What do you think?


Como agua para chocolate #1
Like Water for Chocolate
Earthy, magical, and utterly charming, this tale of family life in turn-of-the-century Mexico became a best-selling phenomenon with its winning blend of poignant romance and bittersweet wit.The number one bestseller in Mexico and America for almost two years, and subsequently a bestseller around the world, Like Water For Chocolate is a romantic, poignant tale, touched with moments of magic, graphic earthiness, bittersweet wit - and recipes. A sumptuous feast of a novel, it relates the bizarre history of the all-female De La Garza family. Tita, the youngest daughter of the house, has been forbidden to marry, condemned by Mexican tradition to look after her mother until she dies. But Tita falls in love with Pedro, and he is seduced by the magical food she cooks. In desperation, Pedro marries her sister Rosaura so that he can stay close to her, so that Tita and Pedro are forced to circle each other in unconsummated passion. Only a freakish chain of tragedies, bad luck and fate finally reunite them against all the odds.
258 pages, Paperback
First published January 1, 1989
About the author
Laura Esquivel
61 books2,859 followersLaura Esquivel is a Mexican novelist, screenwriter, and former politician best known for her internationally acclaimed debut novel Like Water for Chocolate (Como agua para chocolate). Blending magical realism with deep cultural roots, the novel became a bestseller in Mexico and the United States and was adapted into a successful film that received multiple international awards. Originally trained in education and theater, Esquivel began her career writing for children’s television and later moved into cinema and literature, often weaving food, family, and emotion into her stories.
Esquivel’s fiction is known for its lyrical style and its exploration of love, tradition, and identity, frequently drawing on Mexican history and folklore. Her other novels include The Law of Love, Swift as Desire, and Malinche, which reimagines the story of the controversial historical figure linked to Hernán Cortés. She has also published essays on food and culture in Between Two Fires and returned to her most beloved character in El diario de Tita.
In addition to her literary work, Esquivel served as a deputy in the Mexican Congress for the Morena Party and has been active in cultural and environmental policy. Her writing continues to inspire discussions on gender, power, and the enduring bonds of heritage.
Esquivel’s fiction is known for its lyrical style and its exploration of love, tradition, and identity, frequently drawing on Mexican history and folklore. Her other novels include The Law of Love, Swift as Desire, and Malinche, which reimagines the story of the controversial historical figure linked to Hernán Cortés. She has also published essays on food and culture in Between Two Fires and returned to her most beloved character in El diario de Tita.
In addition to her literary work, Esquivel served as a deputy in the Mexican Congress for the Morena Party and has been active in cultural and environmental policy. Her writing continues to inspire discussions on gender, power, and the enduring bonds of heritage.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 230 reviews
September 16, 2016
دستور پخت رمان مثل آب برای شکلات
مواد لازم:
یک عدد دختر تیره روز
یک عدد مادر مستبد
سه عدد مثلث عشقی (می توان تعداد را به دلخواه افزود)
سنت های خشک، به مقدار لازم
دوازده عدد دستور آشپزی عجیب و غریب و اشتها برانگیز
طرز تهیه:
رمان را به دوازده قطعه تقسیم کنید، و هر فصل را به یک دستور آشپزی اشتها برانگیز اختصاص دهید. در ضمنِ آموزش تهیه غذای مورد نظر توسط دختر تیره روز، هر جا که نیاز شد مادر مستبد و سنت های خشک را به مخلوط اضافه کرده، خوب به هم بزنید. مخصوصاً دقت داشته باشید که احساسات دختر تیره روز را خوب توصیف کنید و با تکنیک های رئالیسم جادویی نشان دهید که این احساسات وقتی با غذا ترکیب شوند می توانند طعم و روح غذا را تغییر دهند و از آن سمّی مهلک یا شهدی بهشتی بسازند. در آخر برای بیشتر شدن شوری و شیرینی ماجرا، مثلث های عشقی را به داستان بيفزاييد. رمان شما آماده است.
ادامه دارد...
دستور پخت ماه بعد
رمان طاعون
مواد لازم:
یک عدد دختر تیره روز
یک عدد مادر مستبد
سه عدد مثلث عشقی (می توان تعداد را به دلخواه افزود)
سنت های خشک، به مقدار لازم
دوازده عدد دستور آشپزی عجیب و غریب و اشتها برانگیز
طرز تهیه:
رمان را به دوازده قطعه تقسیم کنید، و هر فصل را به یک دستور آشپزی اشتها برانگیز اختصاص دهید. در ضمنِ آموزش تهیه غذای مورد نظر توسط دختر تیره روز، هر جا که نیاز شد مادر مستبد و سنت های خشک را به مخلوط اضافه کرده، خوب به هم بزنید. مخصوصاً دقت داشته باشید که احساسات دختر تیره روز را خوب توصیف کنید و با تکنیک های رئالیسم جادویی نشان دهید که این احساسات وقتی با غذا ترکیب شوند می توانند طعم و روح غذا را تغییر دهند و از آن سمّی مهلک یا شهدی بهشتی بسازند. در آخر برای بیشتر شدن شوری و شیرینی ماجرا، مثلث های عشقی را به داستان بيفزاييد. رمان شما آماده است.
ادامه دارد...
دستور پخت ماه بعد
رمان طاعون
October 19, 2017
دوستانِ گرانقدر، این داستان میتواند قلبِ هر انسانِ با وجدان و مهربانی را به درد آورد.. داستانِ تباه شدنِ زندگی و جوانیِ دختری زیبا و مهربان، بخاطر رسم و رسوماتی غیر انسانی و پست و خودخواهانه.... داستان در موردِ زندگیِ دختری به نامِ <تیتا> میباشد... چیزی که از تیتا مانده: داستانِ زندگی اوست و کتاب آشپزی او که برایِ نسلهای بعد به یادگار گذاشته است
--------------------------------------------
تیتا این دخترِ زیبا و مهربان، هیچوقت نباید ازدواج کند، چراکه او کوچکترین دخترِ خانواده است و رسمِ احمقانه و غیر انسانی میگوید: کوچکترین دختر باید تا مادرش زنده است، از او پرستاری کند و این بدان معناست که در خانه همچون برده و کنیز باشد و برایِ تمامی اهلِ خانه آشپزی کند..... پدرِ تیتا زمانی که او به دنیا آمد، متوجه شد که دخترش از مرد دیگریست و زنِ چندش آورِ او <النا> به وی خیانت کرده است، همان زمان در دم سکته کرد و جان باخت... تیتا هیچگاه در آغوش مادرِ چندش آور و مغرور و احمقش بزرگ نشد و وظیفهٔ بزرگ کردنِ او بر عهدهٔ <ناچا> پیرزن خدمتکار و مهربانِ خانه بود... به همین سبب بود که او در آشپزخانه با بویِ انواعِ خوراک ها و ادویه ها و سس ها و چیزهای دیگر، روز به روز در آغوشِ ناچا، بزرگ و بزرگتر شد و البته به آشپزی بینظیر تبدیل شد
پسری از خانوادهٔ مازکویز به نامِ <پدرو> عاشقِ تیتا میشود، و تیتا نیز به عشقِ پدرو دل بسته و عاشقِ او میشود.. ولی مادرِ بدنهاد و زشت خویِ تیتا، به سببِ همان رسم و رسوماتِ کثیف، اجازهٔ ازدواج آنها را نمیدهد و به آقای پاسکال، پدرِ پدرو پیشنهاد میدهد که پدرو به جایِ تیتا، با دخترِ دیگرش <رزارا> ازدواج کند... رزارا دختری حسود و زشت است که دو سال از تیتا بزرگتر است ... پدرو برایِ آنکه بتواند به تیتا نزدیک شده و با او در یک خانه زندگی کند، پیشنهاد را قبول کرده و با رزارا ازدواج میکند و رزارا این خواهر حسود نیز از خوشحالی به اصطلاح بال در می آورد و اندوهگین بودنِ خواهرش تیتا، برایش مهم نمیباشد
پس از مرگِ ناچا، سرآشپزِ خانه تیتا شد و خواهر بزرگ آنها <گرترودیس> نیز با سرکردهٔ راهزنان و انقلابیون فرار کرد.. و سپس با او ازدواج نمود... مادرِ بد نهادِ آنها، عکس ها و اسنادی که نشان میداد که گرترودیس دخترِ آن خانواده است را در آتش انداخت و سوزاند... بله عزیزانم، گرترودیس توانست از آن خانه و از دستِ آن مادر زورگو و نادان، بگریزد
پدرو و رزارا بچه دار شدند و نام پسرشان را روبرتو نهادند... رزارا نمیتوانست به پسرش شیر دهد، ولی به طرزِ شگفت آوری، سینه هایِ تیتا که باکره بود، از شیر پُر شد و او روزها به نوزاد شیر میداد.... پدرو و رزارا به اصرارِ مادر، از آنجا مهاجرت کردند و پس از چند روز خبر رسید که نوزاد هرچه میخورده بالا می آورده و سرانجام از دنیا رفته است
از آن روز تیتا نتوانست دستوراتِ مادر زورگویش را قبول کند و بیمار شد.. دکتر <جان براون> او را از مزرعهٔ مادری بیرون آورد و به خانهٔ خودش برد تا حالش بهتر شود... تیتا از خدمت کردن به مادرش خسته شده بود و حتی دیگر سخن هم نمیگفت، چراکه نمیخواست واژه هایی که از دهانش بیرون می آیند، دردهایِ زندگی او را فریاد بزنند
دکتر جان، که مردی مهربان است و همسرش مرده و یک پسر نیز دارد، به تیتا پیشنهادِ ازدواج میدهد.. ولی تیتا تمام وجودش برایِ پدرو میتپد
عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان زیبا را خوانده و از سرنوشتِ دردناکِ تیتا و سرانجامِ غمبارِ این داستان آگاه شوید
***************************
بخشی از کتاب
ما همه با بسته ای کبریت در درونمان به دنیا آمده ایم، ولی خودمان نمیتوانیم کبریت هایِ درونمان را روشن کنیم... درست همانندِ آزمایش ها در آزمایشگاه، ما نیز به اکسیژن و شمع نیاز داریم.. فقط در مورد ما این نکته وجود دارد که: در ما اکسیژن باید از نفس هایِ یک عاشق بیاید و شمع میتواند هرچیزی باشد: یک ملودی، یک واژهٔ زیبا، یک نوازش، یک صدا و یا هر چیز دیگر که به نوعی یک تلنگر باشد که بتواند یکی از کبریت هایِ درونمان را روشن کند.. ما باید کسی را بیابیم که آن تلنگر را ایجاد کند، تا با روشن شدنِ کبریت بتوانیم به زندگی ادامه دهیم، چراکه شعلهٔ همان کبریت در اصل غذایِ روحِ ما میباشد... اگر چیزی نباشد که آن شعله را برانگیزد، بستهٔ کبریتِ در درونِ ما، نم دار و خیس میشود و ما نمیتوانیم هیچکدام از آنها را روشن کنیم
------------------------------------------
امیدوارم از خواندنِ این داستانِ زیبا، لذت ببرید
اگر به زبانی غیر از فارسی تسلط دارید، ترجمهٔ این کتاب را که سانسور و حذفیات دارد را نخوانید
<پیروز باشید و ایرانی>
--------------------------------------------
تیتا این دخترِ زیبا و مهربان، هیچوقت نباید ازدواج کند، چراکه او کوچکترین دخترِ خانواده است و رسمِ احمقانه و غیر انسانی میگوید: کوچکترین دختر باید تا مادرش زنده است، از او پرستاری کند و این بدان معناست که در خانه همچون برده و کنیز باشد و برایِ تمامی اهلِ خانه آشپزی کند..... پدرِ تیتا زمانی که او به دنیا آمد، متوجه شد که دخترش از مرد دیگریست و زنِ چندش آورِ او <النا> به وی خیانت کرده است، همان زمان در دم سکته کرد و جان باخت... تیتا هیچگاه در آغوش مادرِ چندش آور و مغرور و احمقش بزرگ نشد و وظیفهٔ بزرگ کردنِ او بر عهدهٔ <ناچا> پیرزن خدمتکار و مهربانِ خانه بود... به همین سبب بود که او در آشپزخانه با بویِ انواعِ خوراک ها و ادویه ها و سس ها و چیزهای دیگر، روز به روز در آغوشِ ناچا، بزرگ و بزرگتر شد و البته به آشپزی بینظیر تبدیل شد
پسری از خانوادهٔ مازکویز به نامِ <پدرو> عاشقِ تیتا میشود، و تیتا نیز به عشقِ پدرو دل بسته و عاشقِ او میشود.. ولی مادرِ بدنهاد و زشت خویِ تیتا، به سببِ همان رسم و رسوماتِ کثیف، اجازهٔ ازدواج آنها را نمیدهد و به آقای پاسکال، پدرِ پدرو پیشنهاد میدهد که پدرو به جایِ تیتا، با دخترِ دیگرش <رزارا> ازدواج کند... رزارا دختری حسود و زشت است که دو سال از تیتا بزرگتر است ... پدرو برایِ آنکه بتواند به تیتا نزدیک شده و با او در یک خانه زندگی کند، پیشنهاد را قبول کرده و با رزارا ازدواج میکند و رزارا این خواهر حسود نیز از خوشحالی به اصطلاح بال در می آورد و اندوهگین بودنِ خواهرش تیتا، برایش مهم نمیباشد
پس از مرگِ ناچا، سرآشپزِ خانه تیتا شد و خواهر بزرگ آنها <گرترودیس> نیز با سرکردهٔ راهزنان و انقلابیون فرار کرد.. و سپس با او ازدواج نمود... مادرِ بد نهادِ آنها، عکس ها و اسنادی که نشان میداد که گرترودیس دخترِ آن خانواده است را در آتش انداخت و سوزاند... بله عزیزانم، گرترودیس توانست از آن خانه و از دستِ آن مادر زورگو و نادان، بگریزد
پدرو و رزارا بچه دار شدند و نام پسرشان را روبرتو نهادند... رزارا نمیتوانست به پسرش شیر دهد، ولی به طرزِ شگفت آوری، سینه هایِ تیتا که باکره بود، از شیر پُر شد و او روزها به نوزاد شیر میداد.... پدرو و رزارا به اصرارِ مادر، از آنجا مهاجرت کردند و پس از چند روز خبر رسید که نوزاد هرچه میخورده بالا می آورده و سرانجام از دنیا رفته است
از آن روز تیتا نتوانست دستوراتِ مادر زورگویش را قبول کند و بیمار شد.. دکتر <جان براون> او را از مزرعهٔ مادری بیرون آورد و به خانهٔ خودش برد تا حالش بهتر شود... تیتا از خدمت کردن به مادرش خسته شده بود و حتی دیگر سخن هم نمیگفت، چراکه نمیخواست واژه هایی که از دهانش بیرون می آیند، دردهایِ زندگی او را فریاد بزنند
دکتر جان، که مردی مهربان است و همسرش مرده و یک پسر نیز دارد، به تیتا پیشنهادِ ازدواج میدهد.. ولی تیتا تمام وجودش برایِ پدرو میتپد
عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان زیبا را خوانده و از سرنوشتِ دردناکِ تیتا و سرانجامِ غمبارِ این داستان آگاه شوید
***************************
بخشی از کتاب
ما همه با بسته ای کبریت در درونمان به دنیا آمده ایم، ولی خودمان نمیتوانیم کبریت هایِ درونمان را روشن کنیم... درست همانندِ آزمایش ها در آزمایشگاه، ما نیز به اکسیژن و شمع نیاز داریم.. فقط در مورد ما این نکته وجود دارد که: در ما اکسیژن باید از نفس هایِ یک عاشق بیاید و شمع میتواند هرچیزی باشد: یک ملودی، یک واژهٔ زیبا، یک نوازش، یک صدا و یا هر چیز دیگر که به نوعی یک تلنگر باشد که بتواند یکی از کبریت هایِ درونمان را روشن کند.. ما باید کسی را بیابیم که آن تلنگر را ایجاد کند، تا با روشن شدنِ کبریت بتوانیم به زندگی ادامه دهیم، چراکه شعلهٔ همان کبریت در اصل غذایِ روحِ ما میباشد... اگر چیزی نباشد که آن شعله را برانگیزد، بستهٔ کبریتِ در درونِ ما، نم دار و خیس میشود و ما نمیتوانیم هیچکدام از آنها را روشن کنیم
------------------------------------------
امیدوارم از خواندنِ این داستانِ زیبا، لذت ببرید
اگر به زبانی غیر از فارسی تسلط دارید، ترجمهٔ این کتاب را که سانسور و حذفیات دارد را نخوانید
<پیروز باشید و ایرانی>
December 10, 2023
ابتدا کتاب را بخوانید و اگر دوست داشتید فیلم اقتباسی مکزیکی (۱۹۹۲) آن را هم ببینید.
**********************************************************************
روایح نیروی عجیبی در خود دارند که یاد ایام گذشته را زنده میکنند و با خود خاطرهها، صداها و حتی بوهای دیگری را به زمان حال میآورند. صفحهی ۱۱ کتاب
و تاریخ این گونه به رشتهی تحریر درمیآید: تحریفاتی از توصیفات شاهدان عینی که بر واقعیت منطبق نیست. صفحه ۵۶ کتاب
اکنون این دستها میتوانستند هر کاری بکنند یا هر چیزی بشوند. میتوانستند به پرندهای تبدیل شوند و در آسمان به پرواز درآیند! دلش میخواست او را به دور دست ببرند، آن قدر دور که در خیال نگنجد. به سوی پنجرهی رو به حیاط رفت و دستها را رو به بینهایت آسمان گشود؛ میخواست از خویشتن خویش بگریزد، دلش نمیخواست به «چه باید بکنم» بیندیشد. دلش نمیخواست دوباره حرف زدن را شروع کند، دلش نمیخواست واژگان، رنج او را بازگویند. صفحه ۱۰۵ کتاب
مادربزرگم نظریهی بسیار جالبی داشت. میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛ همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، بهعنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛ شمع میتواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل میکند. برای لحظهای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمیگیرد که با مرور زمان فروکش میکند، تا انفجار تازهای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد و از آنجا که یکی از عوامل آتشزا همان سوختی است که به وجودمان میرسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد میشود که سوخت موجود باشد. خلاصهی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعلهور میکند، قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمیشود. صفحه ۱۱۱ کتاب
چقدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود. آن وقتها هیچ چیز به نظرش محال نمیرسید. بزرگ که میشوی میفهمی چیزهای زیادی هست که نمیتوانی امید دسترسی به آنها را داشته باشی، چیزهای ممنوعه، چیزهای گناهآلود ناشایست. صفحه ۱۶۸ کتاب
اگر احساسی قدرتمند، تمام شمعهای وجودمان را یک باره روشن کند، نوری بس خیره کننده از آن برمیخیزد که شعاع تابشاش از دید ما فراتر میرود. آنگاه دالانی از نور پدیدار میشود و راهی را نشانمان میدهد که از لحظه تولد به بعد فراموش کرده بودیم و به سرمنزل ازلی، نزد ملکوت اعلی فرایمان میخواند. روح آدمی همیشه طالب و آرزومند بازگشت به جایی است که از آن آمده؛ ترک کالبد خالی… صفحه ۲۳۳ کتاب
**********************************************************************
روایح نیروی عجیبی در خود دارند که یاد ایام گذشته را زنده میکنند و با خود خاطرهها، صداها و حتی بوهای دیگری را به زمان حال میآورند. صفحهی ۱۱ کتاب
و تاریخ این گونه به رشتهی تحریر درمیآید: تحریفاتی از توصیفات شاهدان عینی که بر واقعیت منطبق نیست. صفحه ۵۶ کتاب
اکنون این دستها میتوانستند هر کاری بکنند یا هر چیزی بشوند. میتوانستند به پرندهای تبدیل شوند و در آسمان به پرواز درآیند! دلش میخواست او را به دور دست ببرند، آن قدر دور که در خیال نگنجد. به سوی پنجرهی رو به حیاط رفت و دستها را رو به بینهایت آسمان گشود؛ میخواست از خویشتن خویش بگریزد، دلش نمیخواست به «چه باید بکنم» بیندیشد. دلش نمیخواست دوباره حرف زدن را شروع کند، دلش نمیخواست واژگان، رنج او را بازگویند. صفحه ۱۰۵ کتاب
مادربزرگم نظریهی بسیار جالبی داشت. میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛ همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، بهعنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛ شمع میتواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل میکند. برای لحظهای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمیگیرد که با مرور زمان فروکش میکند، تا انفجار تازهای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد و از آنجا که یکی از عوامل آتشزا همان سوختی است که به وجودمان میرسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد میشود که سوخت موجود باشد. خلاصهی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعلهور میکند، قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمیشود. صفحه ۱۱۱ کتاب
چقدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود. آن وقتها هیچ چیز به نظرش محال نمیرسید. بزرگ که میشوی میفهمی چیزهای زیادی هست که نمیتوانی امید دسترسی به آنها را داشته باشی، چیزهای ممنوعه، چیزهای گناهآلود ناشایست. صفحه ۱۶۸ کتاب
اگر احساسی قدرتمند، تمام شمعهای وجودمان را یک باره روشن کند، نوری بس خیره کننده از آن برمیخیزد که شعاع تابشاش از دید ما فراتر میرود. آنگاه دالانی از نور پدیدار میشود و راهی را نشانمان میدهد که از لحظه تولد به بعد فراموش کرده بودیم و به سرمنزل ازلی، نزد ملکوت اعلی فرایمان میخواند. روح آدمی همیشه طالب و آرزومند بازگشت به جایی است که از آن آمده؛ ترک کالبد خالی… صفحه ۲۳۳ کتاب
June 22, 2007
حدوداً ۸ سال پیش این کتاب رو از کسی قرض گرفتم و خوندم، اما همیشه وسوسه دوباره خونیش توی دلم بودم. حدوداً ۳ سال پیش اونو برای خودمم خریدم و گذاشتم توی کتابخونهم، اما تازه دیشب بود که بالاخره تونستم دوباره بخونمش.
من رئالیسم جادویی رو دوست دارم. داستانهای عاشقانهای که زنان راوی ماجرا هستند رو هم دوست دارم (البته نه تو ژانر فهیمه رحیمی!). آشپزی هم یکی از کارهای مورد علاقم محسوب میشه. پس نباید جای تعجب داشته باشه که از خوندن این کتاب لذت برده باشم.
با خوندن این کتاب زن درونت یاد میگیره احساساتش رو دست کم نگیره، با سرنوشتی که دیگران براش خواستن بجنگه، و زندگی خودش و اطرافیان رو جوری مدیریت کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب! و البته، اگر یه کم بیشتر دقت کنه میبینه که ۲۰ سال سخت میتونه خیلی راحت توی داستان تعریف نشه، ولی به جاش اون لحظات خاص به یاد موندنی برای همه با آب و تاب تعریف بشه.
از دیشب که این کتاب رو دوباره خوندم دارم به این فکر میکنم که زندگی این لحظههای ساده و روزمره نیست. غرغرهای ما از سختیها هم نیست. زندگی هر کدوممون اون لحظههای ناب و نقاط عطفی هست که توی ذهن خودمون و بقیه موندگار میشه. همونایی که اگر نباشه کتاب زندگیمون کسل کننده میشه...
زندگیتون پر لحظههای ناب و نقاط عطف رفقا
:)
دوباره خوانی
یکشنبه ۱۷ آبان ۹۴
من رئالیسم جادویی رو دوست دارم. داستانهای عاشقانهای که زنان راوی ماجرا هستند رو هم دوست دارم (البته نه تو ژانر فهیمه رحیمی!). آشپزی هم یکی از کارهای مورد علاقم محسوب میشه. پس نباید جای تعجب داشته باشه که از خوندن این کتاب لذت برده باشم.
با خوندن این کتاب زن درونت یاد میگیره احساساتش رو دست کم نگیره، با سرنوشتی که دیگران براش خواستن بجنگه، و زندگی خودش و اطرافیان رو جوری مدیریت کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب! و البته، اگر یه کم بیشتر دقت کنه میبینه که ۲۰ سال سخت میتونه خیلی راحت توی داستان تعریف نشه، ولی به جاش اون لحظات خاص به یاد موندنی برای همه با آب و تاب تعریف بشه.
از دیشب که این کتاب رو دوباره خوندم دارم به این فکر میکنم که زندگی این لحظههای ساده و روزمره نیست. غرغرهای ما از سختیها هم نیست. زندگی هر کدوممون اون لحظههای ناب و نقاط عطفی هست که توی ذهن خودمون و بقیه موندگار میشه. همونایی که اگر نباشه کتاب زندگیمون کسل کننده میشه...
زندگیتون پر لحظههای ناب و نقاط عطف رفقا
:)
دوباره خوانی
یکشنبه ۱۷ آبان ۹۴
February 28, 2024
خوانش صوتی/ تا عمر دارم حال و هوای این کتاب رو یادم نمیره.
خیلی شیرین، خیلی جادویی، خیلی تراژدی و خیلی خاص بود. از اون کتابایی که بخاطر صوتی بودنش برام تجربهی شیرین تری شد اما دلم میخواد چاپیش هم بخرم و داشته باشم و زیر خیلی از جاهاش خط بکشم. واقعا نمیدونم چجور ریویویی براش بنویسم، خیلی قلمش و طرز روایتش به دلم نشست بخاطر داستانش و جوری که جادو و روح و رسم مکزیکی ها توش در جریان بود، جوری که مدام گرههای بهم چسبیده رو باز میکرد و باز گره میزد، جوری که با کتاب آشپزی تلفیقش کرده بود، جوری که با خیلی جاهاش احساس نزدیکی زیادی کردم، هی شادی غم شادی غم مثل زندگی.
به سادگی میتونم به همه پیشنهادش کنم چون از یه بار تجربش هیچکس پشیمون نمیشه و موقع گوش دادن آخرین فصلش انقدر به وجد اومده بودم که با خودم گفتم اگر میتونستم بیشتر از ۵ ستاره بدم میدادم.
«هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم،همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛شمع میتواند هر نوع موسیقی،نوازش،کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر میگیرد که با مرور زمان فروکش میکند،تا انفجارهای تازه ای جایگزین آن شوند. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه میدارد……اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور میکند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمیشود. اگر چنین شود روح از جسم میگریزد و در میان تیرهترین سیاهیها سرگردان میشود.»
خیلی شیرین، خیلی جادویی، خیلی تراژدی و خیلی خاص بود. از اون کتابایی که بخاطر صوتی بودنش برام تجربهی شیرین تری شد اما دلم میخواد چاپیش هم بخرم و داشته باشم و زیر خیلی از جاهاش خط بکشم. واقعا نمیدونم چجور ریویویی براش بنویسم، خیلی قلمش و طرز روایتش به دلم نشست بخاطر داستانش و جوری که جادو و روح و رسم مکزیکی ها توش در جریان بود، جوری که مدام گرههای بهم چسبیده رو باز میکرد و باز گره میزد، جوری که با کتاب آشپزی تلفیقش کرده بود، جوری که با خیلی جاهاش احساس نزدیکی زیادی کردم، هی شادی غم شادی غم مثل زندگی.
به سادگی میتونم به همه پیشنهادش کنم چون از یه بار تجربش هیچکس پشیمون نمیشه و موقع گوش دادن آخرین فصلش انقدر به وجد اومده بودم که با خودم گفتم اگر میتونستم بیشتر از ۵ ستاره بدم میدادم.
«هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم،همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛شمع میتواند هر نوع موسیقی،نوازش،کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر میگیرد که با مرور زمان فروکش میکند،تا انفجارهای تازه ای جایگزین آن شوند. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه میدارد……اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور میکند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمیشود. اگر چنین شود روح از جسم میگریزد و در میان تیرهترین سیاهیها سرگردان میشود.»
December 24, 2023
3.5 ⭐️
کتاب مثل آب برای شکلات روان و جالب روایت شده، در دوازده فصل به نام ماههای سال و شروع با طرز تهیهی یک غذای مکزیکی. داستان و این دستور پختها به شکل بامزهای در هم تنیده شده. داستان در مورد دختری به نام تیتاست که از کودکی بیشتر از اینکه پیش مادرش باشه، پیش ناچا آشپز خانواده و در آشپزخانهست و به همین دلیل بسیار آشپز خوبی شده و تنها فرد خانواده که رمز و راز غذاهای سنتی رو میدونه. از موقعی که تیتا عاشق مردی میشه اما به دلیل سنتهای قدیمی مبنی بر اینکه دختر کوچک خانواده تا وقتی مادرش زندهست حق ازدواج نداره و باید از مادرش نگهداری کنه، یک داستان عشقی هم وارد ماجرای کتاب میشه و این سرآغاز یک سلسله اتفاقات جالب در کتابه. تیتا یک دختر قربانیه که سعی میکنه با سرنوشتی که بقیه براش نوشتن مبارزه کنه و این وسط تمام کاراش هم درست نیست اما نمیشه خرده گرفت هرچند که مخالف باشی.ه
کتاب مثل آب برای شکلات روان و جالب روایت شده، در دوازده فصل به نام ماههای سال و شروع با طرز تهیهی یک غذای مکزیکی. داستان و این دستور پختها به شکل بامزهای در هم تنیده شده. داستان در مورد دختری به نام تیتاست که از کودکی بیشتر از اینکه پیش مادرش باشه، پیش ناچا آشپز خانواده و در آشپزخانهست و به همین دلیل بسیار آشپز خوبی شده و تنها فرد خانواده که رمز و راز غذاهای سنتی رو میدونه. از موقعی که تیتا عاشق مردی میشه اما به دلیل سنتهای قدیمی مبنی بر اینکه دختر کوچک خانواده تا وقتی مادرش زندهست حق ازدواج نداره و باید از مادرش نگهداری کنه، یک داستان عشقی هم وارد ماجرای کتاب میشه و این سرآغاز یک سلسله اتفاقات جالب در کتابه. تیتا یک دختر قربانیه که سعی میکنه با سرنوشتی که بقیه براش نوشتن مبارزه کنه و این وسط تمام کاراش هم درست نیست اما نمیشه خرده گرفت هرچند که مخالف باشی.ه
July 9, 2021
گفتار اندر معرفی کتاب
مثل آب برای شکلات، یک رمان جادویی و دوست داشتنی به قلم خانم «لائورا اسکیبل» نویسندهی ۷۰سالهی مکزیکیست که در ایران توسط خانم «مریم بیات» ترجمه و نهایتا در سال ۱۳۸۶ توسط «انتشارات روشنگران و مطالعات زنان» برای آخرین بار چاپ و منتشر گردیده است و پس از آن متاسفانه مجوز چاپ مجدد نگرفته است.
کتاب در نگاه اول از دوازده فصل تقریبا ۱۵ صفحهای تشکیل شده و به نام ماههای میلادی(از ژانویه تا دسامبر) نامگذاری شده است.
نکته:
شیوهی آغاز هر فصل من را به یاد کتابِ «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» به قلم خانمِ «عطیه عطارزاده» انداخت اما این کتاب جادویی کجا و آن چرکنویس کجا و کاملا مشخص است که خانم عطارزاده الگو و چهارچوب کتابش را از این کتاب وام گرفته است اما حق مطلب را عطا نکرده است.
گفتار اندر ستایش از نویسنده
اگر بگویم خانم «لائورا اسکیبل» با قلمش من را جادو کرد حقیقتا بزرگنمایی نکردهام.
من پیش از این با فرهنگ مردمانِ امریکای لاتین با قلمِ جادوییِ گابوی عزیزم آشنا و عاشقش شده بودم و اینبار به سراغ رمانی رفته بودم که تنها آشناییم از آن این بود که به سبک مورد علاقهام یعنی «رئالیسم جادویی» نوشته شده است، همین و بس.
نویسندهی توانای این کتاب به خوبی از المانهای سبک رئالیسم جادویی استفاده میکرد و در جاهای مناسب از آنها بهره میجست و در باب شباهت قلمش با گابو باید به استفادهی او از تکنیکِ منحصر به فردِ «پس و پیش کردن زمان گابو» و «المانهای خاص مختص مردم امریکای لاتین» نام ببرم اما از شباهت که در انتهای این بخش مثالهایی از کتاب عنوان خواهم کرد که با خواندنش کاملا خواننده را به یاد گابوی عزیز و دوست داشتنی میاندازد، بگذریم به تفاوت هم میرسیم که گابو در تمام کتابهایش از طنازیهای مخصوص مردمان آن منطقه استفاده میکرد که من عاشق خواندن و شنیدن طنزهای مختلف از سراسر جهان هستم اما در این کتاب در این مورد چیزی نخواندم.
اما برای مثال شباهت قلم نویسنده با گابو نظرتان را به بخشهای زیر جلب مینمایم:
"همان روز بعد از ظهر وقتی ونگ ونگش فرو نشست و آفتاب حوضچهی اشک را خشکاند، ناچا بلورههای به جا مانده را از سنگفرش سرخ آشپزخانه جارو کرد. به اندازهی یک گونی پنج کیلویی نمک جمع شد، این نمک تا مدتها مصرف آشپزخانه را تامین کرد."
"همین که تیتا در شیشه مربا را باز کرد، عطر زردآلو او را به بعدازظهری کشاند که مربا درست میکردند."
"چنچا زاری کنان همپای درشکه دوید و به زحمت موفق شد روتختیِ غولآسایی را که تیتا در طول شب زندهداریهای دیرگذر خود بافته بود، روی دوشش بیندازد. این روکش آنقدر بزرگ و حجیم شده بود که در درشکه جا نمیگرفت. تیتا آن را چنان در چنگ گرفت که چارهای نماند جز آن که مانند دنبالهی لباس عروس تا یک کیلومتر بیرون از درشکه روی زمین گسترده شود."
گفتار اندر توصیه به خواننده از زبان مترجم
معدودی از خوانندگان پس از مطالعهی چاپهای قبلی، با اشاره به بخشهایی از متن اثر، کتاب را «بیپروا» و بعضا «دارای مفاهیم به دور از معیارهای اخلاقی رایج و پذیرفته شده» ارزیابی کردهاند، بر خود واجب دانستم در این مورد توضیحاتی بدهم:
«میلان کوندرا» که بسیاری او را بزرگترین رماننویس قرن ما میدانند، در باب «هنر رمان» میگوید:
«رماننویس نه معلم اخلاق است و نه تحلیلگر سیاسی.
کار رماننویس شکافتن لایههای پنهانِ روان آدمیان است. نه در قالب روانشناس، بلکه از طریق شخصیتهای رمان، آنگونه که خواننده در حالت معمولی این گوشههای خفته و پنهان را به ناآگاه ذهن خویش رانده است، با خواندن اثر و کشف همگونیها با اثر و شخصیت احساس نزدیکی و بعضا همدردی کند.»
شجره نامهی خانوادهی دلاگرازا
النا (مادر تیتا)
تیتا (دختر کوچک النا و شخصیت اول رمان)
روسورا (دختر وسطیِ النا و خواهر تیتا)
گرترودیس (دختر بزرگ النا و خواهر تیتا)
ناچا (آشپز)
چنچا (خدمتکار)
پدرو (خواستگار و عاشق تیتا - شوهر روسورا)
روبرتو (پسر پدرو و روسورا)
اسپرانزا (فرزند دوم پدرو و روسورا)
خوان الخاندرز (معشوق گرترودیس)
جان براون (دکتر و خواستگار تیتا)
خوزه تروینو (معشوق النا و پدر واقعی گرترودیس)
خسوس مارتینز (معشوق چنچا)
الکس (پسر دکتر جان براون و شوهر اسپانزا)
گفتار اندر داستان کتاب
ما خوانندهها، سالها سال بعد وقایع کتاب را از زبان فرزندِ اسپانزا خواهرزادهی تیتا (شخصیت اول رمان) میخوانیم و او راوی داستانِ خوانودهی دلاگرازا است.
تیتا به همراه دو خواهر بزرگتر خود روسورا وگرترودیس در کنار مادرشان النا زندگی میکنند.
در این خانوده همانند تمام خانوادههای دیگر رسمهای کهنهای از قدیم به ارث مانده که در اینجا عدم ازدواج دختر کوچک و مجرد زندگی کردن او تا آخر عمر جهت نگهداری از مادر است تا اینکه تیتا دختر کوچک خانواده عاشق میشود و ... .
بر خلاف رویهی معمول خودم در این بخش به همین مقدار از بیان داستان قناعت میکنم و بجای اطناب در این بخش دوستانم را به خواندن خود کتاب دعوت مینمایم.
نقلقول نامه
"برای گوش شنوا یک حرف بس است."
"کرها نمیشنوند اما میفهمند."
"عشق نیاز به فکر کردن ندارد."
"وقتی پای کشتن در میان است، نباید دل رحم باشید."
"هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد."
"هر نقل و قصهای ممکن است راست یا دروغ باشد، بستگی به این دارد که آدم کدام را باور کند."
"حقیقتِ ساده این است که اصلا حقیقتی وجود ندارد، جز به جز آن بسته به نگاه آدم به قضیه است."
"در زندگی مواردی پیش میاید که اگر اساس موضوع را تغییر ندهد، نباید چندان جدی گرفته شود."
کارنامه
بدون هیچ نقل، سخن، ارفاق یا لطفی پنج ستاره برای کتاب منظور میکنم و خواندن این کتاب جادویی و دوستداشتنی را به تمام دوستانم پیشنهاد میکنم.
دانلود نامه
فایل پیدیاف کتاب را در کانال تلگرام آپلود نمودهام، در صورت نیاز میتوانید آنرا از لینک زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/310
هجدهم تیرماه یکهزار و چهارصد
مثل آب برای شکلات، یک رمان جادویی و دوست داشتنی به قلم خانم «لائورا اسکیبل» نویسندهی ۷۰سالهی مکزیکیست که در ایران توسط خانم «مریم بیات» ترجمه و نهایتا در سال ۱۳۸۶ توسط «انتشارات روشنگران و مطالعات زنان» برای آخرین بار چاپ و منتشر گردیده است و پس از آن متاسفانه مجوز چاپ مجدد نگرفته است.
کتاب در نگاه اول از دوازده فصل تقریبا ۱۵ صفحهای تشکیل شده و به نام ماههای میلادی(از ژانویه تا دسامبر) نامگذاری شده است.
نکته:
شیوهی آغاز هر فصل من را به یاد کتابِ «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» به قلم خانمِ «عطیه عطارزاده» انداخت اما این کتاب جادویی کجا و آن چرکنویس کجا و کاملا مشخص است که خانم عطارزاده الگو و چهارچوب کتابش را از این کتاب وام گرفته است اما حق مطلب را عطا نکرده است.
گفتار اندر ستایش از نویسنده
اگر بگویم خانم «لائورا اسکیبل» با قلمش من را جادو کرد حقیقتا بزرگنمایی نکردهام.
من پیش از این با فرهنگ مردمانِ امریکای لاتین با قلمِ جادوییِ گابوی عزیزم آشنا و عاشقش شده بودم و اینبار به سراغ رمانی رفته بودم که تنها آشناییم از آن این بود که به سبک مورد علاقهام یعنی «رئالیسم جادویی» نوشته شده است، همین و بس.
نویسندهی توانای این کتاب به خوبی از المانهای سبک رئالیسم جادویی استفاده میکرد و در جاهای مناسب از آنها بهره میجست و در باب شباهت قلمش با گابو باید به استفادهی او از تکنیکِ منحصر به فردِ «پس و پیش کردن زمان گابو» و «المانهای خاص مختص مردم امریکای لاتین» نام ببرم اما از شباهت که در انتهای این بخش مثالهایی از کتاب عنوان خواهم کرد که با خواندنش کاملا خواننده را به یاد گابوی عزیز و دوست داشتنی میاندازد، بگذریم به تفاوت هم میرسیم که گابو در تمام کتابهایش از طنازیهای مخصوص مردمان آن منطقه استفاده میکرد که من عاشق خواندن و شنیدن طنزهای مختلف از سراسر جهان هستم اما در این کتاب در این مورد چیزی نخواندم.
اما برای مثال شباهت قلم نویسنده با گابو نظرتان را به بخشهای زیر جلب مینمایم:
"همان روز بعد از ظهر وقتی ونگ ونگش فرو نشست و آفتاب حوضچهی اشک را خشکاند، ناچا بلورههای به جا مانده را از سنگفرش سرخ آشپزخانه جارو کرد. به اندازهی یک گونی پنج کیلویی نمک جمع شد، این نمک تا مدتها مصرف آشپزخانه را تامین کرد."
"همین که تیتا در شیشه مربا را باز کرد، عطر زردآلو او را به بعدازظهری کشاند که مربا درست میکردند."
"چنچا زاری کنان همپای درشکه دوید و به زحمت موفق شد روتختیِ غولآسایی را که تیتا در طول شب زندهداریهای دیرگذر خود بافته بود، روی دوشش بیندازد. این روکش آنقدر بزرگ و حجیم شده بود که در درشکه جا نمیگرفت. تیتا آن را چنان در چنگ گرفت که چارهای نماند جز آن که مانند دنبالهی لباس عروس تا یک کیلومتر بیرون از درشکه روی زمین گسترده شود."
گفتار اندر توصیه به خواننده از زبان مترجم
معدودی از خوانندگان پس از مطالعهی چاپهای قبلی، با اشاره به بخشهایی از متن اثر، کتاب را «بیپروا» و بعضا «دارای مفاهیم به دور از معیارهای اخلاقی رایج و پذیرفته شده» ارزیابی کردهاند، بر خود واجب دانستم در این مورد توضیحاتی بدهم:
«میلان کوندرا» که بسیاری او را بزرگترین رماننویس قرن ما میدانند، در باب «هنر رمان» میگوید:
«رماننویس نه معلم اخلاق است و نه تحلیلگر سیاسی.
کار رماننویس شکافتن لایههای پنهانِ روان آدمیان است. نه در قالب روانشناس، بلکه از طریق شخصیتهای رمان، آنگونه که خواننده در حالت معمولی این گوشههای خفته و پنهان را به ناآگاه ذهن خویش رانده است، با خواندن اثر و کشف همگونیها با اثر و شخصیت احساس نزدیکی و بعضا همدردی کند.»
شجره نامهی خانوادهی دلاگرازا
النا (مادر تیتا)
تیتا (دختر کوچک النا و شخصیت اول رمان)
روسورا (دختر وسطیِ النا و خواهر تیتا)
گرترودیس (دختر بزرگ النا و خواهر تیتا)
ناچا (آشپز)
چنچا (خدمتکار)
پدرو (خواستگار و عاشق تیتا - شوهر روسورا)
روبرتو (پسر پدرو و روسورا)
اسپرانزا (فرزند دوم پدرو و روسورا)
خوان الخاندرز (معشوق گرترودیس)
جان براون (دکتر و خواستگار تیتا)
خوزه تروینو (معشوق النا و پدر واقعی گرترودیس)
خسوس مارتینز (معشوق چنچا)
الکس (پسر دکتر جان براون و شوهر اسپانزا)
گفتار اندر داستان کتاب
ما خوانندهها، سالها سال بعد وقایع کتاب را از زبان فرزندِ اسپانزا خواهرزادهی تیتا (شخصیت اول رمان) میخوانیم و او راوی داستانِ خوانودهی دلاگرازا است.
تیتا به همراه دو خواهر بزرگتر خود روسورا وگرترودیس در کنار مادرشان النا زندگی میکنند.
در این خانوده همانند تمام خانوادههای دیگر رسمهای کهنهای از قدیم به ارث مانده که در اینجا عدم ازدواج دختر کوچک و مجرد زندگی کردن او تا آخر عمر جهت نگهداری از مادر است تا اینکه تیتا دختر کوچک خانواده عاشق میشود و ... .
بر خلاف رویهی معمول خودم در این بخش به همین مقدار از بیان داستان قناعت میکنم و بجای اطناب در این بخش دوستانم را به خواندن خود کتاب دعوت مینمایم.
نقلقول نامه
"برای گوش شنوا یک حرف بس است."
"کرها نمیشنوند اما میفهمند."
"عشق نیاز به فکر کردن ندارد."
"وقتی پای کشتن در میان است، نباید دل رحم باشید."
"هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد."
"هر نقل و قصهای ممکن است راست یا دروغ باشد، بستگی به این دارد که آدم کدام را باور کند."
"حقیقتِ ساده این است که اصلا حقیقتی وجود ندارد، جز به جز آن بسته به نگاه آدم به قضیه است."
"در زندگی مواردی پیش میاید که اگر اساس موضوع را تغییر ندهد، نباید چندان جدی گرفته شود."
کارنامه
بدون هیچ نقل، سخن، ارفاق یا لطفی پنج ستاره برای کتاب منظور میکنم و خواندن این کتاب جادویی و دوستداشتنی را به تمام دوستانم پیشنهاد میکنم.
دانلود نامه
فایل پیدیاف کتاب را در کانال تلگرام آپلود نمودهام، در صورت نیاز میتوانید آنرا از لینک زیر دانلود نمایید:
https://t.me/reviewsbysoheil/310
هجدهم تیرماه یکهزار و چهارصد
January 30, 2022
بدون اینکه متوجه باشم از اول پائیز تا الان،یعنی حدود ۵ ماه ، توی یه ریدینگ اسلامپ بودم و وقتی این کتاب برام جذاب بود و سخت بود زمین بذارمش تازه فهمیدم که این چند وقت چقدر کم خوندم!
ایده داستان خیلی نو بود، تلفیق آشپزی با زندگی پر از درد یه دختر مکزیکی به اسم تیتا. به عنوان کسی که هم از آشپزی و غذا لذت میبره و هم از داستان، این کتاب دوسر برد بود. البته اگه میخواستی ازش ایراد بگیری و دقیق بشی کلی کم و کاست داشت، قضیه عشق آتشین در نگاه اول و اینا که من درکش نمیکنم و رئالیسم جادویی که خوب توی داستان ننشسته بود، ولی شخصیت ها و فضا انقدر خوب پرداخته شده بودند که واقعا توی داستان غرق میشدم و متوجه گذشت زمان نمیشدم.
یه چیز خیلی خوبی که درباره ترجمه فارسی وجود داشت سانسور خیلی کمش بود که باتوجه به اروتیک بودن فضا قابل قبول بود.
و فیلمش! فیلم واقعا خوشساختی بود و خیلی به کتاب وفادار بود که باعث میشد دیدنش بلافاصله بعد از خوندن کتاب لذت مضاعف داشته باشه.
یه سری نقاشی هم دربارهی کتاب پیدا کردم که بنظرم قشنگ بودن :
ایده داستان خیلی نو بود، تلفیق آشپزی با زندگی پر از درد یه دختر مکزیکی به اسم تیتا. به عنوان کسی که هم از آشپزی و غذا لذت میبره و هم از داستان، این کتاب دوسر برد بود. البته اگه میخواستی ازش ایراد بگیری و دقیق بشی کلی کم و کاست داشت، قضیه عشق آتشین در نگاه اول و اینا که من درکش نمیکنم و رئالیسم جادویی که خوب توی داستان ننشسته بود، ولی شخصیت ها و فضا انقدر خوب پرداخته شده بودند که واقعا توی داستان غرق میشدم و متوجه گذشت زمان نمیشدم.
یه چیز خیلی خوبی که درباره ترجمه فارسی وجود داشت سانسور خیلی کمش بود که باتوجه به اروتیک بودن فضا قابل قبول بود.
و فیلمش! فیلم واقعا خوشساختی بود و خیلی به کتاب وفادار بود که باعث میشد دیدنش بلافاصله بعد از خوندن کتاب لذت مضاعف داشته باشه.
یه سری نقاشی هم دربارهی کتاب پیدا کردم که بنظرم قشنگ بودن :
December 6, 2021
من از آشپزی متنفرم...
هیچوقت اشتیاق مادرم یا اونایی که از آشپزی لذت میبرن رو درک نمی کردم...توی خوابگاه گه گاهی آشپزی میکردم ولی نمی فهمیدم چرا غذاهام بنظرم انقدر بی مزه میان، با اینکه بقیه میگفتن خوشمزه ست...ولی راز خوشمزه شدن و علاقه به آشپزی رو فقط وقتی فهمیدم که همه عشق و احساس و علاقه مو چاشنی غذایی کردم که داشتم با ذوق و شوق درستش میکردم... راز اشتیاق برای آشپزی خود عمل غذا پختن و آشپزی کردن نیست، رازش پختن برای کسانیه که دوستشون داری و عاشقشون هستی...
این کتاب همینو میگفت: کار حوصله سر بر و وقت گیر و خسته کننده آشپزی رو با عشق قاطی کرده بود، تیتا همه احساسی که موقع غذاپختن داشت رو با غذاهاش به بقیه انتقال میداد...ذره ذره عشق و حوصله و غم ها و ناکامی ها و تنهایی هاشو به غذاهاش منتقل میکرد و من چقدر دوستش داشتم...عاشق رئالیسم جادویی عجیب غریب کتاب و عاشق دستورپخت غذاهای تیتا که ریز به ریز و باحوصله نوشته شده بود شدم...از جمله به جمله کتاب بسی لذت بردم بسی....
من از آشپزی متنفرم. ولی دفعات نادری هم که آشپزی میکنم وقتاییه که میدونم دارم همه عشق و احساسمو چاشنی غذام میکنم...و دیگه دستپختم به نظرم بی مزه و بد نمیاد...
همین.
هیچوقت اشتیاق مادرم یا اونایی که از آشپزی لذت میبرن رو درک نمی کردم...توی خوابگاه گه گاهی آشپزی میکردم ولی نمی فهمیدم چرا غذاهام بنظرم انقدر بی مزه میان، با اینکه بقیه میگفتن خوشمزه ست...ولی راز خوشمزه شدن و علاقه به آشپزی رو فقط وقتی فهمیدم که همه عشق و احساس و علاقه مو چاشنی غذایی کردم که داشتم با ذوق و شوق درستش میکردم... راز اشتیاق برای آشپزی خود عمل غذا پختن و آشپزی کردن نیست، رازش پختن برای کسانیه که دوستشون داری و عاشقشون هستی...
این کتاب همینو میگفت: کار حوصله سر بر و وقت گیر و خسته کننده آشپزی رو با عشق قاطی کرده بود، تیتا همه احساسی که موقع غذاپختن داشت رو با غذاهاش به بقیه انتقال میداد...ذره ذره عشق و حوصله و غم ها و ناکامی ها و تنهایی هاشو به غذاهاش منتقل میکرد و من چقدر دوستش داشتم...عاشق رئالیسم جادویی عجیب غریب کتاب و عاشق دستورپخت غذاهای تیتا که ریز به ریز و باحوصله نوشته شده بود شدم...از جمله به جمله کتاب بسی لذت بردم بسی....
من از آشپزی متنفرم. ولی دفعات نادری هم که آشپزی میکنم وقتاییه که میدونم دارم همه عشق و احساسمو چاشنی غذام میکنم...و دیگه دستپختم به نظرم بی مزه و بد نمیاد...
همین.
January 18, 2021
تیتا در خانوادهای به دنیا میآید که سنت عجیبی دارند؛ اینکه وظیفه کوچکترین دختر خانواده مراقبت از مادرش است تا زمان مرگش. بنابراین حق عاشق شدن و ازدواج کردن ندارد. ولی تیتا عاشق میشود و پسر -پدرو- به خواستگاریش میآید ولی مادر قبول نمیکند و پیشنهاد میدهد با دختر دیگر خانواده وصلت کند و پدرو بخاطر نزدیک بودن به تیتا میپذیرد و این شروع یک داستان پرکشش است.
آنچه در این کتاب بسیار پررنگ و زیباست، آشپزی است. تیتا روی میز آشپزخانه به دنیا میآید، در آغوش آشپز مهربان خانه و در میان عطرها و مزههای رنگارنگ آشپزخانه رشد میکند و عاشق این حرفه میشود و خوراک هایش را با ترکیبی از خواربار و احساسات آماده میکند؛ احساساتی که میتوانند مزه و روح خوراک را تغییر دهند و از آن سمی کشنده یا مائدهای بهشتی بسازند. . آشپزی با تمام ابعاد وجودی و زندگی تیتا گره خوردهست و خواننده درگیر جادوی عطر و رنگ و طعم میشود.
علاوه بر اینها رئالیسم جادویی کتاب بسیار دلنشین است و لبخند به لب خواننده میآورد.
بخشی از کتاب:
▪︎باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند ، پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم میتواند شعلهورترین آتشها را خاموش سازد.
▪︎اگر آدم میتوانست بوها و مزههای خانه مادری را هرجا که دلش میخواست با خود ببرد، زندگی خیلی شیرینتر میبود.
۹۹/۱۰/۲۹
آنچه در این کتاب بسیار پررنگ و زیباست، آشپزی است. تیتا روی میز آشپزخانه به دنیا میآید، در آغوش آشپز مهربان خانه و در میان عطرها و مزههای رنگارنگ آشپزخانه رشد میکند و عاشق این حرفه میشود و خوراک هایش را با ترکیبی از خواربار و احساسات آماده میکند؛ احساساتی که میتوانند مزه و روح خوراک را تغییر دهند و از آن سمی کشنده یا مائدهای بهشتی بسازند. . آشپزی با تمام ابعاد وجودی و زندگی تیتا گره خوردهست و خواننده درگیر جادوی عطر و رنگ و طعم میشود.
علاوه بر اینها رئالیسم جادویی کتاب بسیار دلنشین است و لبخند به لب خواننده میآورد.
بخشی از کتاب:
▪︎باید از افرادی که نفسی سرد و افسرده دارند ، پرهیز کنیم. حتی حضورشان هم میتواند شعلهورترین آتشها را خاموش سازد.
▪︎اگر آدم میتوانست بوها و مزههای خانه مادری را هرجا که دلش میخواست با خود ببرد، زندگی خیلی شیرینتر میبود.
۹۹/۱۰/۲۹
July 28, 2023
3.5⭐️
ایدهی نو و تلفیق داستان با آشپزی و کشش زیادی که داشت، لایق 4 ستارهست ولی از پایانبندی کتاب اونقدر ناراضیم که نیم ستاره کم میکنم.
زیباترین عنصر کتاب، تلفیق احساساتِ تیتا با آشپزی بود. اینکه ناراحتی و عشق و دعوا و غم و شورِ تیتا توی طعم و پختِ غذا نمود پیدا میکرد، قشنگ بود.
هدف اصلی نویسنده مبارزه با آداب و رسومِ بیمنطقی بود که سرنوشت آدمها رو تحت شعاع قرار میداد. اینکه به مرور زمان باید این باورها منسوخ بشه و هرکس آزادانه به دنبال زندگی خودش بره.
ماما النا نمادِ تابوهایی بود که انسان رو اسیر خودش میکرد و حتی بعد از مرگش هم سایهی این اجبار بر سرِ تیتا سنگینی میکرد.
آشپزخونه سنگرِ امنِ تیتا بود. جایی که همیشه به اون فرار میکرد و در آغوش گرمش پناه میگرفت.
گروترودیس، کسی بود که خودش رو از بندِ این اسارت رها کرد و برای زندگیش شخصا تصمیم گرفت و تنها کسی بود که احساس خوشبختی میکرد.
این وسط، طفلکیترین شخصیت رو جان داشت که میتونم براش گریه کنم💔
خطِ داستانی گرچه بابِ میلم نبود و دوست داشتم به سمت دیگری کشیده میشد ولی خیلی خیلی کشش داشت و حتی از نیمهی دوم کتاب، این کشش بیشتر شد. طوریکه 6 فصل آخر رو توی دو روز خوندیم.🤌😌
در آخر که بله، خوندنش لذتبخش بود🤝
پ.ن: گویا یک فیلم هم از این کتاب اقتباس شده و تئاتری هم در ایران به نمایش در آمده که هنوز ندیدمشون و ایدهای ندارم که این تئاتر چجوری با سانسور کنار اومده
ایدهی نو و تلفیق داستان با آشپزی و کشش زیادی که داشت، لایق 4 ستارهست ولی از پایانبندی کتاب اونقدر ناراضیم که نیم ستاره کم میکنم.
زیباترین عنصر کتاب، تلفیق احساساتِ تیتا با آشپزی بود. اینکه ناراحتی و عشق و دعوا و غم و شورِ تیتا توی طعم و پختِ غذا نمود پیدا میکرد، قشنگ بود.
هدف اصلی نویسنده مبارزه با آداب و رسومِ بیمنطقی بود که سرنوشت آدمها رو تحت شعاع قرار میداد. اینکه به مرور زمان باید این باورها منسوخ بشه و هرکس آزادانه به دنبال زندگی خودش بره.
ماما النا نمادِ تابوهایی بود که انسان رو اسیر خودش میکرد و حتی بعد از مرگش هم سایهی این اجبار بر سرِ تیتا سنگینی میکرد.
آشپزخونه سنگرِ امنِ تیتا بود. جایی که همیشه به اون فرار میکرد و در آغوش گرمش پناه میگرفت.
گروترودیس، کسی بود که خودش رو از بندِ این اسارت رها کرد و برای زندگیش شخصا تصمیم گرفت و تنها کسی بود که احساس خوشبختی میکرد.
این وسط، طفلکیترین شخصیت رو جان داشت که میتونم براش گریه کنم💔
خطِ داستانی گرچه بابِ میلم نبود و دوست داشتم به سمت دیگری کشیده میشد ولی خیلی خیلی کشش داشت و حتی از نیمهی دوم کتاب، این کشش بیشتر شد. طوریکه 6 فصل آخر رو توی دو روز خوندیم.🤌😌
در آخر که بله، خوندنش لذتبخش بود🤝
پ.ن: گویا یک فیلم هم از این کتاب اقتباس شده و تئاتری هم در ایران به نمایش در آمده که هنوز ندیدمشون و ایدهای ندارم که این تئاتر چجوری با سانسور کنار اومده
September 22, 2019
عاشق جادوهاش بودم! 😍
نقش اصلی دختری هست که عاشق آشپزیه و بیشتر زندگیشو توی آشپزخونه میگذرونه ولی مسئلهی دردناک وجودِ مادری هست که دست نامادری سیندرلا رو از پشت بسته! همیشه از تیتا ناراضی هست و سرکوفتش میزنه و ... . داستان عشقش هم بیشتر تلخه تا شیرین. درباره پایانش هم نمیتونم بگم خوب بود یا بد چون به نظرم هردو بود 🤔
نقش اصلی دختری هست که عاشق آشپزیه و بیشتر زندگیشو توی آشپزخونه میگذرونه ولی مسئلهی دردناک وجودِ مادری هست که دست نامادری سیندرلا رو از پشت بسته! همیشه از تیتا ناراضی هست و سرکوفتش میزنه و ... . داستان عشقش هم بیشتر تلخه تا شیرین. درباره پایانش هم نمیتونم بگم خوب بود یا بد چون به نظرم هردو بود 🤔
December 31, 2024
☆ پنج ستارهی آتشین ☆
با این که پر از سانسور بود و ترجمه و ویراستاری بدتر از این نمیتونست باشه، اما اینقدررر دلنشین و دوستداشتنی بود که غیر از ۵ ستاره نمیتونم امتیاز دیگهای بهش بدم! ♡
▪︎ مثل آب برای شکلات داستان زندگی دختری به نام تیتاست که قربانی سنتهای عجیب خانوادهش شده.
دختری که دنیاش توی آشپزخونه خلاصه شده و عشق نافرجامش دنیای کوچیکش رو زیر و رو کرده.
تیتا مهارت آشپزی حیرتانگیزی داره و آشپزی برای او روشی برای بیان احساسات درونشه، طوری که احساساتش تو غذاهایش جاری میشه و افرادی که غذا رو میخورن، دستخوش همون احساسات مشابه میشون و ازش تاثیر میپذیرن!
▪︎ اولش که رفتم سراغ کتاب فقط میخواستم بخونمش چون خب یکی از مهمترین آثار سبک سورئاله، اما خیلی زود دیدم با تیتا خو گرفتم و عاشق کتاب و سبک خاصش شدم!
▪︎ کتاب سبک خاصی داره، هر فصل با یه دستور آشپزی شروع میشه و طرز پخت غذا رو لابهلای داستان یاد میگیریم. حقیقتا که موقع خوندن کتاب گرسنه میشدم و به سرم میزد طبق دستورالعملهاش غذاها رو درست کنم!
راستش کتاب تلخ ئه و این رو از همون فصل اول متوجه میشید اما شخصیت تیتا و چاشنی سورئال داستان این رسپی رو دلچسبتر و شیرینتر کرده بود.
▪︎ نمیتونم بگم این رمان شاهکاره چون گپهای زیادی داشت (البته بخشی هم به خاطر ترجمهی بدشه) اما توصیفها و روند اتفاقات اینقدر قشنگ بود که واقعا دوستش داشتم و غرق خوندن کتاب میشدم، راستش یک جورهایی انگار با تیتا خو گرفته بودم و دلم میخواست بغلش کنم. (:
▪︎ و عشق؟
یک مثلث عشقی توی کتاب داریم. تیتا، جان و پدرو.
چهقدر جان رو دوست داشتم و از ته قلبم آرزو میکردم تیتا تصمیم درستی بگیره اما با خوندن دو سه صفحهی آخر واقعا قلبم براشون لرزید. (در تلاش برای اسپویل نکردن)
• در نهایت که امیدوارم یه ناشری این کتاب رو دست بگیره و به ترجمهی خوب ازش موجود شه.
• من برم سریالش رو ببینم!
با این که پر از سانسور بود و ترجمه و ویراستاری بدتر از این نمیتونست باشه، اما اینقدررر دلنشین و دوستداشتنی بود که غیر از ۵ ستاره نمیتونم امتیاز دیگهای بهش بدم! ♡
▪︎ مثل آب برای شکلات داستان زندگی دختری به نام تیتاست که قربانی سنتهای عجیب خانوادهش شده.
دختری که دنیاش توی آشپزخونه خلاصه شده و عشق نافرجامش دنیای کوچیکش رو زیر و رو کرده.
تیتا مهارت آشپزی حیرتانگیزی داره و آشپزی برای او روشی برای بیان احساسات درونشه، طوری که احساساتش تو غذاهایش جاری میشه و افرادی که غذا رو میخورن، دستخوش همون احساسات مشابه میشون و ازش تاثیر میپذیرن!
▪︎ اولش که رفتم سراغ کتاب فقط میخواستم بخونمش چون خب یکی از مهمترین آثار سبک سورئاله، اما خیلی زود دیدم با تیتا خو گرفتم و عاشق کتاب و سبک خاصش شدم!
▪︎ کتاب سبک خاصی داره، هر فصل با یه دستور آشپزی شروع میشه و طرز پخت غذا رو لابهلای داستان یاد میگیریم. حقیقتا که موقع خوندن کتاب گرسنه میشدم و به سرم میزد طبق دستورالعملهاش غذاها رو درست کنم!
راستش کتاب تلخ ئه و این رو از همون فصل اول متوجه میشید اما شخصیت تیتا و چاشنی سورئال داستان این رسپی رو دلچسبتر و شیرینتر کرده بود.
▪︎ نمیتونم بگم این رمان شاهکاره چون گپهای زیادی داشت (البته بخشی هم به خاطر ترجمهی بدشه) اما توصیفها و روند اتفاقات اینقدر قشنگ بود که واقعا دوستش داشتم و غرق خوندن کتاب میشدم، راستش یک جورهایی انگار با تیتا خو گرفته بودم و دلم میخواست بغلش کنم. (:
▪︎ و عشق؟
یک مثلث عشقی توی کتاب داریم. تیتا، جان و پدرو.
چهقدر جان رو دوست داشتم و از ته قلبم آرزو میکردم تیتا تصمیم درستی بگیره اما با خوندن دو سه صفحهی آخر واقعا قلبم براشون لرزید. (در تلاش برای اسپویل نکردن)
• در نهایت که امیدوارم یه ناشری این کتاب رو دست بگیره و به ترجمهی خوب ازش موجود شه.
• من برم سریالش رو ببینم!
April 19, 2025
یکی از بهترین کتابهایی که خوندم...
کم نظیر بود واقعا...
داستان وایدهی نو نویسنده وتلفیقش با دستور آشپزی آدم رو به وجد میاره...
از اون کتابهایی که نمیشه زمین گذاشت❤️
و خب سریالش هم دارم میبینم و سریال خوبیه و دیدنش قطعا خالی از لطف نیست ولی قطعا که همه جزییات کتاب را ندارند و یه چیزایی داره که تو کتاب نیس ولی سریال زیبایی هست...
حتما حتما حتما بخونید
کم نظیر بود واقعا...
داستان وایدهی نو نویسنده وتلفیقش با دستور آشپزی آدم رو به وجد میاره...
از اون کتابهایی که نمیشه زمین گذاشت❤️
و خب سریالش هم دارم میبینم و سریال خوبیه و دیدنش قطعا خالی از لطف نیست ولی قطعا که همه جزییات کتاب را ندارند و یه چیزایی داره که تو کتاب نیس ولی سریال زیبایی هست...
حتما حتما حتما بخونید
November 25, 2024
میخواستم بگم خواندنیه اما در واقع به شدت چشیدنیه.
در این کتاب لطیف مکزیکی که ما را با سنتهای ظالمانهشان در رابطه با زنان آن زمان آشنا میکند، توی هر فصل یک دستور پخت و بخشی از زندگی تیتا، دختر بخت برگشتهام را میخوانیم، تیتایی که دستپخت جادوییاش از احساساتش سرچشمه میگرفت.
▫️مادربزرگم نظریهٔ بسیار جالبی داشت. میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛ همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم؛ شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل می کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمیگیرد که با مرور زمان فروکش میکند، تا انفجار تازهای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد و از آنجا که یکی از عوامل آتشزا همان سوختی است که به وجودمان میرسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعلهور میکند، قوطی کبریت وجودش نم برمی دارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود.
در این کتاب لطیف مکزیکی که ما را با سنتهای ظالمانهشان در رابطه با زنان آن زمان آشنا میکند، توی هر فصل یک دستور پخت و بخشی از زندگی تیتا، دختر بخت برگشتهام را میخوانیم، تیتایی که دستپخت جادوییاش از احساساتش سرچشمه میگرفت.
▫️مادربزرگم نظریهٔ بسیار جالبی داشت. میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛ همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم؛ شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل می کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج می شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمیگیرد که با مرور زمان فروکش میکند، تا انفجار تازهای جایگزین آن شود. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد و از آنجا که یکی از عوامل آتشزا همان سوختی است که به وجودمان میرسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می شود که سوخت موجود باشد. خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعلهور میکند، قوطی کبریت وجودش نم برمی دارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمی شود.
July 24, 2024
"بگذار چیزی را بهت بگویم، دفعه دیگر که عاشق شدی، این همه بزدل نباش!"
مادرم یک کتاب آشپزی «رزا منتظمی» دارد که من از بچگی، یعنی حتی وقتی سواد درست درمانی نداشتم هم دوستش داشتم و ساعت ها به عکس هایش نگاه میکردم و غصه میخوردم که چرا غذاهای ما انقد خوش رنگ و لعاب و با تزیینات نیست.
کمی که بزرگ تر شدم در سنین نوجوانی ساعت ها مسحور دستور پخت های کتاب میشدم و هر بار یکی از دستور ها را امتحان میکردم. سوفله شکلاتی، کرم پاتیسیر، بیسکویت قاشقی و ... اما به رغم ریخت و پاش زیادی که توی آشپزخانه راه میانداختم، چیزهای جالبی آماده نمیکردم:)
با خواندن این کتاب یاد آن کتاب قطور آشپزی افتادم و حس آن روزها برایم تداعی شد. کتاب «مثل آب برای شکلات» تمام آن چیزی است که من از یک کتاب انتظار دارم، روان، پرکشش، جذاب و زیبا. واقعاً از خواندن اش و فضای ادبیات آمریکای لاتین آن لذت بردم.
مادرم یک کتاب آشپزی «رزا منتظمی» دارد که من از بچگی، یعنی حتی وقتی سواد درست درمانی نداشتم هم دوستش داشتم و ساعت ها به عکس هایش نگاه میکردم و غصه میخوردم که چرا غذاهای ما انقد خوش رنگ و لعاب و با تزیینات نیست.
کمی که بزرگ تر شدم در سنین نوجوانی ساعت ها مسحور دستور پخت های کتاب میشدم و هر بار یکی از دستور ها را امتحان میکردم. سوفله شکلاتی، کرم پاتیسیر، بیسکویت قاشقی و ... اما به رغم ریخت و پاش زیادی که توی آشپزخانه راه میانداختم، چیزهای جالبی آماده نمیکردم:)
با خواندن این کتاب یاد آن کتاب قطور آشپزی افتادم و حس آن روزها برایم تداعی شد. کتاب «مثل آب برای شکلات» تمام آن چیزی است که من از یک کتاب انتظار دارم، روان، پرکشش، جذاب و زیبا. واقعاً از خواندن اش و فضای ادبیات آمریکای لاتین آن لذت بردم.
January 12, 2023
این از اون کتابهایی بود که نمیخوندی، میچشیدی! همونطور که نویسنده هدفش بوده.
وقتی میشه کتاب رو در قالب نامه یا دفترچه خاطرات نوشت، چرا اونو بصورت یه کتاب آشپزی ننویسیم؟
تیتا آخرین دختر از سه خواهره. توی آغوش گرم خدمتکار و آشپز خانواده، ناچا، توی آشپزخونه بین دیگ و بخار و ادویه ها رشد کرده. طبق رسومات خانوادههای سنتی مکزیکی، آخرین دختر خانواده هیچ وقت شوهر نمیکنه و تا لحظهی مرگ از والدینش مراقبت میکنه. تیتا هم قربانی همین رسم بوده و مادرش اجازه نمیده که تیتا و عشقش پدرو به هم برسند.
این حرف چیز جدیدی نیست، توی خانوادههای ایرانی هم زیاد شنیدیم که به خواستگار پیشنهاد میکنن که دختر بزرگتر رو بگیره👀 انگار دارن مداد خودکار میفروشن که حالا این نشد اون یکی. یا این یکی قدیمی تره زودتر رَدش کنم بره😐😅 خلاصه که همچین اتفاقی برای تیتا و پدرو هم رخ میده و شروع داستان!
ایده جدید بود. کتاب پر بود از احساسات و آشپزی! دستور پخت غذاهای زیادی توی داستان وجود داره ولی چیزی که اونو شگفت انگیز میکنه اینکه طعم و خاصیت غذاها از احساسات تیتا اثر میگرفتن. برای مثال لوبیاهای داخل آب درحال قل زدن که شاهد دعوای تیتا و خواهرش توی آشپزخانه بودند، سفت و سخت مونده بودن. برای همین تیتا شروع میکنه به آواز خوندن تا دل لوبیاها نرم بشه!
موضوع عالی. شروع عالی. بدنهی داستان گاهی عجیب غریب ولی اونم خوب بود😅ترجمه هم عالی . پایان ؟🙄
حقیقتن پایان داستان تو ذوقم خورد. خیلی میتونست قشنگتر ادامه پیدا کنه یا تموم بشه🤷🏻♀️حداقل بنظر من.
🚫شخصت مورد علاقهی من در داستان "جان" بود. چقدر این مرد دوست داشتنی بود آخه. نقل قولی از جان:
🕯"هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم. همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛شمع میتواند هر نوع موسیقی،نوازش،کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر میگیرد که با مرور زمان فروکش میکند،تا انفجارهای تازهای جایگزین آن شوند. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه میدارد……اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور میکند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمیشود. اگر چنین شود روح از جسم میگریزد و در میان تیرهترین سیاهیها سرگردان میشود."🕯
وقتی میشه کتاب رو در قالب نامه یا دفترچه خاطرات نوشت، چرا اونو بصورت یه کتاب آشپزی ننویسیم؟
تیتا آخرین دختر از سه خواهره. توی آغوش گرم خدمتکار و آشپز خانواده، ناچا، توی آشپزخونه بین دیگ و بخار و ادویه ها رشد کرده. طبق رسومات خانوادههای سنتی مکزیکی، آخرین دختر خانواده هیچ وقت شوهر نمیکنه و تا لحظهی مرگ از والدینش مراقبت میکنه. تیتا هم قربانی همین رسم بوده و مادرش اجازه نمیده که تیتا و عشقش پدرو به هم برسند.
این حرف چیز جدیدی نیست، توی خانوادههای ایرانی هم زیاد شنیدیم که به خواستگار پیشنهاد میکنن که دختر بزرگتر رو بگیره👀 انگار دارن مداد خودکار میفروشن که حالا این نشد اون یکی. یا این یکی قدیمی تره زودتر رَدش کنم بره😐😅 خلاصه که همچین اتفاقی برای تیتا و پدرو هم رخ میده و شروع داستان!
ایده جدید بود. کتاب پر بود از احساسات و آشپزی! دستور پخت غذاهای زیادی توی داستان وجود داره ولی چیزی که اونو شگفت انگیز میکنه اینکه طعم و خاصیت غذاها از احساسات تیتا اثر میگرفتن. برای مثال لوبیاهای داخل آب درحال قل زدن که شاهد دعوای تیتا و خواهرش توی آشپزخانه بودند، سفت و سخت مونده بودن. برای همین تیتا شروع میکنه به آواز خوندن تا دل لوبیاها نرم بشه!
موضوع عالی. شروع عالی. بدنهی داستان گاهی عجیب غریب ولی اونم خوب بود😅ترجمه هم عالی . پایان ؟🙄
حقیقتن پایان داستان تو ذوقم خورد. خیلی میتونست قشنگتر ادامه پیدا کنه یا تموم بشه🤷🏻♀️حداقل بنظر من.
🚫شخصت مورد علاقهی من در داستان "جان" بود. چقدر این مرد دوست داشتنی بود آخه. نقل قولی از جان:
🕯"هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم. همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد،به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛شمع میتواند هر نوع موسیقی،نوازش،کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل کند. برای لحظه ای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر میگیرد که با مرور زمان فروکش میکند،تا انفجارهای تازهای جایگزین آن شوند. هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه میدارد……اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور میکند،قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمیشود. اگر چنین شود روح از جسم میگریزد و در میان تیرهترین سیاهیها سرگردان میشود."🕯
July 22, 2016
میتونم بگم بهترین کتابی بود که امسال خوندم. این کتاب که به زندگی زن ها مربوط بود تو هر بخشش به قشنگترین نحو ممکن یه دستور آشپزی ام تلفیق شده بود. جوری که دلم میخاد دونه دونه موادی که برای تهیه غذا میگفت رو ببلعم تا زودتر برسم به اصل داستان. اما داستان درباره زندگی زنان بود و طبعا ظلمی که بهشون میشه. البته اگه قرار باشه با زندگی زن ها تو ایران مقایسه بشه، خیلی ام خوب و انسانی بودن ولی خب قصد مقایسه ندارم. خلاصه روابط خیلی جالب و قشنگی تو این کتاب شکل گرفته و فوق العاده کشش دار هست. فک میکنم هر کتاب خونی از خوندن این کتاب لذت ببره.
September 4, 2026
«مثل آب برای شکلات» کتاب خاص و خوشخوانیه که فرم متفاوتی داره، هر فصلش با یک ماه از سال و دستور پخت یک غذا یا داروی سنتی مکزیکی شروع میشه و بعد ماجرای آدمها لابهلای همین آشپزیها جلو میره.
قصهی کتاب دربارهی دختری به اسم «تیتا» هست که قربانی یک سنت خانوادگی سختگیرانه میشه: او به عنوان دختر کوچکتر، حق ازدواج نداره و باید تا آخر عمرش مجرد بمونه و از مادر مستبدش مراقبت کنه. این اجبار، تیتا رو در مواجهه با عشق اولش وارد یک وضعیت پیچیده، پنهانی و به شدت فرساینده میکنه.
نکتهی جذاب کتاب، استفادهی زنده و ملموسش از «رئالیسم جادویی» در دل روزمرگیهاست. یعنی اتفاقات ماورایی خیلی طبیعی در بستر زندگی روزمره پذیرفته میشن. توی این رمان، آشپزخونه برای تیتا تنها جاییه که میتونه حرف دلش رو بزنه، احساسات سرکوبشده، خشم، اندوه و آتش عشقش مستقیماً نفوذ میکنن توی مواد غذاهایی که میپزه و هر بار با یک اتفاق غیرمنتظره و جادویی، روی حس و حال آدمهایی که اون غذا رو میخورن اثر میذارن.
این کتاب به ما یادآوری میکنه که سنتها و قوانین تحمیلی هرچقدر هم سفتوسخت باشن، نمیتونن هویت و خواست قلبی یک انسان رو تا ابد خاموش کنن. بهمون نشون میده که عواطف واقعی، اشتیاق و خشم فروخورده بالاخره راهی برای ابراز پیدا میکنن و اگر به روحمون فرصت بیان و رهایی ندیم، اون شور تلنبارشده از درون ما رو میسوزونه. مثل آب در آستانهی جوشیدن، هر سکوتی بالاخره به نقطهی فوران میرسه تا فردیت و آزادی خودش رو پس بگیره.
قصهی کتاب دربارهی دختری به اسم «تیتا» هست که قربانی یک سنت خانوادگی سختگیرانه میشه: او به عنوان دختر کوچکتر، حق ازدواج نداره و باید تا آخر عمرش مجرد بمونه و از مادر مستبدش مراقبت کنه. این اجبار، تیتا رو در مواجهه با عشق اولش وارد یک وضعیت پیچیده، پنهانی و به شدت فرساینده میکنه.
نکتهی جذاب کتاب، استفادهی زنده و ملموسش از «رئالیسم جادویی» در دل روزمرگیهاست. یعنی اتفاقات ماورایی خیلی طبیعی در بستر زندگی روزمره پذیرفته میشن. توی این رمان، آشپزخونه برای تیتا تنها جاییه که میتونه حرف دلش رو بزنه، احساسات سرکوبشده، خشم، اندوه و آتش عشقش مستقیماً نفوذ میکنن توی مواد غذاهایی که میپزه و هر بار با یک اتفاق غیرمنتظره و جادویی، روی حس و حال آدمهایی که اون غذا رو میخورن اثر میذارن.
این کتاب به ما یادآوری میکنه که سنتها و قوانین تحمیلی هرچقدر هم سفتوسخت باشن، نمیتونن هویت و خواست قلبی یک انسان رو تا ابد خاموش کنن. بهمون نشون میده که عواطف واقعی، اشتیاق و خشم فروخورده بالاخره راهی برای ابراز پیدا میکنن و اگر به روحمون فرصت بیان و رهایی ندیم، اون شور تلنبارشده از درون ما رو میسوزونه. مثل آب در آستانهی جوشیدن، هر سکوتی بالاخره به نقطهی فوران میرسه تا فردیت و آزادی خودش رو پس بگیره.
September 28, 2017
بالاخره این روزا یه کتاب خوب خوندم!:)
بسیار خوش خوان و روان..درحین خوندن کتاب هر لحظه میتونستم بوی تمام غذاها رو احساس کنم..حتی چهره ی تیتا رو وقتی نور آتش رو ی صورتش میتابید.
تیتا دختر کوچک خانواده که اسیر خرافه و رسومات غیر منطقیه احساساتش رو با آشپزی نشون میده..عاشق میشه ..با سنتهای مقتدر مقابله میکنه و حتی گاهی درمان دارویی صادر میکنه! ..
سرش را چرخاند و چشمانش در چشمان پدرو گره خورد. همان لحظه فهمید وقتی مایه خمیر را توی روغن داغ می اندازند , چه حالی پیدا می کند.
کتاب در 12 فصلو هر فصل با یه دستور برای غذا شروع میشه و در طول فصل با استفاده از اون دستور حال تیتا ر میفهمیم ..حتی جاهایی میتونیم به عمق باورها و عقاید اون منطقه پی ببریم
مثل جایی که تیتا نقل از ناچا میکرد که اگر کنار لوبیاهای در حال پختن دعوا بشه اونها دیگه نمیپزن و باید براشون آواز بخونیم تا دلشون شاد بشه و نرم بشن:)
در مورد اسم کتاب هم باید بگم با یه سرچ در ویکی پدیا به هوشمندانه بودنش ایمان آوردم:
نام کتاب معنایی دوگانه دارد: نخست اشاره به دستور تهیه شکلات داغ (هات چاکلت) دارد که در مکزیک با آب و کاکائو تهیه میشود (نه با شیر). دوم، اصطلاحی در زبان اسپانیایی است استعاره از احساسات تند و برانگیختگی جنسی
یه نکته ای هم خالی از لطف نیست که بگم وقتی به اواسط کتاب رسیدم هی به جلد کتاب نگاه میکردم و فکر میکردم پدرو عاشق چیه این تیتا شده آخه؟یا جان چرا انقدر تیتا رو ستایش میکنه! اینکه زشته:))))
بعد که تموم شد و ویرایش های دیگه ی کتابو دیدم فهمیدم ای دل غاففففففففللل
این که تیتا نیست..اینی که به عنوان جلد و شخصیت اصلی دیده میشه ظاهرا ناچا مستخدمشون هست که در بک گراند تیتا دیده میشه و خود تیتا سانسور !!!!شده

به نظرم یکی از دلایلی که آمار کتاب خوندن پایینه جلدهای بی روح و بی مزه ی کتاباس..که گاها اصلا ربطی هم به موضوع نداره...کتابای قدیمی رو که نگاه میکنم برای جلداشون زحمت کشیده شده بود و پر از نقاشی از شخصیتهای داستان بود ...نه کاور اصلی کتاب رو با فتوشاپ کات کرد و بعد چاپ کرد!
بسیار خوش خوان و روان..درحین خوندن کتاب هر لحظه میتونستم بوی تمام غذاها رو احساس کنم..حتی چهره ی تیتا رو وقتی نور آتش رو ی صورتش میتابید.
تیتا دختر کوچک خانواده که اسیر خرافه و رسومات غیر منطقیه احساساتش رو با آشپزی نشون میده..عاشق میشه ..با سنتهای مقتدر مقابله میکنه و حتی گاهی درمان دارویی صادر میکنه! ..
سرش را چرخاند و چشمانش در چشمان پدرو گره خورد. همان لحظه فهمید وقتی مایه خمیر را توی روغن داغ می اندازند , چه حالی پیدا می کند.
کتاب در 12 فصلو هر فصل با یه دستور برای غذا شروع میشه و در طول فصل با استفاده از اون دستور حال تیتا ر میفهمیم ..حتی جاهایی میتونیم به عمق باورها و عقاید اون منطقه پی ببریم
مثل جایی که تیتا نقل از ناچا میکرد که اگر کنار لوبیاهای در حال پختن دعوا بشه اونها دیگه نمیپزن و باید براشون آواز بخونیم تا دلشون شاد بشه و نرم بشن:)
در مورد اسم کتاب هم باید بگم با یه سرچ در ویکی پدیا به هوشمندانه بودنش ایمان آوردم:
نام کتاب معنایی دوگانه دارد: نخست اشاره به دستور تهیه شکلات داغ (هات چاکلت) دارد که در مکزیک با آب و کاکائو تهیه میشود (نه با شیر). دوم، اصطلاحی در زبان اسپانیایی است استعاره از احساسات تند و برانگیختگی جنسی
یه نکته ای هم خالی از لطف نیست که بگم وقتی به اواسط کتاب رسیدم هی به جلد کتاب نگاه میکردم و فکر میکردم پدرو عاشق چیه این تیتا شده آخه؟یا جان چرا انقدر تیتا رو ستایش میکنه! اینکه زشته:))))
بعد که تموم شد و ویرایش های دیگه ی کتابو دیدم فهمیدم ای دل غاففففففففللل
این که تیتا نیست..اینی که به عنوان جلد و شخصیت اصلی دیده میشه ظاهرا ناچا مستخدمشون هست که در بک گراند تیتا دیده میشه و خود تیتا سانسور !!!!شده

به نظرم یکی از دلایلی که آمار کتاب خوندن پایینه جلدهای بی روح و بی مزه ی کتاباس..که گاها اصلا ربطی هم به موضوع نداره...کتابای قدیمی رو که نگاه میکنم برای جلداشون زحمت کشیده شده بود و پر از نقاشی از شخصیتهای داستان بود ...نه کاور اصلی کتاب رو با فتوشاپ کات کرد و بعد چاپ کرد!
June 23, 2024
بعد از مطالعه کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی به سراغ این کتاب آمدم تا مقایسهای بینشون داشته باشم و شباهت ایده اصلی نگارشی در فرم داستان مشهود بود، شباهت اسمش رو بگذاریم یا کپی
به نظرم این ایده که احساسات راوی داستان خودش رو در قالبی سوررئال در اتفاقات جانبی و همینطور ترجمان فوران این حس در دستورهای آشپزی با جزییات فراوان نشون بده بسیار جالب و قابل تامل بود و همین ایده هم در کتاب دیگه به کار گرفتهشده بود و البته در اینجا با داستانی هم سر و کار داشتیم در نقد سنتی خانوادگی و کهنه که تمام داستان در پی اون شکل گرفت. اما دو تا نقد عمده بهش وارد هست یکی اینکه داستان شبیه به داستانهای نوجوانان پیش میره از منظر پیوستگی درونی و منطق روایی و ... و مهمتر اینکه از جایی به بعد و مخصوصا در اواخر خیلی رمانتیسیسم و جنبههای سانتیمانتال اثر توی ذوق میزنند و مثلا این بند رو در نظر بگیرین
اگر احساسی قدرتمند، تمام شمعهای وجودمان را یکباره روشن کند، نوری بس خیرهکننده از آن برمیخیزد که شعاع تابشاش از دید ما فراتر میرود. آنگاه دالانی از نور پدیدار میشود و راهی را نشانمان میدهد که از لحظه تولد به بعد فراموش کرده بودیم و به سر منزل ازلی نزد ملکوت اعلی فرایمان میخواند. روح آدمی همیشه طالب و آرزومند بازگشت به جایی است که از آن آمده
خلاصه به نظرم میتوانست تجربه جالبتری باشد اگر در دوران نوجوانی و سرآغاز جوانی خوانده میشد.
به نظرم این ایده که احساسات راوی داستان خودش رو در قالبی سوررئال در اتفاقات جانبی و همینطور ترجمان فوران این حس در دستورهای آشپزی با جزییات فراوان نشون بده بسیار جالب و قابل تامل بود و همین ایده هم در کتاب دیگه به کار گرفتهشده بود و البته در اینجا با داستانی هم سر و کار داشتیم در نقد سنتی خانوادگی و کهنه که تمام داستان در پی اون شکل گرفت. اما دو تا نقد عمده بهش وارد هست یکی اینکه داستان شبیه به داستانهای نوجوانان پیش میره از منظر پیوستگی درونی و منطق روایی و ... و مهمتر اینکه از جایی به بعد و مخصوصا در اواخر خیلی رمانتیسیسم و جنبههای سانتیمانتال اثر توی ذوق میزنند و مثلا این بند رو در نظر بگیرین
اگر احساسی قدرتمند، تمام شمعهای وجودمان را یکباره روشن کند، نوری بس خیرهکننده از آن برمیخیزد که شعاع تابشاش از دید ما فراتر میرود. آنگاه دالانی از نور پدیدار میشود و راهی را نشانمان میدهد که از لحظه تولد به بعد فراموش کرده بودیم و به سر منزل ازلی نزد ملکوت اعلی فرایمان میخواند. روح آدمی همیشه طالب و آرزومند بازگشت به جایی است که از آن آمده
خلاصه به نظرم میتوانست تجربه جالبتری باشد اگر در دوران نوجوانی و سرآغاز جوانی خوانده میشد.
December 17, 2024
آخرش رو دوست نداشتم هرچند توصیفات آخر کتاب هم دلنشین بود
کلا گوش دادن به کتاب مثل خوردن یه شکلات شیرین، دلچسب بود و دوستش داشتم 💕
یه سریال هم از روش ساختن، اونو که ببینم میام و اینجا فوران اخساساتم رو نشون میدم😁
کلا گوش دادن به کتاب مثل خوردن یه شکلات شیرین، دلچسب بود و دوستش داشتم 💕
یه سریال هم از روش ساختن، اونو که ببینم میام و اینجا فوران اخساساتم رو نشون میدم😁
July 22, 2019
[ریویو-استوری بیربط]
این کتاب رو مدتها پیش خوندم و از جزییاتش چیزی یادم نمیاد.
تمام چیزی که یادم میاد یه حس ملانکولی و یه قلب مچالهست.
و اینکه عاشق حال و هواش بودم.
این کتاب رو به پیشنهاد دوست همزمان خوندیم. من اینجا و اون در دورترین جای جهان.
یادمه که جایی از کتاب از کبریت به شکل استعارهای استفاده کرده بود.
و یادمه که دوست بعدش برام یه بسته کبریت فرستاده بود و یه یادداشت با این قول که «کبریتهای نم کشیدهی وجودت را من روشن میکنم».
دوست به قولش وفا نکرد.
اون کبریتا هیچوقت استفاده نشدن.
و وجود من برای همیشه نمکشیده باقی موند.
این کتاب رو مدتها پیش خوندم و از جزییاتش چیزی یادم نمیاد.
تمام چیزی که یادم میاد یه حس ملانکولی و یه قلب مچالهست.
و اینکه عاشق حال و هواش بودم.
این کتاب رو به پیشنهاد دوست همزمان خوندیم. من اینجا و اون در دورترین جای جهان.
یادمه که جایی از کتاب از کبریت به شکل استعارهای استفاده کرده بود.
و یادمه که دوست بعدش برام یه بسته کبریت فرستاده بود و یه یادداشت با این قول که «کبریتهای نم کشیدهی وجودت را من روشن میکنم».
دوست به قولش وفا نکرد.
اون کبریتا هیچوقت استفاده نشدن.
و وجود من برای همیشه نمکشیده باقی موند.
January 8, 2021
رمانی در قالب کتاب آشپزی که در طول خوندنش میشه عطر و طعم غذاها رو حس کرد. بخشهایی از کتاب رئالیسم جادویی خوبی داشت و لذت برم، اما با یه بخشهاییش هم نتونستم ارتباط برقرار کنم.
خیلی کنجکاوم که میتونم از رو دستورهای آشپزی عجیبش غذا بپزم؟
خیلی کنجکاوم که میتونم از رو دستورهای آشپزی عجیبش غذا بپزم؟
April 30, 2020
همین طور که در بحر عروسک کوچولو فرو رفته بود، با خودش فکر میکرد چه قدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود. آن وقتها هیچ چیز به نظرش محال نمی رسید. بزرگ که می شوی میفهمی چیزهای زیادی هست که نمی توانی امید دسترسی به آنها را داشته باشی، چیزهای ممنوع، چیزهای گناه آلود ناشایست
اما آخر چه چیز شایسته است؟ نادیده انگاشتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستید؟ ای کاش هرگز بزرگ نمیشد...
اما آخر چه چیز شایسته است؟ نادیده انگاشتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستید؟ ای کاش هرگز بزرگ نمیشد...
Read
March 12, 2017یه کتاب خوشمزه و اشتها برانگیز
منکه همش یا هوس نون خامه ای میکردم یا شکلات،
در ضمن واسه کساییکه رژیم قند و شیرینی دارن توصیه نمیشود....
منکه همش یا هوس نون خامه ای میکردم یا شکلات،
در ضمن واسه کساییکه رژیم قند و شیرینی دارن توصیه نمیشود....
July 30, 2015
یکسوم میانی داستان فوقالعاده بود. یعنی دقیقا مثل یه نمودار نرمال، اولش با یه شیب مثبت، کم کم شگفتزده میکرد، وسطش، توی قله، اصلا نمیفهمیدم چطور دارم صفحهها رو ورق میزنم، و بعد شیبش منفی شد و آروم آروم رسید به جایی که میخواستم زودتر تموم بشه!
میدونید؟ حال و هواش عااالی بود، فکر کن رئالیسم جادویی قاطی بشه با آشپزی، با کاکائو! وای این مکزیکیها به جای گوجه و ربگوجه توی خورشتهاشون کاکائو میزنن! ممممم
حسم شبيه وقتی بود که فیلم شکلات رو دیدم.
طرحش عالی بود ولی توصیفاتش چندان خوب نبود، من نمیدونستم خونه چه شکلیه، لباسهاشون چطوره، خودِ شخصيتها چه قیافهای دارن، هیچ تصویری نداشتم! و این برای منی که دوست دارم تصویرسازی ذهنی کنم چندان خوب نبود، گرچه نویسنده انگار با تمرکز روی توصیف آشپزیها این کمبودها رو جبران کرده بود.
میدونید؟ حال و هواش عااالی بود، فکر کن رئالیسم جادویی قاطی بشه با آشپزی، با کاکائو! وای این مکزیکیها به جای گوجه و ربگوجه توی خورشتهاشون کاکائو میزنن! ممممم
حسم شبيه وقتی بود که فیلم شکلات رو دیدم.
طرحش عالی بود ولی توصیفاتش چندان خوب نبود، من نمیدونستم خونه چه شکلیه، لباسهاشون چطوره، خودِ شخصيتها چه قیافهای دارن، هیچ تصویری نداشتم! و این برای منی که دوست دارم تصویرسازی ذهنی کنم چندان خوب نبود، گرچه نویسنده انگار با تمرکز روی توصیف آشپزیها این کمبودها رو جبران کرده بود.
September 1, 2018
تا نیمههای کتاب، داشتم لذت وافر میبردم. خیلی ناز و قشنگ بود. اما ناگهان...:(
چون روایح نیروی عجیبی در خود دارند که یاد ایام گذشته را زنده میکنند و با خود خاطرهها، صداها و حتی بوهای دیگری را به زمان حال میآورند. که هیچ دخلی به لحظه حاضر ندارند.
مادربزرگم نظریه بسیار جالبی داشت. میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛ همانطوری که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛ شمع میتواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل میکند. برای لحظهای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر میگیرد که با مرور زمان فروکش میکند، تا انفجار تازهای جایگزین آن شود.هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه میدارد… خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور میکند، قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمیشود.
چون روایح نیروی عجیبی در خود دارند که یاد ایام گذشته را زنده میکنند و با خود خاطرهها، صداها و حتی بوهای دیگری را به زمان حال میآورند. که هیچ دخلی به لحظه حاضر ندارند.
مادربزرگم نظریه بسیار جالبی داشت. میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد میشویم اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛ همانطوری که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم. در این مورد، به عنوان مثال اکسیژن از نفس کسی میآید که دوستش داریم؛ شمع میتواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل میکند. برای لحظهای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر میگیرد که با مرور زمان فروکش میکند، تا انفجار تازهای جایگزین آن شود.هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه میدارد… خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتش درون را شعله ور میکند، قوطی کبریت وجودش نم بر میدارد و هیچ یک از چوب کبریتهایش هیچ وقت روشن نمیشود.
August 22, 2021
رمان خوب بود فقط کاش کمتر سانسور شده بود.
حتی جلد کتاب هم از سانسور شدن در امان نمونده بود. در طول خوانش رمان مدام از خودم سوال می کردم که این تصویرِ نه چندان زیبا که از تیتا، شخصیت اصلی کتاب، بر روی جلد به تصویر در آمده، واقعاً چطور همه رو شیفته و عاشق خودش کرده!؟ حالا نگو این تصویر تیتا نیست و تصویر خدمتکار او هست و عکس تیتا در پس زمینه ی نقاشی سانسور شده!!
به هر حال صرف نظر از سانسور های مکرر ، تصویر روی جلد و محتوای رمان ، که بعضی جا ها سانسور و حذفیات مربوط به بخش های مهم داستان بود که باعث میشد خواننده سردرگم بشه و هی از خودم میپرسیدم الان دقیقا چه اتفاقی افتاد که داستان اینطور شد؟
اما نتیجه ی غایی ؛ رمانی مفرح بخش و جالبی نوشته شده بود.

حتی جلد کتاب هم از سانسور شدن در امان نمونده بود. در طول خوانش رمان مدام از خودم سوال می کردم که این تصویرِ نه چندان زیبا که از تیتا، شخصیت اصلی کتاب، بر روی جلد به تصویر در آمده، واقعاً چطور همه رو شیفته و عاشق خودش کرده!؟ حالا نگو این تصویر تیتا نیست و تصویر خدمتکار او هست و عکس تیتا در پس زمینه ی نقاشی سانسور شده!!
به هر حال صرف نظر از سانسور های مکرر ، تصویر روی جلد و محتوای رمان ، که بعضی جا ها سانسور و حذفیات مربوط به بخش های مهم داستان بود که باعث میشد خواننده سردرگم بشه و هی از خودم میپرسیدم الان دقیقا چه اتفاقی افتاد که داستان اینطور شد؟
اما نتیجه ی غایی ؛ رمانی مفرح بخش و جالبی نوشته شده بود.

March 31, 2021
با خودش فکر میکرد چه قدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود، آن وقت ها هیچ چیز به نظرش محال نمی رسید. بزرگتر که می شوی می فهمی چیز های زیادی هست که نمیتوانی امید دسترسی به آن ها را داشته باشی، چیزهای ممنوع، چیزهای گناه آلود ناشایست
اما آخر چه چیز شایسته است؟! نادیده گرفتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستید؟!
اما آخر چه چیز شایسته است؟! نادیده گرفتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستید؟!
Displaying 1 - 30 of 230 reviews































