What do you think?
Rate this book


739 pages, Paperback
First published January 1, 2000
ماشینها چراغهاشان را روشن کرده بودند و بوق میزدند جشن گرفته بودند، چون پیش از ظهر که هیئت وزیران معرفی شد شاه گفت برای استراحت ممکن است به خارج برود. مردم هم او را رفته گرفتند، دختری تقریباً بیست ساله خوشصورت که گویا به سراغ روزنامه آمده بود به من گفت هنوز نرفته مردم جشنش را گرفتهاند. گفتم امیدوارم به زودی بتوانند با خیال راحت جشن بگیرند. راستش خیال خودم ناراحت است از این ارتش وحشی با آن کشتارهای دیوانه وار که همین روزها در قزوین و مشهد کرده است. باور کردنی نیست. با تانک به صف نفت زدن و منتظران را له کردن و بیمارستان و داروخانه را کوبیدن و سوختن و بعد از ساعت منع رفت و آمد به خانههای مردم هجوم بردن و آنها را به تیر بستن و یا سوار اتومبیل از خیابانها گذشتن و رهگذران را زدن و انداختن و تازه اجازهی برداشتن جنازهها را ندادن. این ارتش نمیدانم چگونه خواهد گذاشت که ملت نفسی بکشد. انگار ارتش ایران جز ملت ایران دشمنی نمیشناسد و فقط برای جنگ با این دشمن (به شرط آن که مسلح نباشد) تربیت شده است.
سابقاً دولت مخالفان را به اکستریم میراند و حالا برعکس. ناگفته نماند که هر جا عکس آریامهر پائین آمده عکس آیت الله بالا رفته. اگر با شنیدن نام محمد(ص) ملت يك بار صلوات میفرستند با نام آیت الله سه بار صلوات میفرستند. مثل چندی پیش که برای آریامهر پارتی بازی میکردند و هر بار با ذکر نامش سه بار جاوید شاه میگفتند. گویا کسی گوشش بدهکار نیست که این ولخرجیها و گشادبازی ها آخر عاقبت ندارد چون دیشب اطلاعات در صفحه اول، مصاحبه با پسر آیت الله را هم شروع کرده بود آن هم چه مصاحبه ای انگار آیت الله شهبانوست و نورچشمی ایشان، «مادر گرامی». یکی از بازیهای روزگار هم اینست که مردم برای آزادی با ایثار و بیدریغ به شهادت میرسند تا یکی تنها به موجب آنکه وابسته به آقاست حدود «آزادی» آنها را معین کند. این را میگویند نیشخند انقلاب
باری «چشم» عقل من نگران آینده است آیندهای که در بهترین حال با سالها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود. این که میگویم بهترین حال، یعنی اگر آقا بیاید و به دلخواه مستقر شود و حکومتش در راه صلاح در صراط مستقیم گام بردارد تازه سالها استبداد در پیش است ولی فراموش نشود که این استبداد در بدترین حال از آن حکومت آریامهری بهتر است زیرا نطفه صلاح را به خلاف آن یکی در خود دارد. از این گذشته:
۱- ملت حضور خود را در زندگی اجتماعی ایران نشان داد دیگر هیچ نیروی حاکمی نمی تواند آن را ندیده بگیرد حتی اگر شخص اهریمن باشد.
۲- نهادهای مذهبی ما، سن مراجع تقلید، موروثی نبودن مرجعیت، تعهد اخلاقی و اجتماعی–سیاسی که با آن وارد مبارزه با استبداد شد اجازه نمیدهد که آن یکپارچگی در استبداد تجدید شود.
۳- فلسفه سیاسی و حکومتی مذهب و تفاوت آن با «فلسفه» ناسیونالیستی-نظامی
آریامهری.
۴- تفاوت وضع خارجی (منطقه و ابرقدرتها و ...) با آنچه در ١٩٥٣ بود.
آن تهران دود زده با خیابانهای متراکم و اتومبیل های شتابزده اما متوقف و عابران عبوس و عصبی اکنون آرام و خندان و مصمم بود، خود را بازیافته بود و مثل دختری شاداب و معصوم تسلیم این روح الله شده بود مثل مریم باکره که پنهان تن خود را به روح القدس گشوده بود و آن را در خود پذیرفته بود، شهر در قلبش را به روی این مرد باز کرد و یحیای خود را در کُنه جانش جا داد او شهر را - و ملت را در خون جوانانش تعمید داده بود و اينك كه شهر پاک و صافی از چاه طبیعت خود بیرون می آمد صفای پاک و آزادش را جشن می گرفت.
کاش روح الله هرگز چون صلیبی بر دوش شهر و کشور که هر دو هم در لغت و هم در معنا از يك ریشهاند نیفتد و در راه سربالا و سنگلاخ رستگاری و رستاخیز بار خاطرش نباشد یارشاطر باشد. هر چند که در حقیقت هم اکنون شهر از گور خود برخاسته از مرگ خروج کرده و به صحرای زندگی بازگشته است.
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولین بار در عمرم احساس آزادی کردم پس از نمی دانم چندین سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زده است؛ برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم مخفی و دائمی استبداد روی شانه هایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواك و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر. آن ترس کمین کننده، آرام و پرحوصله که از پشت چشمهای دوست و دشمن از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچه های بن بست در پای دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابران در پیادهروهای شلوغ مرا میپاید، آن ترس رفته است. آه چه سعادتی، هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم، حتی روز فرار آریامهر که انگار هزار سال آرزویش را در دل میپروردم.
اگر به دفاعیات مجاهد شهید علی میهن دوست در بیدادگاه نظامی توجه کنیم می بینیم که آنچه میان فدائیان مارکسیست و مجاهدان مسلمان وجود داشته فقط نوعی نزدیکی فکری و عملی نبود بلکه نزدیکی عمیق بود
فتوای آقا در مورد حجاب فقط نشانه ناشی گری و موقع ناشناسی است. از نطق مدرسه فیضیه قم تا حالا مرتب خراب کرده است. با این کوه مشکلاتی که در برابر مردم و دولت است، بی انصاف همه چیز را ول کرده و چسبیده به حجاب زنها.
یکی از جالب ترین شعارها این بود: خمینی بتشکن، بت شدهای خود شکن
من با تندی و داد و فریاد داشتم با یکی دو تا بحث میکردم آنها اصرار داشتند که منظور آقا از فتوانی که داد حمله به زنان بی حجاب نبود آخرش من کوتاه آمدم و گفتم قبول ولی يك رهبر سیاسی یا مذهبی باید مواظب حرفی که میزند باشد تا ،مخالفان متعصبان و دیگران سوء تعبیر و ء استفاده نکنند آتش را او روشن کرد اینها حرف آقاست يك مرتبه جوان بیست ساله ای با خشم و رگهای برآمده ی گردن به سر مخاطب من فریاد کشید با این یهودی ها و ارمنی ها بحث نکن به یارو گفتم میبینی؟ و برگشتم به طرف آنکه پریده بود توی صحبت و گفتم لابد يك دقیقه دیگه ساواکی هم میشیم جواب داد از کجا که نباشی. ماست ها را کیسه کردم دیدم مسجد جای گ... نیست. کافیست یارو داد بزند آی ساواکی و خلق الله بریزند یواشکی خودم را کشیدم کنار از لای جمعیت سر خوردم و در رفتم تا چندین دقیقه با احتیاط مراقب پشت سر بودم به خیر گذشت رسیدم به کافه نادری کمی نشستم. قهوه فرانسه ای سفارش دادم و روشنفکرانه تفکرات :کردم درباره روانشناسی اجتماعی توده دمکراسی و عقب افتادگی مردم.
عقب نشستند. دستگاه رهبری انقلاب، دولت طالقانی، رادیو تلویزیون، شورای انقلاب، دادستان کل پشت سر هم تأکید کردند که منظور از حجاب چنین و چنان نبود. اجبار در کار نیست مزاحمان زنان ضد انقلابیند و ....
کاش عبرت بگیرند و بعداً کمی حرفها را بسنجند، گرچه امیدی نیست و به نظر میرسد که بدجوری برای مطبوعات دورخیز کردهاند معلوم نیست با این همه امکانات چه اصراری دارند اطلاعات و کیهان و آیندگان را تصرف کنند چرا یکی دو تا روزنامه راه نمیاندازند و اینها را بایکوت نمیکنند روش حملهها طوری است که فقط همین قلعه ها را فتح کنند.
چی بود و چی شد زیباترین واقعه شگفت انگیزترین انفجار نوری که در عمرم دیده بودم چه زود و چه آسان به ابتذال کشیده شد. این انقلاب عجیب را می گویم که از نمازگزاردن در میدانهای شهر تا بانگ الله اکبر شبانه روی پشت بام ها در ساعت های منع رفت و آمد و گل به تفنگ زدن تا در خیابان نشستن و سرما و سختی زمستان را به جان خریدن به همه شکلی بروز کرده بود فقط در ۱۵ روز به وحشیگری خودکامگی و انحصار طلبی کشیده شد؛ از اعلامیه حرکت به قم تا نطق گورستان بقیع در این فاصله حمله به روزنامهها، فتوا درباره گوشت و حجاب حمله به دولت و کاخ ها حمله به ملیون دموکرات ها چپها، دفاع از مستضعفین و انقلاب را مال آنها دانستن و دیگران را کنار، گذاشتن، همه اینها اتفاق افتاد و چه اتفاقات مبتذل و حقيری.
دیروز هم یازده نفر را کشتند نيك خواه هم یکی از آنها بود انگار ملت انقلاب کرد تا حساب سانسورچی های پادو را برسد. واقعاً که در کشتن هم عدالتی نیست. روحیهی کسانی که می بینم و میشناسم هیچ خوب نیست همه سرخورده و مأیوسند و من بدتر از همه دو روز است که حتی نمیتوانم چیزی بخوانم تا چه رسد به نوشتن، افتضاح است. افسردگی، بدتر از آن دلمردگی. باز شارلاتانها دارند جلو میافتند و آش همان آش و کاسه همان کاسه میشود چون که دیکتاتوری دارد میآید و وقتی که بیاید پی آمدهایش هم می آید؛ آن هاله تباه و ستمکاری که دور دیکتاتور حلقه میزند. چه نویدها که به خود ندادیم و چه زود همه چیز محو شد انگار برف بود و آب شد یا زر ورق بود و آتش گرفت؛ آتش بازی بود و در تاریکی گم شد باز ترس مثل شبحی دارد از توی تاریکی پیدایش می شود و همچنان که مثل ابر و دود می آید فضا را تاریک میکند، هوا سنگین و نفس کشیدن دشوار میشود، باید به احتیاط و سنجیده نفس کشید، مبادا نفس بیجا بکشی به قول ني��ا من قايیقم نشسته به خشکی
صبح عید است نیم ساعتی است که سال تحویل شده است. آقا همان حرفهای تکراری را باز هم گفت... نشان دادند که ابداً لیاقت و شایستگی کشورداری ندارند بدتر از همه این است که استنباط مخصوصی از آزادی دارند آزادی اکثریت و اطاعت اقلیت. (وات؟) در تصاحب غنیمت بسیار حریص و همه چیز را فقط برای خود می خواهند میگفتند خیال حکومت کردن نداریم! حالا اطرافیان آقا در همهی کارها در همهی جزئیات دخالت میکنند. اوضاع خراب است. مملکت به هم ریخته، کردستان، بلوچستان، ترکمن صحرا. اولین عید بی پادشاه است بعد از دو هزار و پانصد سال اما تفاوتش با عیدهای دیگر حس نمیشود. انگار نه انگار عید. بوی خفقان و مرگ میدهد. بوی استبداد و خودکامگی هوا را سنگین و تنفس را دشوار کرده است ریه هامان مثل تمام عمر پر از هوای مسموم است.
که امام به نمایندگان عشایر عرب زبان فارس گفته است آری گفتن به جمهوری اسلامی آری گفتن به اسلام است نه گفتن به جمهوری اسلامی نه گفتن به اسلام است؛ این هم دسته گل تازه هر که به جمهوری اسلامی رأی ندهد به اسلام گفته است نه و مسلماً کلمه «نه» نشان موافقت با اسلام نیست. کم کم کار دارد به اینجا میکشد هر که با ایشان موافق نباشد مخالف اسلام از کار دربیاید، بگذریم
سه چهار روز پیش (ر...) خودش را کشت. در حمام به دار زد. پریروز و دیروز با گیتا پیش (ن...) بودیم. امروز صبح (ا...) تلفن کرد. خبر نداشت و من هم چیزی نگفتم.
گاه به نظر میآید که شالوده سیاست داخلی و خارجی دستگاه حاکم ایران در دو چیز خلاصه میشود حجاب و فحش! توسری زدن به زنان برای ابراز قدرت، نشان دادن چماق تا کسی یادش نرود. این از داخل و اما از خارج فحش و بد و بیراه به آمریکا به غرب دائم در جستجوی سپر بلا بجای رفع مشکلات تا همه یادشان برود کرم از خود درخت است که ظالم و جاهلیم و بنابراین بدبخت و بیچاره. خیلی غصه میخورم
مشکل من: نه میتوانم دنیا را عوض کنم، نه این را که هست بپذیرم.
امروز توی خانه بعد از ماچ و بوسه مفصل گفت پدر آنقدر دوستت دارم که همهش میخوام نگات کنم