International bestselling and award-winning author Umberto Eco's Foucault's Pendulum is "an intellectual adventure story, as sensational, thrilling, and packed with arcana as Raiders of the Lost Ark or The Count of Monte Cristo" (The Washington Post Book World).
Bored with their work, three Milanese editors cook up "the Plan," a hoax that connects the medieval Knights Templar with other occult groups from ancient to modern times. This produces a map indicating the geographical point from which all the powers of the earth can be controlled — a point located in Paris, France, at Foucault’s Pendulum. But in a fateful turn the joke becomes all too real, and when occult groups, including Satanists, get wind of the Plan, they go so far as to kill one of the editors in their quest to gain control of the earth.
Orchestrating these and other diverse characters into his multilayered semiotic adventure, Eco has created a superb cerebral entertainment.
Umberto Eco was an Italian medievalist, philosopher, semiotician, novelist, cultural critic, and political and social commentator. In English, he is best known for his popular 1980 novel The Name of the Rose, a historical mystery combining semiotics in fiction with biblical analysis, medieval studies and literary theory, as well as Foucault's Pendulum, his 1988 novel which touches on similar themes.
Eco wrote prolifically throughout his life, with his output including children's books, translations from French and English, in addition to a twice-monthly newspaper column "La Bustina di Minerva" (Minerva's Matchbook) in the magazine L'Espresso beginning in 1985, with his last column (a critical appraisal of the Romantic paintings of Francesco Hayez) appearing 27 January 2016. At the time of his death, he was an Emeritus professor at the University of Bologna, where he taught for much of his life. In the 21st century, he has continued to gain recognition for his 1995 essay "Ur-Fascism", where Eco lists fourteen general properties he believes comprise fascist ideologies.
شاید تا به حال زیاد از "تئوری توطئه" شنیده باشید، هر چند شاید این اسم (تئوری توطئه) به گوشتان نخورده باشد. اما این که یهودی ها (یا صهیونیست ها) جهان را کنترل می کنند، همه ی ثروتمندان و دولتمردان فراماسون هستند و رازی مذهبی-جادویی در اختیار دارند و استقرار صهیونیست ها در فلسطین برای تکمیل کردن پیشگویی های کتب مقدس است و آخر الزمان و جنگ های صلیبی و پروتکل های یهودی برای کنترل جهان و تلمود و شیطان پرستی و چه و چه. این تئوری توطئه، که می گوید ما همه بازی خورده ی یک توطئه ی مشترک جهانی هستیم، مختص ایرانی ها نیست. در امریکا و اروپا هم هستند کسانی که به این ها اعتقاد دارند. آونگ فوکو، نقیضه ایست بر تئوری توطئه و می خواهد با این عقیده که هر چیزی به هر چیزی ربط دارد شوخی کند.
اومبرتو اکو، خودش استاد فلسفه و نماد شناسی است. بنابراین به راحتی می توان حدس زد که رمان اکو، از لحاظ اطلاعات متنوع و عجیب و غریب و دسته اول، به حدی است که سرتان گیج می رود. اکو، به فراماسونری، قباله (کابالا) و پروتکل های صهیونیستی و ایلومیناتی و شیطان پرستی و دادگاه های تفتیش عقاید و حشاشین اسماعیلی و هر چه که فکرش را بکنید، ناخنکی می زند و در طی یک بازی و شوخی، سعی میکند همه را به هم ربط دهد.
از طرفی اومبرتو اکو، به رغم ادعای خودش، کتاب عامه پسند نمی نویسد. یعنی نباید در رمانش انتظار واقعه ی هیجان انگیز یا اشک آلود یا هر گونه واقعه ی محرک داستانی داشته باشید. هفتاد در صد رمان، در حقیقت بازی با همین اطلاعات حقیقی یا ساختگی است. سی درصد رمان، واقعاً داستان است. رمان حدود صد صفحه ی آخر است که تازه شروع می شود.
من هربار بعد از تموم کردن یک کتاب از اکو، باخودم فکر میکنم موظفم به همه التماس کنم " این کتاب رو نخونید." شاید خیال کتید چون این کتاب افتضاحیه. ولی نه! این کتاب حتی بد هم نیست و اتفاقا خیلی خوب نوشته شده و خوب درموردش تحقیق شده و از نظر شخص خودم نمونه عالیای از یک رمان پست مدرنه. حقیقت اینه که فقط من مطمئن نیستم مخاطب این کتاب چه کسی میتونه باشه. من از بد فهمیده شدن نبوغ اکو میترسم، نگران اینم یک خواننده کم حوصله با خوندن این حجم از دانش و اطلاعات که اکو با دستودلبازی توی کتابش گنجانده گیج بشه و با بدفهمی بهش امتیاز پایین بده (صادقانه بگم اکو نویسنده خیلی پرحرفیه، اما حتی یک جمله اضافی توی کتابهاش نداره). من آنقدر کتابهای اکو رو دوست دارم و شیفته مغزشم که نمیخوام هیچ چیز بدی درموردش بخونم وبشنوم. پس لطفا این کتابو نخونید. ................. برای اون دسته از کتابخوانهایی که به دنبال آرامش فکری و خواب راحتان، نزدیک شدن به "آونگ فوکو" حکم لمس آتیش رو داره. شفاف بگم این رمان یک داستان نیست بلکه بنوعی افشاگری از تاریک ترین رازهای تاریخه که توسط مردی نوشته شده که انگار کلید تمام کتابخانه تاریخ رو در اختیار داشته، همه اونها رو خونده و همه رازها رو میدونه. و اون کسی نیست جز: اومبرتو اکو، آخرین کیمیاگر جهان. اون توی این کتاب دست به کاری زد که هیچکس دیگه جراتش رو نداشت؛ اکو شکوه دانش ممنوعه رو گرفت و اونو در قالب یک تریلر معمایی جلوی ما گذاشت. او صفحات تاریخ رو ورق زد، خط به خط خوند و ازش برای جاسوسی از روح پنهان زمان استفاده کرد. اون به غارهای پر از رمز و راز تمپلارها سرک کشید، زوایای مخفی کابالا رو بررسی کرد، از پلکان مخفی قلعه الموت بالا رفت و خلاصه دورتادور جهان رو مخفیانه گشت تا تونست یک نقشه گنج باشکوه بکشه. باوجود این هشدارها اگه بازهم خواستید این کتاب رو بخونید، حواستون باشه لید گان بپوشید چون با ورق زدن صفحات این کتاب، در معرض تابش مستقیم و شدید اشعه نبوغ قرار میگیرید. اکو توی این رمان، مغز سه ویراستار رو مثل یک میوه ممنوعه زیر نور ماه سرخ میشکافه و نشون میده که چطور میشه با استفاده از هوش محض و اشتیاق سوزان برای ایجاد نظم، یک جهان موازی و دروغی به زیبایی یک حقیقت ابدی خلق کرد. اکو اینجا به ما یاد میده که زیبایی یک توطئه چقدر میتونه اغواگر و پرکشش باشه. اون به ما اجازه میده در کنار شخصیتهایش، عشق و ترس و وسوسه کشف راز نهایی رو بچشیم. در پایان رمان، زیر اون آونگ عظیم، باشکوه و درخشان، یک آیین باشکوه اجرا میشه؛ و همونجا در یک لحظه خالص و دردناک، شما احساس میکنید سنگینی کل تاریخ روی شونههاتون میافته. "آونگ فوکو" ادای دین اکو به جذابیت ابدی رمز و رازه. اون توی این رمان یک بار به ما فرصت میده تا پشت صحنه بزرگترین نمایش تاریخ بایستیم. اکو شاید این رمان رو برای مجذوب کردن ما نوشته باشه، چون مطمئنم هدفش سرگرم کردنمون نیست. شاید هم این رمان دعوتیه برای دیدن جهان، همانطور که یک نابغه اون رو میدید؛ پر از نشانهها، پر از زیبایی، و پر از رازهایی که تنها با نبوغ میشه درکشون کرد.
وصیت من به شما اینه که اگه این رمان رو شروع کردید، بذارید شما رو ببلعه. بذارید شما رو به یک کاوشگر دانش ممنوعه تبدیل کنه. خودتون رو رها کنید و اجازه بدید در جهانش گم شید. شما این کتاب رو میخونید تا با اکو در لحظه خلق یک جهان جعلی سهیم باشید. این بینهایت ارزشمند و باشکوهه. قدرش رو بدونید. ......
- چرا واکسن نزنم؟! + چون همش دروغه. همش بازی ذهنته. همین الآن کلی از کسایی که واکسن زدن دارن میمیرن. ولی تلویزیون هیچوقت نشون نمیده. خدا عذابشونو زیاد کنه که مردمو اینجوری دارن میکُشن. - کیا مردمو میکشن؟ + همشون. همین دبلیو اچ اوی کثافت داره مردمو میکشه. - چرا باید بخوان که مردمو بکشن؟ + چون رئیسش یهودیه. مگه نمیدونستی؟ - به فرض که باشه. خب که چی؟! + خب که چی؟!! حرفایی میزنیا. همه یهودیا خودشونو نژاد برتر میدونن. میخوان فقط خودشون زنده بمونن. بقیه رو هم بکشن. کرونا و همه این دستانا زیر سر همین پدرسوخته هاست. - آها طرز تهیه سه عدد رائفیپور، اما از نوع باحالش آونگ فوکو سومین کتاب و احتمالا حجیمترین کتابی هست که از امبرتو اکو میخونم. شاید در نگاه اول کتاب درمورد تئوری توطئه باشه. درمورد این که چجوری ممکنه آدم به جایی برسه که بجای لذت بردن از اونها، باورشون میکنه. ولی به نظر من قضیه فقط به همینجا ختم نمیشه. اکو فقط درمورد اعتقاد به تئوری توطئه حرف نمیزنه. به طور کلی درمورد هر اعتقادی حرف میزنه. اینکه چجوری ما ایمان قلبی پیدا میکنیم به داستانهایی که شاید خودمون از سر شوخی برای این و اون تعریف بکنیم. اینکه چجوری کمبودهایی که تو زندگی داشتیم منجر میشه به این که سعی کنیم تا اون کمبودها رو با باورهامون پر کنیم.
و اما خود داستان: سه ویراستار که مغزشون از حجم اطلاعات ذخیرهشده و بعضا بیمصرف داره میترکه و هیچوقت فرصت نشده که این اطلاعات رو جای خاصی استفاده کنن. اما حالا فرصت پیش اومده و تو محفل خودمونی که دارن شروع میکنن با این اطلاعات بازی کنن و ربطشون بدن بهم و عملا تاریخ رو از نو بازنویسی کنن. همه چیز هم از ماجرا شوالیههای معبد شروع میشه، چه شروعی بهتر از این برای ساخت یک تئوری توطئه. (و خداوندا...چرا این معبدیها هیچوقت تکراری نمیشن؟! همیشه خدا، اگه تا ابد هم بدوشنشون بازم جذابن برام.)
برخلاف دوتا کتاب قبلی که از اکو خوندم، این کتاب چندان پلات قوی نداشت. در واقع اصلا پلات محور نبود. چون تقریبا 70 درصد کتاب حول این میچرخه که این سه نفر چجوری رسیدن به اون تئوری توطئهای که خودشون تمام و کمال ساختنش. بخاطر همین اواسط داستان خیلی کند پیش میره و ممکنه خسته کننده بشه. بخش زیادی از این صفحات هم که... اکو به اکوترین حالت خودش میرسه. بمباران اطلاعات و رفرنسهایی که اگه بخواید هرکدوم رو تک به تک برید و جستجویی تو ویکیپدیا بکنید، زمانی که صرفش میشه تقریبا برابره با زمانی که صرف خود کتاب میشه. البته باید اینم بگم که خیلی جاها اکو به ظاهر داره رفرنس میده، در حالی که نمیده. میگه فلان متن از فلان کتاب، در صورتی که اصلا همچین کتابی وجود نداره.
شاید اگه پایانبندی کتاب انقدر خوب پیش نمیرفت سه ستاره میدادم. چون یجاهایی همون وسطا واقعا حوصلم رو سر میبرد. در کل این کتاب رو از دوتای قبلی کمتر دوست داشتم و همچنان بائودولینو برای من تو صدر قرار داره. البته این به این معنی نیست که این کتاب کتاب ضعیفیه. اتفاقا خود اکو این کتاب رو بهترین کتاب خودش میدونه. ولی خب من اونا رو بیشتر دوست داشتم. همون میم معروف که میگه:
This is brilliant, but I like this.
در نهایت هم باید بگم که همخوانی این کتاب با علی و بحث هایی که درموردش میکردیم جزو بخشهای جذاب خوندن این کتاب حجیم بود. پ.ن. : اون دیالوگی که اول نوشتم درواقع بین من و یک شخصی در جریان بود. موقع خوندن این کتاب باز به اهمیت تفکر نقادانه پی بردم. مخصوصا تو این زمان که هر چرت و پرتی رو میشه از هر شبکه ای چه مجازی و چه غیر مجازی شنید. مخصوصا تو این زمان که باور کردن به این خزعبلات میتونه خیلی راحت باعث مرگ آدما بشه. پس تصمیم گرفتم که در سال جاری حداقل یک کتاب درمورد تفکر نقادانه بخونم. پس از کسایی که تا انتها این یادداشت رو میخونن میخوام که اگه منبع خوبی تو این زمینه میشناسید معرفی کنید. ممنون میشم.
صفحه اول کتاب با یک تصویر شروع میشه: تصویر کابالا یا قباله.
همون چیزی که یه بخشی از یهودیها با رمزگشایی تورات بهش رسیدن و میگن اصل ماجرا اینه.
خب، اکو قبل از اینکه نویسنده باشه، نشانهشناسه. پس طبیعیه که کتابش با همچین تصویری شروع بشه و با پیگیری سرنوشت یه فرقه معروف به شهسواران معبد از زمان جنگهای صلیبی ادامه پیدا کنه.
میزان اطلاعاتی که توی این کتاب راجع به فرقههای سری و انجمنها و افراد موثرشون به مغز آدم تزریق میشه، سرگیجهآوره !! کاملا زیر بار اطلاعات مدفون میشی !!
حالا همهی این اطلاعات حول یه هدف میچرخه: رسیدن به راز یا سرّی که جهان بر پایهی اون به واسطهی یه عده آدم مخفی داره کنترل میشه.
خلاصه که اکو موضوع جذابی برای کتابش در نظر گرفته ولی محتوا خیلی نظریه، مثلا اگه با خوندن جملات قبل کلی اکتشاف و گنج و طلسم و … اومده توی ذهن شما، باید بگم از این خبرا نیست.
پس هوشیار باشید که خوندنش بسیار سخته و نیازمند تمرکز بسیار بالا. اون یکی کتابی که ازش خوندم، آنک نام گل، جنبهی داستانی قویتری داشت و حجم اطلاعاتی که منتقل میکرد هم کمتر بود. برای شروع به نظرم اون بهتره.
اما من عمیقا از خوندن این یکی هم لذت بردم، چون سرم درد میکنه واسه پریدن وسط کلی اطلاعات، کلی محتوای صرف از جنس مطالعات باستانی و رمزگشایی و هر چیزی توی این سبک و سیاق.
بسیار کتاب رو دوست داشتم و البته اکو رو هم دوست دارم.
هر جا سرچ بزنید راجع به این کتاب در خلاصه نوشته که سه ویراستار با هم فلان میکنند و بهمان اما از این جریان حداقل تا پونصد صفحهی اول کتاب خبری نیست! حالا این پونصد صفحه چیه پس؟ نمیدونم :)))) راوی داستان کازئوبون یک دانشجوی دکترای فلسفه است که داره روی تزش کار میکنه، تزی راجع به معبدی ها. یک روز در یک کافه حین صحبت در مورد تزش با یاکوپو بلبو آشنا میشه. بلبو ویراستار یک انتشاراته. یک روز که کازئوبون رفته تا به بلبو یه سری بزنه، شخصی میاد و راجع به تحقیقاتش و نوشتههاش راجع به یک سند قدیمی با این دو نفر صحبت میکنه و خلاصه جریانات عجیبی برای این دو نفر و این به اصطلاح نویسنده پیش میاد. در نهایت پس از مدتها و اتفاقاتی تازه میرسیم به جایی که کازئوبون با بلبو و دیوتالوی همکار میشه و با هم روی طرحی کار میکنند که جرقهش از فراخوان چاپ و نشر کتابهایی با موضوع انجمنهای سری و معبدی و زیرزمینی و از این قبیل موضوعات زده میشه تا انتها...ه کتاب به شدت مستعد کنار گذاشته شدنه مخصوصا در دویست صفحهی اول! اوایل کتاب شبیه به یک خواب در هم و بر هم میمونه. اگه بخوام بگم در کل کتاب چه حسی داشتم باید یه مثال بزنم! تصور کنید با ذوق و شوق تصمیم میگیرید برید جنگل رو ببینید، اول اینکه ماشینتون از اون ماشینهای قدیمی هندلیه! هی هندل میزنید، هندل میزنید، خلاصه بعد از ساعتها روشن میشه و راه میافتید، از کیلومترها جادهی کویری میگذرید تا بالاخره میرسید به مقصد، بعد تازه اونجا اینقدر درخت هست که اصلا جنگل رو نمیبیند😁 خلاصه اینکه کتاب سختی بود، نه که سخت نوشته شده باشه، اطلاعات زیاد و حجم زیاد کتاب خیلی بیش از ماجرا بود، اون ماجراهایی که اتفاق میافتاد کشش این تعداد صفحه رو نداشت به نظرم. من ناراضی نیستم از خوندن کتاب اما توقع بیشتری داشتم.ه
اومبرتو اکو در مصاحبهای با مجلهی تایمز عنوان کرده که برای نگارش آونگ فوکو تمام کتابفروشیهای حداقل ده شهر در ایتالیا، فرانسه و آمریکا را غارت کرده و بیش از ۱۵۰۰ کتاب درباره غیبگویی به علاوه حدود ۴۰۰ کتاب کمیاب گردآوری کرده است. او خود اشاره میکند که: «در میان انبوهی از کتابها گرفتار شده بودم که در آن تشخیص حقیقت تاریخی از شایعات رمزی و اطلاعات قابل اعتماد از خیالپردازیها دشوار بود. به مدت یک هفته مثل یک ماشین کار کردم و فهرستی گیجکننده از فرقهها، محافل و اجتماعات مخفی تهیه کردم.»
اکو در آونگ فوکو مانند یک رهبر ارکستر از تاریخ، فلسفه، جغرافیا، الهیات،... به مثابه ادوات موسیقی بهره میبرد تا رمانش را پربارتر کند. اصطلاحا "غنا" را بالا ببرد، مانند مقالهای که بر اساس ایدهی اولیه قصد نگارشش را دارید و میخواهید از تمام آنچه در اختیار دارید بهره ببرید. این که چقدر متن شما اطناب داشته باشد مهم نیست؛ اصلا میخواهند کل صفحات شمارهی بعدی مجله را در اختیار تو بگذارند. فقط یک مقالهی همهچی تمام. بعد مقالهات منتشر میشود و خوانندگان با خواندن بخشهایی از آن حظ کامل میبرند. چه خوب! چه جذاب! اما نه الزاما تمامش عالی نیست. اتفاق مشابه این خوانندگان خیالی و موهوم را هنگام خواندن رمان تجربه کردم. وقتی تئوری توطئه داشت شکل میگرفت هیجان داشتم. رمزنگاری کنجکاوی برانگیز آن پوستنوشته، مردی که ناگهان به طرز مرموزی ناپدید شد و داینامیک بحثهای شکل گرفته بین سه شخصیت اصلی رمان.
شنیده بودم با جستجوی ارجاعات اکو میشود لذت بیشتری از نبوغ اکو برد. از ابتدا متون دیگر را جستجو کرده بودم و از اینجا (حدود صفحهی ۲۰۰) به بعد با ممارست بیشتر. متوجه واقعیت دردناکی شدم. با اینکه شخصا علاقهی زیادی به مطالعهی متون تاریخی ندارم و ادبیات داستانی را ترجیح میدهم، گوش فرا دادم به یک نریشین مفصل از یک مستند مستقل با نام "Unveiling their Secrets:The Mysteries of the Knights Templar" که در یوتوب منتشر شده بود. حین گوش دادن به سیر رخدادهای حاصل شده بر فرقهی معبدیهای قرون وسطی در چند قرن متوجه شدم حتی خود تاریخ، خود پیشامدهای نقل شده از مورخین از چیزی که اکو وام گرفته به مراتب جذابتر است! یعنی حتی واقعیتِ رقیق شده در رمان نه چندان کوتاه جناب اکو (۸۸۷ صفحه) از خود واقعیتِ با جزئیات چند هزار صفحهای کشش کمتری دارد. اولین بار بود با چنین پدیدهای در رمان داستانی مواجه شدم! بعد از خواندن کامل رمان سراغ یک کتاب تاریخی در باب اتفاقات قرون وسطی رفتم و نتیجه یکسان بود. آن کتاب هم نثر جذاب تری داشت! میدانستم اکو این رمان را بعد از موفقیت چشمگیر "آنک نام گل" نوشته و "آونگ فوکو" در ستایشبرانگیز بودن حتی به گرد پای آن رمان نرسیده اما این که اکو موفق شده انقدر بیروح بنویسد برای من حیرت انگیز بود! خودم دچار توهم توطئهی سه شخصیت رمان شدم و یاد آن مثال معروف افتادم که میگویند کسی که ۱۰۰ درصد سوالات یک آزمون تستی را اشتباه پاسخ میدهد احمق نیست بلکه جواب درست را میداند و عکسش را انجام میدهد. همزمان ترجمه فارسی را چک کردم و علتش ترجمه هم نبود؛ اتفاقا در قیاس با متن انگلیسیای که در اختیار داشتم به نظرم ترجمهی بسیار قابل قبولی آمد. چطور میشود از مواد خام جذاب، کسالت آفرید؟
آپدایک در مقالهای ارزشمند با عنوان "ماحصلِ بورخس" که یکسال پس از انتشار رمان به رشته تحریر درآورد به خوبی این پدیدهی غریب را توضیح میدهد. او ضمن تمجید از تبحر نبوغ آمیز اکو در تردد میان مرز واقعیت و توطئه، آونگ فوکو را از منظر داستانی لاغر میداند که با توجه به محدودیت شخصیتهایش کش آمده و از نقطهای به بعد لنگلنگان ادامه میدهد. به بیان دقیق تر، اکو، این روشنفکر پستمدرن گمان کرده که میشود لحظات هیجانانگیز (اصطلاحا frisson) بورخسی را به صورت نامتناهی ادامه داد! اگر چنین امری ممکن بود خود بورخس با ایدههای خیال انگیز جذابش میتوانست رمانهای بلند بسیاری بنویسد. بالاخره در جایی این لحظهها کارکردشان را از دست میدهند؛ حتی اگر اثر به حد آفریدهی اکو اندیشمندانه و آکنده از تحقیق و ارجاعات بینامتنی باشد؛ حتی اگر کل کتابخانههای اروپا را فرش کنید. در نهایت نخ تسبیح است که باید از اجزای متفرق یک کل منسجم بسازد. آونگ فوکو چه عادمانه چه سهوی ضد داستان (Anti-story) است. سرنخها ناگهان رها میشوند؛ میروند پی کارشان که ۵۰۰ صفحه بعد برگردند.
رمان میتوانست به جای ۸۰۰ صفحه، ۸۰۰۰ صفحه باشد؛ میتوانست ۸۰ هزار یا ۸ میلیون صفحه باشد. رویکردی که اکو اتخاذ کرده او را آزاد میگذارد که تا ابد ادامه دهد. کمااینکه گویی متریال ۱۹۰۰ کتابی که جمع آوری کرده را برای ۷۰۰ صفحه داستان مناسب دیده و آنگاه که دیده این ذخیره تحلیل رفته، تصمیم گرفته رمان را در ۱۰۰ صفحهی پایانی تمام کند و برود پی کارش! خواننده در جایی میان واقعیت و توهم توطئه معلق میماند؛ میخواند، تحسین میکند، اما گاه نمیداند دقیقاً در حال خواندن چیست. و شاید همین باشد آونگ حقیقی رمان: حرکتی بیوقفه میان دانایی و سرگشتگی محصور در پریسکوپ کوچکِ داستان.
پنج ستارهی it was amazing، نه چون عاشقش شدم، بلکه به خاطر این که شگفتزده و گیج و مبهوتم کرد. ایت واز امیزینگِ به معنای دقیق کلمه. و واقعیت اینه که هنوز نمیدونم چه احساسی دارم بهش و فکر نکنم بفهمم هم؛ کتاب پر بود از اطلاعات مفصل درمورد کالتهای غریبی که اسمشون رو هم نشنیدهبودم و پس از مطالعهی هزارودویست صفحه کتاب -که به جرئت میشه گفت فقط دویست سیصد صفحهش «داستان» به اون معنا محسوب میشه- و مطالعهی سرسری مدخلهای مرتبطشون در ویکیپدیا، هنوز هم هیچ فهمی ازشون ندارم. احساس میکنم شیرجه زدهم توی قدیمیترین و خاکگرفتهترین جاهای کتابخونههای کهنهی بیاهمیت و در آستانهی خفگی م. آونگ فوکو کتاب نبوغآمیز و عجیبی ه. شاید به اندازهی نبوغش، برای مخاطبِ ناآشنا با کالتهای مذهبی قرون وسطایی جذابیت و خوشاومدن نداشتهباشه؛ قطعن ولی بعد از بستن کتاب نفس عمیق میکشی، انگار که در طول هزارودویست صفحهی پیش حتا یک بار هم اکسیژن بهت نرسیدهبوده، و فکر میکنی «عجب چیزی بود پسر». آقای اکو حقیقتن انسان خارقالعادهای بوده.
نوشتن این کتاب از سال ۱۹۸۰ شروع شد و بالاخره در ۱۹۸۸ چاپ شد، یعنی هشت سال تحقیق و تألیف پشتش هست. خب، کتاب پر از جزئیات ریز و درشته، و شاید به دل همه نشینه. برای اینکه واقعاً از عمقش لذت ببرین، بهتره یه گوشهچشمی به تورات و تاریخ مسیحیت داشته باشین، مخصوصاً دوران بعد از جنگهای صلیبی. البته خود نویسنده هم خیلی از این موارد رو توضیح میده، ولی اگر بیمقدمه واردش بشین، ممکنه کمی سنگین باشه. از طرفی، اگه با همین حال و هوا جلو برین، باید ذهنی باز و آماده داشته باشین؛ چون نویسنده خیلی از چیزها رو از زاویهای دیگه نگاه کرده و روایتی پیش میکشه که با چیزی که معمولاً شنیدیم تفاوتهای جدی داره. داستان دربارهٔ سه شخصیتی است که بر اساس مدارک و شواهد تاریخیِ در دسترسشان، به وجود یک طرح پی میبرند؛ طرحی که باور دارن میتونه جهان را نجات بده.یکی از آنها از رایانهاش کمک میگیره و درست مثل پرامپتهایی که ما امروز به هوش مصنوعی میدیم، به «ابوالعفیه» دستوراتی صادر میکنه. راستش این بخش رو خیلی جالب دیدم؛ نشان میده که تخیل نویسنده چقدر خلاقانه بوده. به نظرم کتاب میتونست خیلی سادهتر نوشته بشه و خوانشش اینقدر دشوار نباشه. از طرفی، شاید اگر سادهتر بود، اون عمق و بارِ مقصود رو اینطور به مخاطب منتقل نمیکرد. این سؤال همیشه هست که آیا پیچیدگی، خودش بخشی از هدف نویسنده بوده یا نه؟ بخشی از کتاب: «یهودیهای آرل از یهودیهای قسطنطنیه کمک میخواهند چون در فرانسه مورد آزار و اذیت قرار میگیرند و جواب میگیرند که: «برادران عزیز همکیش موسوی، اگر شاه مجبورتان میکند مسیحی شوید، این کار را بکنید، چون کار دیگری از دستتان ساخته نیست، اما شریعت موسی را در دلهاتان زنده نگه دارید. اگر مال و اموالتان را از چنگتان درمیآورند، پسران خود را تاجرپیشه بار بیاورید تا سرانجام بتوانند دارایی مسیحیها را از چنگشان دربیاورند. اگر جان شما را تهدید میکنند، پسرانتان را طبیب و داروساز بار بیاورید تا جان مسیحیها را بگیرند. اگر کنیسههای شما را ویران میکنند، پسرانتان را فقیه و کشیش بار بیاورید تا کلیساهای مسیحیان را ویران کنند. اگر درد و رنجهای دیگر به شما تحمیل میکنند، پسرانتان را وکیل و دفتردار بار بیاورید تا در امور روزمرهٔ دولتی بیامیزند و مسیحیان را به زیر یوغ شما بیاورند، و آنگاه شما به جهان فرمان میرانید و انتقام خود را میگیرید.»
خیلی وقت این کتاب گوشه کتابخونه بود چون میدونستم خوندن کتاب های امبرتو اکو تمرکز میخواد چون میدونستم هر خطش اندازه هزارتا کتاب دیگه بهم اطلاعات عجیب غریب و جالب میده.واسه من که عاشق دنیای گوتیک ، نمادها ،رموز ،معما ،فلسف،تاریخ و تجربیات تازه هستم اکو مثل پیامبری توی همه این موارد عمل میکنه .قطعا وقتی نویسنده نمادشناس باشه باید انتظار داشته باشی توی هرخطی که میخونی خبری از نمادها و مفاهیم متفاوتشون باشه و این کتاب هم از این قائده مستثنی نیست و از کتاب (آنک نام گل) این موارد رو بیشتر داره و همین به نظرم سخت ترش میکنه. اینو در نظر بگیرید که اکو نویسنده عام نویس نیست پس قرار نیست کتابش برای همه خوشایند باشه،از طرفی با اینکه ترجمه خیلی خوبی داره اما کتاب سخت خوانه و به نظرم نیاز به پیشینه ذهنی داره به اینکه بدونی چجوری میخواد حسن صباح رو به گلگون صلیبی یا شوالیه های معبدی ربط بده و تو باید توی این دنیا باشه تا بدونی دقیقا داره از چه چیزهایی حرف میزنه . از طرفی من بعد خوندن هردوتا کتاب این نویسنده هربار نشستم به این فکر کردم هدفش از نوشتن این کتاب چی بوده؟و به نظرم (نمیدونم صحیح باشه یا نه) اکو با علمی که داره تئوری های توطئه جهان رو یکجا جمع میکنه و تا حدی که فکرش هم نمیکنید اونا رو جلو میبره و با شواهد و مستدلاتی که مو لای درزش نمیره جلو میره اما یه جایی ترمز دستی رو میکشه و بهت ثابت میکنه اینا شوخی های بازمزه و برساخته های ذهنی بیشتر نمیتونن باشن . اکو برای رد نظریات توطئه و اینکه یه عده مثل ایولومیناتی ها ،فراماسون ها و … دنیا رو کنترل میکنن اول میاد خواننده رو با همین ذهنیت جلو میبره و بهتر از هرکس دیگه ای نقش این گروه ها رو پیدا میکنه و بهم ربط میده اما از یه جایی به بعد روند داستان رو عوض میکنه و نقضش رو ثابت . به نظرم داستان جایی قشنگ میشه که نویسنده نشون میده چجوری نظریه ساخته و پرداخته خودش برای یه عده میشه وحی منزل تا جایی که اونا حاضر نیستن خلافش رو قبول کنن و دنبالش رو میگیرن ، و این شروع جهل ادمیه . هنوزم محبوب ترین کتابی که تا حالا توی عمرم خوندم (آنک نام گل ) هست اما این کتاب عشقم رو به اکو چندین برابر کرده و از خوندنش بسی لذت بردم. به نظرم وقتی سراغش برید که ذهنتون خالیه و میتونه ورود بخش زیادی از اطلاعات رو توی هر خط از کتاب بپذیره👌🏻
آونگ فوکو در مورد سه ویراستاره که تو یه شرکت انتشاراتی کوچک کار میکنند و به سبب کنجکاوی و ماجراها و افرادی، شروع به تحقیق در مورد علوم خفیه میکنن و کم کم خودشون رو وسط ماجراهای خیلی بزرگتر و اسرارآمیزتری میبینن و...
آونگ فوکو کتاب راحتی نیست. چند فصل اول کتاب واقعا سختخوانه. به قول آقای علیزاده، انگار اکو داره برای مخاطب کتابش اتمام حجت میکنه و بهش میگه که با چه نوع کتابی قراره روبرو بشه. بعدش اوضاع یکم بهتر میشه و تو ادامه کتاب، دوباره با حجم وحشتناک رفرنس به مسائل تاریخی و افراد و فرقهها و مذاهب روبرو میشیم. مسیری طولانی اما لازم برای آخر کتاب که دوباره اوج میگیره و جذابتر میشه(از لحاظ داستانی). اکو از هر چیزی که فکرش رو بکنید استفاده میکنه و در موردش بحث میکنه. گستره موضوعاتی که توی این کتاب راجعشون بحث یا بهشون اشاره میشه فوقالعادهس.
"انگار قد و قوارهام تحلیل رفته بود، به اندازهی مورچهای شده بودم. عابری مبهوت در خیابانهای شهر مکانیکی، آسمانخراشهای فلزی در همه طرف"
این توصیفی که بالا خوندید به نظرم خیلی شبیه وضعیت خواننده کتاب در مواجه با کتابه. برای همینه که خوندن آونگ اکو راحت نیست. فکر نکنید با یه رمان ساده مواجه هستید و میشه سریع خوند. گاهی اوقات برای یه پاراگراف باید یک ساعت زمان بگذارید و تحقیق کنید. پس پیشنهاد میدم موقعی برید سراغ این کتاب که وقت و حوصله کافی داشته باشید. ترجمه کتاب هم عالی بود. بهتر از این ترجمه رو من حقیقتا نمیتونم تصور کنم.
با تمام اینها، نمیتونم به کتاب پنج ستاره بدم صد در صد این کتاب لایق پنج ستاره هست ولی من حقیقتش بعضی جاها خسته شدم. با اینحال اونقدر هم ازش لذت بردم که بخوام بعداً و با اطلاعات بهتر دوباره سراغش برگردم و بازخوانیش کنم. در آخر، ممنونم از سینا که تو این چهار ماه همراه بود و از کمکهاش استفاده کردم. همخوانی فوقالعادهای بود.
سراغ این کتاب اگر میروید، این راهنما رو هم با خودتون ببرید. علاوه بر لینک کامل ارجاعات و توضیح واضحات و اشاره به ریزترین جزئیات و بسط واجبات و تاویل اصطلاحات، هر جا ایراد ترجمه و کاستی و سانسور دیدم، همراه با متن درست و اصلی آوردم.
از قول پالاس آتنا: دست خِرَد یارتان. اون دختره سوفیا هم فیکه گولشو نخورید!
در آونگی که نوسان میکند، نه تنها زمان بلکه ذهن خواننده نیز درگیر حرکت میشود. امبرتو اکو با قلمی دقیق و هوشمندانه، خواننده را به دنیایی میبرد که حقیقت و وهم، تاریخ و خیال، قدرت و دانش در هم تنیدهاند و هیچ چیز مطلق و پایدار نیست. «آونگ فوکو» نه تنها داستانی است تاریخی-اسرارآمیز، بلکه سفری در ذهن بشر و ساختارهای پیچیدهی قدرت، مذهب و فرهنگ محسوب میشود.
داستان حول سه ویراستار میچرخد که در میلان، زندگی روزمره و کسالتآور خود را با خلق بازیای ذهنی و سرگرمکننده میشکنند. آنها با استفاده از کتابهای نویسندگان متوهم، فرقههای مخفی و علوم غریبه، نقشهای طراحی میکنند که نقطهای جغرافیایی در پاریس، محل قرارگیری آونگ فوکو، را به عنوان مرکز کنترل تمام قدرتهای زمین معرفی میکند. اما بازی، کمکم شکل واقعیت به خود میگیرد و فرقههای سری، از شیطانپرستان تا فراماسونها، به شدت در پی دستیابی به این نقطهی رازآلود میشوند. اکو در اینجا مرز میان واقعیت و تخیل را محو میکند و خواننده را در شبکهای پیچیده از اتفاقات و اطلاعات به دام میاندازد.
ساختار رمان از ده بخش تشکیل شده که به سبک شجره سفیروت طراحی شدهاند؛ هر فصل به مثابه شاخهای از درختی اسرارآمیز که نماد نظم پنهان و پیوندهای رمزی است. این ساختار، علاوه بر زیبایی بصری و معنایی، تجربهای چندلایه برای خواننده خلق میکند که همزمان هم تاریخ، هم فلسفه و هم تخیل را در بر میگیرد. اکو در اینجا استادانه توانسته است نظم ظاهری داستان را با هرج و مرج موضوعی و رمزآلود بودن شخصیتها و وقایع ترکیب کند.
یکی از ویژگیهای برجسته رمان، بررسی و هجو دیدگاههای فرقههای رازآلود است. اکو با نگاهی نقادانه و طنزآلود، تلاش میکند نشان دهد که چگونه افرادی که به دنبال توطئه و کنترل جهاناند، اغلب از استدلالهای سست و تصادفی بهره میگیرند و به رغم باور خود، حقیقت را به غلط درک میکنند. همانند دیالوگی که درباره «ابلهها» آمده است: ابلهها تصادفاً درست میگویند، اما استدلالشان غلط است. اکو این نکته را به گونهای فلسفی و طنزآلود بیان میکند تا نشان دهد چگونه بشر همواره در تعقیب قدرت و دانش، خود را با توهمات و تصورات نادرست سرگرم میکند.
علاوه بر این، «آونگ فوکو» تجربهای است از بازی با اطلاعات و دانش. سه ویراستار با ترکیب تصادفی دادهها در کامپیوتری به نام «ابوالعفیه»، نمونهای از تلاش بشر برای نظم دادن به جهان پیچیده و غیرقابل کنترل را به تصویر میکشند. اکو با این کار، قدرت اطلاعات، نقش تصادف و تأثیر آن بر شکلگیری واقعیت را به بحث میگذارد و همزمان خواننده را با مفهوم نسبی بودن حقیقت و اهمیت تفسیرهای انسانی مواجه میکند.
نویسنده با مهارت تمام، عناصر متضاد را در هم میآمیزد: تاریخ و داستان، عشق و جنایت، راز و علوم غریبه، طنز و فلسفه، تخیل و واقعیت. این ترکیب، رمان را به تجربهای پیچیده و غنی بدل میکند که تنها به روایت خطی محدود نمیشود و خواننده را به تحلیل و تأمل وامیدارد. همانند دیگر آثار اکو، در «آونگ فوکو» نیز علاقهی او به نشانهشناسی، تاریخ و فلسفه به شکلی استادانه در خدمت داستان قرار گرفته است.
اگر بخواهیم جایگاه این اثر را در جهان ادبیات مدرن تحلیل کنیم، میتوان گفت که «آونگ فوکو» نمونهای بارز از رمان فلسفی و تاریخی است که با پیچیدگیهای ساختاری و محتوایی خود، مخاطب را همزمان سرگرم و به تأمل وامیدارد. اکو، برخلاف بسیاری از نویسندگان دیگر که تاریخ یا فلسفه را به شکل خشک و انتزاعی ارائه میکنند، آن را با طنز، رمز و داستان آمیخته است، به گونهای که خواندن کتاب همچون حل کردن یک پازل پیچیده و لذتبخش است.
در نهایت، «آونگ فوکو» بیش از آنکه فقط یک داستان سرگرمکننده باشد، متنی است درباره پیچیدگیهای شناخت بشر، تمایل او به کنترل و فهم جهان، و چگونگی در هم تنیدن واقعیت، خیال و تفسیر. اکو نشان میدهد که انسان در جستجوی قدرت و معنا، گاه خود را در دام تصورات نادرست و توهمات پیچیده گرفتار میکند و تنها از طریق تحلیل، کنجکاوی و بازی با اطلاعات است که میتواند به کشف حقیقت نزدیک شود.
با گسترش فضای مجازی و شبکههای اجتماعی این امکان به وجود آمده است که با طرز فکر و نحوه تحلیل تعداد بیشتری از دوستان و آشنایان و حتی غریبهها در خصوص مسائل جاری و غیر جاری آشنا بشویم. طبیعتاً همهی این دوستان تولید محتوا نمیکنند بلکه از میان مطالبی که توسط آنها به اشتراک گذاشته میشود، میتوانیم پی ببریم چه تیپ تحلیلهایی مورد پسند یا مورد وثوق یا لااقل مورد توجه است. یکی از مواردی که زیاد به چشم میخورد، تحلیلهای مبتنی بر توهم توطئه است. ظاهراً درصد قابل توجهی از ما نهتنها استعداد ارتباط برقرار کردن بین وقایع نامرتبط را داریم بلکه همواره متوجه تکههای پازل یک نقشه بزرگ و طرح پنهانی در پسِ آن وقایع میشویم. همچنین برخی اساتید، کوچکترین حرکات دستهای پشت پرده را رصد میکنند و توطئههای آن قدرتمندان را، همچون لباسهای زیرشان بهصورت آنلاین یا با فاصلهای کوتاه زیر نور خورشید و در معرض دیدِ عموم قرار میدهند و ما در شبکهها این موارد را به یکدیگر گوشزد میکنیم و دست به دست میچرخانیم. برخی از این پیامها و تحلیلها نشان میدهد که ما همچون عروسکان خیمهشببازی هستیم که از جای دیگر کنترل میشویم و حتی دامنه نفوذ توطئهگرانِ نامرد به جایی رسیده است که سودای کاهش سایز محتویات لباس زیرِ مردان ما را در سر دارند! در نقطه مقابل برخی دیگر از پیامها آشکارا نوعی هذیانگویی پیرامون عظمت خودمان است و انگار ماموریت ویژه و خاصِ تاریخی و جهانی به ما محول شده است. ارتباط دادن وقایع به یکدیگر کار زیاد سختی نیست! اگر دو واقعه به هیچ صراطی به یکدیگر مرتبط نشوند خیلی راحت میتوانیم عنوان کنیم که یکی صرفاً به این دلیل وقوع یافته است که ذهن ما را از دومی منحرف کند! و بدینترتیب ارتباطی مستحکم بین آنها برقرار میکنیم. در حال حاضر ما به مدد پیشرفت علم و تکنولوژی میتوانیم آمدن یا نیامدن باران در نقطهای از زمین را به توطئهی دشمنان در هزاران کیلومتر آنطرفتر مرتبط کنیم و بسیار موارد مشابه دیگر... در واقع اکنون ما دستهای توطئهگران را نه فقط در سیاست کلان بلکه در همه حوزهها (حتی حوزههایی مثل غذا و ورزش و غیره) میبینیم و کار به حوزههای خُردی مثل روابط خانوادگی رسیده است. البته با گسترش فضای مجازی سرعت تکثیر این نوع تحلیلها افزایش پیدا کرده اما شاید دامنه نفوذ آنها پیش از این هم به همین گستردگی بوده است. یادم میآید وقتی اسکناس 10تومانی جدید وارد بازار شد، شایعهای به سرعت همهگیر شد که طراح این اسکناس در لحظات آخر رندبازی کرده است و در قسمت ریشِ تصویر روی اسکناس (مرحوم مدرس) طرح یک روباه را درآورده است و بعد از ایران خارج شده است... نوجوانان دههی شصتی حتماً شور و حرارت اطرافیان خود را فراموش نکردهاند که مترصد دریافت یکی از این اسکناسها بودند تا روباه مذکور را بیابند! جالب است بدانید برخی فراتر هم رفتند و چندین و چند روباه و البته چیزهای دیگر یافتند. کار به جایی رسید که برخی از گرفتن و نگهداری این اسکناس اجتناب میکردند چون معتقد بودند عنقریب این اسکناسها ابطال و آنها متضرر میشوند! این ممکن است برای شما لطیفهای خندهدار باشد و برای ما خاطره... اما برای یک جامعه کم از فاجعه نیست. توطئهها حتماً وجود دارند. توطئهها قابل اثبات یا ابطال هستند اما توهم توطئه یک ایمان و باور محکم و یک پیشفرض ذهنی است که غیرقابل اثبات و ابطال است و جنسش چیز دیگری است. ما به مرور زمان و کثرت استعمال چنین توهماتی دارای یک خطکش ذهنی میشویم که همه وقایع را میتوانیم با آن سانت کنیم (سادهسازی = گشادیسم تحلیلی) و با گرفتن انگشت اشاره به سوی دیگران موجبات آرامش خاطر خویش را فراهم آوریم. البته مبتلایان به این مشکل در همه دنیا یافت میشوند و اتفاقاً انواع خارجی آن جزء منابع موثق ما قرار میگیرند. یکی دیگر از مشکلات ما در این رابطه، علاقه و نیاز افراطی ما برای یافتن معناست. دنیا برای ما اسرارآمیز است، پیچیده است، در برخی مواقع قابل فهم نیست... معناها هم هرچه پیچیدهتر و رازآلودتر باشد بیشتر به کار میآید. به همین دلیل است که بازار عرفانهای صادق و غیرصادق، کاذب و غیرکاذب، در دنیا و البته در میان ما رواج دارد. آونگ فوکو یک داستان است. داستانی جامع درخصوص سه ویراستار که از سر تفریح و تفنن به خلق یک طرح سری دست میزنند، طرحی که از بیش از ششصد سال قبل (و بلکه چندهزارسال) کلید خورده است. بازی را شروع میکنند اما این بازی به جاهای عجیبی ختم میشود. این داستان میتواند برای اذهان توطئهاندیش و معتاد به معنایابی افراطیِ ما مفید باشد. در قسمتهای بعد معرفی جامعتری از این کتاب خواهم داشت و از آنجاییکه این رمان استعداد رها شدن توسط خواننده را دارد حتماً توصیههایی در رابطه با چگونه خواندن این کتاب خواهم داشت. برای گوجهسبز و آلو خواص قابل توجهی ذکر شده است، اما برای کسانی که دچار بیرونروی هستند علیالقاعده خوردن این میوهها تبعات خوبی ندارد. اینجور مواقع موز میوه کاربردیتری است. لذا عقل حکم میکند در فضای مجازی گوجهسبز برای یکدیگر فوروارد نکنیم و در جمعهای دوستانه و خانوادگی، کیلوکیلو آلو در حلق یکدیگر نکنیم! در عوض موز بخوریم و آونگ فوکو بخوانیم.
تو این دو ماهی که درگیر کتاب بودم، چندین بار پیش اومد که حین خوندن سرم رو بلند کردم و نتونستم ادامه بدم. حقیقتاً قلم اکو تنه به معجزه میزنه. نزدیک به 200 صفحه از صفحات کتاب عکس گرفتم تا بعدها دوباره مرور کنم. حس میکنم بسیاری از باورهایی که قبل از خوندن کتاب داشتم دچار تغییر و حداقل، لرزه شد! شکی ندارم که کاملتر از قبل شدهم. بهنظرم جاهطلبانهترین چیزیه که تا به حال نوشته شده. به قول منتقد نیویورک تایمز: یک دستاورد روشنفکرانه. بعدها میخوام بیشتر در موردش بنویسم. . خیلی دیر است. امروز صبح پاریس را ترک کردم. سرنخهای زیادی جا گذاشتم. وقت دارند حدس بزنند کجا هستم. به زودی میرسند اینجا. دوست داشتم افکارم را تمام و کمال بنویسم. اما اگر قرار باشد آن را بخوانند، باز یک نظریهی مغشوش از آن در میآورند و باز ابدیتی را صرف رمزگشایی پیغام پنهان پس حرف های من میکنند. میگویند غیرممکن است؛ نمیشود ما را مضحکه کرده باشد. نه. شاید بدون اینکه بداند، هستی از طریق ضمیر ناهشیار او پیامی برای ما فرستاده. تفاوتی نمیکند که بنویسم یا ننویسم. آنها حتی در سکوت من دنبال معانی دیگر خواهند گشت. آنها اینطورند. کور در برابر مکاشفه. ملکوت ملکوت است، همین و بس. اما سعی کن به آنها بگوئی. آنها که کم ایمانند. پس میتوانم اینجا بمانم، به انتظار، و به تپه نگاه کنم. خیلی زیباست... . شبه اسپویل: خلاصه داستانی که معمولاً در مورد این کتاب تعریف میشه (سه ویراستار که به شوخی طرحی ابداع میکنند و رفته رفته باورشون میشه که شاید واقعاً طرحی وجود داشته باشه؟) تا صفحهی 650 این کتاب 1135 صفحهای شروع نمیشه!)
سه دانشمند جوان ریاضی دان یهودی که کرم کتابند و هر سه علاقمند به علوم غریبه، در اواسط دهه ۸۰به کامپیوتری خانگی دست میابند و در یک الگوریتم ناشی از نظریه بازیها(الگوریتمی ریاضیاتی)متنی طلسم گونه از نوشته ای کهن را وارد میکنند و نتیجه ای کاملا عجیب میگیرند ،نتیجه ای در باب جام مقدس ،زندگی عیسی مسیح و انجمن های ایلومیناتی و فراماسونری،کابالا و اونگ فوکو . وبعد از این یافتن این نتایج است که قتل های زنجیره ای اغاز میگردد. داستان کتاب یاداور فیلمهای و قصه های هالیوودی مانند ایندیانا جونز و جیمز باند است .اما خواننده گرامی این کتابی نوشته امبرتو اکوست و نه کتاب راز داوینچی .اکو در این کتاب بسیار جذاب و در عین حال پیچیده هر چه که در توان دارد رو میکند.از ادبیات و تاریخ رمان و نقد ساختارگرا و سو سور و لکان ،علوم ریاضیات و جبر،هندسه،برنامه نویسی کامپیوتری،زبان شناسی،معماری،علوم غریبه،فیزیک ،فلسفه،تاریخ ،جامعه شناسی ،جادوگری و هر چیزی که در مغز یک ابر انسان میتواند جای بگیرد. نویسنده کتاب ،امبرتواکو ،یکی از یزرگترین نویسندگان ،زبان شناسان و نماد شناسان معاصر است که کتابخوانان وی را با رمان معروف نام گلسرخ میشناسند.کتاب از دسته رمانهایی است که مرد راه میخواهد واز ان دسته کتابها که پس از پایانش میتوانی با صدای بلند فریاد بزنی ،من کسی هستم که این کتاب را خواندم. خود اکو در مصاحبه ای گفته است که اونگ فوکو رمانیست مخصوص روشنفکران و دانشمندان و این جمله واقعا در باب این کتاب مصداق دارد. متاسفانه ترجمه اثر چندان خوب نیست و مترجم در باز نمودن دشواریهای متن کاری نکرده است ،البته شاید به دلیل حجم بالای کتاب باشد که با داشتن حدود ۴۰صفحه اعلام و توضیح و پانویس چیزی در حدود ۱۲۰۰صفحه است.
حس می کردم کتاب درسی می خونم. رویکرد هجوآمیز و همه-چیز-به -همه-چیز ربط دهنده ش رو درک می کنم، ولی متاسفانه باید بگم کتاب پر بود از داده هایی که باید با تمرکز خونده می شد و فراموش کردنشان مخل دنبال کردن داستان (داستان بود مگه؟) می شد. کتاب بیش از این که پلات و خط سیر داستانیش مهم باشه، متنش مهمه. ضمنا یک مسئلۀ شخصی هم باهاش داشتم: در مورد دفاع از پایان نامه استرس وارد می کنه به آدم. به خصوص اول هاش که خود راوی هنوز دفاع نکرده.
دومين رمان امبرتو اكو به نظر من جذابيت كمتري نسبت به آنك نام گل رز و يا حتي گورستان پراگ دارد. تداخل حقيقت و خيال مرا ياد هزارتو صومعه نام گل رز انداخت.
می تواند دشوار ترین رمانی باشد که در دست گرفته اید اما این دشواری از شیرینی و شاهکار بودن آن نمی کاهد. اوبرتو اکو بار دیگر خواننده را در دریایی از اطلاعات وسیع خود در زمینه علوم خفیه ، فلسفه ، تاریخ ، قرون وسطی ، فناوری ، ادیان ،فیزیک، نجوم ، نشانه شناسی و... غرق می کند و این می تواند برای کسی که با قلم وی آشنایی کافی ندارد کمی خسته کننده باشد اما اگر خواننده کمی دقت و حوصله به خرج بدهد و با سیر داستان پیش برود به عظمت این اثر پی خواهد برد تا جایی که پایین گذاشتن کتاب تبدیل به امری محال می شود.
سبک داستان گویی اکو، سبک خاص خودش است: بیان جزئیات زیاد، دخیل کردن نمادها و اسامی زیاد در حد اغراق، و روایت داستانی جذاب. برای اکو عناوین زیادی نقل می کنند. در صفحه ویکی پدیای انگلیسی مربوط به اکو آمده است: "اومبرتو اکو، نمادشناس، مقاله نویس، فیلسوف، منتقد ادبی، و داستان نویسی ایتالیایی است." اکو بالاتر از هرچیزی، یک داستان گوست. در حین خواندن این کتاب، این عبارت برای اکو به ذهنم رسید: خیالباف باسواد... در واقع آخرین خیالباف باسواد. درست است که اکو یک نمادشناس، منتقد، فیلسوف و خیلی چیزهای دیگر است اما درنهایت داستان نویس است، نه برعکس. مثلا مثل یوستین گوردنر نیست که برای بیان فلسفه داستان ببافد. اکو برای بیان داستان، از نماد استفاده می کند و خیلی وقت ها نماد می سازد؛ برای کمک به آثار داستانی در زمینه ترجمه و معناشناسی نیز کار می کند؛ به نقد ادبی می پردازد تا داستان اصالت خودش را حفظ کند (و تا اصالت داستان را نشان دهد)؛ و فلسفه می داند و فیلسوف است، چون می داند داستان باید بر بنای استواری واقع باشد و یکی از پایه های اصلی هر بنای محکمی، فلسفه است. و این آونگ فوکو، به نظرم شاهکاری است از ادغام نمادها، فلسفه ها و حوادث تاریخی با یک داستان شسته رفته. در این داستان، سواد نویسنده به کمک تخیلش آمده تا داستانی بسازد گیج کننده، مرموز و اسرارآمیز... البته اکو هشیار است، بسیار هشیار، تا آنجا که کمتر در داستان وارد شده است. در واقع ما همیشه (یا بهتر بگویم، در اکثر اوقات) تنها با کازوئوبون (شخصیت اصلی داستان) سروکار داریم. و این کازوئوبون شخصیتی است که سوادش را از خالقش به امانت گرفته، اما برای خود ماهیتی مستقل دارد. این اوست که فکر می کند، تصمیم می گیرد، عمل می کند، و این اوست که در نهایت نتیجه می گیرد... کازوئوبون نتیجه می گیرد، نه اومبرتو اکو... که اگر اکو مثل بسیاری دیگر از نویسندگان در پایان به روی منبر می رفت، نه تنها صفحات پایانی کتاب، که کل داستان را لوث می کرد، درحالیکه با اجازه دادن خالق به مخلوق در صناعت و آفرینش لحظه های زندگی، پایان کتاب یکی از بهترین پایان بندی هایی از کار درآمده، که من تاکنون دیده ام. اما صحبت پایان شد، بدون اینکه از ابتدای کتاب بگویم. اومبرتو اکو، ورای هرچیزی یک ایتالیایی است. هر ملتی، شاید یک خصیصه ای داشته باشد، و طنز به نظر من خصوصیت بارز ایتالیایی هاست. اگر نگاه کنید، می بینید که در میان نویسندگانی که به طنزنویسی معروف اند، ایتالیایی ها دارای بیشترین تعداد هستند. ایتالو کالوینو، جووانی گوارسکی، ایتالو اوسووو، دینو بونزاتی و اومبرتو اکو همه به خاطر ایتالیایی بودنشان در چیزی دیگر نیز شریک اند: حس طنزپردازیشان. و واقعا باید آثار این نویسنده ها را خواند تا فهمید طنز واقعی و اصیل چیست. اکو نیز به طنازی مشهور است. بعضی از مقالاتی که در روزنامه ها چاپ می کند، طنازی او را به خوبی نشان می دهند. (در شماره های سال پیش مجله همشهری داستان چندتایی از این کارهای او چاپ شده است که می تواند نمونه ای باشد برای بررسی طنز در مقالات او.) بالطبع، این حس خود را به کتاب ها نیز منتقل می کند. در کتاب "نام گل سرخ" و "بائودولینو" و این "آونگ فوکو" موارد زیادی است که حسی از طنز را در خود دارند... اما برگردیم سراغ آونگ فوکو. داستان در این کتاب تا اندازه ای بریده بریده است و کاملا بر روی یک خط ممتد زبانی، واقع نشده. اما اگر آغاز داستان را پیدا کنید و همین طور تا پایان بیایید، می بینید که در ابتدای کار طنزی کاملا نمایان و به اندازه وجود دارد اما رفته رفته که به پایان نزدیک می شوید، از بار این طنز کاسته می شود تا اینکه حدودا صد و پنجاه صفحه پایانی داستان، روایت به گونه ای کاملا طبیعی و قابل انتظار جدی می شود. من از این کاربرد طنز و جدی بودن آن خیلی خوشم آمد. طنز در این داستان ضروری است، به دو دلیل: حجم زیاد کتاب، و فراوان بودن عناصر و اشارات نمادین و تاریخی که مسلما بسیاری از آنها برای تعداد زیادی از خوانندگان ناشناخته است. بنابراین به چیزی نیاز داریم که خواننده را حفظ کند و او را در روند حوادث و ماجراهای کتاب، هم از نظر روایت داستان و هم از نظر تاریخی، نگه دارد. اما کم کم که خواننده با داستان انس می گیرد و داستان برایش جذاب می شود، از مسئولیت "طنز" کاسته می شود و داستان تقریبا روان پیش می رود... تا به انتها می رسیم: انتهایی که هم طبیعی است و هم در عین حال جدی! و تا حدودی خشن و بی رحم. و حتی بعد از آن به جایی می رسیم که راوی (کازوئوبون) می خواهد "خودش" به جمع بندی برسد و به خاطر همین نتیجه می گیرد. تاکید دارم بر روی این که راوی می خواهد به نتیجه برسد، نه نویسنده، و همان طور که بالاتر هم گفتم، این طور نتیجه گیری و این پایان بندی بسیار جذاب از کار درآمده است. در نهایت اینکه، درست است اومبرتو اکو برای نوشتن داستان هایش سبک خاصی را به کار می برد، اما برای خواندن داستان نیز باید سبک خاصی داشت. باید بلد بود چگونه داستان خواند... در واقع، همه ما بلدیم، اما بسیاری فراموش کرده ایم: اینکه تنها داستان را بخوانیم و تنها داستان برایمان مهم باشد و لذتی که از طریق خواندن به دست می آوریم. در داستان، باقی، فرعیات است و آنچه باید رسوب کند، رسوب می کند... راه رودخانه باید باز باشد و آب روان. همین و بس.
کتاب طولانی ای است و اگر دفتر برنامه ریزی قلم چی ام را هنوز داشتم به ساعت میگفتم که چه قدر زمان برده است. عادت بدی دارم و همه ش منتظرم کتاب را تمام کنم. مثل تمام چیز های دیگر از راهشان لذت نمیبرم و آرامش پایانش مایه دلخوشی است. بیشتر کتاب دفترچه تلفن است و اگر کسی این اشتباه را بکند که بخواهد کتاب را بخواند می تواند ده هزار تومان بدهد تا به او بگویم کدام 200 صفحه را بخوان و 900 صفحه ی دیگر زندگیت را جای دیگری هدر بده. کتاب دفترچه تلفن است و پر از اشاره به اسم های مختلف از انجمن های سری مختلف که نشان محکمی است از اینکه نویسنده چه قدر درباره شان می داند، در زمان نوشتن کتاب نه گوگل بوده نه ویکیپدیا. آنجاهایی که کتاب مشغول داستان تعریف کردن است خوب است، وقتی توصیف کردن چیزهایی که نه تنها من که احتمالا هیچ یک از خواننده هایش هیچ وقت ندیده اند و نخواهند دید را رها میکند، امبرتو اکو نویسنده ی خوبی می شود. در آخر باعث افتخار است که کتاب نویسنده ی گرانقدر امبرتو اکو را خوانده ام و حالا نشان دیگری دارم که بر سینه ام قرار دهم. یکی از آن اسم های حلبی ای که ماسون ها به هم میدهند. شهسوار مرگ.
آونگ فوکو یک داستان است. داستانی جامع درخصوص سه ویراستار که از سر تفریح و تفنن به خلق یک طرح سری دست میزنند، طرحی که از بیش از ششصد سال قبل (و بلکه چندهزارسال) کلید خورده است. بازی را شروع میکنند اما این بازی به جاهای عجیبی ختم میشود. این داستان میتواند برای اذهان توطئهاندیش و معتاد به معنایابی افراطیِ ما مفید باشد. برای گوجهسبز و آلو خواص قابل توجهی ذکر شده است، اما برای کسانی که دچار بیرونروی هستند علیالقاعده خوردن این میوهها تبعات خوبی ندارد. اینجور مواقع موز میوه کاربردیتری است. لذا عقل حکم میکند در فضای مجازی گوجهسبز برای یکدیگر فوروارد نکنیم و در جمعهای دوستانه و خانوادگی، کیلوکیلو آلو در حلق یکدیگر نکنیم! در عوض موز بخوریم و آونگ فوکو بخوانیم. برای خواندن مطلب کامل در صورت تمایل به این آدرس مراجعه نمایید http://hosseinkarlos.blogsky.com/1396...
بدون شک سختترین کتابیست که تا به حال خواندهام. چه داستانی و چه غیر داستانی. مالامال از اسمهای اشخاص و جاهای تاریخی. اگر میخواهید این کتاب را بخوانید خودتان را آماده کنید که بیش از زمانی که برای این ۹۰۰ صفحه میگذارید، باید برای ویکیپدیاگردی وقت صرف کنید. امیدوارم چند روز دیگر که کلهام خنکتر شد کمی راجع به محتوای کتاب اینجا بنویسم.
هنوز باورم نمیشه تمومش کردم، آونگ فوکو، کتابی سختخوان که هم زیبا تموم میشه و هم عصبانیکننده؛ نمیدونی این همه خوندی که نتیجه این باشه؟ نتیجه خوب و درست و منطقیه اما میگی این همه خوندم که خلافش رو نتیجه بگیره؟ نمیدونم چی باید گفت، کتابی که مشخصه خیلی دقیقه، خیلی اطلاعات گستردهای داره اما اگر یک لیسانس، فوق لیسانس یا حتی بیشتر از فلسفه الهیات نداشته باشی به سختی ۲۰ درصدش رو متوجه میشی
آونگ فوکو راوی حماقت و دیوانگی است. حماقت و دیوانگی ای که انگیزه اش معناست و طرح کلی امور. اکو ماهرانه، مانند همان دنیای تاریک و رمزآلود و خطرناک معهود برادر ویلیام و آدسو، تصویری از پیگیری فکری و تعصب بیمارگون رسم می کند. با این تفاوت که اینجا کم تر خبری از مذهب، به سیاق کلامی و عبوس شنیده می شود. تعقیب و گریز آونگ فوکو، تعقیبی مضطرب و هستی اندیش است. تعصبی از سر ناچاری است. تعصبی که مانند هر تعصب دیگری قربانیان خود را می گیرد و ماری است که شکار خود را می طلبد. کتاب، کتاب آسان خوانی نیست. اکو هم رک بوده و بیم داده به فرزندان فضل و امیدی هم. ارجاع و اشارات اکو همه فریاد می زنند که خواهش می کنم ما را وقتی پا دراز کردی ای یا به پهلو لم داده ای نخوان. سیخ و صاف بنشین! چندبار ما را بخوان و از جستجوهای جانبی هم دریغ نکن. برای خواندنمان عرق روحت را دربیار و بگذار چشمانت نفس نفس بزند. بخش بندی کردن کتاب به ده سفیرت و بستن متن به چم و بنیان کابالایی ده سفیروت، رمان را جذابیتی افزون بخشیده. اکو در آونگ فوکو، با دل پرتری آشکار شده. هم از سیاست می گوید - دقیق و موشکافانه و کنایی و بی حق و حساب برادری - هم فلسفه و علم را چاشنی کرده و به درون زندگی کشانده. طنز اکو اینجا کنایی و تند نخوانیمش، مرشدانه و ناصحانه است. راه می دهد و چراغ. گاهی لحن آدمی را می گیرد که نامه ای برای آینده می نویسد (خودمانیم، کدام نویسنده چنین نکرده؟ خواسته یا ناخواسته.) و هر چه دارد رو می کند و تا جای دارد می گوید و عریضه را خالی نمی گذارد. اکو راوی چالش تکنولوژی و آگاهی انسان شده. نظریه توطئه را نقش زده و از قول پوپر می آورد که این ها همه از آن روست که خدا از میانداری عالم رفت و خلایق پی جانشینش می گردند. این خدا، خدایی جذاب تر و دیرپا تر است. این عصاره تمام فلاکت معناطلبی بشر است. بشری که بودنش برای معناست و رازی که پی آن بدود.
«آنک نام گل» اولین کتابی بود که از آقای اکو خوندم و اینقدر دوستش داشتم که بدون معطلی دو تا کتاب دیگهٔ صوتیشده از نویسنده رو گذاشتم تو صف انتظار!
ولی، تجربهٔ این کتاب اصلا و ابدا به تجربهٔ آنک شباهت نداشت...
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
کتاب با صحنهای شروع میشه که تا چند درصد پایانی دوباره بهش برنمیگردیم. در نتیجه، یه جورایی از همون ابتدای داستان پایانش مشخصه و قراره تو این چند صد صفحه بفهمیم چنین صحنهای چطور رقم میخوره...
قضیه اینجاست که سه تا ویراستار یه انتشارات، که تصمیم گرفته کتابهایی مربوط به علوم خفیه چاپ کنه، برای شوخی شروع میکنن به تفسیر یه پیام رمزی تا طرح بزرگی رو که فرقههای پنهانی متعدد، از جمله معبدیها، قرنها برای تسلط بر دنیا به دنبالش بودن کشف کنن. ولی متأسفانه همه چیز شوخیشوخی جدی میشه و انگار این طرح اختراعی که برای اینها یه جوک بوده برای بعضیها واقعیه...
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
خب، بارها تو گزارش پیشرفتم گفتم که چقدر هیچی از این کتاب نمیفهمم!
اولش فکر کردم مشکل از صوتی گوش دادنه و بنابراین، سعی کردم یه نگاهی هم به متنش داشتم. ولی وقتی دیدم از متنش هم چیزی نمیفهمم، دیگه به همون صوتی بسنده کردم 🚶🏻♀️
جالبه که اول هر فصل، نویسنده برشهایی رو از کتابهای مختلف آورده که گویا تو نسخهٔ اصلی بعضی از اینها به لاتین هستن. اینجا ولی تمام این برشها به فارسی ترجمه شدن و با این حال بهتون میگم که اگر لاتین هم بودن برای من فرقی نمیکرد 😅 چون از بیشترشون اصلا سر درنمیآوردم و نمیفهمیدم اساسا چه ربطی به محتویات اون فصل دارن! (این موضوع تو آنک نام گل هم بود، یعنی اونجا هم آقای علیزاده تیکههای لاتین رو به فارسی برگردونده بود که البته تو این مورد خیلی به فهم متن کمک میکرد).
مسئله اینجاست که این کتاب پره از نمادها و ارجاعات به چیزهایی که من هیچی ازشون نمیدونم. اینطوری بیشتر کتاب برای من یه سری جملهٔ نامفهوم بود که بعضی جاها انگار به صورت تصادفی کنار هم چیده شده بودن...
البته اون قسمتهایی که کتاب بیشتر از پرداختن به فرقهها و نمادها، کمی داستانی میشد و به ماجرای شخصیتها میپرداخت باز یه مقدار قابل فهمتر بود، ولی فقط یه مقدار!
برای همین کلا برام سواله چه کسایی میتونن بگن بیشتر از ۵۰ درصد این کتاب رو متوجه شدن؟ چون به نظرم برای یه کتابخون عادی که روی حداقل نصف ادبیات علوم خفیه مسلط نباشه و یه دانش خوبی از تاریخ اروپا نداشته باشه، این کتاب واقعا نامفهومه...
با این اوصاف شاید اصلا قضاوت در مورد این کتاب و امتیاز دادن بهش توسط من کار درستی نباشه.... ولی به هر حال یه امتیازی بهش دادم، امتیاز یه کتابخون عادی بدون مطالعات گسترده از تاریخچهٔ فرق مسیحی و یهودی و مسلمان و فراماسون و غیره و غیره!
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
همچنین نمیدونم میتونم در مورد شخصیتها قضاوتی داشته باشم؟ با توجه به اینکه حس میکنم لابد کلی زوایای پنهان در تار و پود هر کدوم وجود داشته که قاعدتا من بهش پی نبردم؟
مثل شخصیتهای زن کتاب که یکی اونقدر به صورت عادی هوسباز و دمدمیمزاج بود که جدا از درکش عاجز بودم (و از درک عاشق بیبخارش) و یکی مظهر خرد و خانواده و زایش و زندگی...
و یا شخصیتهای اصلی که یکی دیندار بود و اون یکی روشنفکری که پوچی این حرکتهای رازآلود رو به سخره میگیره و سومی که اصلا نمیدونه تو این دنیا دقیقا دنبال چه چیزی میگرده... (همون عاشق بیبخار!)
فقط در این حد بگم که صحنههای آخر در کنسرواتوار پاریس، که رسماً تجمعی بود از همهٔ شخصیتها، به نظرم واقعا مضحک اومد و اون تحلیلهای آخر در پوچ بودن همهٔ این حرفها، جدا به این صحنهٔ عجیب و غریب نمیچسبید...
کلا هم اونقدری با رمان ارتباط برقرار نکردم که از پایان شخصیتها غصه بخورم، با این حال شاید بازم دلم میخواست قضیه بهتر از اینها تموم بشه، با این پوچی محتوم. البته شاید هم بشه گفت پوچی از جنبهای و زندگی از جنبهٔ دیگه...
🔅🔅🔅🔅🔅🔅🔅
در نهایت، همونطور که گفتم من آنک نام گل رو واقعا دوست داشتم. با اینکه اونجا هم کلی بحثهای فلسفی و الهیاتی داشتیم ولی میتونستم بیشتر این بحثها رو بفهمم و حتی ازشون لذت ببرم و مهمتر اینکه شخصیتهای اصلی کتاب برام جزو شخصیتهای دوستداشتنی و به یادموندنی بودن.
ولی تو این کتاب...
حالابا این حساب برام سواله، آیا «گورستان پراگ» رو کاملا از فهرست انتظارم خط بزنم؟ چون با توجه به توضیح داستانش به نظرم میاد باید بیشتر شبیه آونگ فوکو باشه تا آنک نام گل (این از نظر زمانی هم سالها بعد از آونگ فوکو نوشته شده و اونم سالها بعد از آنک نام گل).... به هر حال فکر نمیکنم حالاحالاها برم سراغش...
سفری پر مجرا در دل تاریخ، دسیسه چینی دسیسه های پشت پرده و کنجکاوی خارق العاده انسانی. اکو به زیبایی عناصری شگفت اور رو در کتابش منار هم میگذاره و دنیایی پر از جزئیات و بسیار باور پذیر خلق میکنه. برای شخص من ولی اطلاعات به خاطر سپاریش به خاطر حجم زیادش خیلی سخت بود ولی انقدر یادم میموند که بتونم ذهن شگفت انگیزی که اون پیچیدگی رو خلق کرده با تمام وجود تحسین کنم