؛ غم عجيبى حین خوندن داستان همراهم بود.
Profile Image for Shahram.
93 reviews11 followers
June 14, 2019
Poor, poor Lafcadio , what do you do when you don’t want, to be a hunter, and you don’t want to be a lion?
He didn’t really know where he was going, but he did know he was going somewhere, because you really have to go somewhere, don’t, you?
And he didn’t really know what was going to happen to him, but he did know that something was going to happen, because something always does, doesn’t it?
Profile Image for Mahsa.
313 reviews392 followers
November 13, 2015

"Hi-ho, Lafcadio the Great," he shouted. "Stop crying and start smiling, because every cloud must have a silver lioning and I have just thought of a new wonderful thing to do. And it's brand-NEW!"
"What is it?" Lafcadio the Great sniffed, looking up with great big tears running down his nose.
"Hunting," said the circus man.
"Wondetful," said Lafcadio the Great. " I have never been on a hunting trip."

این شیرِ کنجکاو... لافکادیوی نازنین...
چی میشه اگه طبیعتِ وجودمون رو فراموش کنیم؟
چی به سَرِمون‌ میاد، اگه احساس کنیم به هیچ دنیایی تعلق نداریم؟
وقتی اونقدر از خودمون دور بشیم، که حتی اگه بخوایم برگردیم، خیلی دیر شده باشه...
یادم رفته بود این قصه رو؛ با دوباره خوندن‌ش دنبال یه حالِ خوب بودم؛ و خب، پیداش نکردم که هیچ...

قصه ی لافکادیو، میتونه ساده ترین روایت از غمی باشه که ما آدم ها خیلی خوب می فهمیمش...
Profile Image for Maryam Shahriari.
259 reviews963 followers
September 16, 2011
یه وقت‌هایی هست که حس می‌کنی کودک درونت کز کرده کنج دلت و میگه به من محبت کن، بهم توجه کن، یه کاری کن که سرگرم بشم...‏

در چنین وقتی می‌دونی چی می‌چسبه؟
یهو دلت بخواد که یه نوشته از شل سیلور استاین بخونی، بعد اسمشو سرچ کنی، ببینی توی اثراتش "لافکادیو" هم نوشته شده، و بعد یهو یادت بیاد که یه روزگار دوری یه دوستی اون کتابو به تو هدیه داده ولی تو هنوز نتونستی بخونیش! آره اون موقع هست که می‌تونی بشینی به پای داستان عمو شبلی از لافکادیو و پا به پای کودک درونت و لافکادیو از کشف کردن چیزهای جدید لذت ببری.‏
:)

انگار که یه خوشبختی ساده و غیرمنتظره باشه. درست مثل یه ظرف بستنی وانیلی که تو یه شب تابستونی که کولر خراب شده جلوت بذارن و شادت کنن...




شنبه 27 شهریور 90‏
Profile Image for Hesam.
164 reviews18 followers
December 1, 2016
روایتی فوق العاده دلچسب از بحران هویت انسان عصر جدید
Profile Image for Sahra.
54 reviews49 followers
July 28, 2021
خیلی بانمک و دوست‌داشتنی بود
Profile Image for Ranj.
189 reviews1 follower
June 24, 2018
لافکادیو در درون خیلی از ماها هست. دوست داشتنی بود.♥
Profile Image for آرزو.
159 reviews17 followers
March 27, 2021
آخرش منو یاد شازده کوچولوی قشنگم انداخت.💛🧡
Profile Image for Pouria.
203 reviews64 followers
January 30, 2017
لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد/ شل سیلور استاین/ ترجمه ی حمید احمدی/ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان/ چاپ هشتم 1391/ تاریخ تموم کردن کتاب: دوشنبه 4 بهمن 1395
داستان کوتاه فوق العاده ی دیگر از عمو شِلبی بسیار عزیز. این داستان هم بسیار نمادین است. داستان شیری که در جنگل زندگی می کند و به طریقی کار با تفنگ را یاد گرفته و وارد دنیای انسان ها می شود و بسیار محبوب و مشهور و پولدار می شود. اما در اوج تمام این ها، او شاد نیست. چرا که او از هویت اصلی خود یعنی شیر بودن دور شده است، مثل ما انسان ها که بسیاری مان از هویت اصلی مان دور شده و به دنبال چیزهایی می رویم که انتهایش جز پوچی و از خود بیگانگی چیزی نیست. شیر قصه ی ما تقریبا در انتهای داستان جمله ای می گوید : "... نه شهر جای من است. نه جنگل..." (اصل جمله کامل تر است.) که من را به یاد جمله ای از کتاب "تهوع" نوشته ی "ژان پل سارتر" می اندازد که چنین است : " اینجا چه می کنم؟ چرا خودم را قاطی بحثی درباره ی انسان دوستی کردم؟ چرا این مردم این جا هستند؟ چرا غذا می خورند؟ راست است که آن ها نمی دانند وحود دارند. دلم می خواهد پا شوم بروم، بروم به جایی که در آن به راستی در جای خودم باشم، جایی که با آن جور دربیایم... اما جای من هیچ کجا نیست؛ من زیادی هستم". پیام منتقل شده همان پیام است تنها با طرز بیان ها متفاوت. شخصیت کتاب سارتر هم به پوچی رسیده همچون شیر قصه ی عمو شِلبی. پوچی از رسیدن به چیزی که فکر کرده خوب است، فکر کرده می خواهد اما موقعی که رسیده تازه فهمیده چقدر اشتباه بوده... و چقدر دور شده. از چه دور شده؟ از خودِ اصلی اش. شیر قصه ی ما دچار از خودبیگانگی شده که این موضوع هم من را یاد داستان "گاو" از "غلامحسین ساعدی" و همینطور داستان "مسخ" از "کافکا" می اندازد که به خوبی مفهوم "از خود بیگانگی" را توصیف کرده اند. ما انسان ها هم از خودمان بیگانه می شویم و به دنبال چیزهایی می رویم که شاید هرگز به ما تعلق نداشته و معنای زندگی ما در رسیدنِ به آن ها نبوده. به عنوان مثل دنبال کردن رشته ای تحصیلی که فقط در جامعه وجهه ی بهتری دارد و فراموش کردن علاقه ی اصلی خود. چه بسیاری از دانشجویان مهندسی را میشناسم که در این رشته عذاب می کشند و علاقه و استعداد اصلی شان در رشته ای دیگر مثلا هنر است. چه بسیاری از ما کورکورانه چیزهایی را که در اصل دوست نداریم، دنبال می کنیم و بعد از مدتی سِر می شویم،اصلِ خود را و آرزوها و معنای اصلیِ زندگیمان را فراموش می کنیم و دیگر حس نمی کنیم چقدر داریم دور می شویم فقط حالمان دیگر مثل قبل خوب نیست...
شیر قصه ی ما جرات انتخاب راه خودش را در انتهای قصه پیدا می کند همانطور که شخصیت اصلی رمان "تهوع" در انتهای داستان می فهمد چه چیز می تواند در زندگی او را از پوچی نجات دهد. چه بهتر که هرچه زودتر علایق خود را دنبال کنیم که بعدها مجبور به پرداخت بهایی سنگین برای برگشتن به اصلِ خود نشویم.
ارتباط دیگری که از خواندن این داستان به ذهنم رسید، ارتباط با بخشی از کتاب "روان درمانی اگزیستانسیال" نوشته ی "دکتر اروین یالوم" هست که بخشی از متن مربوطه چنین است: "تنهایی درون فردی فرایندی است که در آن اجزای مختلف وجود فرد از هم فاصله می گیرند. ... تنهایی درون فردی زمانی اتفاق می افتد که فرد احساسات یا خواسته هایش را خفه کند، باید ها و اجبار ها را به جای آرزوهایش بپذیرد، به قضاوت خود بی اعتماد شود یا استعداد های خود را به بوته ی فراموشی بسپارد" . بر اساس این تعریف می توان گفت از خودبیگانگی منجر به نوعی از تنهایی می شود که این کتاب آن را "تنهایی درون فردی" نام نهاده است.

پوریا روشنی
#معرفی_کتاب
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Tami.
555 reviews6 followers
March 21, 2012
Lafcadio is the story of a lion who begins life as an ordinary lion might, but when he encounters humans in the form of hunters his life begins to take a new direction. Ultimately a man from the circus convinces Lafcadio to accompany him to human civilization, luring him with the promise of marshmallows.

Readers of all ages enjoy Lafcadio’s first impressions and behavior upon his arrival in the city, as well as his hilarious obsession with marshmallows! The juxtaposition of lion and hunter behavior never fails to make me laugh–nor anyone to whom I have read the story!

Lafcadio gradually becomes so involved with humans that he is confused about whether he is actually a lion or a man. When Lafcadio returns to the jungle with a group of men, this time as a hunter himself, he literally comes face-to-face with his dilemma. The final pages are open-ended, allowing the reader to project all sorts of possibilities for Lafcadio’s future.

For teachers and parents alike the ending offers a great opportunity to lead younger readers into prediction techniques for ‘what will happen next…’ The variety of themes in the story also provide terrific discussion springboards about ‘what makes you who you are,’ ‘what do you think about the way the jungle and the human world overlap in the story?’ and ‘do you think Lafcadio decided to live as a lion or as a man and why?’

Shel Silverstein is perhaps best known for books like The Giving Tree and poetry collections such as Where the Sidewalk Ends. Lafcadio was Silverstein’s first children’s book. My mother read it to me, I have read it multiple times to my children and I love reading it aloud with my 3rd and 4th grade classes as well. The laugh-out-loud humor runs seamlessly alongside deeper underlying ideas about who we are and how we relate to the world around us.

A sometimes forgotten treasure, Lafcadio: The Lion Who Shot Back is a fantastic read-aloud or independent reading selection all the way through 6th grade. (I have used it as a read-aloud with all those ages and have had complete success with it.) If you have not read it, find a copy and ENJOY!!
Profile Image for Nastaran.
57 reviews102 followers
August 8, 2015
این داستان عمو شلبی منو یاد کتاب "زمانی که یک اثر هنری بودم" از امانوئل اشمیت انداخت.
هردو نویسنده خیلی خوب و به شکلی زیبا به معضل بی هویتی پرداختن . اما پایان داستان لافکادیو ی عمو شلبی برای من نزدیک به واقعیت بود .
واقعن یک آدم بی هویت چه انتخابی میتونه داشته باشه جز .... .
Profile Image for Reza Gharibi.
39 reviews23 followers
October 17, 2015
هديه دوستم بود شروع كردم به خوندن و خوب متن ساده اما خيلي از حس هاي دوران بچگي رو به آدم ياداوري ميكنه سريع سريع كه ميخوندنم و ورق ميزدم ديدم وسط كتابمو زده پايان!!!
ديدم نصفه ديگش انگليسيشه :|
اين خيلي زد تو ذوقم خوشحال بودم هنوز يه نصف كتاب مونده :))
Profile Image for مسیح بی شفا.
177 reviews6 followers
August 13, 2022
شاید هشت سال از زمانی که این کتاب را خواندم بگذرد
هشت سال است که دارم به دنبال لافکادیو میگردم
برای من 9 ساله آخر کتاب به طرز عجیبی مبهم بود،اونقدر مبهم که کل ذهن رو مشغول خودش کنه و حک بشه و حسرت کشف جواب این معما جزو یکی از مشکلات زندگی بشه
Profile Image for Mahdi.
58 reviews4 followers
August 9, 2017
بیست سال دیر خوندمش ... شما اگه بچه‌ای دور و برتون هست نذارید این کتابها رو دیر بخونند... شازده کوچولو و ماهی سیاه کوچولو و خیلی از کتابهای دیگه رو همه بچه‌ها باید به وقتش بخونند.
Displaying 1 - 30 of 530 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.