Jump to ratings and reviews
Rate this book

شب هول

Rate this book
ما از شب هول نگذشته‌‌ایم ما هنوز در هول و هراسیم. در روز و شب. هول کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی. ما از نسل همیشگی هول‌ها هستیم. از فراموشی می‌ترسیم و از آینده بیشتر. از گذشته فراری و آویخته به امید واهی برای اصلاح فردا.

282 pages, Paper back

First published April 1, 1978

61 people are currently reading
1271 people want to read

About the author

هرمز شهدادی

3 books44 followers
هرمز شهدادی متولد ۱۳۲۸ در شهر نائین است. وی که فارغ‌التحصیل رشته علوم سیاسی از دانشگاه تهران است، اواخر دهه ۵۰ به آمریکا مهاجرت کرد و تا درجه دکتری به تحصیلات خود ادامه داد و پس از آن مشغول به تدریس در دانشگاه ام آی تی شد. وی کارش را با شعر، نقد ادبی و ترجمه شروع کرد و در سال ۱۳۵۵ مجموعه داستان یک قصهٔ قدیمی را منتشر ساخت. او از لحاظ گرایش‌های فکری و زیبایی‌شناختی، پیوندی نزدیک با نویسندگان جنگ اصفهان دارد ولی هیچ‌وقت آثارش در این مجله چاپ نشد. عمده شهرت او به خاطر نگارش رمان «شب هول» بوده که همواره جزو مهم‌ترین رمان‌های معاصر به‌شمار می‌رود. در رمان «شب هول» که سال ۵۷ روانه بازار شد انگار ما با نویسنده‌ای دیگر مواجه می‌شویم. فرم روایت و مضمون در این رمان به خودی خود گستره‌ای از زندگی تاریخی مردمان این سرزمین را روایت می‌کند، روایتی در بازه زمانی محدود (کمتر از یک شبانه روز) که در کلیت به تاریخ معاصر نقب می‌زند تا راوی چگونگی به وجود آمدن این شب و روزگار هول‌آمیز معاصر باشد، روایت جد پدری، پدر و راوی رمان در روزهای قبل از انقلاب ۱۳۵۷

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
244 (38%)
4 stars
249 (38%)
3 stars
108 (16%)
2 stars
18 (2%)
1 star
20 (3%)
Displaying 1 - 30 of 137 reviews
Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews257 followers
March 2, 2023
آپدیت: اسفند ۱۴۰۱
شب هول چه رمان عجیبی‌ست. افست بدترکیبِ جلدقرمزی از آن پانزده-شانزده سال پیش در تابستان گرمی کنج خوابگاهی در شهرکی بیرونِ اصفهان پیش دستم بود که قطعش از اصل کتاب کوچکتر بود و برای همین حروف ریز افتاده بودند و کتاب هم از چسبِ صحافیِ مزخرفش بد باز می‌شد و یادم هست با مکافاتی خواندم و از آن بیشتر اصفهانش خاطرم ماند و ایران و قدری هم ساختارش و مقداری توصیف. سال بعدش در خلوت روزهای سرد و تلخی به یاد مقداری تلخی در میانه‌های رمان باز خواندمش البته طورِ تورق. از آن به بعد کم کم در ذهنم محو شد. مثلاً اصلاً چیزی از زبانش در خاطرم نماند. یا از قطع و وصل‌ها، بیشتر سفری شبانه در خاطرم بود و ساختار مخصوصش و مقداری اتوبیوگرافیکال بودنش. همیشه دنبال نسخه‌ی بهتر و خواناتری بودم تا پارسال که به لطف دوست کتابفروش کنج جنوب شرقیِ میدان انقلاب به دستم رسید، ولی وقت خواندن نبود. حتی یکبار با خودم بردم به سفری دوهفته‌ای ولی اصلاً وقت نشد. این بود تا ماه قبل که دوست عزیزی از من خواست چند صفحه‌اش را کپی بگیرم یا اسکن کنم. تورق ساده‌ای اسیرم کرد. دستگرمی و به یاد قدیم چند بخش را تکه تکه خواندم. این بود تا ماه قبل که نسخه‌ی افست قدیمی جلدقرمز بددست اینبار شده بود نسخه‌ی خوش‌دست خوش‌چاپی مال دوستی قدیمی که اولین شب خوابیدن در خانه‌اش برداشتم و تمام آن هشت شب خواندم و بعدتر در خانه‌ای دیگر و بعد در قطار و بعد در شبی بلند در تهران تمام شد.
ـــ
شب هول هولناک است. رمان بزرگ. منظورم ابر رمان است. از‌آن می‌شود خیلی حرف زد. هم از زبانش، هم ساختار غریبش، هم از موقعی که منتشر شده و حرف‌هایی که به تذکر آورده، هم از توصیف‌های جابه‌جا، چندزبانی و لایه‌مندیِ روایت هم‌آهنگِ با زبان و برش تاریخی. شهدادی پیش‌تر از این رمان، در سال پنجاه و دو، در مقاله‌ای با عنوان «نویسنده‌ی منتشر» موجودی ناپیدا پس ادبیات داستانیِ تا دهه‌ی پنجاه را توصیف می‌کند که مثل شخصیت منتشر هایدگری هست و ناپیداست ولی این ویژگی‌ها را دارد که «زبان را نمی‌شناسد»، «رمانتیک است»، «وراج است»، «آشفته‌ذهن است»، «فرزند حرام‌زاده‌ی عادت‌ها و قرارداد‌های بیانی است»، «برداشت درستی از "داستان" ندارد» یعنی صناعت داستانی را و طرز کارها را نمی‌داند، «مدعی است که "حرفی برای گفتن" دارد»، «خواننده ندارد»، و «با کشف شکل نهایی بیان خود به بلوغ می‌رسد» و در این واشمردن نادر ابراهیمی و عباس نعلبندیان و دولت‌آبادی و ابراهیم گلستان و رضا دانشور را می‌نوازد. در خواندن «شب هول» اگر می‌بینید مراقبتی غریب در زبان و لحن و لغات به کار رفته از چنین حساسیت و وسواسی آب می‌خورد.
ـــ
«شب هول» در فاصله‌ی سفر شبانه‌ی از اصفهان به تهرانی رخ می‌دهد که اسماعیل پدر را به عقب ماشینی خوابانده به تهران می‌برد. اما فقط این نیست. این رویه‌ی کار است. شب هول از آن شب چراغ بر کردن بر صفه‌ی قبرستان ده در کنار مادربزرگ آغاز می‌شود، دو بار راوی از «الفتی باستانی» سخن می‌گوید (کودکی/عشق، جوانی/کشف مادر)، همچون شبی که خیال آدمیان و تاریخ به سخن آمده باشند کسانی به زبان می‌آیند مثل ابراهیمیِ ساواکی، همسر ابراهیم، دوست داعی و ...
ــ-
حالا که در بازخوانیِ تازه به این روایت طبیعت و وحدتِ با سپیده‌دم رسیدم انگار سرچشمه‌های کششی را زیر انگشتم حس کردم که در نوشتن بعضی سطرهای بی‌هوا حس می‌کردم و ناتوان بودم، یعنی نه می‌شد چنان نوشت که از عهده برآمده باشی نه می‌شد از وسوسه‌اش گریخت. این بود که هی می‌نوشتم و نمی‌دانستم این غرقگی در طبیعت از کجاست.
ــــ
از تله‌های خواندن «شب هول» بیخودی اسیر ارجاعات شدن است، سعی مدام برای یافتن ربطی میان رمان و شهدادی و زندگی‌اش و اطرافیانش. دلیلم؟ هرکجا خواسته این ربط باشد واضح حتی اسم آورده ولی وقتی می‌خواهد تاریخ تولد راوی را بنگارد به پایان جنگ و شروع دوره‌ی جدید جهان نگاه می‌کند نه تاریخ تولد خودش یا کس دیگری. (از جمله خودم قدیمتر در رویوی ۲۰۱۴ اسیر همین حرفها بودم.)


ریویو سابق: ۲۰۱۴

برای کسی که روزهایی را در اصفهان سر کرده باشد و ادبیات دوست داشته باشد و دلش به داستان بکشد، آشنا شدن با "شب هول" زیاد طول نمیکشد. اهل ادبیات، چون آینه‌ی هزارتکه‌ای، صورت‌های آشنای بسیاری را در این رمان باز می‌یابند.
اصفهانِ آن سال‌هاست، نجفی از فرانسه برگشته، برای بار دوم که برمی‌گردد چیزهای بیشتری همراه خود می‌آورد: رمان نو را، روایت‌های جدید را، زبان‌شناسی و ادبیات فرانسه را. پروست را و کامو را و جویس را و بارت را. مشخصاً جویس را با نوع روایتش.
_
اصلن همین واژه "صناعت" که دیدم دوستی در نوشته‌اش استفاده کرده، ساخته‌ی نجفی‌ست در برابر "تکنیک"، آن هم در مقاله‌ی بارت که دارد صناعت کافکا را توضیح می‌دهد. و از اینجاست که "صناعت" و "صناعت‌مندی" وارد ادبیات فارسی شد و بعدها شد ایده‌ی مرکزی نقدهای جاندار و کم‌شناخته‌ی محمود نیکبخت.
_
خلاصه بعد از نجفی آدم‌های شهر نشان‌دار می‌شوند. منوچهر بدیعی و بهرام صادقی را پیدا می‌کنیم، که یکی می‌کوچد و یکی می‌نویسد و منتشر می‌کند و میرود در محاق خودخواسته. گلشیری فرق میکند با روزهای قبلش، حقوقی دست از قصیده سرایی برمیدارد و ضیا موحد هنوز رشد نکرده و احمد اخوت تازه کودکی‌ست که شبها به چراغ خانه‌ی نجفی خیره است و "مردی که می‌نویسد" و عشق کاغذ در او زنده می‌شود.
ـــ
شب هول را هرمز شهدادی جوان نوشت، استعدادی بود. همان جور که مجید نفیسی بود، و بعدها آنقدر بودند که ادبیات مدرن ایران را به دوش بکشند این اصهفانی‌ها که اشتباه کردند و مرکزنشین شدند. از حقوقی بگیر تا گلشیری و موحد و نجفی و میرعلائی و بقیه. اشتباه غریب. حقوقی همان راهی را رفت که نباید می‌رفت. از یک آوانگارد به یک آکادمیسین و یک فرهنگ نویس. راهی را که دهخدا رفت و ادبیات داستانی ما ضربه خورد. دهخدا باید داستان مینوشت و چرند پرند. لغت‌نویسی بریدن بال‌های او بود.
شب هول را هرمز شهدادی نوشت که جوان بود. بعدها رفت دستیار چامسکی شد. روایت هست که مشق‌هاش را سر وقت می‌نوشت و تشویق می‌شد. از اول نظم درونی داشت. روزهای بسیاری در بالاخانه را به روی خودش بست. غذا را پشت در بهش می‌دادند و می‌گفت دارم رمان می‌نویسم. جهانگیر را هم راه نمی‌داد اتاقش (همو که بعدها نقاش شد و مترجم و چه و چه).
شب هول را نوشت، حروف اول اسم و فامیل خودش را هم در نظر داشت: ش. ه. به اصفهان نظر داشت، به آذر، به ابراهیم، به دود منتشر تریاک، به عصرهای خانگی، به کثافت روابط فرهنگی، به همه چیز. یک مجموعه داستان کوتاه هم البته دارد. در رفت. رفت آکادمیسین بشود.
ولی یکبار برگشت. خواست کارهایی بکند. کمی تند رفت. باز فرار کرد. مثل آذر نفیسی. یادشان بخیر.
Profile Image for Alialiarya.
226 reviews87 followers
July 26, 2022


احساس ضعف می‌کنم. احساس می‌کنم تنم و ذهنم در تصاحب خودم نبوده است. احساس می‌کنم باید بدوم یا چیزی بخورم. تا ساعت‌ها بعد از تمام شدنش به یک چیز فکر می‌کردم: قدرت ادبیات. چند رمانی ایرانی خوانده‌ام که بعد از اتمامشان به ادبیات و امکاناتش بیندیشم؟ بسیار باید درباره‌اش خواند‌. درباره‌ی فرم شگفت‌انگیزش در روایت غیرخطی و سیال در زمان و مکان، جهان پیچیده و تودرتویش که پر از شگفتی و تقاطع است، زبان خشن تند و تلخش که مرگ را به جان آدم می‌اندازد، نگرشش به تاریخ با بررسی سه نسل از تاریخ ایران و گسست میان خانواده و جامعه، توانایی‌اش در تغییر راوی، لحن و زمان، تنیدگی غم و تنهایی‌ در شخصیت‌هایش که انگار رخداد حتمی زندگی تمام ایرانی‌ها شده و از بی‌زمان بودنش از ماندگاری‌‌اش. نمی‌توانم برای بیشتر خواندن درباره‌اش منتظر بمانم. شهدادی جهانی خلق کرده سیاه و راکد. کتاب ضربه‌ای‌است برآمده از سکون و تاریکی. برآمده از درد و ناامیدی. همان‌قدر که خواندنش سخت بود و آزار می‌داد نوشتن درباره‌اش سخت است. آن ۱۲ ساعت روایت داستان میان شنیدن یک ترانه برای دو بار همان یک روز کتاب کبوتران روی چمن است. به همان سیاهی و به همان قدرت دائمی و ماندگار. تاریخ معاصر ایران تکرار این روز است. تکرار اسماعیل‌ها. تکرار نسل‌های جدا از هم. تکرار شب‌های هول. احساس ضعف و درد می‌کنم حتی با اندیشیدن دوباره به کتاب
اسماعیل، ابراهیم، هدایت اسماعیلی، هاجر، ایران و هادی ابراهیمی همیشه با من خواهند ماند

یکی از ریویوهای گودریدز به کتاب ۵ ستاره داده و نوشته: عجب کثافتی بود این کتاب. به نظرم آقای شهدادی از دیدنش خوشحال می‌شد

Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
August 21, 2018
.
شاید نه،قطعا یکی از مدرن ترین رمان ها.
شهر نو یی که کاوه گلستان در عکس هاش به تصویر کشیده،هرمز شهدادی با زبانی درست و منسجم و گاه شاعرانه پرداخت کرده.
.
Profile Image for Arman.
360 reviews353 followers
October 12, 2018
«روشنی روز را دیدن به رنجِ تاریکی می ارزد».
(ص80)

داستانی نوشته شده در آستانه ی تحولی مهم در تاریخ معاصر ایران؛ انقلاب 1357.
داستان «شب هول»ی که می بایست پشت سر گذارد تا که شاید خورشید از افق سر زند، «مثل نهنگی سفید».
داستانی که نویسنده می کوشد تا با نثری جاندار و با ضرباهنگی مناسب (البته بجز بخش های مربوط به روستاهای نایین که توصیفات پرجزئیات آن، کشدار شده اند)، بکار گرفتن راویان متعددی که گاه جمله به جمله جای خود را به دیگر می دهند، رفت و برگشت های زمانی و استفاده از تکنیک تداعی معانی، داستان تکه تکه ی سرگذشت سه نسل از خانواده ای را از نایین تا تهران پی گرفته و آن را از میان تاریکی این شب ظلمانی و هولِ تاریخی ترسیم کند.

اما نویسنده به این روایت و تکنیک های فرمی بسنده نمی کند، و با آوردنِ روایتی تاریخی از فتح اصفهان بدست لشکر افغان ها و در کنار هم قرار دادنِ چهره ی پایمال شده و مورد تجاوز قرار گرفته ی زنانه ی اصفهان و «ایران» (نماد همه ی زنان این خاک و بوم)، انگار خبر از فتح قریب الوقوعِ شومِ دیگر�� در تاریخ این کشور می دهد.

در این بین، نویسنده انگار که هراس از این دارد که کتاب دیگری در کارنامه اش نداشته باشد، در همین صفحات معدود کتاب می کوشد تا با زبان گزنده و تند و تیز خود به مسائلی چون مشکلات حاشیه نشینی در شهرها و فرایند ناقص الخلقه ی صنعتی شدگی و توسعه زدگی در کشور تا جهالت های مذهبی عامه مردم، زرق و برق پوچ نوکیسه ها و زندگی سراسر ملال کارمندان(درون مایه داغ و متداول داستان های آن روزها) و مساله ی قید و بند اجتماعی و فرهنگی زنان می پردازد که در جاهایی به افراط تنه می زند.

پ ن: متاسفانه مثل بسیاری از داستان های درخشان معاصر فارسی، بسیاری از وقایع و شخصیت های داستان ، پس از پایان کتاب همچنان در هاله ای از ابهام باقی می مانند و توضیحی برای روشن شدنِ بیش تر ؟آن ها ارائه نمی شود.

«ایرانِ آگاه و شکوفان، ایرانِ آزاد، به هدایتِ روشنفکر نیازی ندارد»
(ص264)
Profile Image for Dream.M.
1,052 reviews670 followers
December 1, 2024
خوشبختانه ریویووهای خوبی برای این کتاب قبلا نوشته شده.
ریویوو گودریدز باید بمونه برای وقتی که کتاب رو از روی نسخه چاپی باکیفیت بخونم.
متاسفانه نسخه صوتی باعث شد خیلی چیزا رو از دست بدم.
با اینحال یچیزایی درموردش توی چنلم گفتم :)
Profile Image for Sara.
1,802 reviews563 followers
December 7, 2024
کتاب شب هول کتابی بود که یادم نیست چرا و از کی در لیست میخواهم بخوانمم بود و به دلیل پیدا نکردن کتاب با کیفیت مناسب مدت‌ها سراغش نرفته بودم و داشت به سمت فراموشی می‌رفت تا اینکه رویا پیشنهاد خوندنش رو داد و شروع کردیم!
این سری یک کتاب صوتی هم بود که خوب نخونده بود. طبق عادت گوش دادنم سرعت خواندنش خیلی برام کند بود و برا اینکه تمرکز کنم مجبور بودم با سرعت ۱.۸ گوش بدم. مشکلم اما با بدخوانی و غلط های خوانشی گوینده بود.

چقدر باید بد شانس باشی که هم کتابت وسط بحران و انقلاب چاپ بشه و فقط یه بار چاپ بشه، بعد همون ورژن اینقدر بد کیفیت باشه کسی نتونه راحت بخونه، حتی صوتی کتابت هم وقتی خونده میشه بد باشه. اما باز دستش درد نکنه حداقل چشم درد نمی گرفتیم. هرچند همین مدل صوتی باز هم تلفات داشت.

کتاب این‌طور شروع میشه که یه شخصی داره پدرش رو با ماشین میاره یه بیمارستان در تهران؛ ولی از همین‌جا به معنای واقعی کلمه پیچیده میشه و حس می‌کنی حین خواندن کتاب، اطراف مغزت داستانک‌هایی از اتفاقاتِ رخ‌داده برای اشخاص متفاوت در زمان‌های مختلف چرخ میخورن، تا در نهایت میان جلوت چیده میشن کنار هم و تازه معنای درست پیدا می‌کنند. و در نهایت لوپ داستان و گذارها و تشابهات و خطِ پیچ‌خورده‌ی داستان رو پیدا میکنی.

در سرتاسر این کتاب وقایعی که برا اشخاص و خانواده‌شان رخ داده در کنار وقایع تاریخی و سیاسی و اعتراضات مختلف نوشته شده بود. همچنین یه سری توصیفات جسمی و ارتباطات عجیبی رو به تصویر کشیده بود. یک سری وقایع تاریخی هم اون وسط می‌گفت که تاریخ اون زمان اصفهان رو دقیق نمیدونم، اما جالب بود.

از طرفی حس میکردی نویسنده می‌خواسته تمام اعتراضات و حرف‌هاش رو داخل همین یک کتاب بزنه بره.
اینقدری می‌خواسته از همه چی بگه که شخصیت‌ها مسلمان و بهایی و یهودی، اون طرف سیاسیون رو از جناح‌های مختلف، افراد با شغل‌های مختلف و مکان‌های مختلف رو داخل همین کاراکترهای تو در توی خودش آورده تا بتونه به همه‌چیز یه گوشه پایی بزنه.
در برخی قسمت ها هم اصطلاحات جالب توجهی به کار میبرد.

خلاصه که کتاب رو دوست داشتم.

جهت آشنایی با متن و بخاطر نبودن فرمت درست حسابی ازش و طبق عادت دیرینه‌ام، کپه کوئت میارم(این‌ها متناسب با میرانی که بتونم بعدا تایپ کنم آپدیت خواهد شد.):

«آگاهی اجتماعی و فرهنگ عمومی مردم نائین محدود به بینش مذهبی بود و مذهب اساس روابط اجتماعی‌شان شمرده می‌شد. ملایان و علمای دین امور دنیوی را نیز اداره میکردند و به همین سبب هر گونه اعتراض بر وضع موجود را خلاف شریعت اعلام کرده با چماق تکفیر برسر طغیانگر یا طغیانگران می‌کوبیدند. شک در چند و چونی وضع موجود هم اغلب با شک در مبادی مذهب قشری آغاز میشد. در شهری که اغنیا مقام اجتماعی و ثروت اقتصادی خود را ناشی از تقدیر الهی می دانستند و اختلاف طبقاتی خود را با دیگران با مذهب توجیه می‌کردند، هرگونه طغیان بر مبانی نظام مستقر طغیان بر مبانی دینی هم محسوب میشد.»


«نمی‌شود بدون دانستن مقدمات لازم يک‌دفعه کتابی را باز کرد و از آن لذت برد یا منظور نویسنده را فهمید. باید دل به دل نویسنده یا شاعر داد. باید زبان هنر معاصر را یاد گرفت. به صرف این‌که مثلا شاعر یا نویسنده‌ای به زبان روزمره قابل فهم می‌نویسد، نباید توقع داشت که کارش قابل فهم باشد. یا چیزی شبیه به این‌ها.»


«می‌ترسم. می‌ترسم از این‌که به هر حال کسی این یادداشت‌ها را بخواند. می‌ترسم از این که حتی خودم اگر همه چیز را بنویسم، نتوانم آنها را باز بخوانم. چیزهایی هست که ذهن فراموش میکند. چیزهایی هست که آدم سالیان بسیار کوشیده است نداند. باور نکند. نوشتن آن‌ها یعنی واقعیت بخشیدن به آن‌ها. کلمه‌ها می‌آفریند،.زنده میکند. زنده نگه میدارد. آن‌گاه گریختن از آن‌ها میسر نیست. مخصوصا اگر کس دیگری هم آن‌ها را بخواند. آن‌ها را بداند.»


«به غیر از خواب همه چیز آزاردهنده است. همه چیز خارهای ناپیدایی دارد که به درون روح می‌خلند و زخم‌هایی سوزان بر جا می‌گذارند.»


«کارخانه‌ی آدم‌سازی شب و روز کار می‌کند. چرخ‌هایش همه چیز و همه‌کس را خمیر می‌کند. موجوداتی تحویل می‌دهد جدید. نوعی آدم جدیید. نوعی متجدد عتیقه. خمیر شدن. دستگاهی که خوب مسخ می‌کند. به همه شخصیت تازه‌ای می‌بخشد. شخصیتی که در گشته خاص رجال و مقامات دیوانی بود. حالا خصیصه‌ی رایج است: ماکیاولیسم. کلمه‌اش فرنگی است. انگلیسی هم هست. شخصیتی هم که تولید می‌کند انگلیسی است: بروکرات. کسی که نخست منافع شخصی خود را دنبال می‌کند بعد منافع گروه یا دسته‌ای را. دیوان‌سالار. کلمه‌اش کلمه‌ی حرامزاده‌ای است که اساتید ریش و سبیل‌دار و لغت‌ساز اختراع کرده‌اند.»


«مذهب نه تنها رابطه‌ی مرا با آدمیان و اشیا پیرامونم به صورت رابه‌ای محدود درآورده بود بلکه وحشت از جهان و از آدمیان و از خودم را در من ایجاد کرده بود مفاهیم حلال و حرام، پاک و نجس، مقدس و نامقدس مرا از اشیا جدا می‌کرد. نمی‌توانستم رابطه‌ای آفریننده با محیط داشته باشم. احساس گناه بار سنگین تقدیری را بر دوشم می‌نهاد که هرگونه امکانی را از جهان پیرامونم سلب می‌کرد. دشوارتر از همه جدایی‌ام از خودم و از جسمم بود. جسمم همیشه تمناهایی داشت که رنج مرا افزون می‌کرد. جسم همیشه حرکاتی غیرارادی می‌کرد که مرا در برابر خدایم شرم‌زده و سرافکنده می‌ساخت.»


«نمی‌دانم کجا ایستاده‌ام. زندگی‌ام جهت روشنی ندارد. نمی‌توانم کاملا بپذیرم. نمی‌توانم تسلیم باشم. چنان به یکباره پرده از جلوی چشمانم برداشته شده است که گیج شده‌ام. وضع من و هر به اصطلاح روشن‌فکری نظیر من وضع دردناکی است. به حشراتی می‌مانیم که وجودشان وابسته به محیط فاسد است. انگل‌وار از فساد تغذیه می‌کنیم. در عین حال آن را نمی‌پذیریم. در عین حال از طغیان در برابر آن عاجزیم. همه علایم بیماری جامعه در وجود امثال من متبلور می‌شود. حشراتی گیر کرده در تار عنکبوت محیطی که خود در تار عنکبوت سرمایه‌داری جهانی گیر کرده است.»


«روز هست و آفتاب هست و تاریک می‌بینم و تاریک می‌اندیشم و با سر به دیوار می‌خورم. مثل بقیه. شما هم مثل بقیه. نکته همین است. مثل بقیه بودن. مثل بقیه اندیشیدن. مثل بقیه رفتار کردن. وجود هدایت را پذیرفتن. از خدای ابراهیم و اسحاق برگزیده‌ی او گسستن. دانستن اینکه مثل لاکپشت در پوسته‌ای سخت پنهان شده‌ای. دانستن اینکه قهرمان نیستی. دانستن اینکه می‌ترسی. دانستن اینکه تنها آفریده‌ی ذهن خود را دوست می‌داری. دانستن اینکه جز این نیست. حیات تو جز این نیست.»

آذر ۱۴۰۳
Profile Image for Alam.
124 reviews23 followers
November 5, 2024
در کتاب “شب هول” با قلم توانمند آقای شهدادی آشنا شدم و بعد از خوندنش اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که چه حیف آقای شهدادی نویسندگی‌رو ادامه ندادن….
کتاب حرف‌های زیادی برای گفتن داره و نویسنده نگاه انتقادی و ریزبینانه‌ای به تقریبا تمام مسائل و معضل‌های فردی و اجتماعی اطرافش داره. از اونجایی که کتاب از زاویه دید چند نفر نوشته شده ممکنه یکم گیج کننده باشه اما وقتی به اواسط کتاب برسیم تقریبا نحوه‌ی روایت دستمون میاد. کتاب در فروردین ۵۷ و در بحبوحه انقلاب نوشته شده و افکار نویسنده هم به صورت نمادین در این کتاب قابل ملاحظه است. به جز انقلاب کتاب پر از نماد و سمبل‌های تاریخی و اجتماعی و شخصیتی هم هست. نکته‌ی جالب و حائز اهمیت کتاب قسمت خیالات شخصیت‌هاست که بخش نسبتا زیادی از کتاب‌رو تشکیل میده به این صورت که شخصیت‌ها در حین اتفاقات و مشاهدات، به یاد خاطرات و افکار درونیشون که به همون اتفاق یا مسئله‌ای که دیدن هم ربط داره میفته و نویسنده به خوبی تونسته بین خیال و واقعیت ارتباط برقرار کنه. استفاده از جملات کوتاه، نثر آهنگین، همنشینی زیبای کلمات و جملات قابل تاملی که در کتاب هست رو میشه از نقاط قوت “شب هول” دونست. از نقاط منفی کتاب هم میشه به اطناب در توضیح موارد تاریخی اشاره کرد. چند نمونه از نظرات آقای شهدادی در مورد مسائل مختلف‌رو می‌نویسم تا فقط با ذره‌ای از وسعت و قابلیت‌های این کتاب آشنا بشید:

-لاک‌پشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد. و ترس من لاک من است. پوسته‌ای سخت است که از فضای بیرون، از هوای بیرون، و از نفس آدمهای بیرون جدایم می‌کند. همیشه محتاطم. به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرم را می‌دزدم و در درون پوسته ترس پنهان می‌شوم. نفوذناپذیر و جامد. در درون این قشر ضخیم است که کابوسهایم عذابم می‌دهد. در درون این قشر عظیم است که بیدارم، می‌بینم، می‌شنوم، و همه گمان می‌کنند که سنگم، نمی‌بینم، نمی‌شنوم، خوابم. و یا، اگر خیلی هوشیارم بپنداردند فکر می‌کنند پذیرفته‌ام. همه چیز را پذیرفته‌ام. خد��یم هم همین‌جاست. زیر لاک من است. بند نافی است که مرا به دنیای بیرونی پیوند می‌دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنجهایم را بشنود؟ باور نمی‌کنم که حیات همین است. همین که بر من گذشته است. بر من که قهرمان نیستم. لاک‌پشت هم نیستم.
-ابراهیم هم با بقیه فرقی نداشت. ابراهیم هم آدم بود. و حدس می‌زدم که او هم می‌چرخد. او هم پوست می‌اندازد و عوض می‌شود. فقط فرقش با اغلب این مترسکها این بود که دگرگونی‌اش مستلزم نابود کردن خودش به دست خودش هم بود. من هم همین را می‌خواستم. یقین داشتم برای اینکه بپذیرد که موجود دیگری شده است باید کلک خودش را ،به تدریج، بکند. من هم همین را می‌خواستم. یقین داشتم که مثل خیلیهای دیگر او هم می‌افتد به عرق خوردن و تریاک کشیدن. سرطان که حتما نباید با میکرب داخل بدن شروع بشود. میکرب خارجی هم می‌تواند. خود آدم هم می‌تواند بشود سرطان خودش.
-مقام منیع رهبری همیشه به فکر عامه مردم حتی سرباز عادی بوده‌اند و هستند. این اطرافیان ایشان هستند که دستشان ناپاک است و به مال مردم تجاوز می‌کنند و نمی‌گذارند مملکت پیشرفت کند.
-هیچ هنرمندی نمی‌تواند در انزوای محض مثل کرم ابریشمی در پیله، اثر هنری تولید کند. هنر پدیده‌ای اجتماعی است و به همین سبب محصول ارتباط انسانی متقابل است.
-جیغهای مقطع و کلمه‌های رکیک پرده حرمت خانه را می‌درد. ناگهان مرد با حرکتی عصبی سینی غذا، استکان و قوری، کتاب و روزنامه و قندان و انبر و هرچه که در دسترسش هست را بر فرق سر زن می‌کوبد. از جا می‌جهد. موی زن را در چنگال می‌گیرد، سر زن را بر زمین و دیوار می‌کوبد. زن دم برنمی‌آورد. به مرد حتی نگاه نمی‌کند. اصلا حرکت نمی‌کند. زن فلج است. در چنگال تاریخ و سنت محکوم باقی می‌ماند. ضربه‌های مرد ادامه می‌یابد. مرد آن‌قدر می‌زند تا خسته شود و از پا در آید. آن‌گاه عرقریزان و نفس‌نفس زنان بر سر جایش می‌نشیند. هق‌هق زن فضای اطاق، فضای خانه، فضای اصفهان، فضای ایران، فضای جهان را پر می‌کند و در کاینات منفجر می‌شود. صدا صدای زنی است که در سرتاسر طول تاریخ می‌گرید.
Profile Image for Ariana.
178 reviews20 followers
November 19, 2024
.
شب هول
از هرمز شهدادی
.
.
این کتاب شاهکاری بدشگون است!
در بهار سال پنجاه و هفت در میان درگیری های انقلاب اسلامی به چاپ رسید و کسی به سراغش نرفت و بعد از انقلاب هم که چنین شیوه نقد و گفتاری برای دوگماتیسم های مذهبی پذیرفته نبود و کتاب مهجور و ناشناخته باقی ماند و به صورت زیرزمینی به چاپ رسید و در میان عده ای محدود پخش شد.
.
در ابتدا بگویم که یکی از قوی ترین و زیبا ترین رمان هایی بود که خواندم و شهدادی را برایم یک پله بالاتر از عباس معروفی و صادق هدایت و هوشنگ گلشیری قرار داد... زیرا که هنر نویسندگی و تفکر زیبا در پشت سطور این کتاب مرا بهت زده نگاه داشته...
.
سبک کتاب شبیه به شیوه سیال ذهن است اما چنین نیست. بیشتر شبیه به هزارتو بود و با تلفیق زندگی چند کرکتر و شباهت های اسمی و شباهت هایی در سیر زندگی، میتوان تناسخ را در آن یافت.
.
پر از تکه کنایه هایی که فرهنگ. تاریخ، دین، جامعه و همه چیز را نقد و بررسی میکند...
.
داستان از شبی شروع میشود که هدایت اسماعیلی سوار تاکسی میشود تا پدرش ابراهیم را از اصفهان به تهران ببرد.
در این کتاب گریز هایی به تاریخ اصفهان زده میشود و اصفهان را همچو زنی در نظر میگیرد همانند تمامی زنان ایران که همیشه مورد ظلم و تجاوز و حمله قرار گرفته اند.
.
.
فرهنگ زن ستیز و مردسالار را به زیر نقد میکشد و نشان میدهد این فرهنگ چه بلایی بر سر تاریخ و ملیت ما آورده است.
.
راستای کلی داستان اینگونه است:
.
داعی در نایین با آصفه ازدواج می‌کند و پس از سال­ها آصفه ابراهیم را حامله می‌شود. شبی که آصفه دردش می‌گیرد، داعی که بی‌اطلاع از علم طب نبوده بچه را بدنیا می‌آورد اما آصفه می‌میرد. داعی از این غم و بدلیل بهایی بودن به ورامین هجرت می‌کند و آنجا آموزش پسری هادی نام را بر عهده می‌گیرد. داعی در واپسین روزهای عمر، آنچه از عتیقه‌جات و کتب قیمتی داشته به هادی می‌سپارد تا به ابراهیم تک پسرش برساند. اما هادی کتاب‌ها و عتیقه‌جات را به پدرش می‌دهد و پدر هم به بهایی ناچیز آنها را آب می‌کند. روزی ابراهیم به خانه پدر هادی می‌آید در طلب آن عتیقه‌ها و وقتی می‌شنود پدر هادی آنها را فروخته خشمگین دگنگ در دستش را پرتاب می‌کند و در اثر آن مادر هادی کور می‌شود. سال‌ها می‌گذرد و هادی که حالا آدمی شده پرنفوذ و ثروتمند به تکاپوی انتقام از ابراهیم می‌افتد و با فشار و اشاره‌های هادی، ابراهیم به زندان می‌افتد، تا حد مرگ شکنجه می‌شود و در نهایت سکته می‌کند و برای همین اسماعیل پسر بزرگ ابراهیم وادار می‌شود او را طبق دستور پزشک به بیمارستان مدیری در تهران ببرد. و ادامه ی ماجرا...

.
یکی از اصلی ترین مفاهیمی که داستان به آن اشاره داشت، تفاوت دیدگاه و عملکرد روشنفکران بود.
.
.
«... اصلا برای چه کسی می‌خواهم بنویسم؟ آن هم توی این بلبشو...» ص20

«... من هم یکی از افراد نسل خودم خواهم شد که نسل بی‌ریشه‌ای است. ما نه با گذشته ارتباط داریم و نه با آینده...» ص 25

«... گفتن این که شب باشد، گزمه باشد و به قول نیما بیمارستان قرق باشد، مسیر رویدادهای جامعه ما را تغییر نمی‌داد. حالا بر خلاف گذشته باید دانسته باشیم که از هنر از ادبیات نمی‌توان توقع کاری را داشت که انجامش بر عهده همگان است...»ص 60

«... وقتی که دید رفقایش، مصدقی و توده‌ای، یک شبه مثل مار پوست انداختند و شدند یکپا طرفدار وضع موجود. شدند نوکر و چاپلوس هر که سر کار بود...»ص251

«...می‌دانست که لفظ بهایی و اتهام بهائیت ابزار خطرناکی در دست برخی روحانیان است. شنیده بود که دوستی بزرگوار و صدیق نقل می‌کرد که چگونه روحانی بسیار معروفی از حربه اسناد بهائیت به اشخاص برای تصرف املاک و یا پیشبردن مقاصد دیگرش استفاده می‌کرد...» ص 45

.
در پناه خرد.
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,182 followers
February 6, 2016
یک پازل با تکه‌های خیلی ریز. روایتی بیمارگونه از آدم‌هایی گم‌گشته در دنیا، در زندگی، در هنر، در دین. هر کدام تکه‌ای از پازل را می‌سازند تا خواننده کم‌کم آن‌ها را کنار هم بگذارد و بفهمد چطور این شب، این شب هول می‌گذرد و به صبح می‌رسد. طولانی است، پُر هراس است، گاهی خسته‌آور و کسالت‌بار، گاهی پُر از واژه‌ها و کلماتی که ترکیبی از نوشته‌های گلشیری و براهنی را به یادت می‌آورند با این‌همه متن هویت خودش را می‌سازد و شبی ترس‌آلود را به خواننده تحمیل می‌کند.
Profile Image for سـارا.
294 reviews229 followers
October 28, 2021
نوشتن درباره‌ی شب هول سخته! این کتاب برام یه هزارتوی‌ دوست‌داشتنی بود که از خط به خطش کیف میکردم اما پیش نمیرفت، خوندنش به طرز عجیبی دو هفته طول کشید!
هرمز شهدادی تو شب هول با جریان سیال ذهن غوغا میکنه. عوض شدن خط زمانی و راوی‌ها، روایت همزمان چندین دوره‌ از زندگی شخصیت اول داستان، پرش‌هایی که حتی در یک فصل از زبان و ذهن شخصیت دیگه‌ایه که تا اواسط فصل ارتباطش با بقیه‌ی قصه رو نمیدونی! همه و همه بخشی از نبوغ نویسنده رو نشون میده.
بنظرم شبیه این کتاب رو تو ادبیات داخلی نداریم، حداقل با این چارچوب و به این شکل روایت. و همین جریان تجربه‌ی خوندنش رو منحصر به فرد میکنه.
وقتی از تهران حرف میزد با تمام وجودم غرق میشدم تو اتمسفر فضای شهرم و وقتی از اصفهان و یزد میگفت (با وجود اینکه تصویر درستی ازشون تو ذهن ندارم) باز هم لذت می‌بردم و همراه میشدم. حتی با اینکه ارجاعات به تاریخ اصفهان برام خیلی جاها خسته کننده میشد، اما روایت حمله محمود افغان رو با اشتیاق خوندم. (شبیه یه نمودار که خط اصلی بیشتره وقتا بالاست اما به ندرت سقوط هم داره)
۴/۵ ستاره برای قلم هرمز شهدادی و روایتی که از عمق زیستن تو تاریخ ایران اومده..
Profile Image for Mohsen.
183 reviews108 followers
June 29, 2025
عجب کثافتی بود این کتاب🤦‍♂️.

«یه شب که توش گیر کردی و تا آخر عمر یه تیکه‌ت ازش بیرون نمیاد »
Profile Image for hasti sareban.
23 reviews9 followers
May 4, 2025
تموم شد
مرغ سحر پلی کردم و گفتم چیه این ادبیات؟
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,075 followers
Read
August 12, 2016
نخستین عشق دردناک‌ترین عشق‌هاست. جوان‌ترین عشق پر التهاب‌ترین عشق‌هاست. اینک نطفه‌ی آدمیّت ما بسته می‌شود. اینک لحظه‌ی بشری بودن، تعالی ما، آغاز می‌شود. و من که پرواز نمی‌دانم، مثل جوجه‌ی کبوتری بالهای سنگین، خود را با همه توانایی‌ام بر هم می‌کوبم...
Profile Image for ع. ر. افّلا.
73 reviews19 followers
March 19, 2025
شارلوت، سلاملکم، چطوری؟ پشمام واقعا. همه می‌گفتن رفتی. می‌دونستم بی‌خبر نمی‌ری. کجایی؟ چه خبرا؟ ببین… صدات یه جوریه، تویی؟ خودتی؟ مامانشی؟ گور پدرت.
پیام مامان شارلوت حاوی مسائلی از این قبیل است که می‌داند شارلوت به تحریک او و دوستان دیگرش از ایران رفته، و هر چه می‌دانی بگو، افلا اظهار بی‌اطلاعی می‌کند، مامان می‌گوید برایش بد می‌شود، افلا می‌گوید هر غلطی می‌خوای بکن، خوشحالم از شرت راحت شد. مامان شارلوت اسمایلی می‌دهد. :) افلا انتظار این‌یکی را نداشت، اسمایلی ک��ر یک زن پنجاه ساله نیست، آنهم سال ۹۵، فکر می‌کند ممکن است شارلوت دستش انداخته باشد، اما نه، صدایش واقعا فرق داشت. شاید این اسمایلی را جوری یاد گرفته از جایی. شاید می‌خواسته ازم اس‌ام‌اس داشته باشد، می‌گویند ایمیل و اس‌ام‌اس تنها چیزهای مجازی هستند که نزد دادگاه مدرک معتبر است. پس ازم مدرک دارد. گور پدرش. حالا که شارلوت رفته دیگر هیچ‌چیز مهم نیست.
افلا شب هول رو بخون.
چشم.
بار اول شارلوت را به همراه دوست‌پسرش که بهترین دوستم بود دیدم. نشسته بر نیمکت فلزی راه‌راه دانشکده. گفت سلام افلا. انگار بحثشان شده بود. دوستم گفت حالا چرا بهش می‌گی افلا؟ گفتم اسمش علیرضا ست. گفت دوست دارم. من هم دوست داشتم. یک سالی می‌گذشت. اوایل بهم می‌گفتند افلاطون، بعد افلوس، افلوشکا، و افلا، همه تازگی داشتند، اما وقتی شارلوت گفت دوست دارد من هم مصمم شدم. من هم دوست داشتم افلا را. دوستدارش شدم. بیا بشین افلا. تعریف کن. دوستم گفته بود شبیه اما واتسون است. از اما زیباتر بود. همه عاشقش بودند. هر کسی می‌شناختش. در انگلیسی تمایزی هست میان Love و in love، خواستم بگویم ما in love نبودیم، اما چرا بودیم. همه عاشقش بودند، in loveی. یک جمع را دستش می‌گرفت، فقط از او برمی‌آمد این کار. جمعی متشکل از ده‌دوازده دانشجوی هنرمند و روشنفکر و نویسنده و معمولی و خاص و درونگرا و برونگرا و خجالتی و اجتماعی. در کنار او تمام حرف‌ها فقط یک مخاطب داشت: شارلوت.
افلا شب هول رو بخون.
چشم.
شارلوت مدام از علاقه‌اش به اپلای می‌گفت. می‌گفت دوستش پارسال رفته و او هم دوست دارد برود. باید برود. و عاقبت هم بی‌خبر گذاشت و رفت. من مدتی شهرستان بودم، و از عالم و آدم بی‌خبر، چه مجازی چه واقعی. وقتی برگشتم تهران گفتند شارلوت بسیجی شده. گفتم برگشته؟ نه. همونجا بسیجی شده. استوری در حمایت از فلسطین می‌ذاره، برای همکلاسیاش قرآن با صوت می‌خونه، حجاب داره. بعدا هم شوهر کرد و بچه‌دار شد. کسی که اگر در حضورش حتی به شوخی به کسی یا چیزی لقب پیغمبر و امام می‌دادی دهنت را سرویس می‌کرد، کسی که از این سطوح
مؤمن
ندانم‌گرا
آتئیست
خداستیز
خداستیز بود. کسی که در اولین اقدام بعد از اپلای آیات شیطانی را خواند، بسیجی شده بود. وقتی بهش پیام دادم (کاملا محتاطانه)، گفت این کاری بود که قرآن باهاش کرد. هیچوقت باورم نشد. هیچوقت باورم نشد شارلوت به تصمیم خودش اینجوری شده باشد. اما هیچ ایده‌ای هم ندارم دقیقا چه شد.
افلا شب هول رو بخون.
چشم.
او بینش ادبی بی‌نظیری داشت. از من داستان‌نویس بهتری بود. از من بهتر ادبیات را می‌فهمید. می‌گفتم دوست دارم پل استر بخوانم، می‌گفت خایه‌مال کامو است، خواندم و فهمیدم واقعا هست.
خیلی اصراری ندارم که تلف شد. دوست دارم به تصمیمش احترام بگذارم. شب هول را بعد از حدود ۱۰ سال که از توصیه‌های مکررش می‌گذشت، به خاطر او خواندم. حتی حالا و بعد از اتمام کتاب فکر نمی‌کنم هیچکدام از کاراکترهای کتاب سرنوشتی به غریبی سرنوشت او داشتند. اسمش واقعا شارلوت نبود، اما می‌خورد خواهر برونته‌ها باشد.
و اما در باب کتاب:

- از اودیسه به اولیس، از اولیس به شب هول
رمان به وضوح تحت تأثیر اولیس جویس است و هیچ تلاشی برای پنهان‌کردن این تاثیر نمی‌کند، و حتی یکی دو باری به اولیس اشاره می‌کند. و اما شباهت‌ها
۱. سپری‌شدن در چند ساعت
۲. نویسنده‌ای که سودای نوشتن یک شاهکار را در سر می‌پرورند (استیون ددالوس و هدایت اسماعیلی)
۳. یهودی‌های از دین‌برگشته (بلوم و ابراهیمی)
۴. محوریت تمام‌عیار یک شهر (دوبلین و اصفهان)
۵. سیالیت تام
۶. نثر پیچیده سرشار از جملات ناقص، پیچش روایی و نام‌آوا (شرشرشر، شرق شرق شرق، ترق ترق ترق)
۷. امروزی‌سازی یک افسانه کهن (اودیسه و ابراهیم نبی)
و با این حال را به عنوان نکتهٔ منفی نگفتم. کلا در ایران تاثیرپذیری یک اثر از اثر دیگر مذموم است، حال‌آنکه تقریبا هیچ اثری نیست که تحت‌تأثیر آثار دیگر نباشد. برای مثال «نام من سرخ» پاموک تحت تأثیر «نام رز» اکو نوشته شده و شاهکار هم هست، همانطور که شب هول هم شاهکار است.

- یک رمان پست‌مدرن
به سه دلیل فکر می‌کنم این رمان پست‌مدرن است، نه مدرن.
۱. متافیکشن: متافیکشن داستانی دربارهٔ داستان‌نویسی است، و یکی از ساب‌ژانرهای پست‌مدرنیسم به شمار می‌رود، و حجم زیادی از این کتاب را اشغال کرده است.
۲. وجود قسمت‌هایی از یک نثر کهن (نصف جهان فی تعریف الاصفهان)، جادادن عین قسمتی از یک کتاب (بدون تحریف و تغییر) یکی از خصوصیات پست‌مدرنیست‌ها ست.
۳. ضد-داستان-بودن، که این هم از ساب‌ژانرهای پست‌مدرنیسم است. یادم هست در مصاحبه‌ای از آقای معروفی می‌خواندم که ادعا می‌کردند اولین ضدرمان ایرانی را نوشته‌اند (یادم نیست کدام کتابش را می‌گفت)، و همان‌موقع به خودم گفتم مگر تمام رمان‌های ایرانی را خوانده که این را گفته؟ و حالا به خودم می‌گویم: مگر می‌شود شب هول را نخوانده باشد؟

- تناقض نظر و عمل
در کتاب چند بار به تناقض نظر و عمل روشنفکران و هنرمندان اشاره می‌شود. در این حدی که در کتاب تناقض هست، من هم می‌پذیرم، من هم نمی‌فهمم چطور ممکن است یکی فمنیست باشد اما تمام کارهای خانه‌اش را زنش انجام دهد، اما در سطحی متعادل‌تر، به نظرم طبیعی است. فرید قدمی می‌گفت آدم سه جنبه دارد: تفکر، تخیل و سبک‌زندگی. می‌گفت آدم آوانگارد در بهترین حالت در یکی از اینها آوانگارد است. من فکر می‌کنم درست‌تر باشد بگوییم آدم آوانگار «بیشتر» در یکی از اینها آوانگارد است. مثلا جویس فکر آوانگاردی داشت، کافکا تخیل آوانگارد و کرواک سبک‌زندگی آوانگارد. اشکالی ندارد اگر در تک‌تک لحظات عمر آوانگارد نباشیم. تناقضی با آوانگاردبودن ندارد.

- تکرار تاریخ
جدا از بسیار بسیار تلخی‌ها و غم‌هایی که در رمان هست، یکی‌اینکه مخاطب امروزی می‌بیند جامعه همان است که بود. همان بحران‌های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی. اینکه شهدادی می‌گوید می‌داند جز چندصد روشنفکر کسی کتابش را نمی‌خواند، من را به یاد جمله‌ای از داستان‌کوتاه پاره‌ای ابر جویس می‌اندازد، که می‌گفت می‌دانست هرگز محبوب نخواهد شد، پس فکر کرد بهتر است نظر منتقدان را جلب کند. این خیلی غم‌انگیز است، نه محبوب‌نبودن نزد مردم، بلکه ناشناس‌ماندن نزد روشنفکران و هنرمندان و ادیبان و کتابخوان‌ها. به نظرم بر ما ست که در اشاعهٔ این کتاب بکوشیم. کتاب سختی ست. قبول. تنها کتابی ست که اعتراف می‌کنم کامل نفهمیدمش، اما باور دارم خیلی از کسانی که مستعد خواندن و دوست‌داشتنش هستند آن را نخوانده‌اند، و اگر ما تلاشی نکنیم، شاید این شاهکار فراموش شود.

- رفرنس‌ها
قسمتی از بار رفرنس‌های کتاب بر دوش اسامی است، شهدادی به خوبی توانسته هر چیزی مرتبط با این اسامی را بیابد و طوری در رمان بگنجاند که حضورشان معمولی باشد. هدایت تداعی‌گر صادق هدایت است (خصوصا صفحهٔ ۲۶۸ ارجاعات واضحی به بوف کور دارد)، به هزارویک روش سامورایی با افسانهٔ ابراهیم (و اسحاق و هاجر و سارا رو اسماعیل) بازی می‌کند، حتی بین اسماعیل رمان و اسماعیل رمان موبی‌دیک هم ارتباطی هست. فضاهای روستایی و نگاه شجره‌نامه‌ای گاهی یادآور مارکز است، و شباهتش به جویس محدود به اولیس نیست، و ترس‌های کودک از بلوغ جنسی و ترسش از مذهب یادآور «سیمای مرد هنرآفرین در جوانی» هم هست. خانم ایران، مثل کشور ایران است.

- شخصیت‌های حقیقی
آورده‌اند که در این رمان ابولحسن نجفی حضور دارد، من تصور می‌کنم او در رمان «ابولفضل» باشد، مترجمی که به تازگی از فرانسه برگشته و نمایشنامه‌ای از سارتر ترجمه کرده و در جُنگ اصفهان مشغول شده (تمام این کارها را نجفی هم کرده، فقط فرصت نشد چک کنم فرانسه هم بوده یا نه). همچنین در رمان اشاره به «محمد»نامی می‌شود که معلم است و مدام راجع‌به شاعران نو حرف می‌زند و او هم به جُنگ اصفهان می‌پیوندد. با توجه به این نشانه‌ها و نامش، او باید محمد حقوقی باشد. لازم به ذکر نیست که جوان جُنگ اصفهان که زندگی‌اش را وقف نویسندگی کرده و نامش هوشنگ است به احتمال صددرصد خود گلشیری است. «احتمال صددرصد» باید از اختراعات مسخرهٔ خودم باشد. مطمئن نیستم.

- فلینی
یکی از آثار دیگری که حس می‌کنم شهدادی تحت‌تأثیرش بوده فیلم «هشت و نیم» است. می‌دانیم فلینی فیلم را در دورانی ساخت که خیلی می‌خواست فیلم بسازد اما ایده‌ای نداشت. کم‌کم تصمیم گرفت از کابوس‌هایش الهام بگیرد، و اغلب هم بدون فیلمنامه جلو می‌رفت و سر صحنه می‌گفت کی چه کند. فیلمش دربارهٔ کارگردانی ست که در ساختن فیلمش به مشکل خورده، مثل خود فلینی. فلینی حرف جالبی راجع به این فیلم می‌زد: هشت‌ونیم فیلمی دربارهٔ یک کارگردان نیست، بلکه فیلمی دربارهٔ فیلمی دربارهٔ یک کارگردان است. شب هول هم رمانی دربارهٔ یک نویسنده نیست، بلکه رمانی دربارهٔ رمانی دربارهٔ یک نویسنده است. به نظرم.

- اسکورسیزی
دربارهٔ شاترآیلند، اسکورسیزی می‌گفت اگر می‌خواهید یک فیلم خوب ببینید، باید طاقت دردکشیدن هم داشته باشید.شما هم اگر می‌خواهید این رمان خوب را بخوانید، باید طاقت دردکشیدن داشته باشید.



پی‌نوشت: ادبیات برای خواننده رهایی است و برای نویسنده محبس.
Profile Image for Tahmineh Baradaran.
569 reviews139 followers
October 21, 2020
اصل داستان در طول یک شبانه روزدرسفرازاصفهان به تهران اتفاق می افتد . ولی روایتهای متعدد از چندنفر ازگذشته تا حال و خانواده راوی بیان می شود. شهرهای کوچک وبزرگ بسیار دراستان اصفهان ازجمله نایین ، محل تولد نویسنده ، شرح و وصف می شود. به خوداصفهان هم بیشترازبقیه . نویسنده ساکن اصفهان بوده ولی درارتباط نه چندان نزدیک با حلقه اصفهان نویسندگان . شرح کاملی از تصرف اصفهان دردوره صفویه توسط محمود افغان میدهد.
تاریخ پایان نگارش کتاب فروردین 1357 است وبا ترانه مرغ سحر آغازوپایان می پذیرد که برای من جالب بود. روایتهای کودکی درشهرنایین ، دوران دانشجویی ، دستگیریها ، زندان ، اعتراضات دانشجویی ، تدریس دردانشگاه ودربخشهای آتی از شخصیتی لمپن ، ازدواجهای او ، ارتباطات او و..شرحی تلخ و واقع پردازانه وازنظرمن چندش آورمیدهد . اجداد وزندگی شان ، محله بدنام ، بهاییت ، یهودیان نو مسلمان ، آخوندها و...همه نقشی درکتاب دارند .
درفواصل داستان ، نویسنده فرصتی برای طرح همه نظریات سیاسی ،اجتماعی وادبی خود می یابد و خواننده به شکل متناوب میان خوانش روایت واین نظرات وتفسیرها ازاین شاخه به آن شاخه می پرد. تصورمیکنم اگر مقداری زیاده گوییهای تاریخی ، جغرافیایی آن کمتربود ، خوش خوان ترودلچسب تر می بود.
نثروبیانی قوی دارد و ازابتدا تا انتها نه روایتی از " شب هول " بلکه تاریخ هول است . تاریخی که بعدازچاپ اول وآخر کتاب ، ازجهاتی هولناک تر ادامه یافته است .به قولی :
رويکـردي کـه همچـو ن بـسياري از آثـار
مدرن با نابودكردن امنيت نظري و انفعالي خوا ننده دربر ابر متن، قصد تجسم بخـشيدن بـه
دهشت روزگار را دارد ( آدورنو )
Profile Image for حیدر خسروی.
25 reviews16 followers
November 4, 2018
ما را چه نیاز به روشنفکر گنده گوز؟ روشنفکر هستی اش از محیط ناسالم است؛ انگلی است که از بندگی و عجز و ناقص الخلقه بودن جامعه تغذیه می کند. محیط را به فراخور خودش از گند و گه و کثافت انباشته می کند تا بتواند وجود داشته باشد. جامعه سالم و شکوفان به روشنفکر نیازی ندارد...
شب هول... رمانی هولناک و دردناک و آزاردهنده و تحمل ناپذیر است
تلخ و تاریک و سیاه درست مثل تاریخ ما
سراپا نقدی عریان و افشاگر و بی محابا بر روشنفکر و نسبت آن با جامعه
خواندنش عذابی الیم است. از نیش و کنایه های تند هرمز شهدادی گریزی نیست. زبان عریان است و بُرا. روایتش دشوار است و پیچیده. خواننده با یک رمان معمولی طرف نیست. با رمانی روبه روست که جزء جزءش پرداخته شده و سراسر انذار و هشدار و نهیب است. برمی خورد. محکم مثل سیلی بر صورت فرود می آید. شب هول مثل وجدان بیدار است که هر دم جلو چشمت آزارت می دهد. باید تحمل داشت و خواندش.
یک بار بیشتر چاپ نشد. سال ۵۷. بحبوحه انقلاب . بحبوحه استحاله و دگرگونی. هیچوقت دیده نشد. کم خوانده شد و زیر آوار ماند و خاک خورد. خاک هم نمی خورد هیچ حلقه ادبی و روشنفکری خواندنش را تحمل نمی کرد. عذاب وجدانی است شب هول. هول می اندازد در دل.
Profile Image for Farnaz.
360 reviews126 followers
May 28, 2019
صدایی که از اعماق گلو برمی‌خیزد، کلمه‌هایی را ادا می‌کن�� که بوی ماندگی دارد، ترانه‌هایی که حال و هوای تاریخ را دارد، که حال و هوای کهنگی و اندوه است، می جاودانه است در هر مکث میان کلمه‌ها، در ها‌ی‌های تیز و منقطع زن، در لرزش تارهایی که در تاریکی تاریخ، در تاریکی روح نواخته میشود
____________________________________________________________
قمرالملوک نیست. صدایش گم شده است. توی گوش‌های آن‌هایی گم شده است که خودشان هم گم شده‌اند. یا خودشان را گم کرده‌اند. مثل قمری چهچهه‌زنان. زلالی را به یاد می‌آورد و اندوه را. و ستمی را که وقتی نمی‌توان به زبان آورد، نمی‌توان با موسیقی باز گفت. همه‌ی موسیقی ما همین است. زمزمه‌ای مویه‌وار. حتی شادمانی هم رنگ مویه به خود می‌گیرد. خواننده‌ها نمی‌خوانند، می‌گریند
____________________________________________________________
من توی کله‌ام مثل آدمی که خواب باشد وقایع را می‌بینم
____________________________________________________________
دسته‌ای کاغذ زرد رنگ. انبان خاطرات. گونی مدفوع. رنگ زرد باعث می‌شود موقع نوشتن چشم‌هایم اذیت نشود. رنگ زرد، رنگ خاطرات. رنگ مدفوع. نمی‌تولنم. نمی‌توانم لحظه‌ای این کاغذها را از خودم جدا کنم
_
وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی‌شود که می‌شود نترسید. همانطور که باورمان نمی‌شود که می‌شود خدایی نباشد. حتی تصورش برایمان مشکل است. لاکپشت بدون لاک تاب هوا را هم ندارد و ترس ما لاک ماست. پوسته‌ای سخت است که از فای بیرون، از هوای بیرون و از نفس آدم‌های بیرون جدایمان می‌کند. همیشه محتاطیم. به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرمان را می‌دزدیم و در درون پوسته‌ی ترس پنهان می‌شویم. نفوذناپذیر و جامد. در درون این قشر خیم است که کابوس‌هایمان عذابمان می‌دهد. در درون این قشر خیم است که بیداریم، می‌بینیم، می‌شنویم و همه گمان می‌کنند که سنگیم، نمی‌بینیم، نمی‌شنویم، خوابیم و یا اگر خیلی هوشیارمان بپندارند، فکر می‌کنند پذیرفته‌ایم. خدایمان هم همین‌جاست. زیر لاک ماست. بند نافی است که ما را با دنیای بیرونی پیوند می‌دهد. اگر او نباشد چه کسی بازگویی رنج‌هایمان را بشنود؟ باور نمی‌کنیم که حیات همین است. همین که بر ما گذشته است. بر ما که قهرمان نیستیم. لاکپشت هم نیستیم
_
بوی تنش. بوی پیراهنش. خیال تنش. خیال پیراهنش. هرچه زمان می‌گذرد وجودش برایم بیشتر محسوس می‌شود. بیشتر می‌بینمش
_
فقط مساله ادبیات است. ادبیاتی که در خلال نوشته‌ها و بحث‌ها یک چیز است و در بطن زندگی یک چیز دیگر. راستش در زندگی ادبیاتی نیست. زندگی حالا مجموه‌ی نامفهومی از ترس و اضطراب و تنهایی‌ست. خوردن، خفتن، نوشیدن، گاهی همخوابگی و همیشه اترام گذاشتن. به وحشت خود احترام گذاشتن. حالا همه‌ی ما می‌ترسیم یا من چنین خیال می‌کنم. حالا همه‌مان از شدت ترس فلج شده‌ایم یا من چنین خیال می‌کنم. حالا همه‌مان به ترس یکدیگر احترام می‌گذاریم
_
از هنر، از ادبیات، نمی‌توان توقع کاری را داشت که انجامش بر عهده‌ی همگان است. گذشته از این، حرف مسئولیت بیهوده است، زیرا مسئولیت امال ما بیهوده است. آن دسته از ما که حالا می‌دانیم چقدر حقیریم. چقدر خودپسندیم. چقدر می‌کوشیم زیر نقاب هنر، اضطراب و تنهایی و بیچارگی خودمان را در قالب الفاظ بزرگ کنیم، ماجرا بسازیم و به همپالکی‌هایمان قالب کنیم
_
به غیر از خواب همه چیز آزاردهنده است. همه چیز خارهای ناپیدایی دارد که به درون روح می‌خلند و زخم‌هایی سوزان بر جا می‌گذارند
_
تصویرهایی لاینقطع در خواب و در بیداری از ذهنم می‌کذرد، سرطان‌وار رشد می‌کند. بر هر دیدنی و شنیدنی، بر هرچه دیده‌ام و شنیده‌ام، محیط می‌شود. گشته و حال را در خود جذب می‌کند و نامفهوم باقی می‌ماند
_
گردش پیوسته‌ی شتر چشم‌بسته در فای نیم‌تاریک و نمور سرم را به دوار می‌اندازد. از غلام می‌پرسم چرا چشم‌های شتر را بسته‌اند. می‌گوید به این دلیل که سرش گیج نرود. گاهی گمان می‌کنم که آدم‌های پیرامونم نم به شتر عصاری می‌مانند. چشم‌بسته سنگ سرنوشت خود را می‌چرخانند و مدام بر حول محوری ثابت می‌چرخند و چون نمی‌بیند گمان می‌کنند راهی مستقیم و بی‌انتها را طی می‌کنند. اگر چشمشان را باز کنند سرشان گیج می‌رود و از حرکت بازمی‌مانند
_
نظام اداری. کارخانه‌ی آدم‌سازی. چرخی که پیوسته در گردش است و جوان جاه‌طلب یا مرد شکست‌خورده یا آدم جویای نان و نام را در خود فرومی‌کشد، خرد و خمیرش می‌کند و موجود تازه‌ای تحویل می‌دهد. مسخ می‌کند. کسی می‌کند که هیچ‌کسی نیست و همه هست
_
کارخانه‌ی آدم‌سازی شب و روز کار می‌کند. چرخ‌هایش همه چیز و همه‌کس را خمیر می‌کند. موجوداتی تحویل می‌دهد جدید. نوعی آدم جدیید. نوعی متجدد عتیقه. خمیر شدن. دستگاهی که خوب مسخ می‌کند. به همه شخصیت تازه‌ای می‌بخشد. شخصیتی که در گشته خاص رجال و مقامات دیوانی بود. حالا خصیصه‌ی رایج است: ماکیاولیسم. کلمه‌اش فرنگی است. انگلیسی هم هست. شخصیتی هم که تولید می‌کند انگلیسی است: بروکرات. کسی که نخست منافع شخصی خود را دنبال می‌کند بعد منافع گروه یا دسته‌ای را. دیوان‌سالار. کلمه‌اش کلمه‌ی حرامزاده‌ای است که اساتید ریش و سبیل‌دار و لغت‌ساز اختراع کرده‌اند.
_
پس از وعظ، هر واعظ دقایقی چند بر سر منبر نوحه‌سرایی می‌کرد. زنان مویه‌کنان بر سینه می‌کوفتند. مردان اشک می‌ریختند و به پیشانی می‌زدند. شب و روز به سوگواری طی می‌شد. دنیای پیرامونم به قبرستانی می‌مانست که آدمیان آن جاودانه ماتم‌زده‌اند
_
مذهب نه تنها رابطه‌ی مرا با آدمیان و اشیا پیرامونم به صورت رابه‌ای محدود درآورده بود بلکه وحشت از جهان و از آدمیان و از خودم را در من ایجاد کرده بود مفاهیم حلال و حرام، پاک و نجس، مقدس و نامقدس مرا از اشیا جدا می‌کرد. نمی‌توانستم رابطه‌ای آفریننده با محیط داشته باشم. احساس گناه بار سنگین تقدیری را بر دوشم می‌نهاد که هرگونه امکانی را از جهان پیرامونم سلب می‌کرد. دشوارتر از همه جدایی‌ام از خودم و از جسمم بود. جسمم همیشه تمناهایی داشت که رنج مرا افزون می‌کرد. جسم همیشه حرکاتی غیرارادی می‌کرد که مرا در برابر خدایم شرم‌زده و سرافکنده می‌ساخت
_
نمی‌دانم کجا ایستاده‌ام. زندگی‌ام جهت روشنی ندارد. نمی‌توانم کاملا بپذیرم. نمی‌توانم تسلیم باشم. چنان به یکباره پرده از جلوی چشمانم برداشته شده است که گیج شده‌ام. وضع من و هر به اصطلاح روشنفکری نظیر من وضع دردناکی است. به حشراتی می‌مانیم که وجودشان وابسته به محیط فاسد است. انگل‌وار از فساد تغذیه می‌کنیم. در عین حال آن را نمی‌پذیریم. در عین حال از طغیان در برابر آن عاجزیم. همه علایم بیماری جامعه در وجود امثال من متبلور می‌شود. حشراتی گیر کرده در تار عنکبوت محیطی که خود در تار عنکبوت سرمایه‌داری جهانی گیر کرده است
_
الفاظ زشت‌تر می‌شوند. جیغ‌های مقطع و کلمه‌های رکیک پرده‌ی حرمت خانه می‌درد. ناگهان مرد با حرکتی عصبی سینی غذا، استکان و قوری، کتاب و روزنامه و قندان و انبر و هرچه که در دسترس هست را بر فرق سر زن می‌کوبد. از جا می‌جهد. موی زن را در چنگال می‌گیرد، سر زن را بر زمین و دیوار می‌کوبد. زن دم برنمی‌آورد. به مرد حتی نگاه نمی‌کند. اصلا حرکت نمی‌کند.. زن فلج است. در چنگال تاریخ و سنت محکوم باقی می‌ماند. ضربه‌های مرد ادامه می‌یابد. مرد آنقدر می‌زند تا خسته شود و از پا در آید. آنگاه عرق‌ریزان و نفس نفس‌زنان بر سر جایش می‌نشیند. هق‌هق زن فضای اتاق، فضای خانه، فضای اصفهان، فضای ایران، فضای جهان را پر می‌کند و در کاینات منفجر می‌شود. صدا، صدای زنی است که در سرتاسر طول تاریخ می‌گرید
_
souvenir, souvenir. que me veux-tu?
این سطر انگار مال ورلن است. حافظه‌ام به کلی خراب شده است. مغزم کار نمی‌کند. نمی‌توانم به درستی به یاد بیاورم. یک موقع همه‌ی این شعر را از حفظ بودم. خاطره، خاطره، از من چه می@خواهی؟ یا چیز شبیه این
_
مجسمه‌ای گچی، مجسمه‌ای توخالی، مجسمه‌ای گچی که خالی شده است. از نطفه‌ی من و از نطفه‌ی خودش. مجسمه‌ای گچی که خالی شده است. از من. از ده سال زندگی با من خالی شده است. مگر می‌شود؟ به این آسانی؟ او از من خالی شده است و من روز به روز، لحظه به لحظه از او پر می‌شوم. روز به روز در کله‌ی من بیشتر زنده می‌شود؟ هر جزء تنم اجزاء اندامش را به خاطر می‌آورد. هر سلولم سلول‌های او را می‌طلبد. هر کلمه‌ای که گفته است، هر جمله‌ای که گفته است، به ذهنم بازمی‌گردد. صدایش در سرم واگو می‌شود. بدون مکان و بدون زمان دهانش در سرم حرف‌هایش را بازمی‌گوید. به تدریج در من حلول می‌کند. خاطره، خاطره، از من چه می‌خواهی؟ یا چیزی شبیه این
De profundis Domine, suis - je bete
_
کلمه‌ها می‌آفریند. زنده می‌کند. زنده نگه می‌دارد
_
روز هست و آفتاب هست و تاریک می‌بینم و تاریک می‌اندیشم و با سر به دیوار می‌خورم.
مثل بقیه. شما هم مثل بقیه. نکته همین است. مثل بقیه بودن.. مثل بقیه اندیشیدن. مثل بقیه رفتار کردن. وجود هدایت را پذیرفتن. از خدای ابراهیم و اسحاق برگزیده‌ی او گسستن. دانستن اینکه مثل لاکپشت در پوسته‌ای سخت پنهان شده‌ای. دانستن اینکه قهرمان نیستی. دانستن اینکه می‌ترسی. دانستن اینکه تنها آفریده‌ی ذهن خود را دوست می‌داری. دانستن اینکه جز این نیست. حیات تو جز این نیست
_
من خسته شده‌ام. از این همه حرف نزدن خسته شده‌ام. می‌خواهم کلمه‌ها را بلن بلند و با فریاد ادا کنم. می‌خواهم کلمه‌ها را چنان روی هم بریزم که در اطرافم جز کلمه هیچ چیز نباشد. جز کلمه اما نه کلمه‌ها هستند. هیاهو در کله‌ی من هست. من می‌خواهم کسی دیگر این کار را بکند کسی که ساعت2ها حرف بزند از هرچه دلش می‌خواهد ولی حرف بزند. هرچه می‌خواهد بگوید ولی بگوید و کلمه‌ها را ادا کند
_
پشت این چراغ قرمزها و توی این دود گازوئیل آدم اگر حرف نزند دیوانه می‌شود. گاهی فکر می‌کنم باید حرف بزنم. باید مسافر بغل دستم حرف بزند که باورم بشود زنده‌ام. باورم بشود آدمم. از بس مکانیکی دنده عوض می‌کنم. کلاج می‌گیرم، گاز می‌دهم و ترمز می‌کنم یاد می‌رود زنده‌ام. گاهی خیال می‌کنم خوابم. چشمم باز است و خوابم. مثل عروسک کوکی خودبه‌خود عمل می‌کنم. باورتان نمی‌شود. می‌دانم
_
گفتم عزیزجان آمدم و بوی دوای دعفونی داشت حالم را به هم می‌زد. بعد از بیست و هشت سال بالاخره نگاه کرد. چشمش را بی‌نور. چشمش را مثل سوراخ. چشمش را. بی‌پلک مثل اینکه. چشمش را. باد کرده. چشمش را. بی‌مژه، بی‌پلک زدن. چشمش را انداخت توی چشمم. نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد. نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد. یکدفعه ترکید. صدایش از جگرش برمی‌خاست. صدایش توی گوشهایم سیخ می‌زد. از ته دل. از ته گلو. از سر ناف حتما. صدایش مثل سر نیزه رها شد. صدایش مثل فشفشه توی ورتم و گوشتم و و پوستم پخش شد. مویم را سیخ کرد. سرم را راست کرد. پوستم را سوزن سوزن کرد. صدایش را با نیروی هزاربرابر از خودش پرتاب کرد. جیغ بود یا صدا�� جغجغه؟ روی تخت لوله شد. گلوله شد. گوشت گندیده‌اش را مثل گاله گلوله کرد. مثل جوجه تیغی فرو رفته توی نجاست توی خودش مچاله شد و تیغهای سوزنی زهرآگین صدایش را یکجا پرتاب کرد
_
آنچه دگرگون نمی‌شود تمامیت شکل صورت اوست. چهره‌ی آرام زنی که سرانجام گرد و غبار سالیان اسارت را از صورت شسته است
_
زن صحیح و سالم به دنیا می‌آید اما همه چیز، خانواده و مدرسه و مذهب و روابط اجتماعی او را، رشد او را، به مخاطره می‌اندازد و چون به هر حال باید دوام بیاورد، زنده می‌ماند و بزرگ می‌شود، اما ناهنجار و ناقص و ناموزون رشد می‌کند. جنین ناقص شده را پدر و مادر تحویل شوهر می‌دهند. شوهر او را در اسید می‌گذارد. همه‌ی خصایصی که اگر پرورش یابند به زن استقلال می‌دهند را اسید ازدواج می‌خورد و نابود می‌کند. شوهر موجود مشخصی نیست. شوهر هیولایی تاریخی است. هر مردی در مقام شوهری قالب قرنها تاریخ را به خود می‌گیرد، جذب قالب می‌شود، هیولای تاریخی از آب درمی‌آید. می‌گفت گناه از تو نیست هدایت. گناه از هیچکس نیست. زن همیشه تهی از ماهیت انسانی‌اش بوده است. زن همیشه جنس علی‌البدل مرد بوده است. همیشه زنان را در زیر حباب اسارت، در حرمسرا، در خانه نگه داشته‌اند. حالا نگهداری زنان در حرمسرا رایج نیست. حالا حرمسرا و خواجه‌ی حرمسرا وجود ندارد. اما هست. حرمسرا همه جا هست. حباب اسارت همه جا هست. نگاه کن. به فیلم‌های سینما نگاه کن. به عکس‌های مجله‌ها نگاه کن. کجا زن شیئی تزئینی نیست؟ گفتم خود زن‌ها را چه می‌گویی؟ خودشان می‌خواهند که زن به مفهوم متداول آن باشد. گفت درد همین جاست. وقتی رشد آزاد و انسانی زن را متوقف می‌کنند، وقتی او را مجبور می‌کنند، وقتی او را مجبور می‌کنند ناهنجار و ناموزون رشد کند، چه کند؟ به اسارت عادت می‌کند. به بردگی و حرمسرانشینی خو می‌کند. برای دوام آوردن برای بقا همه‌ی صفات عجیب و غریبش رشد می‌کنند. به همین دلیل است که اگر زنی بخواهد بار فرهنگ و تاریخ و مذهب را از دوشش بردارد ممکن است نابود بشود. به همین دلیل است که زن باید خودش را دوباره بیافریند و تازه اول دشواری است. محیط اجتماعی استقلال و فردیت و آزادی انسانی زن را برنمی‌تابد
_
زنی از درون خوابم زاییده می‌شود که هست ونیست. هست زیرا با او حرف می‌زنم. نیست زیرا جایی در تاریکی پنهان است
_
بر یکی از این صندلی‌ها مردی آراسته نشسته است. مردی آراسته. بر صندلی دیگر من نشسته‌ام رنگ باخته. مردی آراسته روبه‌روی من رنگ‌باخته نشسته است. مردی که از من بازجویی می‌کند. مرا بازخواست می‌کند. فی‌الواقع مرا محاکمه می‌کند. اصل واقعه به یادم نیست. اگر خاطرت باشد برایت هم تعریف کردم. گفتم که بازجویی بود. بازجویی ساده‌ای که به خیر گذشت. اما درد همین‌جاست ابوالفل درد همین‌جاست. مردی که روبه‌روی من نشسته خود من است می‌فهمی؟ خود من است که روبه‌روی من رنگ‌باخته نشسته است. خود من. درد همین‌جاست. حالا بعد از گذشتن پانزده سال می‌فهمم که همان روز، ، همان روز بازجویی کلکم کنده شده. باختم. وحدت وجودی و زیستی خودم را باختم. دوگانه شدم. می‌فهمی ابوالفضل؟ دوگانه شدم. در کالبد استاد دانشکاه مردی زندگی می‌کند که می‌ترسد. شب و روز می‌ترسد. در هرحال می‌ترسد. مردی که هر روز سر ساعتی معین از خواب برمی‌خیزد. ریشش را می‌تراشد. لباس آراسته می‌پوشد. بچه‌هایش را به مدرسه می‌برد. خودش به دانشگاه می‌رود و خودش را می‌رساند به مستراح. سپس به اظاقش برمی‌گردد در پشت میز بزرگش می‌نشیند و چرت می‌زند. چرت می‌زند زیرا چرت زدن خصیصه‌ی آدم‌های چهل ساله است. خاصه چهل ساله‌هایی که از که از بیداری و هشیاری می‌گریزند
Profile Image for نیکزاد نورپناه.
Author 8 books237 followers
July 30, 2022
شب هول نه شاهکار است، نه بی‌عیب و نقص. اما با این حال کتاب مهمی‌ست. چرا مهم است؟ چون هنوز موضوعیت دارد. سال ۱۳۵۷ چاپ شده، چند ماهی قبل از انقلاب، اما دغدغه‌های نویسنده، چهل سال بعد هنوز دغدغه‌های ما نیز هستند. شب هول شاید صد صفحه‌ی خیلی خوب دارد. مابقی‌اش یک حال زائدی دارد. متن خوب و زورمند شروع می‌شود و از نیمه‌ی دومش انگار به بیراهه می‌رود. انگار عنان متن از دست نویسنده در رفته باشد. اگر یک ”ویراستار ادبی“ کار را بررسی می‌کرد شاید می‌توانست اضافاتش را حذف کند. ما نه ویراستار ادبی داریم، و نه فضای نقد سالمی داریم که نویسنده‌ها بتوانند بازخورد منصفانه‌ای از کارشان بگیرند و به مرور بهتر شوند. لابد قدیم هم همین‌طور بوده. چون خیلی کتاب می‌بینی که تکه‌های قلنبه‌ی خوبی دارد ولی از جایی به بعد متن از دست در می‌رود. انگار نویسنده‌ها نسبت به کار خودشان و توانایی‌های خودشان در تاریکی‌اند، قوت و ضعف کار خودشان را نمی‌فهمند. نقدها نیز یا از جنس «استاد، استاد، شاهکار، شاهکار» است یا از جنس تخطئه. الآن هم همین است. ندیده‌ام نویسنده‌ی زنده‌ی ایرانی درباره‌ی نویسنده‌ی هم‌نسل خودش حرفی بزند. سکوت مطلق. انگار نه انگار که نویسنده بخشی از یک فضای بزرگتر است، درون آن معنا پیدا می‌کند، در تعامل با اجتماعش، با مردمش، با هنر زمانه‌اش. اما برگردیم به شب هول. این هول و ترسی که هرمز شهدادی سعی در تصویرش دارد برای ما ملموس است. مربوط به آدمیزادی‌ست که فکر می‌کند—روشنفکر؟—و طبعا با دور و برش ناسازگار است. از مردم از سیاست از فضای روشنفکری دلزده است. مأیوس است. شب هول راجع به چنین دغدغه‌هاییست. عجیب است اما دغدغه‌هایش به‌روزند. از سلطه‌ی زیرزیرکی سرمایه‌داری در حجاب توسعه می‌ترسد. این را می‌فهمد و به درستی ازش هراسان است. همین حالا ما نمی‌توانیم از چنین ترسی حرف بزنیم. موضوعیت دارد اما نمی‌توانیم از آن حرفی بزنیم، سرکوب می‌شویم. چون گویا اگر اعتراضی به وضع موجود روا باشد باید که معطوف شود به شرِّ اعظم که همه می‌دانیم چیست. اگر به زیربنا پرداخته شود تذکر می‌گیری. هرمز شهدادی هم در وضعیت مشابهی بوده. برای همین هول و هراسش برای ما ملموس است. دغدغه‌های دیگرش هم وضع مشابهی دارند. ببینید درباره‌ی ترجمه، درباره‌ی ”فارسی ترجمه‌ای“ چه می‌گوید:

اولاً ساختمان اغلب جمله‌ها تأثیر ساختمان جمله‌های زبان مثلاً انگلیسی یا فرانسه را در زبان فارسی نشان می‌دهد. تأثیری که حتماً از طریق ترجمه‌ها ایجاد شده است. در نتیجه جمله‌ها از لحاظ دستوری ساخت زبان انگلیس یا فرانسه را دارد. ثانیاً بیشتر کلمه‌ها اختراعی است. همه مشغول اختراعند. همه کارهایشان را بر زمین گذاشته‌اند و به لغت ساختن پرداخته‌اند.

گمانم این یکی ملاحظه‌اش درباره‌ی متون ترجمه‌ای هم برای همه‌مان آشناست:

من جمله‌های متن فارسی را در ذهنم به فرانسه ترجمه می‌کنم و معنی آنها را می‌فهمم. فهمیدن جمله‌ی متن فارسی تقریباً محال است زیرا ساختمان جمله و اصطلاحات به کار برده شده ترجمه‌ی نادرست جمله‌ها و اصطلاحات فرنگی است.

و حتی به ناراحت‌کننده‌ترین بروز این معضل هم می‌پردازد، به ترجمه‌های بکت (البته می‌دانیم که هرمز شهدادی بخت و اقبالِ آشنایی با ترجمه‌های استاد سهیل سُمی از بکت را نداشته):

طی چند سال، مترجمانی که نه زبان انگلیسی را کاملا بلد بوده‌اند و نه زبان فارسی را، کتابهایی به اسم بکت چاپ کرده‌اند. جوانها هم این کتابها را خوانده‌اند و خیال کرده‌اند تئاتر ”ابسورد“ یعنی همین نوشته‌هایی که فی‌الواقع ابسورد است.

این اشتراکات ذهنی ما با راوی رمانی که ۴۰-۵۰ سال پیش نوشته شده، این هم به نوبه‌ی خودش ترسناک است. انگار تنها حرکت متصور دایروی‌ست. چرخیدن و چرخیدن و برگشت به نیم قرن قبل. تنها اتفاقی که طی این دور زدن می‌افتد فراموشی ماست. فراموشی اینکه کجا بودیم و چطور بود و چی شد. برای همین است که وجود رمانی مثل شب هول ”مهم“ است. یک یادآوری‌ست برای ما، برای ما آدمهایی که حتی اگر کم‌تعداد باشیم و حتی اگر الکن و بی‌صدا باشیم، ولی بهرحال تاریخی داریم، تاریخی که فهمش برای‌مان ضروریست و برای همین است که شب هول مهم است. ما را وصل می‌کند به گذشتگانی هم‌سنخ؛ چیزی را درست نمی‌کند و حتی نسخه‌ای یا ادعایی برای درست شدن هم نمی‌دهد اما حداقلش نوعی تسلاست و دلداری، حداقلش این است که می‌فهمیم ما در این شب هول تنها نیستیم و نبوده‌ایم.
Profile Image for Amir ali.
330 reviews1 follower
August 2, 2013
نویسندگانی هستند که شاید تمام انچه که دارند را در یک اثر می گنجانند،به نظرم این میتواند در مورد پرویز شهدادی هم درست باشد.شب هول تنها اثریست که از پرویز شهدادی به جا مانده و البته اثری در خور و شایسته توجه است اما افسوس و صدافسوس که این اثر در کورانی ترین سال سده گذشته ( آذر 57 ) منتشر شد و پیش و پس از آن به مذاق هیچ کدام از دو حکومت خوش نیامد و فرصت انتشار نیافت . این هم قصه تکراری و دست مالی شده ، اما تلخ و دردناک تاریخ ماست ... به هر صورت ، این کتاب یک بار چاپ شد ولی متأسفانه در حافظه بسیاری از فعالین حوزه ادبیات هم جایی پیدا نکرد و گم شد ... جدای از فرم و محتوای اثر که جواب گوی یک - دو دوره کارگاه رمان نویسی در سطح عالیست ، گفتن یک نکته به نظرم ضروری است ؛ شب هول را می توان تنها رمان مدرنی دانست که الگوهای رمان نویسی غیر ایرانی را ، تبدیل به الگوهایی بومی ایرانی کرده است البته اگر چنین چیزی واقعا ممکن باشد!
Profile Image for Mobina J.
207 reviews70 followers
June 11, 2020
اصلا فکر نمیکردم انقدر از این کتاب خوشم بیاد. وقتی به جلوتر از نیمه های کتاب رسیدم، داستان کاملا اوج گرفت و من تازه اونجا بود که فهمیدم با یک داستان کاملا تو در تو طرف هستم که به دلیل تشابه های اسمی زیاد و سیال بودن زمان و مکان درش گم شده بودم. نوشته ای پر از نابسامانی و درگیری، موازی با ذهن خسته ی من.

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت
Profile Image for Haleh Ghaeminia.
23 reviews16 followers
December 25, 2023
خیلی خیلی قشنگ بود .
روایت داستان یک روز ولی خاطرات سیال سالها در بطن آن.
ترکیب دلنشینی از هر انچه در یک زندگی جریان دارد
رویارویی تمام تضادها
عشق، نفرت، وصال،جدایی، پیری و بیماری، هیجان و کودکی، ارامش، هول و تشویش و در نهایت ادبیات ، تاریخ ،سیاست،فلسفه.
تجربه لذت کامل از یک کتاب.
Profile Image for Amin.
419 reviews441 followers
December 18, 2021
حرف از همه‌چیز و هیچ‌چیز. ملغمه‌ای از تاریخی بی‌اهمیت (که گاه به شکلی باورنکردنی یک کپی چهارده صفحه‌ای از کتابی دیگر درباره اصفهان است) و مانیفست‌های متعدد سیاسی و اجتماعی نویسنده به‌همراه روایت‌هایی گاه چندش‌آور و مستهجن از ارتباطاتی که معلوم نیست در کجای این داستان (یا ضد داستان) قرار می گیرند

دیگران با براهنی و حجازی و دیگران مقایسه کرده‌اند. برای من تا اواسط متن انگار نویسنده چیزی همچو کویریات شریعتی را با داستانی درآمیخته‌بود تا رنگ و بوی ادبی در قالب نقد اجتماعی بدهد اما یادش رفته‌بود که مشغول نوشتن رمان است؛ ادامه‌اش اما شبیه به هیچ نبود. جزئیاتی خسته‌کننده و بی‌ربط که شبیه به نشخوارهای فکری نویسنده‌ای در قالب جریان سیال ذهن‌اند. قالبی که برای حفظ جذابیتش باید لااقل داستانی همراه خود داشته‌باشد اما در اینجا صرفا با پریدن از زمانی به زمان دیگر، شخصیتی به شخصیت دیگر و روایتی به روایت دیگر روبرو هستیم که می‌خواهد از همه‌چیز بگوید. نقد اجتماع و روشنفکر کند، مبارز مصدقی را بکوبد، تمام آنچه از خرافات از مذهب و بدبختی‌هایش می‌دانیم را مرور کند و با همه اینها خزعبلاتش تاریخ مصرف داشته‌باشند. چه کسی واقعا امروز می‌خواهد لذت خواندن کتابی خوب را بر خود حرام کند و وقت خود را به پای چنین کتابی بریزد؟
Profile Image for Somayeh.
229 reviews40 followers
March 4, 2015
پرداختن به تاریخچه اصفهان و جزئیات محلات آن و ماجرای تاریخی حمله افغانها گاهی ریتم داستان را از بین می برد,
جز این, شب هول از بهترین رمانهای فارسی ست که تا به امروز خوانده ام

پ.ن.: سه و نیم ستاره برای این کتاب مناسب بود.
Profile Image for بهاره ارشدریاحی.
Author 5 books127 followers
August 14, 2013
شب هول، یک شاهکار پست مدرن در دورانی است که این اصطلاح هنوز به محافل ادبی هم راه نیافته بود. توازن میان محتوا و فرم و تنوع فضا و استفاده از واژگان غنی از ویژگی های این اثر است.
Profile Image for Fateme kari.
32 reviews20 followers
October 25, 2021
یکی از عجیب‌ترین کتابهایی که خوندم بود.
Profile Image for Peymanjafari.
216 reviews8 followers
November 12, 2021
بسيار كار متفاوت و منحصر به فرديست
به خدمت تمام كساني كه توي شخصيت ها ،زمانها،رواي ها گيج شدن بايد بگم كه نويسنده نه سهوأ بلكه عمدا طوري داستان رو نوشته كه برداشتهاي زيادي از داستان بشه،از يك طرف هدايت اسماعيلي و اسماعيل يك شخص هستن ولي در جاهاي ديگه به دو شخص مجزا بدل ميشن،يكجا برادر هم ديگه هستن در جاي ديگه يك شخص ثابت،ايران خانم يبار زن هدايت اسماعيلي هست در جاي ديگر خواهر زن هادي اسماعيلي
يكجا هدايت اسماعيلي راوي و داناي كل هست در جاي ديگه اسماعيل راوي و..... خيلي ديگه از اين ابهامات كه بايد برداشت آزاد كرد،خلاصه خيلي من دقت كردم روي داستان و رفتم نقد خوندم ميخام بگم كه خودتون رو زياد درگير ابهامات نكنيد از داستان لذت ببريد!!!!
بنظرم شاهكاري عظيم بود كه در سال ٥٧ به چاپ اول رسيد و چند ماه بعدش وقايع انقلاب اتفاق افتاد و هيچوقت به چاپ دوم نرسيد ،كه از بدشانسي نويسنده و كتاب يا بدشگوني انقلاب در چاپ اول ماند و ديگر هرگز چاپ نشد
Displaying 1 - 30 of 137 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.