دوستانِ گرانقدر، داستانِ «سه تار» داستانِ جوانی است که در مجالسِ عروسی و جشن هایِ گوناگون، ساز میزند و خرج زندگی اش را از این راه در می آورد. جوانک هیچگاه برایِ خودش تار نداشته است و همیشه با سازِ دیگران نواخته است و به صاحبانِ سازها، بابتِ تارشان، مبلغی پرداخت کرده است. او تمامِ پولش را جمع کرده و سرانجام با هزار بدبختی برایِ خویش سه تار میخرد و بسیار شاد است و آرزوهایِ زیادی در سر میپروراند زمانی که در رویاهایِ خویش سیر میکند، از دمِ دربِ مسجدِ شاه عبور میکند که به یکباره فروشنده ای بیشرف و مذهبی که تسبیح به دست دارد و عطرفروش است و با تسبیح ذکرهایِ نابخردانهٔ خویش را به زبان می آورد، با او به جنگ و دعوا میپردازد که چرا با این آلتِ کفر و حرام، وارد خانهٔ خدا و مسجد شده ای.... خلاصه در همان گیر و دار، سه تار از دست جوان بیچاره به زمین میخورد و تکه پاره میشود و آن مذهبی و عرب پرستِ کثافت، خیالش راحت میشود، چراکه به وظیفهٔ دینی اش، به خوبی عمل کرده است بله عزیزانم، این داستان به نوعی بازگو کنندهٔ چگونگیِ نابود شدنِ آمال و آرزوهایِ جوانانِ بیچاره و بی آزارِ این سرزمین به واسطهٔ دین و مذهبِ کثیف و پیروانِ دوآتیشهٔ حرامی و بی اصل و ریشهٔ "عرب پرست" است جوانِ بیچاره با هزار امید و آرزو، شب و روز کار کرد و یک سه تار خرید، ولی اکنون به واسطهٔ دین و مذهب، پیالهٔ امیدش همچون کاسهٔ سه تاری که خریده بود، تکه و پاره شده بود و پاره هایِ سه تار، گویی قلبِ او را چاک میداد --------------------------------------------- دوستانِ خردگرا و ایرانیانِ بزرگوار، امیدوارم روزی برسد که با از میان رفتنِ عرب پرستی در سرزمینمان و همچنین نابودیِ تعصباتِ دینی و مذهبی، دیگر آرزوهایِ هیچ جوان و نوجوانِ ایرانی، به نابودی کشیده نشود «پیروز باشید و ایرانی»
یک. این روزها، روزهای جلالخوانی است. دومین کتابی که امسال از جلال خواندم و در برنامهی پیش رو مقادیر زیادی از "جلال" به چشم میخورد! :) دو. این کتاب شامل 13 داستان کوتاه است که عنوان کتاب، یعنی سهتار، نام اولین این داستانهاست. کتاب نوشتهی سال 1327 است و مربوط به دوران پرکوشوقوس جلال آل احمد در ارتباط با حزب توده است؛ پس طبیعی است که در داستانها، مدام با مواردی برمیخوریم که جلال در آنها، به نقد شدید مذهبیها و ظواهر مذهبی میپردازد. سه. خواندن این کتاب، تجربهی غریبی بود. داستانهایی که در نگاه اول بسیار ساده بودند و اصلاً تصورش را نمیکردم با سوژههایی در این حد دمدستی بتوان داستان گفت، تعلیق را حفظ کرد و خواننده را پای کتاب نشاند. اما این کار از جلال برمیآید... البته که یک لایه پایینتر از ظاهر سادهی داستانها میشد تعداد زیادی نماد و نشانه و جزئیات یافت و از این حیث هم کتاب برایم جذاب بود و سعی میکردم در مورد هر داستان فکر کنم و با آن درگیرتر شوم. چهار. کتاب به خوبی نشاندهندهی بسیاری از مناسبات زندگی ایران و ایرانی در آن سالهاست. کتاب از جزئیات جالبی سخن میگوید، به تابوهای جدیای اشاره میکند، به نقد عقاید پرطرفدار اما پوچ جامعه میپردازد و بر همهی داستانها فضایی غمبار و مردمی تحت ظلم و بسیار پردرد نقشآفرینی میکنند. پنج. این عکس متفاوت از جلال را هم اینجا به یادگار اضافه میکنم؛ عکسی که خیلی دوستش دارم! :)
چقدر ناراحت کننده بود! خیلی خوب وضعیت تاسفبار مردم و تعصبات بیجای مذهبی و اجتماعی و طرز تفکرهای اشتباه و تاثیر سوء اونها روی عوام رو به تصویر کشیده بود. به پیشنهاد طاقچه نسخه ی صوتیش رو گوش دادم که خیلی خوب بود و از همه ی داستان ها، نحوه ی ادای داستان گوینده ها و موسیقی های کوتاهی که بین هر داستان پخش میشد واقعا لذت بردم و گوش دادن بهش رو توصیه میکنم.
داستان های این کتاب رو به دو، سه دسته میشه تقسیم کرد: اونهایی که مسئلۀ مذهب و مسائل دینی دارن، و اونهایی که مسئله شون کودک و دنیای کودک است. و یه دستۀ سوم که انگار دغدغۀ سیاست و قدرت و چپ و راست رو داره.. داستان "سه تار" نمونه ای از داستان هاییه که مسئله شون مذهب و دینه. و همونطور که مثلن از داستان "گناه" هم میشه دید، و همچنین از داستان "آفتاب لب بام"، به نظر میرسه که آل احمد در این کتاب خیلی نظر مساعدی نسبت به دین و سنت نداره، و حتا در برخی موارد توصیف های منفی و بدی از اعراب و زبان عربی داره که آدم رو یاد صادق هدایت میندازه. در مورد داستانهایی که دغدغۀ کودک و جهان کودک رو دارن، به نظرم بهترینش همون "بچۀ مردم" معروفه که به شدت تکان دهنده س برای من هر بار که میخونم، و داستان باز هم تکان دهندۀ "اختلاف حساب" و باز هم تکان دهندۀ "الگمارک و المکوس". در مورد دستۀ سوم، بهترین داستان مجموعه به نظرم "زندگی که گریخت" است که بسیار زیبا و تأثیر گذار نوشته شده. در کل مجموعۀ بسیار خوبیه از نظر من. مدتی بود که نظر چندان مثبتی نسبت به آل احمد نداشتم (شاید به دلیل رمان ها و داستان های بلندش، و شاید به دلیل مقالات و عقاید سیاسیش) ولی خب با خوندن این مجموعه به این نتیجه رسیدم که آل احمد دست کم داستان کوتاه رو خوب می نوشت. بسیار خوب.
مجموعه سیزده داستان کوتاه در مورد مصیبت های فرهنگی و اجتماعی مردم ایران در سالهای ۱۳۳۰ فضاسازی های جلال در این کتاب فوق العاده است انگار دستت رو میگیره و با خودش به یک گوشه از تاریخ میبره. برام جالب بود که هنوز هم خیلی از داستان ها و مسائلی که مطرح شده بود تازگی داشت. مطمئن باشید حداقل سه چهار تا از این سیزده داستان رو خیلی دوست خواهید داشت. پس اگه هنوز این کتابو نخوندید توصیه میکنم حتما تو برنامه مطالعتون قرارش بدید.
کتاب مجموعه سه تار جلال آل احمد هم تموم شد و من بیش از قبل متحیرم که چطور توانسته از این موضوعات پیش پا افتاده، داستان بنویسه! آن هم داستانهایی که واقعا کشش دارند و آدم رغبت داره تا انتها بخونه. البته واقعا هدفش رو از تعریف بعضی داستانها نفهمیدم، در واقعا نفهمیدم می خواد چی بگه، ولی داستانها هنرمندانه نوشته شده بودن. خیلی بهم کمک کرد که بتونم اتفاقات پیش پا افتاده رو ببینم و قابلیت داستانیشون رو بررسی کنم.
در ادامه ایرونی خوانی هایم رسیدم به جلال آل احمد. جلالی که طبق چیزهایی که جسته گریخته ازش خوانده بودم و شنیده بودم فکر نمی کردم ازش خوشم بیاید و مثل خیل عظیمی از هنرمندانی که فقط یک تغییری ایجاد کردند و بعدها کسانی در آن راه، از آنها پیشی گرفته اند چیز زیادی برای ارائه ندارد.
اما طی این چند روز که مدام سر و کارم با جلال و نوشته هايش بود بعضی وقتها به خود ميامدم و خودم را ميديم که مسخ شده، لابلاي کلمات جلال آل احمد دارم راه میروم.
با آن بچهک معصومِ داستان گناه، روی ملافه خنک و سفیدِ یخی پدر دراز کشیدم و...... یهو به خواب رفتم
با زن آلوده به درد و وجدانِ بچه مردم آن طرف خیابان ایستاده ام و دارم برای آخرین بار کودک سه ساله ام را نظاره می کنم.
+ امروز حال ام خوب است و توی تراس خانه مان نشسته ام و فنجان قهوه ام را با آن بوی تلخ و تيزش روی میز می گذارم و با صدای باران به کشف زیبایی های صاف و ساده جلال ادامه میدهم.
اگر زندگی جلال به لحاظ نویسندگی رو به دو نیمه تقسیم کنیم سه تار نیمه ی اول می افته و امثال پنج داستان و مدیر مدرسه تو نیمه ی دوم......من برای جلال خوندن پیشنهاد میکنم از کتاب های نیمه دوم شروع بشه چون هم فکر و هم قلم قوی تره....
،داستانهایی تلخ، برگرفته از جامعهی ۷۰ سال پیش، اما حقیقی و قابل درک و فهم؛ شاید چون هنوز که هنوزه بعد این همه سال، کم و بیش چنین افکار و افرادی در جامعه حضور دارن و اگر نبینیم، میشنویم. كتاب بسيار روان پيش مىرفت و از دیدن شماره صفحهای که در حال خوندنش بودم، تعجب میکردم! جزئیات به خوبی وصف شده بودن و به راحتی تونستم خودم رو در فضای هر داستان تصور کنم، حتی با وجود اینکه قادر به درک درست افکار بیش از حد سنتی و متعصبانهی بعضی از شخصیتهای داستانهای اول کتاب، نبودم.
خيلى ساده و روان ، جامعه رو به تصوير كشيده باورش سخته كتابى كه ٧٠ سال پيش نوشته شده انقد بتونه براى خواننده امروزى و نسل جوون قابل فهم و لذت بخش باشه . اوايل كتاب با داستان هايى مواجه ميشيم كه به نظر مياد نويسنده قصد داره خرافات و فرهنگ اشتباهى كه از طريق دين وارد جامعه شده رو گوشزد كنه اما در ادامه با همچين چيزى مواجه نميشيم و به طور كلى ميشه گفت " جامعه " رو به چالش ميكشه تصوير سازى فوق العاده اى داره و نويسنده تونسته با استفاده از جملات كم ، به راحتى خواننده رو با فضاى داستان و شخصيتش اشنا كنه خواننده به راحتى ميتونه با همه ى شخصيت هاى گوناگونى كه تو كتاب هست ارتباط برقراره كنه و خودش رو هم جزوى از داستان و فضاش بدونه البته كه بعضى از داستان هاش اصلا قوى نبود ، ولى به نظر من سه داستان آخر كتاب جزو بهترين هاى اين مجموعه س
نصف کتاب را قبلا خوانده بودم و اینک نیمه دیگر انرا کامل کردم. با اینکه بین این دو نیمه شاهکارهای بزرگ و متفاوتی را خوانده بودم ولی بازهم جلال ال احمد با همین داستانهای کوتاه و قدیمی انچنان ضربانم را پایین و بالا برد و نفسم را حبس کرد که دلم برای همه کتابهایش تنگ شد..
من هم اون زمان سه تاری میزدم. سیلی ای که تار نواز خورد به کنار،وقتی سه تار شکست ،من را هم شکست. همچین حسی رو دوباره وقتی پیدا کردم که در فیلم پیانیست، نوازنده رو برای پنهان شدن به خانه ای بردن که توش پیانو هم بود. ولی چون نباید کمترین سر و صدایی میکرد ، پشت ساز نشست ، انگشت هاش کلاویه ها را حتی لمس نکرد، ولی بهترین آهنگ را نواخت
من کاری به ایدوئولوژیای جلال آل احمد، یا اینکه چه جوری فکر می کرد ندارم، من فقط می دونم عاشق قلمشم، عاشق شخصیت سازیاشم، عاشق دقت کردنش به همه ی جزئیات، اینکه اینقد خوب بلده یه فضای واقعی واسه داستاناش بسازه، و چقد حس همدردی و یا همذات پنداری خوانندرو درگیر می کنه، من واقعن از خوندن کتاباش لذت می برم
بارزترین جاذبه داستانهای این اثر بیان تلخ خرافه هایی ست که هنوز هم کم وبیش گرفتار آنیم. طرح های داستانها فوق العاده اند اما بجز لاک صورتی و بچه مردم ، باقی در همان مرحله طرح مانده اند. شاید اگر نام جلال آل احمد عزیز همراه این اثر نبود، بسیار زود دست از مطالعه میکشیدم.
در میان داستانهای کوتاه این مجموعه داستان، دو داستان (بچهی مردم) و (گناه) به دیگر داستانهای این مجموعه پهلو میزند. داستان کوتاه (سهتار) بیشتر حکم بیانیه نویسی را دارد تا نوشتن یک داستان خوب و به یادگار ماندنی
سه تار نوشته جلال آل احمد . مجموعه داستان هایی که در همه آن ها زندگی تحمیلی دیده میشود . زندگی که به انتخاب خودشان نیست . و وقتی کسی عصیان و شورش میکند در مقابل این زندگی تحمیلی سرکوب میشود و تاوان میدهد . تاوانی سخت که بازگشت به زندگی قبلی است . این تاوان میتواند سه تاری شکسته یا ناخن های لاک زده، کودکی رها شده برای بهتر شدن زندگی مادری تنها و رها شده و یا کتک خوردن از جانب پدری باشد که مشخص نیست میخواهد فرزندانش هم در سختی روزه گرفتن شریک باشند و یا ناراحت است از به دوش کشیدن سختی های این زندگی تحمیلی به تنهایی . آل احمد بدون شک یکی از نویسندگانی است که قدرت زیادی در نوشتن روزمرگی دارد . داستان های که د ر این کتاب نوشته همه نمودی از یک جامعه است که . بین دین و انسانیت گیر کرده است آدم هایی که نمیدانند دین خود را نگه دارند یا انسانیت را . قطاری که حرکت میکند و پشت سر میگذارد آدم هایی را که چیزی برای فروش دارند و یا شاید آمده آمد که یادآوری کنند آنچه را که خیلی وقت است در انسان ها مرده است و یا آن ایستگاه جاییست برای باقی گذاشتن اعتقادات . و ژاندارمی که خود اولین نفر است که پا میگذارد روی قانون هایی که هیچ جوابی برای احساسات ندارند . سه تاری که شکست . پسرکی که رها شد لاک های ناخنی که پاک شدند و بچه ای که مرد همه نشانی دارد از تعصب هایی که هر روز به گوشمان خوانده اند که سرکوبمان کنند و فراموش کنیم انسانیت را و غرق شویم در دریایی از شرعیات و فرعیات و هر آنچه که نیازی به درگیر کردن ذهن ندارد. و راهی همان مسیری شویم که به بهشتی پر از شیر و عسل میرسد .
این کتاب که سه تار نام دارد مجموعه ای از 13 داستان کوتاه از جلال آل احمد است که از لحاظ تاریخ انتشار پس ازمجموعه داستان های "دید و بازدید" و "از رنجی که می بریم" به عنوان سومین مجموعه داستان جلال برای بار اول در سال 1327 به چاپ رسیده است . در این مجموعه نویسنده می کوشد به فقر فرهنگی و خرافات موجود در جامعه ی عصر خود بپردازد که البته بعد از گذشتن نزدیک به 70 سال از نوشته شدن این داستان ها هنوز برخی از مسائل اشاره شده به قوت خود باقی هستند. . درباره تک تک داستانها چند خطی در وبلاگ نوشته ام. http://ketabnameh.blogsky.com/1396/10...
این کتاب ��جموعه ای از داستان های کوتاه و البته غمگین و متأثر کننده است. نثر کتاب روان و ساده بود ولی توضیحات داستانها از حد گذشته بود؛ انگار نویسنده میخواست تعمداً داستانهارو طولانی تر کنه و بعد از نگارش تنه ی داستان، نکاتی غیرضروری رو به اون اضافه کرده بود.
با خوندن این کتاب احساس کردم واقعا ذات مردم ایران با بیچارگی، بی پولی و تیره روزی عجین شده.
۹۹/۰۱/۱۱ 📖 «سه تار»، اثر «جلال آلاحمد»، نشر «جاویدان». . کتابی که با خوندنش انگار توی ایران قدیم راه میرفتم. مخصوصا که خود کتاب هم قدیمی بود. یهجورایی برای من مثل یه کتاب تاریخی جذاب بود که بدون قضاوت، اتفاقات جاری زمانهای گذشته رو بیان میکرد. خیلی زیبا حالات شخصیتهای داستان رو توصیف میکرد. و مهمتر اینکه افکار جاری ذهن شخصیتها رو بیان میکنه. افکاری که موقع یه اتفاق نامتعارف، همهمون درگیرشون میشیم. من «زندگی که گریخت» و «الگمارک و المکوس» رو بیشتر از همه دوست داشتم. . کتاب راوی ۱۳ داستان کوتاه با موضوعات کاملا متفاوته. . ***در ادامه نوشته، احتمال لو رفتن داستانها وجود دارد*** - «سهتار»؛ داستان جوان نوازندهای است که مدتها در آرزوی داشتن سهتاره. روزی که بالاخره ساز رو میخره، گیر یه جوانک متعصب به دین میفته، و توی دعوا تارش میشکنه... - «بچه مردم»؛ داستان ازدواج مجددی هست که زن داستان بخاطر داشتن یک بچه، مجبور میشه اون رو رها کنه... دردناکتر از این، طرزتفکر اون زن بود که راضی شد اینکارو بکنه... - «وسواس»؛ درباره وسواسهاییه که بخاطر شک کردن توی انجام اعمال دینی، در فکر آدمها بوجود میاد. جوری که ممکنه بخاطر یه شک کوچیک، چندروز از کاروزندگیشون رو رها کنن تا شک برطرف بشه... - «لاک صورتی»؛ نماد دلخوشیهای کوچکی هست که میتونه حال آدم رو خوب میکنه، اما از لحاظ مالی امکانش نیست. و وقتی هم با کلی تلاش بدستش میارن، بازم حالشون خوب نمیشه. - «وداع»؛ داستانی از نوع زندگی کودکان کاره. و اینکه آدمای رهگذر اونها چجوری میبینن، و یا اصلا آیا اونا رو میبینن؟! کودکانی که محل زندگیشون نزدیک به یک ایستگاه قطاری بین شهری هست که برای فروش گلهایی که چیدهاند به سمت مسافرا میرن و دنبال قطارها میدون. - «زندگی که گریخت»؛ فرد روزمزدی که دو روزه شغلی پیدا نکرده و میره برای باربری کیسههای برنج به داخل کشتی، اما بدنش توان اینکار رو نداره و با تمام زحمت و تلاشی که میکشه اما موفق نمیشه. توی این داستان اینقدر حالت ترس و دلهره شخص رو به خوبی بیان میکنه، که من لحظاتی خودم رو جای شخص میدیدم. - «آفتاب لب بام»؛ حکایت پدرهایی که همسر و بچههاشون رو خونواده خودشون نمیدونن و هرجور دوست دارن باهاشون رفتار میکنن. خانواده همه روزهدارند، نزدیک افطاره و بقیه اهل خانه مجبورن دستورها و بداخلاقی پدر رو تحمل کنن! - «گناه»؛ داستان ترس دختری از پدرشه که همیشه دلش میخواسته یکبار روی تشک ملافهدار و بزرگ پدرش (بهترین تشک خونه بوده) دراز بکشه! و یکبار با ترس و جرأتی ناگهانی اینکار رو میکنه و اتفاقا از شدت ذوق همونجا خواب میره. - «نزدیک مرزونآباد»؛ داستان بازجویی درباره ژاندارمی بود که عاشق یک دختر روستایی شده (که نامزدی داشت، اما عشق نه) و میخواستن باهم فرار کنن به تهران. - «دهن کجی»؛ امان از این داستان که حکایت جاری خیلی از ماست. رعایت نکردن حقوق شهروندی و به فکر آسایش دیگران نبودن! روبروی یک ساختمان مسکونی، یک پارکینگ ماشینهای سنگینه که اغلب اوقات نصفهشبها ماشینها میرسیدن اونجا. و سروصدای زیاد مانع آسایش راوی داستان شده. در آخر شخصیت داستان سنگ بزرگی رو به سمت گاراژ پرتاب میکنه. - «آرزوی قدرت»؛ داستان مردی هست که عاشق تفنگ بوده، چون توی بچگیش یه بار تفنگ عموش رو دیده بود و بعدها سرنیزه اون رو برای خودش برداشته بود. یه باگ ذهنی شده بود براش تا برای این سرنیزه یه تفنگ پیدا کنه. دنبال سربازهای تفنگ به دست توی خیابونا راه میفتاد تا اینکه بهش مشکوک میشن و دستگیرش میکنن و میرن خونهشون رو هم بازرسی میکنن و سرنیزه رو برمیدارن. - «اختلاف حساب»؛ داستان بانکداری هست که بچهاش به مریضی سختی دچار شده، و تمام مدت کار به فکر بچهش هست و تمرکزی روی کارش نداره. این داستان یکم طولانی شده بود و مطالب دائما تکرار میشد، و بنظرم میخواست درگیری فکر رو موقع مشکلات نشون بده، که ذهن دائم حوادث رو مرور میکنه و آدم نمیتونه کاراش رو ادامه بده و چقدر هم زجرآوره. آخرش بچهش رو هم از دست میده... - «الگمارک و المکوس»؛ داستان سفر مردی به یک شهر عربی هست که جلوی گمرک با یک پسرک ایرانی دستفروش مواجه میشه. چقدر از لحاظ روحی براش خوب بود که یک همزبان میدید. به پسرک وعده داد که اون رو با خودش ببره و پسرک چقدر خوشحال شد، اما بعد از کارهای اداری گمرک، پسرک رو فراموش کرد و فت به سمت اتوبوس بغداد. موقع راه افتادن اتوبوس پسرک رو دید که به سرعت به طرف اتوبوس میدوید. اما چیزی نگفت و اتوبوس رو نگه نداشت، و او و ماند عذابوجدانی همیشه بر روی دلش...
This entire review has been hidden because of spoilers.
تراژدی به معنای واقعی کلمه. البته نه از اون تراژدی های ساختگی بلکه کاملا واقعی و روزمرگی های زندگی مردم عادی. و یه نکته جالب این کتاب این بود که خشک مذهب ها اونایی که فقط مناسک رو انجام میدن ولی ذره ای از منش دینداری رو درک نکردن رو به خوبی بیان میکرد.
کتاب صوتیش رو شنیدم. توصیفات دوست داشتنی و خلاقانه جلال آل احمد همراه با نقد شرایط جامعه و توصیف تعصبات و نگاههای سنتی به مذهب شنیدن و خواندن کتاب رو بسیار لذت بخش میکنه.
همیشه آل احمد قبل از آن مسخ تاریخی، نویسنده ای جذاب تر و جدی تر به نظرم آمده است. نه تنها به دلیل رویکردش به آنچه دور و بر خودش می گذرد و به تصویر کشیدن از رنجی که می کشیم، از همان درد مشترکی که هر یک از ما هستیم و فریاد کشیدنش را از ته دل آرزو می کنیم، بلکه از آن مهم تر به خاطر تجربه کردن در شکل و زبان شخصی بدون آلوده شدن به آنچه مقام تحمیق کننده استادی به نویسنده تحمیل می کند. روزی روزگاری هوشنگ گلشیری در ده شب از سندرومی سخن گفت به اسم جوانمرگی در ادبیات فارسی (که شاید به اعتقاد خیلی از کتابخوان های حرفه ای خودش هم به آن مبتلا بود). به نظر می رسد هرکس این اصل استادی را می پذیرد، در همان گام نخست خاطرات و خطرات تجربه گرایی را به وادی فراموشی رهنمون می سازد و از فراز برج عاج برای محفل ققنوس نشان مریدانش مجالس درس استاد وسماع مراد به راه می اندازد. جلال در همان داستان بیاد ماندنی سه تار تجربه ای می کند که از یک تصویر، از یک کلام، داستانی خودجوش خلق می کند - گرچه این تصویر به شدت مبتنی بر احساساتیگرایی باشد. نتیجه از تحمیل یک رای و یک ایده جداست. نتیحه یک فریاد اعتراض است و یک داستان قابل باور و متقاعد کننده. نتیجه همان فریاد درد مشترکی است که ماییم: من، تو و هزاران هزار آدم مثل من و تو.