What do you think?


Goethe’s Faust #2 of 2
Faust, Part Two
This is a new translation of Faust, Part Two by David Luke, whose translation of Faust, Part I was the winner of the European Poetry Translation Prize. Here, Luke expertly imitates the varied verse-forms of the original, and provides a highly readable and actable translation which includes an
introduction, full notes, and an index of classical mythology.
introduction, full notes, and an index of classical mythology.
304 pages, Paperback
First published January 1, 1832
About the author
Johann Wolfgang von Goethe
13.6k books7,317 followersA master of poetry, drama, and the novel, German writer and scientist Johann Wolfgang von Goethe spent 50 years on his two-part dramatic poem
Faust
, published in 1808 and 1832, also conducted scientific research in various fields, notably botany, and held several governmental positions.
George Eliot called him "Germany's greatest man of letters... and the last true polymath to walk the earth." Works span the fields of literature, theology, and humanism.
People laud this magnum opus as one of the peaks of world literature. Other well-known literary works include his numerous poems, the Bildungsroman Wilhelm Meister's Apprenticeship and the epistolary novel The Sorrows of Young Werther .
With this key figure of German literature, the movement of Weimar classicism in the late 18th and early 19th centuries coincided with Enlightenment, sentimentality (Empfindsamkeit), Sturm und Drang, and Romanticism. The author of the scientific text Theory of Colours , he influenced Darwin with his focus on plant morphology. He also long served as the privy councilor ("Geheimrat") of the duchy of Weimar.
Goethe took great interest in the literatures of England, France, Italy, classical Greece, Persia, and Arabia and originated the concept of Weltliteratur ("world literature"). Despite his major, virtually immeasurable influence on German philosophy especially on the generation of Georg Wilhelm Friedrich Hegel and Friedrich Wilhelm Joseph von Schelling, he expressly and decidedly refrained from practicing philosophy in the rarefied sense.
Influence spread across Europe, and for the next century, his works inspired much music, drama, poetry and philosophy. Many persons consider Goethe the most important writer in the German language and one of the most important thinkers in western culture as well. Early in his career, however, he wondered about painting, perhaps his true vocation; late in his life, he expressed the expectation that people ultimately would remember his work in optics.
George Eliot called him "Germany's greatest man of letters... and the last true polymath to walk the earth." Works span the fields of literature, theology, and humanism.
People laud this magnum opus as one of the peaks of world literature. Other well-known literary works include his numerous poems, the Bildungsroman Wilhelm Meister's Apprenticeship and the epistolary novel The Sorrows of Young Werther .
With this key figure of German literature, the movement of Weimar classicism in the late 18th and early 19th centuries coincided with Enlightenment, sentimentality (Empfindsamkeit), Sturm und Drang, and Romanticism. The author of the scientific text Theory of Colours , he influenced Darwin with his focus on plant morphology. He also long served as the privy councilor ("Geheimrat") of the duchy of Weimar.
Goethe took great interest in the literatures of England, France, Italy, classical Greece, Persia, and Arabia and originated the concept of Weltliteratur ("world literature"). Despite his major, virtually immeasurable influence on German philosophy especially on the generation of Georg Wilhelm Friedrich Hegel and Friedrich Wilhelm Joseph von Schelling, he expressly and decidedly refrained from practicing philosophy in the rarefied sense.
Influence spread across Europe, and for the next century, his works inspired much music, drama, poetry and philosophy. Many persons consider Goethe the most important writer in the German language and one of the most important thinkers in western culture as well. Early in his career, however, he wondered about painting, perhaps his true vocation; late in his life, he expressed the expectation that people ultimately would remember his work in optics.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 10 of 10 reviews
November 26, 2020
ریویوو های خوب و مفصل درباره این کتاب زیاده ، پس خلاصه عرض کنم
سخت بود و زیبا، در بالاترین حد ممکن
خوندنش صدسال طول کشید، با اینحال خیلی دوستش داشتم. بدون پینوشت ها بعید بود بتونم معنی سمبولها و استعاره ها و تلمیحات رو بفهمم، بخاطر همین رفت و برگشتها هم طول کشید خوندنش.
....
پیشنهاد ویژه:
از دیروز با پادکست "اسطوراخ " آشنا شدم که درباره اسطوره های روم و یونان عه. گوش کنید تا بعدها اگر فاووست خوندید از تعداد زیاد خداها گیج نشید
سخت بود و زیبا، در بالاترین حد ممکن
خوندنش صدسال طول کشید، با اینحال خیلی دوستش داشتم. بدون پینوشت ها بعید بود بتونم معنی سمبولها و استعاره ها و تلمیحات رو بفهمم، بخاطر همین رفت و برگشتها هم طول کشید خوندنش.
....
پیشنهاد ویژه:
از دیروز با پادکست "اسطوراخ " آشنا شدم که درباره اسطوره های روم و یونان عه. گوش کنید تا بعدها اگر فاووست خوندید از تعداد زیاد خداها گیج نشید
June 28, 2021
فاوست و راه آزادی
فاوستِ گوته، شاید که دقیق ترین روایت از تجربه مدرنیته باشد، هنگامه ای که وجدان اروپایی، بر آستانه ایستاده بود و جهانی نو انتظارش را می کشید. اما فاوست که بود؟ فاوست، شخصیتی متعلق به قرن ۱۵ ام که به گواه تاریخ، سرآمد آن دوران بوده است در فلسفه، الهیات و پزشکی. بر ضد جزم گرایی کلیسا می شورد و به رابطه با شیاطین متهم می شود. اما تمام این ها فاوست را با ما معاصر نمی سازد و نمی تواند پاسخی باشد به پرسش فاوست کیست؟ فاوستی که همچنان به زندگی در کنار ما و در ما ادامه می دهد، نه متعلق به گذشته ای دور و فراموش شده و از دست رفته.
در پاسخ به پرسش اخیر، گوته، فاوست را در قامت انسانی نقش می زند خسته و دل بریده از همه چیزِ این جهانی و ناامید از هرچه آن جهانی. فاوست در آغازِ تراژدی چنین ناله سر می دهد:
وه که فلسفه حقوق و پزشکی _و هیهات که الهیات را هم_ تا آخر خواندهام ولی از همهی این تلاش سوزانم طرفی جز این نبسته ام منِ بی نوای ابله که در این کنج نشستهام و سر سوزنی داناتر از آن نیستم که پیشتر بودم.
در پرده ای دیگر از نمایشنامه، شیطان (مفیستوفلس) با خدا شرطی می بندد که فاوست را، این بنده ای که یک اکنون در راه خدمت به خدایش برخطاست، برای همیشه به سبیل ظلالت بکشاند. مفیستوفلس به زمین می رود تا فاوست را، کسی که نان و آبش در زمین یافت نمی شود، بلکه جوشش شراب جانش او را به دور دست ها می کشاند، به راه خود بکشاند. در همین حال، فاوست، ناامید از همه چیز، قصد گرفتن جان خود را دارد. اما پشیمان می شود با شنیدن سرود عید پاک که به یگانگی ای تازه یقین می دهد. پس از این روز خجسته، مفیستوفلس بر فاوست ظاهر می شود و با او شرط و قرارداد دیگری می بندد که اگر او توانست آرامش و یگانگی و رضایت برای جان فاوست، با خدمت رسانی به او و بجا آوردن هر آنچه که فاوست می خواهد را، به ارمغان بیاورد و درد استسقای فاوست را لحظه ای چند ارام کند چنان که فاوست به لحظه بگوید: هان! تو بمان که دلنشینی، در این هنگام، مفیستوفلس مختار است که او را به زنجیر بکشد. در آن صورت چه بهتر که زمان از حرکت باایستد و روز عمر فاوست به آخر برسد.
آنچه در نگاه اول، شاید برای ما غیرقابل درک باشد، ناامیدی عمیق فاوست از به چنگ آوردن حقیقت و گشودن راز سر به مهر هستی است. یک ناامیدی عمیق که حتی به نابودی خویشتن حکم می دهد. هر چند که این ناامیدی در جهان و هرچه در آن است برای ما نیز رخ داده اما دلخوشی آن جهان، انجا که مقصود و غایتِ تمام امید های ماست، جانمان را ارام کرده. ما راحت و آسوده نسیه را به نقد ترجیح داده ایم به همین علت شاید از عمق ناامیدی فاوست شناختی نیابیم و ناامیدی او، همدلی ما را برنیانگیزد چرا چنان که خود او، هنگام عقد قرارداد با مفیستوفلس نیز می گوید:
"آن جهان چندان غم من نیست. تو اول بزن بنای این جهان را از بیخ و بن بربینداز و بعد اگر آن جهان خواست بگو به ساحت هستی دراید. شادی های من از چشمهی همین خاک است که بر می جوشد و همین خورشید است که بر غم و رنج من می تابد."
می توان پرسید چنین ناامیدی عمیقی از کجا ریشه میگیرد؟ این ناامیدی که جان را وا می دارد که نبودن را بر بودن ترجیح دهد؟ ریشهی این ناامیدی را، که ناامیدی از حقیقت است، می توانیم در متافیزیک، این ملکه همه علوم، یا به قول کانت عرصه منازعات بی پایان جستجو کنیم. منازعاتی که کانت در پیشگفتار بر ویراست نخست اثر سترگش، نقادی عقل محض، چنین توصیفش می کند:
"در ابتدا سروری متافیزیک تحت سیطره جزم اندیشان مستبدانه بود اما چون قوانین اش کماکان نشانه هایی از توحش دوران باستان را در خود داشت، حکومت اش به واسطه جنگ های داخلی به تدریج به ورطه هرج و مرج کامل سقوط کرد. و در این میان شکاکان همچون کوچ نشینان، که از کشت و زرع دائم زمین متنفرند، گاه و بی گاه اتحاد شهرنشینان را به هم می زدند."
کانت سرانجام این منازعات بی پایان، متافیزیک را، چنین روایت می کند:
"حال بعد از آنکه همه راهها بدون هیچ دستاوردی آزموده شده اند خستگی و بی اعتنائی کامل که مادرِ هرج و مرج و ابهام است بر تمام علوم حاکم است."
کانت که قصد داشت انضباط را به این آشوب و هرج و مرج با برپا کردن دادگاهی به منظور نقادی عقل محض برگرداند، به نتایجی رسید که برای بسیاری از جان ها دهشتناک بود. او مرزی کشید میان جهان نومن و فنومن، جهان چنان که در خود است_ جهانی که شناخت ما را بدان راهی نیست_ و جهان چنان که برای ما پدیدار می شود و این نکته را در بخش مسائل جدلی الطرفین نقادی عقل محض ثابت کرد که عقل هیچ گاه نخواهد تواستن به حقیقتِ ازلی یا حادث بودن جهان، بسیط یا مرکب بودن آن، آزادی یا اختیار، بقای نفس و وجود واجبالوجود پی بردن؛ چرا که عقل هر گاه بیرون از مرزهای تجربه دست به تقلا و کوشش زند، خودش را در نهایت، گرفتار تناقضات بی شمار می بیند.
برای وجدان فاوست، یا هر آنکه چنین بی پناه و بی کس در تاریکی و ظلمت این جهان رها شده، در برابر چنین نتایجِ دلهره آوری، یک راه خودکشی است. راهی که فاوست ناتمام گذاشت و هاینریش فون کلایست نویسنده و ادیب آلمانی به پایانش برد. توماس مان، در مقاله ای درباره کلایست و آثارش این پایان را چنین توضیح می دهد:
"تجربه مطالعه کانت برای او به شوک و شکستی هراسانگیز میانجامد و بدل به یک تجربه فاجعهآمیز روحی-اخلاقی میشود از آن رو که روشنش می سازد که حقیقت و کمال دسترس ناپذیرند، زیرا هر شناختی به شیوه و توان تفکر ما وابسته است. این شوک او را از پا در می آورد، می نویسد: یگانه هدف من، آن هدف والایم فروپاشیده است و من دیگر هیچ مقصودی ندارم."
اما فاوست راه دیگری را انتخاب می کند. شاید عقلی که از دادگاه نقادی عقل محض کانت بیرون آمده امکانات دیگری را به جز ناامیدی و خودویرانگری پیش چشم ما قرار دهد. گوته که در پایان، همزمان با کار بر روی تراژدی فاوست، به مطالعه آثار کانت نیز مشغول بود، به نقل از آکرمن چنین نوشته: "کانت خدمت بی چون و چرایی به ما کرده؛ با کشیدن مرزهایی که قوای عقلانی انسانی فراسوی آن توان نفوذ ندارد و مسائل غیرقابل حل را به حال خود واگذاشتن." اری، این ناامیدی از پیوسته بالاتر رفتن برای چیدن ستاره حقیقت در دل تاریک آسمان آن چنان هم بی ثمر نبود. در نهایت انسان پس از قرن ها مجادلات بی پایان، طعم خوش رهایی را چشید. رهایی از تمام مسائلی که عقل را به خود مشغول داشتند بی آنکه پاسخ به آن ها ثمره ای برای زندگی انسان داشته باشد. پس از نقادی و بر سرجای خود نشستن عقل، جا برای ایمان، برای آزادی، برای اراده باز می شود. شاید که شناخت ما واقعیت جهان را چنان که در خود است در نیابد، اما ما هنوز انسان هایی هستیم صاحب اراده و جهان پیرامون در برابر انچه انجام می دهیم و اراده می کنیم، خاموش نیست. چنانکه فیشته نیز در کتابش، مقصود انسان، از امید های تازه در پس این ناامیدی و روزی نو در پس این تاریکی سخن می گوید:
"تنها با پرورش اساسی اراده من است که نوری تازه در درون من راجع به وجود و مقصودم آغاز به پرتو افشانی می کند. بدون آن، هرچند هم که نظر پردازی کنم و از هر استعداد ذهنی نادری هم که برخوردار باشم باز هم تاریکی همچنان مرا و اطرافم را دربرمیگیرد. تنها پرورش دل به خردمندی حقیقی رهنمون میشود. بهل تا تمام زندگانی من بی وقفه وقف این مقصود شود!
تراژدی فاست سیر ادیسه وار روح مدرن از ناامیدی، که روحِ در طلبِ حقیقت را در خود مچاله می کرد، به ایده آزادی است. راه آزادی، هر چند که بسیار پرخطر است و دشوار و چه بسا که انسان در رسیدن به آن بارها به خطا رود، که آنکه در حال عمل است از خطا مصون نیست، اما چه باک که تنها ارمانی است و تنها آرزویی که می تواند جان ناآرام فاوست را لحظه ای چند آرام کند. خوشا غلغله و تلاش و تکاپوی بی وقفه برای رسیدن به ازادی چرا که تنها تلاش بی پایان برای چنین مقصودی است که به زندگی ارزش زیستن می بخشد. ازادی را جز برای آزادی خواستن، جز گرفتاری در اسارات های تازه نیست. و من نیز همچون فاوست که در آخرین لحظات عمرش اعتراف کرد، "دوست دارم در سرزمین ازاد با ملتی آزاد شاهد چنین غلغله و غوغایی باشم. در آن صورت می شد که به لحظه بگویم بمان که تو زیبایی..."
فاوستِ گوته، شاید که دقیق ترین روایت از تجربه مدرنیته باشد، هنگامه ای که وجدان اروپایی، بر آستانه ایستاده بود و جهانی نو انتظارش را می کشید. اما فاوست که بود؟ فاوست، شخصیتی متعلق به قرن ۱۵ ام که به گواه تاریخ، سرآمد آن دوران بوده است در فلسفه، الهیات و پزشکی. بر ضد جزم گرایی کلیسا می شورد و به رابطه با شیاطین متهم می شود. اما تمام این ها فاوست را با ما معاصر نمی سازد و نمی تواند پاسخی باشد به پرسش فاوست کیست؟ فاوستی که همچنان به زندگی در کنار ما و در ما ادامه می دهد، نه متعلق به گذشته ای دور و فراموش شده و از دست رفته.
در پاسخ به پرسش اخیر، گوته، فاوست را در قامت انسانی نقش می زند خسته و دل بریده از همه چیزِ این جهانی و ناامید از هرچه آن جهانی. فاوست در آغازِ تراژدی چنین ناله سر می دهد:
وه که فلسفه حقوق و پزشکی _و هیهات که الهیات را هم_ تا آخر خواندهام ولی از همهی این تلاش سوزانم طرفی جز این نبسته ام منِ بی نوای ابله که در این کنج نشستهام و سر سوزنی داناتر از آن نیستم که پیشتر بودم.
در پرده ای دیگر از نمایشنامه، شیطان (مفیستوفلس) با خدا شرطی می بندد که فاوست را، این بنده ای که یک اکنون در راه خدمت به خدایش برخطاست، برای همیشه به سبیل ظلالت بکشاند. مفیستوفلس به زمین می رود تا فاوست را، کسی که نان و آبش در زمین یافت نمی شود، بلکه جوشش شراب جانش او را به دور دست ها می کشاند، به راه خود بکشاند. در همین حال، فاوست، ناامید از همه چیز، قصد گرفتن جان خود را دارد. اما پشیمان می شود با شنیدن سرود عید پاک که به یگانگی ای تازه یقین می دهد. پس از این روز خجسته، مفیستوفلس بر فاوست ظاهر می شود و با او شرط و قرارداد دیگری می بندد که اگر او توانست آرامش و یگانگی و رضایت برای جان فاوست، با خدمت رسانی به او و بجا آوردن هر آنچه که فاوست می خواهد را، به ارمغان بیاورد و درد استسقای فاوست را لحظه ای چند ارام کند چنان که فاوست به لحظه بگوید: هان! تو بمان که دلنشینی، در این هنگام، مفیستوفلس مختار است که او را به زنجیر بکشد. در آن صورت چه بهتر که زمان از حرکت باایستد و روز عمر فاوست به آخر برسد.
آنچه در نگاه اول، شاید برای ما غیرقابل درک باشد، ناامیدی عمیق فاوست از به چنگ آوردن حقیقت و گشودن راز سر به مهر هستی است. یک ناامیدی عمیق که حتی به نابودی خویشتن حکم می دهد. هر چند که این ناامیدی در جهان و هرچه در آن است برای ما نیز رخ داده اما دلخوشی آن جهان، انجا که مقصود و غایتِ تمام امید های ماست، جانمان را ارام کرده. ما راحت و آسوده نسیه را به نقد ترجیح داده ایم به همین علت شاید از عمق ناامیدی فاوست شناختی نیابیم و ناامیدی او، همدلی ما را برنیانگیزد چرا چنان که خود او، هنگام عقد قرارداد با مفیستوفلس نیز می گوید:
"آن جهان چندان غم من نیست. تو اول بزن بنای این جهان را از بیخ و بن بربینداز و بعد اگر آن جهان خواست بگو به ساحت هستی دراید. شادی های من از چشمهی همین خاک است که بر می جوشد و همین خورشید است که بر غم و رنج من می تابد."
می توان پرسید چنین ناامیدی عمیقی از کجا ریشه میگیرد؟ این ناامیدی که جان را وا می دارد که نبودن را بر بودن ترجیح دهد؟ ریشهی این ناامیدی را، که ناامیدی از حقیقت است، می توانیم در متافیزیک، این ملکه همه علوم، یا به قول کانت عرصه منازعات بی پایان جستجو کنیم. منازعاتی که کانت در پیشگفتار بر ویراست نخست اثر سترگش، نقادی عقل محض، چنین توصیفش می کند:
"در ابتدا سروری متافیزیک تحت سیطره جزم اندیشان مستبدانه بود اما چون قوانین اش کماکان نشانه هایی از توحش دوران باستان را در خود داشت، حکومت اش به واسطه جنگ های داخلی به تدریج به ورطه هرج و مرج کامل سقوط کرد. و در این میان شکاکان همچون کوچ نشینان، که از کشت و زرع دائم زمین متنفرند، گاه و بی گاه اتحاد شهرنشینان را به هم می زدند."
کانت سرانجام این منازعات بی پایان، متافیزیک را، چنین روایت می کند:
"حال بعد از آنکه همه راهها بدون هیچ دستاوردی آزموده شده اند خستگی و بی اعتنائی کامل که مادرِ هرج و مرج و ابهام است بر تمام علوم حاکم است."
کانت که قصد داشت انضباط را به این آشوب و هرج و مرج با برپا کردن دادگاهی به منظور نقادی عقل محض برگرداند، به نتایجی رسید که برای بسیاری از جان ها دهشتناک بود. او مرزی کشید میان جهان نومن و فنومن، جهان چنان که در خود است_ جهانی که شناخت ما را بدان راهی نیست_ و جهان چنان که برای ما پدیدار می شود و این نکته را در بخش مسائل جدلی الطرفین نقادی عقل محض ثابت کرد که عقل هیچ گاه نخواهد تواستن به حقیقتِ ازلی یا حادث بودن جهان، بسیط یا مرکب بودن آن، آزادی یا اختیار، بقای نفس و وجود واجبالوجود پی بردن؛ چرا که عقل هر گاه بیرون از مرزهای تجربه دست به تقلا و کوشش زند، خودش را در نهایت، گرفتار تناقضات بی شمار می بیند.
برای وجدان فاوست، یا هر آنکه چنین بی پناه و بی کس در تاریکی و ظلمت این جهان رها شده، در برابر چنین نتایجِ دلهره آوری، یک راه خودکشی است. راهی که فاوست ناتمام گذاشت و هاینریش فون کلایست نویسنده و ادیب آلمانی به پایانش برد. توماس مان، در مقاله ای درباره کلایست و آثارش این پایان را چنین توضیح می دهد:
"تجربه مطالعه کانت برای او به شوک و شکستی هراسانگیز میانجامد و بدل به یک تجربه فاجعهآمیز روحی-اخلاقی میشود از آن رو که روشنش می سازد که حقیقت و کمال دسترس ناپذیرند، زیرا هر شناختی به شیوه و توان تفکر ما وابسته است. این شوک او را از پا در می آورد، می نویسد: یگانه هدف من، آن هدف والایم فروپاشیده است و من دیگر هیچ مقصودی ندارم."
اما فاوست راه دیگری را انتخاب می کند. شاید عقلی که از دادگاه نقادی عقل محض کانت بیرون آمده امکانات دیگری را به جز ناامیدی و خودویرانگری پیش چشم ما قرار دهد. گوته که در پایان، همزمان با کار بر روی تراژدی فاوست، به مطالعه آثار کانت نیز مشغول بود، به نقل از آکرمن چنین نوشته: "کانت خدمت بی چون و چرایی به ما کرده؛ با کشیدن مرزهایی که قوای عقلانی انسانی فراسوی آن توان نفوذ ندارد و مسائل غیرقابل حل را به حال خود واگذاشتن." اری، این ناامیدی از پیوسته بالاتر رفتن برای چیدن ستاره حقیقت در دل تاریک آسمان آن چنان هم بی ثمر نبود. در نهایت انسان پس از قرن ها مجادلات بی پایان، طعم خوش رهایی را چشید. رهایی از تمام مسائلی که عقل را به خود مشغول داشتند بی آنکه پاسخ به آن ها ثمره ای برای زندگی انسان داشته باشد. پس از نقادی و بر سرجای خود نشستن عقل، جا برای ایمان، برای آزادی، برای اراده باز می شود. شاید که شناخت ما واقعیت جهان را چنان که در خود است در نیابد، اما ما هنوز انسان هایی هستیم صاحب اراده و جهان پیرامون در برابر انچه انجام می دهیم و اراده می کنیم، خاموش نیست. چنانکه فیشته نیز در کتابش، مقصود انسان، از امید های تازه در پس این ناامیدی و روزی نو در پس این تاریکی سخن می گوید:
"تنها با پرورش اساسی اراده من است که نوری تازه در درون من راجع به وجود و مقصودم آغاز به پرتو افشانی می کند. بدون آن، هرچند هم که نظر پردازی کنم و از هر استعداد ذهنی نادری هم که برخوردار باشم باز هم تاریکی همچنان مرا و اطرافم را دربرمیگیرد. تنها پرورش دل به خردمندی حقیقی رهنمون میشود. بهل تا تمام زندگانی من بی وقفه وقف این مقصود شود!
تراژدی فاست سیر ادیسه وار روح مدرن از ناامیدی، که روحِ در طلبِ حقیقت را در خود مچاله می کرد، به ایده آزادی است. راه آزادی، هر چند که بسیار پرخطر است و دشوار و چه بسا که انسان در رسیدن به آن بارها به خطا رود، که آنکه در حال عمل است از خطا مصون نیست، اما چه باک که تنها ارمانی است و تنها آرزویی که می تواند جان ناآرام فاوست را لحظه ای چند آرام کند. خوشا غلغله و تلاش و تکاپوی بی وقفه برای رسیدن به ازادی چرا که تنها تلاش بی پایان برای چنین مقصودی است که به زندگی ارزش زیستن می بخشد. ازادی را جز برای آزادی خواستن، جز گرفتاری در اسارات های تازه نیست. و من نیز همچون فاوست که در آخرین لحظات عمرش اعتراف کرد، "دوست دارم در سرزمین ازاد با ملتی آزاد شاهد چنین غلغله و غوغایی باشم. در آن صورت می شد که به لحظه بگویم بمان که تو زیبایی..."
October 19, 2020
عالی بود این کتاب،از جلد اول بیشتر دوستش داشتم با اینکه سخت خوان تر بود.
پیشنهاد میکنم با ترجمه ی حدادی خونده بشه و بهتر اینکه حداقل جلد دوم رو از نسخه ی چاپی استفاده کنید چون لازمه به پی نوشت ها و مقاله های آخر کتاب راحت دسترسی داشته باشید بدون اونا ممکنه هیچی از کتاب متوجه نشید.
پیشنهاد میکنم با ترجمه ی حدادی خونده بشه و بهتر اینکه حداقل جلد دوم رو از نسخه ی چاپی استفاده کنید چون لازمه به پی نوشت ها و مقاله های آخر کتاب راحت دسترسی داشته باشید بدون اونا ممکنه هیچی از کتاب متوجه نشید.
June 7, 2022
فاوست - بخش دوم
بخش دوم این داستان پر از اشاره به داستان های خدایان اساطیر، الهه هاو دنیای باستانه. چیزی که من نه مطالعه چندانی روش داشتم و نه خیلی ازش سر در میاردم اگر به خاطر پیوست های انتهای کتاب نبود. اما جذاب ترین بخش این نمایش نامه برای من پرده پنجم بود. جایی که با فاوست پیر و نابینا رو به رو میشیم. سال ها از شرطی که با مفیستو بسته میگذره. بعد از اون شرط: «اگر من به لحظه گفتم هان، بمان که دلنشینی در آن صورت مختاری که به زنجیرم بکشی». بعد از سال ها ارائه لذت های دنیایی به فاوست، مفیستو هنوز نتونسته مچ فاوست رو در حال لذت بردن از یه لحظه بگیره. لذت هایی که مفیستو به فاوست پیشنهاد میده صرفن جسمانی نیستن. هر بار این لذت ها یه مرحله بالاتر میرن مثل تولید اسکناس، مثل زمین داری…
در نهایت، در این آخرین پردست که وقتی فاوست، ملاک پیر و نابینا صدای “قیچ و قاچ” کارگرانی رو میشنوه که دارن قبر خود فاوست رو آماده میکنن، به اشتباه فکر میکنه این توده غلامان، با دل و جان برای اونه که کار میکنن. کمر به آبادی املاک اونه که بستن. لجنزارها رو برای فاوست خشکوندن و همین کارها در نهایت زمین های فاوست رو مبدل به محلی میکنه که انبوه آدم ها توش زندگی میکنن. فاوست که توی خیالش یک لحظه این آینده رو مجسم میکنه، آینده ای که بنای این “قوم شجاع و کوشا” در محل زمین های اون و به واسطه کارهای اون پی ریزی میشه همینجا عنان از کف میده و میگه: «در این صورت میشد که به لحظه بگویم بمان، که تو زیبایی. نشان زندگی من بر خاک یقین که دیگر در باد گم نمیشود. در پیش احساس چنین کامیابی کاملی برای من از لذت این لحظه، لحظه غایت کمال سرشارم.» پس لحظه غایت برای فاوست از سازندگی میاد!
چقدر از خوندن این بخش نمایش لذت بردم :)
لازم به ذکره که بنده هنوز نفهمیدم چرا این نمایش نامه شده تراژدی و نه کمدی؟ روح فاوست که تهش آمرزیده شد، نشد؟
لینکی که پیوست این نوشته هست بخشی از نقاشی های دلاکروا هست از فاوست گوته که گالری هنر انتاریو به نمایش گذاشته بود و من از شانسم همون هفته ای که کتاب رو تموم کردم پوسترش رو دیدم و رفتم :). متاسفانه به خاطر قوانین کپی رایت فقط میتونم ین لینکو بزارم از چند تا از نقاشیا:
https://www.metmuseum.org/art/collect...
بخش دوم این داستان پر از اشاره به داستان های خدایان اساطیر، الهه هاو دنیای باستانه. چیزی که من نه مطالعه چندانی روش داشتم و نه خیلی ازش سر در میاردم اگر به خاطر پیوست های انتهای کتاب نبود. اما جذاب ترین بخش این نمایش نامه برای من پرده پنجم بود. جایی که با فاوست پیر و نابینا رو به رو میشیم. سال ها از شرطی که با مفیستو بسته میگذره. بعد از اون شرط: «اگر من به لحظه گفتم هان، بمان که دلنشینی در آن صورت مختاری که به زنجیرم بکشی». بعد از سال ها ارائه لذت های دنیایی به فاوست، مفیستو هنوز نتونسته مچ فاوست رو در حال لذت بردن از یه لحظه بگیره. لذت هایی که مفیستو به فاوست پیشنهاد میده صرفن جسمانی نیستن. هر بار این لذت ها یه مرحله بالاتر میرن مثل تولید اسکناس، مثل زمین داری…
در نهایت، در این آخرین پردست که وقتی فاوست، ملاک پیر و نابینا صدای “قیچ و قاچ” کارگرانی رو میشنوه که دارن قبر خود فاوست رو آماده میکنن، به اشتباه فکر میکنه این توده غلامان، با دل و جان برای اونه که کار میکنن. کمر به آبادی املاک اونه که بستن. لجنزارها رو برای فاوست خشکوندن و همین کارها در نهایت زمین های فاوست رو مبدل به محلی میکنه که انبوه آدم ها توش زندگی میکنن. فاوست که توی خیالش یک لحظه این آینده رو مجسم میکنه، آینده ای که بنای این “قوم شجاع و کوشا” در محل زمین های اون و به واسطه کارهای اون پی ریزی میشه همینجا عنان از کف میده و میگه: «در این صورت میشد که به لحظه بگویم بمان، که تو زیبایی. نشان زندگی من بر خاک یقین که دیگر در باد گم نمیشود. در پیش احساس چنین کامیابی کاملی برای من از لذت این لحظه، لحظه غایت کمال سرشارم.» پس لحظه غایت برای فاوست از سازندگی میاد!
چقدر از خوندن این بخش نمایش لذت بردم :)
لازم به ذکره که بنده هنوز نفهمیدم چرا این نمایش نامه شده تراژدی و نه کمدی؟ روح فاوست که تهش آمرزیده شد، نشد؟
لینکی که پیوست این نوشته هست بخشی از نقاشی های دلاکروا هست از فاوست گوته که گالری هنر انتاریو به نمایش گذاشته بود و من از شانسم همون هفته ای که کتاب رو تموم کردم پوسترش رو دیدم و رفتم :). متاسفانه به خاطر قوانین کپی رایت فقط میتونم ین لینکو بزارم از چند تا از نقاشیا:
https://www.metmuseum.org/art/collect...
September 2, 2013
می دانی عزیزم، فاوست، تحصیل کرده و روشنفکر بود، و شاید حق بجانب، چرا که مایوس مانده بود. در زمانه ی ما سیاستمداران کوته فکر، و کوته فکران جاه طلب هم با شیطان معامله کرده اند. به گونه ای که روشنفکران را هم مایوس کرده اند
February 7, 2025
بخش دوم از بخش اول سختتر بود. خواندنش برای آدم معمولی بدون رجوع مدام به پینوشتها تقریباً غیرممکن است، نه که با پینوشتها هم خیلی مفهوم شود. اما جذبهٔ خیال و کلمات گوته من را مسخ میکند.
May 7, 2021
معمولا تصور ما از خدا، پیرمردی است با ریش سفید و چشمانی مهربان!

اما شیطان!!! موجودی بسیار پیچیده!!! شبیه مردِ هزار چهره...که هر بار چهرهی متفاوتی پیدا میکند

گاه شیطان موجودی است شبیه به گاوی وحشی با دم و سمها و شاخهایی پر هیبت...گاه با دندانهایی تیز و بلند به شکل خونآشامی بیرحم...و گاه به بُزی میماند بسیار مرموز... و صدها تصویر و شکل دیگر!!!
تصویر خدا با شیطان یک تفاوت عمده دارد و آن ثبوت و عدم ثبوت است!!!...حالا میفهمم برای خدا با آن قوانین ثابتش، چه تصویری بهتر از پیرمردی که دیگر قرار نیست گذر زمان شکل و قیافهاش را آنقدرها عوض کند
بر طبق کتابهای مقدس، شیطان هم استاد تغییر است و یک دفعه از بندگیِ خدا به دشمنیِ خدا میرسد...گویی او از ثبات بیزار است و گوته که نکتهسنجیاش کم از حافظ ندارد، این جنبه مهم از شخصیت مفیستوفلس را به خوبی در این کتاب نشان میدهد...آنجا که مفیستوفلس حتی از ابزار گذشتهی خود روگردان است؛ از خنجرهایی که خون ریختهاند، جامهای زهر که به کام انسانی سالم چشاندهاند، زیورهایی که زنان عفیف را فریفته...اینها برای او دیگر جذاب نیستند!!!...و میگوید چیزهای تازه بیاورید، دیگر تنها چیزهای تازه است که ما را جلب میکند
و در این کتاب گوته، این بار از دنیای صنعتی و مدرن به عنوان بزرگترین شیطان یاد میکند...شیطانی که همه چیز را خواهد بلعید و دنیا را به سمتی خواهد بُرد که قبل از آن انسان از روبرو شدن با آن ابا داشت...در این نیو دنیا از انسان فقط سایهای خواهد ماند...خوب یا بد، امروز دیگر عصر سایههاست...سایهای که به گفتهی یونگ نیمه دیگر انسان است، نیمهی زشت و سرکوب شدهی آن!!! و حالا عصر عقدهگشاییاش است... انسان با خیال راحتتری سَر میبُرد، حیوانات را آتش میزند و از این کارها فیلم میگیرد!!! آنها از اینکه من و تو نیمهی دیگرش را ببینم دیگر ترسی ندارند، حتی از این نمایش خندان و راضی هم هستند!!!
شاید بخاطر همین بولگاکف که مرشد و مارگاریتا را از فاوست اقتباس کرد، این بار شیطان را در قسمت خیر مینشاند. چون انسان به چنان رذالتی رسیده است که دیگر نیازی به شیطان ندارد.

اما شیطان!!! موجودی بسیار پیچیده!!! شبیه مردِ هزار چهره...که هر بار چهرهی متفاوتی پیدا میکند

گاه شیطان موجودی است شبیه به گاوی وحشی با دم و سمها و شاخهایی پر هیبت...گاه با دندانهایی تیز و بلند به شکل خونآشامی بیرحم...و گاه به بُزی میماند بسیار مرموز... و صدها تصویر و شکل دیگر!!!
تصویر خدا با شیطان یک تفاوت عمده دارد و آن ثبوت و عدم ثبوت است!!!...حالا میفهمم برای خدا با آن قوانین ثابتش، چه تصویری بهتر از پیرمردی که دیگر قرار نیست گذر زمان شکل و قیافهاش را آنقدرها عوض کند
بر طبق کتابهای مقدس، شیطان هم استاد تغییر است و یک دفعه از بندگیِ خدا به دشمنیِ خدا میرسد...گویی او از ثبات بیزار است و گوته که نکتهسنجیاش کم از حافظ ندارد، این جنبه مهم از شخصیت مفیستوفلس را به خوبی در این کتاب نشان میدهد...آنجا که مفیستوفلس حتی از ابزار گذشتهی خود روگردان است؛ از خنجرهایی که خون ریختهاند، جامهای زهر که به کام انسانی سالم چشاندهاند، زیورهایی که زنان عفیف را فریفته...اینها برای او دیگر جذاب نیستند!!!...و میگوید چیزهای تازه بیاورید، دیگر تنها چیزهای تازه است که ما را جلب میکند
و در این کتاب گوته، این بار از دنیای صنعتی و مدرن به عنوان بزرگترین شیطان یاد میکند...شیطانی که همه چیز را خواهد بلعید و دنیا را به سمتی خواهد بُرد که قبل از آن انسان از روبرو شدن با آن ابا داشت...در این نیو دنیا از انسان فقط سایهای خواهد ماند...خوب یا بد، امروز دیگر عصر سایههاست...سایهای که به گفتهی یونگ نیمه دیگر انسان است، نیمهی زشت و سرکوب شدهی آن!!! و حالا عصر عقدهگشاییاش است... انسان با خیال راحتتری سَر میبُرد، حیوانات را آتش میزند و از این کارها فیلم میگیرد!!! آنها از اینکه من و تو نیمهی دیگرش را ببینم دیگر ترسی ندارند، حتی از این نمایش خندان و راضی هم هستند!!!
شاید بخاطر همین بولگاکف که مرشد و مارگاریتا را از فاوست اقتباس کرد، این بار شیطان را در قسمت خیر مینشاند. چون انسان به چنان رذالتی رسیده است که دیگر نیازی به شیطان ندارد.
November 9, 2020
هر آن کنش انسانی بهناچار در مناسبات دیگران و زمانه تغییر پیش میآورد و به این معنا گامی است اجتماعی و تاریخی. شرط چنین گامی دستاندازی در مناسبات موجود و برداشتن آنها از سر راه است. کنش انسان از این دید، رنگی از تجاوز و گناه به خود میگیرد. در بخش اول فاؤست فاجعة این کنش و گناه هنوز در حیطة زندگی فردی رخ میدهد. اما در بخش دوم بدل به تراژدی عام انسانی میشود. چنین تراژدیای هنگامی بروز میکند که انسان از زندگی ساده و با طبیعتهمسوی خود به در میآید، پرده از راز قانونمندی طبیعت برمیدارد و در نتیجه در ساحت آن به راه خودمختاری و تحمیل اراده میرود. فاؤست نماینده چنین انسانی است. فاجعههایی که او بهبار میآود، نه ناشی از خصلتی خاص، که از دید هستیشناختی برخاسته از سرشت زندگی انسان مدرن است.
October 17, 2022
پایان؟واژه ای به راستی احمقانه! برای چه پایان؟
پایان ، نیستی ناب :این همانی کامل
پس آفرینش جاودانه برای چه؟
ناپدید شدن آفریده درنیستی!
همه چیز پایان یافته است.ما چه میتوانیم دراین باره بدانیم
این همان قدر درست است که مدعی شویم هستی هرگز نبوده است
من خلا جاودانه را تقریبا همانقدر می پسندم
پایان ، نیستی ناب :این همانی کامل
پس آفرینش جاودانه برای چه؟
ناپدید شدن آفریده درنیستی!
همه چیز پایان یافته است.ما چه میتوانیم دراین باره بدانیم
این همان قدر درست است که مدعی شویم هستی هرگز نبوده است
من خلا جاودانه را تقریبا همانقدر می پسندم
November 16, 2025
امتیاز من صرفاً به ترجمه فارسی توسط سعید جوزی مربوط میشه. اصلا خودم رو در سطحی نمیبینم که درباره چنین اثری نظر بدم. مثل یه قله که نتونسته باشم فتحش کنم، فقط از پستی هاش آگاهم.
Displaying 1 - 10 of 10 reviews











