What do you think?


First Love
When the down-at-heel Princess Zasyekin moves next door to the country estate of Vladimir Petrovich's parents, he instantly and overwhelmingly falls in love with his new neighbour's daughter, Zinaida. But the capricious young woman already has many admirers and as she plays her suitors against each other, Vladimir's unrequited youthful passion soon turns to torment and despair - although he remains unaware of his true rival for Zinaida's affections. Set in the world of nineteenth-century Russia's fading aristocracy, Turgenev's story depicts a boy's growth of knowledge and mastery over his own heart as he awakens to the complex nature of adult love.
124 pages, Paperback
First published January 1, 1860
About the author
Ivan Turgenev
2,208 books2,987 followersIvan Sergeyevich Turgenev (Cyrillic: Иван Сергеевич Тургенев) was a novelist, poet, and dramatist, and now ranks as one of the towering figures of Russian literature. His major works include the short-story collection A Sportsman’s Sketches (1852) and the novels Rudin (1856), Home of the Gentry (1859), On the Eve (1860), and Fathers and Sons (1862).
These works offer realistic, affectionate portrayals of the Russian peasantry and penetrating studies of the Russian intelligentsia who were attempting to move the country into a new age. His masterpiece, Fathers and Sons, is considered one of the greatest novels of the nineteenth century.
Turgenev was a contemporary with Fyodor Dostoevsky and Leo Tolstoy. While these wrote about church and religion, Turgenev was more concerned with the movement toward social reform in Russia.
These works offer realistic, affectionate portrayals of the Russian peasantry and penetrating studies of the Russian intelligentsia who were attempting to move the country into a new age. His masterpiece, Fathers and Sons, is considered one of the greatest novels of the nineteenth century.
Turgenev was a contemporary with Fyodor Dostoevsky and Leo Tolstoy. While these wrote about church and religion, Turgenev was more concerned with the movement toward social reform in Russia.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 34 reviews
July 20, 2019
داستان خیلی زیاد اثرگذار بود جوری که مطمئنم بار دوم نمیخونمش. خیلی زیاد مطمئنم... کاش میشد بیشتر از ۵ ستاره گذاشت...
(کتاب رو از انتشارات فرزان روز و با ترجمه ولی الله شادان خوندم و فقط داستان "نخستین عشق" رو شامل میشد.)
از متن کتاب:
-آزادی؟ ولی آیا می دانی که چه چیز میتواند به انسان آزادی دهد؟
-چه چیز؟
-اراده، ارادهی شخصی قدرتی به تو خواهد داد که از آزادی بهتر است. خواستن را یاد بگیر، سپس آزاد خواهی بود و فرمانروایی خواهی کرد.
(کتاب رو از انتشارات فرزان روز و با ترجمه ولی الله شادان خوندم و فقط داستان "نخستین عشق" رو شامل میشد.)
از متن کتاب:
-آزادی؟ ولی آیا می دانی که چه چیز میتواند به انسان آزادی دهد؟
-چه چیز؟
-اراده، ارادهی شخصی قدرتی به تو خواهد داد که از آزادی بهتر است. خواستن را یاد بگیر، سپس آزاد خواهی بود و فرمانروایی خواهی کرد.
September 2, 2025
نمیدونم خیلی اتفاقی هفته پیش فیلم پیرپسر رو دیدم و این هفته کتاب نخستین عشق ایوان تورگنیف و هر دو به طرز عجیبی روایتکننده داستانها و روابط پسر و پدر بودن. داستان کتاب رو نمیخوام خراب کنم و چیزی رو لو بدم مخصوصا اینکه کتاب کوتاهی هستش و اگر کسی علاقهمند باشه میتونه یکی دو روزه بخونه.
داستان در خصوص عشق اول هستش و تورگنیف گفته بر اساس واقعیت بوده. خیلیها هم میگن داستان از زندگی و تجربیات خود تورگنیف بوده. به هر صورت به نظرم نویسنده خیلی روان و هنرمندانه این داستان رو در آورده و مخصوصا اگر زمان نوشتن اون رو در نظر داشته باشیم خیلی جالب توجه میشه و موضوعاتی رو مطرح کرده که شاید تابو به حساب میاومده و بعدها در مطالعات روانشناسی هم بررسی میشه.
چیزی که برام جالب بود اینه که نویسنده خیلی قشنگ حال و هوای جوانی و شور و شوق اون رو به تصویر میکشه انگار که خودش در لحظه نوشتن یک نوجوان بوده و همینطور طبیعت و مناظر رو به بهترین شکل توصیف میکنه
خوندن این کتاب خالی از لطف نیست و پیشنهاد میکنم حتما بخونید!
داستان در خصوص عشق اول هستش و تورگنیف گفته بر اساس واقعیت بوده. خیلیها هم میگن داستان از زندگی و تجربیات خود تورگنیف بوده. به هر صورت به نظرم نویسنده خیلی روان و هنرمندانه این داستان رو در آورده و مخصوصا اگر زمان نوشتن اون رو در نظر داشته باشیم خیلی جالب توجه میشه و موضوعاتی رو مطرح کرده که شاید تابو به حساب میاومده و بعدها در مطالعات روانشناسی هم بررسی میشه.
چیزی که برام جالب بود اینه که نویسنده خیلی قشنگ حال و هوای جوانی و شور و شوق اون رو به تصویر میکشه انگار که خودش در لحظه نوشتن یک نوجوان بوده و همینطور طبیعت و مناظر رو به بهترین شکل توصیف میکنه
خوندن این کتاب خالی از لطف نیست و پیشنهاد میکنم حتما بخونید!
March 29, 2025
نخستین عشق من، دخترعمویم بود (شاکینگ!). آنزمان ۱۱ سالم بود. او چشمانی آبیرنگ داشت، با موهای فرفری طلاییرنگ، خیلیها میگفتند شبیه عروسک است، و واقعا هم بود. از طرفی، چیزی که این ظاهر را جذابتر میکرد، روح وحشی او بود. او به معنی دقیق کلمه آتشپاره بود، اگرچه کسی به خود جرئت این را نمیداد که بهش امرونهی کند، تابع هیچ بند و قاعدهای نبود. او گرمای هر جمعی بود. او از من ۴ سال کوچکتر بود، و خواهری داشت که ۲ سال ازم کوچکتر بود. یک بار این فرضیه مطرح شد که من با خواهرش و برادرم با او ازدواج کند در آینده، که من با قدرت تمام گفتم: نّه! و آنها این موضوع را پذیرفتند، چون متوجه شیمی متقابل ما بودند. روزها میگذشتند و برادرم، که مثل خودش حسابی شیطان بود، بدون یک برنامهٔ مشخص و کاملا سربههوایانه، تصمیم گرفت عاشق او شود، و داشت دقیقا همان کارهایی را میکرد که من میکردم (بغل، هدیه، طرفداری). من اینها را با کونسوزی تمام تحمل میکردم، تااینکه یک روز خودش اشاره کرد که برادر من هم مهربان شده، و دانستم که او هم فهمیده. من خیلی حرص میخوردم، اما میدیدم که خیلی به هم میآیند، هر دو شور و شر، سنی و سالی نزدکتر، و من؟ آن روزها زیادی بچهمثبت، یبس و جدی. تئوریهای معاصرتر شاید بگوید ما همدیگر را کامل میکردیم، اما آنزمان کسی چنین عقیدهای نداشت. یک شب، قرار شد او برود سوپری، برادرم پیشقدم شد که همراهیاش خواهد کرد، و همین کار را هم کرد. وقتی برمیگشتیم خانهٔ خودمان، بهم گفت: من امشب چند دقیقه باهاش تنها بودم.
خب؟
خب امشب ولنتاین بود.
ولنتاین چیه؟
یعنی اگه امشب با کسی تنها بشی، بعدا باهاش عروسی میکنی.
* و اما در باب کتاب (مال من از نشر اساطیر بود و فقط حاوی نخستینعشق بود، با همین ترجمه):
- خطاب به کی؟
پس از آشنایی با جریان سیال ذهن، وقتی دیدم داستان را میتوان از طریق دنبالکردن افکار یک یا چند شخصیت متوجه شد، سایر داستانها تاحدودی به نظرم مصنوعی آمد، و سؤالم این بود که راوی دارد خطاب به کی حرف میزند؟ و راوی کیست؟ شنیدن افکار یک شخصیت، عملی طبیعی است، اما یک راوی وهم است. تورگینیف در این کتاب و یادداشتهایآدمزیادی، به این سؤال جواب میدهد. برای مثال در ابتدای این کتاب سه دوست قرار گذاشتهاند داستان اولین عشقشان را تعریف کنند، و یکی تصمیم میگیرد آن را بنویسد، و این کتاب همان است. سؤال خطاب به کی؟ اینجا پاسخ واضحی دارد، خطاب به دوستانش! نه ما.
- ریدیوهد
چند سال قبل دوستم تعریف میکرد که حالا چند سال است ریدیوهد آهنگ کریپ را از اجراهایشان حذف کردهاند، چون خیلی آهنگ خودزنانهای است، و اعضای بند بعدا که معروف شدند خیلی مغرور شدند. نمیدانم آیا این اتفاق برای تورگینیف هم رخ داد یا نه، اما به طرز غمانگیزی هم در این کتاب و هم آدمزیادی، راوی اصرار دارد که داستانگوی خوبی نیست. کی بهتر از شما استاد؟ البته این موضوعی ست که چند سال بعد یکی از ستونهای تئوریک ادبیات مدرن شد: اینکه نویسنده فرق دارد با راوی. این موضوع در ایران بهویژه با بوف کور خیلی بحثبرانگیز شد.
- هیچکاک
در میانهٔ رمان، و با نشانههای فراوانی که در ادامه میآید، مخاطب معمایی که شدیدا ذهن راوی را مشغول کرده کشف میکند، و گویی تورگینیف میخواد فراتر از «ماجرا»، ما شاهد زجرکشیدن قهرمان کودک از این جهل باشیم، اتفاقی که در سرگیجهٔ هیچکاک هم شاهدش بودیم. هیچکاک میگفت بیشتر از اینکه دلش بخواهد در پایان فیلم با حل معما مخاطب را غافلگیر کند، عاشق این احساس در مخاطب است که بفهمد حدسش درست بوده. خب فکر نکنم قهرمان این رمان و آن فیلم اگر هم حدسشان درست درمیآید خیلی به حالشان فرق میکرد.
- راوی اولشخص نامحدود به خودش
کتاب جنبههای کمدی هم دارد، اما یکی از اینها (که با خوانشی متفاوت از من، میتواند نقطهضعف تلقی شود)، وقتهایی ست که راوی بیشتر از چیزی که میداند میگوید. در روایت ادبی یک زاویهدید هست به نام «راوی سومشخص محدود به قهرمان» که شاید فلوبر راهش انداخت و کافکا در آن خبره بود، و میدانیم حالتی ست که راوی علیرغم سومشخصبودن، چیزی بیشتر از قهرمان نمیداند، و وقتی پنکهٔ پشت سر من را توصیف میکند که من بهش نگاه کنم، اینجا برعکس بود، و یکی دو بار راوی مثلا میگفت: این اتاق مرتبتر از اتاق قبلی بود، اما من اصلا ندیدمش، چون داشتم فلانی را نگاه میکردم! یا چند جمله را بازگو میکند و میگوید من فقط آن دو کلمه را شنیدم.
- استعارهٔ برگزیده
مثل سوسکی که پایش را با نخ بستهاند، مدام دور خانهٔ محبوب میچرخیدم.
خب؟
خب امشب ولنتاین بود.
ولنتاین چیه؟
یعنی اگه امشب با کسی تنها بشی، بعدا باهاش عروسی میکنی.
* و اما در باب کتاب (مال من از نشر اساطیر بود و فقط حاوی نخستینعشق بود، با همین ترجمه):
- خطاب به کی؟
پس از آشنایی با جریان سیال ذهن، وقتی دیدم داستان را میتوان از طریق دنبالکردن افکار یک یا چند شخصیت متوجه شد، سایر داستانها تاحدودی به نظرم مصنوعی آمد، و سؤالم این بود که راوی دارد خطاب به کی حرف میزند؟ و راوی کیست؟ شنیدن افکار یک شخصیت، عملی طبیعی است، اما یک راوی وهم است. تورگینیف در این کتاب و یادداشتهایآدمزیادی، به این سؤال جواب میدهد. برای مثال در ابتدای این کتاب سه دوست قرار گذاشتهاند داستان اولین عشقشان را تعریف کنند، و یکی تصمیم میگیرد آن را بنویسد، و این کتاب همان است. سؤال خطاب به کی؟ اینجا پاسخ واضحی دارد، خطاب به دوستانش! نه ما.
- ریدیوهد
چند سال قبل دوستم تعریف میکرد که حالا چند سال است ریدیوهد آهنگ کریپ را از اجراهایشان حذف کردهاند، چون خیلی آهنگ خودزنانهای است، و اعضای بند بعدا که معروف شدند خیلی مغرور شدند. نمیدانم آیا این اتفاق برای تورگینیف هم رخ داد یا نه، اما به طرز غمانگیزی هم در این کتاب و هم آدمزیادی، راوی اصرار دارد که داستانگوی خوبی نیست. کی بهتر از شما استاد؟ البته این موضوعی ست که چند سال بعد یکی از ستونهای تئوریک ادبیات مدرن شد: اینکه نویسنده فرق دارد با راوی. این موضوع در ایران بهویژه با بوف کور خیلی بحثبرانگیز شد.
- هیچکاک
در میانهٔ رمان، و با نشانههای فراوانی که در ادامه میآید، مخاطب معمایی که شدیدا ذهن راوی را مشغول کرده کشف میکند، و گویی تورگینیف میخواد فراتر از «ماجرا»، ما شاهد زجرکشیدن قهرمان کودک از این جهل باشیم، اتفاقی که در سرگیجهٔ هیچکاک هم شاهدش بودیم. هیچکاک میگفت بیشتر از اینکه دلش بخواهد در پایان فیلم با حل معما مخاطب را غافلگیر کند، عاشق این احساس در مخاطب است که بفهمد حدسش درست بوده. خب فکر نکنم قهرمان این رمان و آن فیلم اگر هم حدسشان درست درمیآید خیلی به حالشان فرق میکرد.
- راوی اولشخص نامحدود به خودش
کتاب جنبههای کمدی هم دارد، اما یکی از اینها (که با خوانشی متفاوت از من، میتواند نقطهضعف تلقی شود)، وقتهایی ست که راوی بیشتر از چیزی که میداند میگوید. در روایت ادبی یک زاویهدید هست به نام «راوی سومشخص محدود به قهرمان» که شاید فلوبر راهش انداخت و کافکا در آن خبره بود، و میدانیم حالتی ست که راوی علیرغم سومشخصبودن، چیزی بیشتر از قهرمان نمیداند، و وقتی پنکهٔ پشت سر من را توصیف میکند که من بهش نگاه کنم، اینجا برعکس بود، و یکی دو بار راوی مثلا میگفت: این اتاق مرتبتر از اتاق قبلی بود، اما من اصلا ندیدمش، چون داشتم فلانی را نگاه میکردم! یا چند جمله را بازگو میکند و میگوید من فقط آن دو کلمه را شنیدم.
- استعارهٔ برگزیده
مثل سوسکی که پایش را با نخ بستهاند، مدام دور خانهٔ محبوب میچرخیدم.
August 1, 2024
.
ولادیمیر پتروویچ، که مردی چهل ساله با موهای سیاه رو به سفیدی بود، با کمی تأنی پاسخ داد: نخستین عشق من یک داستان ساده و معمولی نبود.
اجازه دهید... شاید هم آن را تعریف نکنم، چون در شرح و بیان مهارت زیادی ندارم،میترسم نامرتب و بیمزه شود. اگر اجازه دهید، هرچه به خاطرم آمد در دفترچهای بنویسم و سپس برایتان بخوانم.
📝#ایوان_تورگینف نویسندهی روسِ کتاب معروف #پدران_و_پسران در این کتاب به شرحِ ماجرای عشقی یکطرفه از جانبِ پسری شانزده ساله به دختری بزرگتر از خود پرداخته. داستان روایتی خطی و بدون گره است ولی چون روایت عشق است برای من دوستداشتنی بود🙂📚☕️
#نخستین_عشق #ایوان_تورگینف ترجمه #ولیالله_شادان
#نشر_فروزان
ولادیمیر پتروویچ، که مردی چهل ساله با موهای سیاه رو به سفیدی بود، با کمی تأنی پاسخ داد: نخستین عشق من یک داستان ساده و معمولی نبود.
اجازه دهید... شاید هم آن را تعریف نکنم، چون در شرح و بیان مهارت زیادی ندارم،میترسم نامرتب و بیمزه شود. اگر اجازه دهید، هرچه به خاطرم آمد در دفترچهای بنویسم و سپس برایتان بخوانم.
📝#ایوان_تورگینف نویسندهی روسِ کتاب معروف #پدران_و_پسران در این کتاب به شرحِ ماجرای عشقی یکطرفه از جانبِ پسری شانزده ساله به دختری بزرگتر از خود پرداخته. داستان روایتی خطی و بدون گره است ولی چون روایت عشق است برای من دوستداشتنی بود🙂📚☕️
#نخستین_عشق #ایوان_تورگینف ترجمه #ولیالله_شادان
#نشر_فروزان
December 5, 2023
وقتی بزرگان، بزرگی میکنند.
1- عشق اول از کتابهایی است که با نامِ خود، دال مرکزی روایت را مشخص میکنند. البته جزئیات روایت، شخصیتسازیها، ساخت جملات و نحوه پردازشِ آنها، و در یک کلام کلیت روایت این داستان بلند، به ما نشان میدهد با چه نویسندهای طرف ایم.
در برخی نحلههای فلسفی این برداشت موجود است که: «فیلسوف به مثابه جغد مینروا، تاریخ و زمانۀ خود را عقلانی تصویر میکند.» یعنی کار فیلسوف آن است که به تاریخی که در آن غرق است واکنش نشان بدهد. البته این ادعا و برداشت که به «تاریخ» جایگاهی مرکزی میدهد، از آوردگاههای فلسفی است که تا فلسفه باشد، بر سر آن دعواست؛ اما میخواهم استفادهای دیگر از این برداشت برای بررسی برخی پروژههای ادبی داشته باشم.
بسیاری، ادبیات را آینۀ تاریخ میدانند. یعنی با نظر به ادبیات میتوان حجاب از بسیاری از جزئیات تاریخی و زیست اجتماعی برداشت. با نمایشنامههای ایبسن و تنسی ویلیامز میتوان به تصویری از جامعه مدرن و معضلات آن رسید. میتوان با چخوف و تولستوی خواندن به تصویری از جهان روسیه در حوالی قرن 19 رسید. با جمالزاده و دهخدا میتوان با تاریخ ایران در عصر قجری و پهلوی آشنا شد، اصلا شعرایی مثل میرزاده عشقی نیز، میتوانند به عنوان تصویری از عصر خود باشند. این برداشت از ادبیات، که میتوان تاریخی اجتماعی و سیاسی، از آن استخراج کرد، بسیار بسط یافته است و پژوهشهای جذابی در این حوزه موجود است که در حد آشنایی دست چندم و ناقص، از دریای ایدههای موجود حظ برده ام. تا اینجا حرف جدیدی نزدهام و بند بعدی هم همینطور است.
ببینید ما نیز غر میزنیم و از جامعه و دولت. از اطراف و اکناف گلایه داریم. اصلا از دعوامون با رخوت و چاپلوسی اهل بوروکراسی و ساختارهای دولتی نگم براتون. تمام این غرنامهها و گلایهسراییهای امثال من در پستوی تاریخ گم خواهد شد، اما هنرمند اینجا است که کاری مانا میکند. غر زدن از اهل بوروکراسی رو میخواهی بخوانی؟ بازرس گوگل در پیشِ چشمان توست، اثری به صولت بازرس، در تاریخ میماند، اما غرهای ما دود میشوند و به هوا میروند.
تورگنیف نیز از ادیبانی است که میتوان با مطالعه آثار آنها، علاوه بر لذت ادبی، لایهها و جزئیاتی از جامعۀ آن دوران را فهمید که ناب است. در عشق اول دوز این وجه از تورگنیف بسیار در حاشیه است، اما در پدران و پسران، داریم نقاشیِ تورگنیف از ستیز «سنت/تجدد» در بستر روسیه عصر خود را میبینیم.
2_ به لطفِ یکی از دوستانِ موافق که پیشنهاد مطالعه این اثر را داده بود، اسپویل شده بودم و میدانستم قرار است این پیریزیها به چه بحرانی ختم شود. این واقعه، اسپویل شدن، با اینکه اندکی شعف عنصر تعلیق را در من کشت، اما باعث شد دیگر المانها مثل روایت دقیقِ تورگنیف و ظرایف روایی، شخصیتسازیها و توصیفهای اثر مرا مجذوب کند.
از حسم موقع مطالعه این اثر هرچه بگم، حق مطلب ادا نمیشود.
3- من را اگر رها کنند، صبح تا شب عریضه پر میکنم و از ناملایمات زندگی، دادِ سخن سر میدهم و کاستیهای خودم را به رخ خودم میکشم. برای همین باید با ادبیات ترمز این یابوی سرکش را بکشم. تامل و مکثِ موجود در ادبیات، کیفیتی دارد آرامشافزا. در جهانی که از هر طرف با سرعتی سهمگین، تو را به بادِ نقد میکشند و آزمونات میکنند، مامن امنِ ادبیات و تامل و گسست موجود در آن، ملجا من بوده است.
4- سروش حبیبی عجب مترجمی است. با اینکه در مرگ ایوان ایلیچ و چند اثر دیگر، مترجمهای دیگری را به استاد ترجیح داده ام، اما موشها و آدمها و عشق اول به من ثابت کرد که سروش حبیبی الحق مترجم درستی است.
گزینش واژگان، روانیِ ترجمه در ضمن ادیبانه بودن و هزار و یک نکته دیگر، ترجمه عشق اول را کمنظیر میکند. در جایی از داستان، یکی از کاراکترها شروع کرد به خواندن یک شعر/آهنگ و تنها نشانه موجود از آن فراز/بیتِ آخر بود که به جذابترین وجه ممکن، سروش حبیبی آن را در قالب یک شعر موزون(مبتنی بر هجاها و اوزان شعر کلاسیک فارسی) ترجمه کرده بود و حس طربناک و ریتمیک موقعیت را کاملا منتقل کرد. یعنی از جرئیاتِ مبهوتکننده ترجمه هرچه بگم، تمام نمیشود.
5- (spoiler alert)
این بخش از تحلیل اثر اندکی اسپویل دارد. در ضمن از جاهایی است که شاید تحلیل چندان پختهای نباشد(جالبه از نقد شدن انقدر میترسم!).
دال مرکزی این اثر، عشق اولِ ولادیمیر است. اما روابط شکل گرفته بین کاراکترهاست که سیر روایی داستان را میسازد(جالب بود وقتی یکی از رفقای دانشگاه پرسید داستان درمورد چیست و من گفتم پسری 16ساله عاشق دختری 21ساله شده است که توامان پدرِ پسر هم عاشق دختر است، هم خودم تعجب کردم که این پلات داستانی شبیه سریالها و فیلمهای آبدوغخیاری است که «مثلث عشقی» تشکیل میدهند، هم آن رفیقم که ادبیاتخوان نبود تعجب کرد که من پس از «تورگنیف تورگنیف کردن»، چجوری دارم از داستانی با همچین پلاتِ در ظاهر مبتذلی دفاع میکنم.)
جزئیاتِ دفاعی که ازغیرمبتذل بودن این پلات دارم به قدری زیاد است که واقعا اینجا جای مرقوم کردن نیست برایش(در ظاهر قضیه مشخص است که داستان تورگنیف توفیر دارد نسبت عشقهای تینیجریِ نتفیلیکسی، اما باید بتوان از این موضع دفاع کرد. نباید بخاطر اسم و ابهت تورگنیف از جواب دادن به این سوال طفره بریم.)
اینجا به اختصار یکی از مهمترین وجوهِ عشق از نظر تورگنیف را بولد خواهم کرد. «افق رویداد و دید در عشقPOV». ولادیمیر(جوان16ساله)، عاشقِ زیناییدا، گویی به بردگی او گرفته شده بود و زیناییدا عاشق پدرِ ولادیمیر بود و رامِ او. در بخشهای پایانی داستان که ولادیمیر آن رفتار پدر، با زیناییدا را میبیند و بهت میکند، به بهترین نحو ممکن این «افق دید عاشق و معشوق» را نشان داده میشود.
غم و حسرت آخر داستان هم واقعا سنگین بود.چیزی شبیه «وداع با اسلحه» همینگوی، اما این دفعه قلبم مچاله شد، با اینکه با تصویر بارانی و نهاییِ همینگوی اینگونه سمپاتی نداشتم، اما تورگنیف نابود کرد.
1- عشق اول از کتابهایی است که با نامِ خود، دال مرکزی روایت را مشخص میکنند. البته جزئیات روایت، شخصیتسازیها، ساخت جملات و نحوه پردازشِ آنها، و در یک کلام کلیت روایت این داستان بلند، به ما نشان میدهد با چه نویسندهای طرف ایم.
در برخی نحلههای فلسفی این برداشت موجود است که: «فیلسوف به مثابه جغد مینروا، تاریخ و زمانۀ خود را عقلانی تصویر میکند.» یعنی کار فیلسوف آن است که به تاریخی که در آن غرق است واکنش نشان بدهد. البته این ادعا و برداشت که به «تاریخ» جایگاهی مرکزی میدهد، از آوردگاههای فلسفی است که تا فلسفه باشد، بر سر آن دعواست؛ اما میخواهم استفادهای دیگر از این برداشت برای بررسی برخی پروژههای ادبی داشته باشم.
بسیاری، ادبیات را آینۀ تاریخ میدانند. یعنی با نظر به ادبیات میتوان حجاب از بسیاری از جزئیات تاریخی و زیست اجتماعی برداشت. با نمایشنامههای ایبسن و تنسی ویلیامز میتوان به تصویری از جامعه مدرن و معضلات آن رسید. میتوان با چخوف و تولستوی خواندن به تصویری از جهان روسیه در حوالی قرن 19 رسید. با جمالزاده و دهخدا میتوان با تاریخ ایران در عصر قجری و پهلوی آشنا شد، اصلا شعرایی مثل میرزاده عشقی نیز، میتوانند به عنوان تصویری از عصر خود باشند. این برداشت از ادبیات، که میتوان تاریخی اجتماعی و سیاسی، از آن استخراج کرد، بسیار بسط یافته است و پژوهشهای جذابی در این حوزه موجود است که در حد آشنایی دست چندم و ناقص، از دریای ایدههای موجود حظ برده ام. تا اینجا حرف جدیدی نزدهام و بند بعدی هم همینطور است.
ببینید ما نیز غر میزنیم و از جامعه و دولت. از اطراف و اکناف گلایه داریم. اصلا از دعوامون با رخوت و چاپلوسی اهل بوروکراسی و ساختارهای دولتی نگم براتون. تمام این غرنامهها و گلایهسراییهای امثال من در پستوی تاریخ گم خواهد شد، اما هنرمند اینجا است که کاری مانا میکند. غر زدن از اهل بوروکراسی رو میخواهی بخوانی؟ بازرس گوگل در پیشِ چشمان توست، اثری به صولت بازرس، در تاریخ میماند، اما غرهای ما دود میشوند و به هوا میروند.
تورگنیف نیز از ادیبانی است که میتوان با مطالعه آثار آنها، علاوه بر لذت ادبی، لایهها و جزئیاتی از جامعۀ آن دوران را فهمید که ناب است. در عشق اول دوز این وجه از تورگنیف بسیار در حاشیه است، اما در پدران و پسران، داریم نقاشیِ تورگنیف از ستیز «سنت/تجدد» در بستر روسیه عصر خود را میبینیم.
2_ به لطفِ یکی از دوستانِ موافق که پیشنهاد مطالعه این اثر را داده بود، اسپویل شده بودم و میدانستم قرار است این پیریزیها به چه بحرانی ختم شود. این واقعه، اسپویل شدن، با اینکه اندکی شعف عنصر تعلیق را در من کشت، اما باعث شد دیگر المانها مثل روایت دقیقِ تورگنیف و ظرایف روایی، شخصیتسازیها و توصیفهای اثر مرا مجذوب کند.
از حسم موقع مطالعه این اثر هرچه بگم، حق مطلب ادا نمیشود.
3- من را اگر رها کنند، صبح تا شب عریضه پر میکنم و از ناملایمات زندگی، دادِ سخن سر میدهم و کاستیهای خودم را به رخ خودم میکشم. برای همین باید با ادبیات ترمز این یابوی سرکش را بکشم. تامل و مکثِ موجود در ادبیات، کیفیتی دارد آرامشافزا. در جهانی که از هر طرف با سرعتی سهمگین، تو را به بادِ نقد میکشند و آزمونات میکنند، مامن امنِ ادبیات و تامل و گسست موجود در آن، ملجا من بوده است.
4- سروش حبیبی عجب مترجمی است. با اینکه در مرگ ایوان ایلیچ و چند اثر دیگر، مترجمهای دیگری را به استاد ترجیح داده ام، اما موشها و آدمها و عشق اول به من ثابت کرد که سروش حبیبی الحق مترجم درستی است.
گزینش واژگان، روانیِ ترجمه در ضمن ادیبانه بودن و هزار و یک نکته دیگر، ترجمه عشق اول را کمنظیر میکند. در جایی از داستان، یکی از کاراکترها شروع کرد به خواندن یک شعر/آهنگ و تنها نشانه موجود از آن فراز/بیتِ آخر بود که به جذابترین وجه ممکن، سروش حبیبی آن را در قالب یک شعر موزون(مبتنی بر هجاها و اوزان شعر کلاسیک فارسی) ترجمه کرده بود و حس طربناک و ریتمیک موقعیت را کاملا منتقل کرد. یعنی از جرئیاتِ مبهوتکننده ترجمه هرچه بگم، تمام نمیشود.
5- (spoiler alert)
این بخش از تحلیل اثر اندکی اسپویل دارد. در ضمن از جاهایی است که شاید تحلیل چندان پختهای نباشد(جالبه از نقد شدن انقدر میترسم!).
دال مرکزی این اثر، عشق اولِ ولادیمیر است. اما روابط شکل گرفته بین کاراکترهاست که سیر روایی داستان را میسازد(جالب بود وقتی یکی از رفقای دانشگاه پرسید داستان درمورد چیست و من گفتم پسری 16ساله عاشق دختری 21ساله شده است که توامان پدرِ پسر هم عاشق دختر است، هم خودم تعجب کردم که این پلات داستانی شبیه سریالها و فیلمهای آبدوغخیاری است که «مثلث عشقی» تشکیل میدهند، هم آن رفیقم که ادبیاتخوان نبود تعجب کرد که من پس از «تورگنیف تورگنیف کردن»، چجوری دارم از داستانی با همچین پلاتِ در ظاهر مبتذلی دفاع میکنم.)
جزئیاتِ دفاعی که ازغیرمبتذل بودن این پلات دارم به قدری زیاد است که واقعا اینجا جای مرقوم کردن نیست برایش(در ظاهر قضیه مشخص است که داستان تورگنیف توفیر دارد نسبت عشقهای تینیجریِ نتفیلیکسی، اما باید بتوان از این موضع دفاع کرد. نباید بخاطر اسم و ابهت تورگنیف از جواب دادن به این سوال طفره بریم.)
اینجا به اختصار یکی از مهمترین وجوهِ عشق از نظر تورگنیف را بولد خواهم کرد. «افق رویداد و دید در عشقPOV». ولادیمیر(جوان16ساله)، عاشقِ زیناییدا، گویی به بردگی او گرفته شده بود و زیناییدا عاشق پدرِ ولادیمیر بود و رامِ او. در بخشهای پایانی داستان که ولادیمیر آن رفتار پدر، با زیناییدا را میبیند و بهت میکند، به بهترین نحو ممکن این «افق دید عاشق و معشوق» را نشان داده میشود.
غم و حسرت آخر داستان هم واقعا سنگین بود.چیزی شبیه «وداع با اسلحه» همینگوی، اما این دفعه قلبم مچاله شد، با اینکه با تصویر بارانی و نهاییِ همینگوی اینگونه سمپاتی نداشتم، اما تورگنیف نابود کرد.
August 29, 2020
یه رمان عاشقانه مسخره و اعصاب خرد کن! من قسم خورده بودم هیچ وقت عاشقانه نخونم ولی بخاطر قطع نشدن رشته کتبی که قراره همه با alter ego در رابطه باشن کوتاه اومدم و اینو خوندم و الان خیلی عصبانیم!
April 12, 2024
خبر مرگ اورا دهانی بی اعتنا با بی دردی به من داد. و من با بی دردی آن را شنیدم.
October 18, 2016
کتابی بود از ایوان تورگینف و سومین کتابی که از این نویسنده میخوانم
در این داستان عشق و هیجان و احساسات و جوانی و هوس کاملا تحقیر شده بود
عقل و منطق مطالعه و شعور مورد ستایش قرار گرفته بود
به نظرم داستان پند آمیزی بود که همیشه میتواند جوانها رو از دام هوس و هیجان و. اتلاف وقت دور کند
هر چند متاسفانه در کشوری زندگی میکنیم که شور و عشق و هیجان و هوا و هوس از هر چیزی با ارزش تر و مقبول تر است
!!!!!
در این داستان عشق و هیجان و احساسات و جوانی و هوس کاملا تحقیر شده بود
عقل و منطق مطالعه و شعور مورد ستایش قرار گرفته بود
به نظرم داستان پند آمیزی بود که همیشه میتواند جوانها رو از دام هوس و هیجان و. اتلاف وقت دور کند
هر چند متاسفانه در کشوری زندگی میکنیم که شور و عشق و هیجان و هوا و هوس از هر چیزی با ارزش تر و مقبول تر است
!!!!!
September 28, 2016
چطور؟؟ چطور؟؟ واقعا چه طور این نویسندگان روس می تونن چنین شخصیت هایی بپردازن؟؟
واقعا توان شخصیت پردازی این ادبیات عجیب و نفس گیره...
واقعا عالیه کتابهای ادبیات روس در زمینه شخصیت پردازی عااالی ان
واقعا توان شخصیت پردازی این ادبیات عجیب و نفس گیره...
واقعا عالیه کتابهای ادبیات روس در زمینه شخصیت پردازی عااالی ان
September 8, 2021
نکته اول که شاید به ذهنم میرسه شتابزدگی نقل داستان بود جوری که شاید خواننده خط داستان رو گم میکرد .
داستان علی رغم نداشتن پختگی درخور قامت ادبیات روسیه ولی باز هم زیبایی خاص این فرهنگ رو در ذهن متبادر میکرد و من رو یاد خاطرات خوبم از خواندن کتابهای قبلی ادبیات روسیه می انداخت ...
به عنوان اولین اثری که از ایوان تورگنیف میخوندم متوسط دوستش داشتم .
داستان علی رغم نداشتن پختگی درخور قامت ادبیات روسیه ولی باز هم زیبایی خاص این فرهنگ رو در ذهن متبادر میکرد و من رو یاد خاطرات خوبم از خواندن کتابهای قبلی ادبیات روسیه می انداخت ...
به عنوان اولین اثری که از ایوان تورگنیف میخوندم متوسط دوستش داشتم .
November 16, 2017
این کتابو از کتابخونه دوباره گرفتم ولی به محض خوندن فهمیدم قبلا خوندمش - در مجموعه ای منتشره توسط فرهنگ معاصر با همین مترجم به اسم "عشق اول و دو داستان دیگر" - برای همین فقط مرورش کردم دوباره. تو این بار خوندنش حس کردم داستان آسیا برای من جذابه و جانکاه. خلاصه اینکه تف به این روزگار
November 1, 2018
از لا به لای وسایل مادرم، این کتاب رو پیدا کردم، گرد و خاک گرفته و کثیف، دستی سر و روش کشیدم و بازش کردم
صفحه اول :
تقدیم به همسر عزیزم
دوستت دارم.
همایون 1370
صفحه اول :
تقدیم به همسر عزیزم
دوستت دارم.
همایون 1370
August 8, 2023
چه کسی تجربهی اولین باری که عاشق شده رو در زندگی ندارد؟ همهی ما به طریقی این رو تجربه کردیم. کتاب نخستین عشق داستان اولین تجربهی نویسنده از عاشق شدنه.
زیبایی این اثر بخاطر داستانش نیست بلکه در تمام احساساتیه که بهدرستی و بادقت زیاد توصیف شده.
عشق ولادمیر پتروویچ به دختر جوانی که از او بزرگتر است، دلشکستنها، جداییها و... همگی بهصورتی توصیف شده که خواننده خود را جای ولادمیر میگذارد و همراه با احساسات ولادمیر زندگی میکند.
زیبایی این اثر بخاطر داستانش نیست بلکه در تمام احساساتیه که بهدرستی و بادقت زیاد توصیف شده.
عشق ولادمیر پتروویچ به دختر جوانی که از او بزرگتر است، دلشکستنها، جداییها و... همگی بهصورتی توصیف شده که خواننده خود را جای ولادمیر میگذارد و همراه با احساسات ولادمیر زندگی میکند.
July 12, 2021
اینکه بخشی از زندگی واقعی تورگنیف بود جذابش میکرد
October 7, 2024
اگر بگویند عشق چیست باید گفت، عشق احساسی هست بینام و نشان، و وصفناپذیر که در عین حال آمیزهای از همه چیز است، هم اندوه هست، هم شادی، هم پیشاحساس آینده است، هم اشتیاق، هم ترس است، هم زندگی. هم نزدیکی است، هم دوری، هم جوشش است، هم انجماد.
باور سادهلوحانهای که همه قرار است به عشقشان برسند را فراموش کنید، در دنیایی که تورگینف توصیف میکند مردم نه تنها به عشق خود نمیرسند بلکه احتمالاً پرپر شدنش را هم در زیر چنگال سرد سرنوشت میبینند. نوشتن عاشقانهای صرف که نویسندهای روسی آن را به فقر، سیاست و یا هر عامل گوربهگوری دیگری که پیدا میشود ربط ندهد برای اولین بار کاملاً شگفتانگیز بود.
باور سادهلوحانهای که همه قرار است به عشقشان برسند را فراموش کنید، در دنیایی که تورگینف توصیف میکند مردم نه تنها به عشق خود نمیرسند بلکه احتمالاً پرپر شدنش را هم در زیر چنگال سرد سرنوشت میبینند. نوشتن عاشقانهای صرف که نویسندهای روسی آن را به فقر، سیاست و یا هر عامل گوربهگوری دیگری که پیدا میشود ربط ندهد برای اولین بار کاملاً شگفتانگیز بود.
June 26, 2021
مثل بقیه کارهایی که از تورگنیف خوندم، به نظرم داستان معمولی بود ولی فضاش آدم رو جذب میکرد.
و اما یه قسمت قشنگ و قابلدرک از کتاب:
هیچ نمیتوانم احساسی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم. آرزوی آن را ندارم که آن احساس باز به من روی آورد ولی اگر چنین پیش میآمد که آن احساس را هرگز نمیچشیدم، آدم تیرهبختی بودم.
و اما یه قسمت قشنگ و قابلدرک از کتاب:
هیچ نمیتوانم احساسی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم. آرزوی آن را ندارم که آن احساس باز به من روی آورد ولی اگر چنین پیش میآمد که آن احساس را هرگز نمیچشیدم، آدم تیرهبختی بودم.
January 20, 2022
حیفم اومد کمتر از چهار ستاره بدم. اولین کتابی بود که از تورگنیف میخوندم و چقدر توصیفات خوبی داشت. شخصیتها خوب پرداخته شده بودند و پایان هر دو داستانِ کتاب قابل پیشبینی نبود. هر دو داستانِ کتاب (آسیا و نخستین عشق) رو به یک اندازه دوست داشتم و لذت بردم.
July 16, 2016
"فرزند عزیزم، از عشق زن، از این سعادت زهرآگین، از این شهدی که در کام انسان جز تلخی شرنگ اثری باقی نمیگذارد بترس و تا میتوانی از آن بپرهیز".
June 25, 2021
-وای جوانی جوانی، چه بیدردی. انگار همهی گنجینههای دنیا را در دست داری، حتی با اندوه نشاط میکنی، حتی غصه لباسیست که بر قامت تو دوخته باشند، در آن احساس راحتی میکنی انگاری با سیمایت سازگار است. تو گستاخی و به خود یقین داری. تو میگویی فقط منم که زندگی میکنم؛ تماشایم کنید. اما روزهایت به شتاب میگذرند و اثری بر جای نمیگذارند. بی حساب میگذرند و همه چیز در تو ناپدید میشود مثل موم در آفتاب، همچون برف. و ای بسا که تمام رمز لطف تو “نه” در این است که با تو توان همه کار هست بلکه در این است که با تو خیال میکنیم که به همه کار تواناییم. در این است که تو توانهایی را برباد میدهی که در هیچ کار دیگری نمیتوانی بیازمایی. در این است که هر یک از ما به جد خیال میکنیم گشاده دستیم، به جد خیال میکنیم حق داریم معتقد باشیم که وای اگر وقتم را به هدر نمیدادم چه کارها که نمیکردم.
مثلاً خود من
زمانی که صورت موهوم نخستین عشقم به قدر لحظهای پیش نظرم ظاهر شد و جز آهی از سینهام بیرون نکشید و بیش از احساس مبهم اندوهی در دلم پدید نیاورد چه امیدی در دل میپروردم و انتظار کدام آینده درخشان را داشتم. از این امیدهای رنگین کدام یک تحقق یافت؟
چقدر این کتاب بهم چسبید. ترجمه فوقالعاده سروش حبیبی و صدای گیرای ایوب آقاخانی به مدت دو روز من رو از خونهام در کرمان در سال ۱۴۰۰ برد به خانهای ییلاقی در حومهی مسکو در ۱۸۳۳ و شاهد ماجرای عشقی بسیار جوان و ناپخته کرد که به زیبایی هرچه تمام تر وصف شده بود.
مثلاً خود من
زمانی که صورت موهوم نخستین عشقم به قدر لحظهای پیش نظرم ظاهر شد و جز آهی از سینهام بیرون نکشید و بیش از احساس مبهم اندوهی در دلم پدید نیاورد چه امیدی در دل میپروردم و انتظار کدام آینده درخشان را داشتم. از این امیدهای رنگین کدام یک تحقق یافت؟
چقدر این کتاب بهم چسبید. ترجمه فوقالعاده سروش حبیبی و صدای گیرای ایوب آقاخانی به مدت دو روز من رو از خونهام در کرمان در سال ۱۴۰۰ برد به خانهای ییلاقی در حومهی مسکو در ۱۸۳۳ و شاهد ماجرای عشقی بسیار جوان و ناپخته کرد که به زیبایی هرچه تمام تر وصف شده بود.
April 19, 2024
آخر چطور میشود بدون نفرت ضربهای را از کسی تحمل کرد؟
March 1, 2019
نوولتی با درون مایه عشق غیر مجاز و مضرات آن. در سال 1870 توسط تورگنیف نوشته میشه و به نظر میرسه بخشی از تجربه ی خودشه... در این داستان همچون رمان لولیتای ناباکوف با عشقی عجیب روبرو هستیم... نوجوانی عاشق دختر هماسه ی خود میشود. دختری که از او بزرگتر و حالت های روانی غریبی دارد. دختر با پدر پسر ارتباط پنهانی برقرار میکند و رمان بستری میشود برای نشان دادن این ارتباط سه نفره. جنگی جنسی و روانی که در برادران کارامازوف داستایوسکی هم میبینیم. و پایان نیز جز مرگ نیست و وصیت پدر به پسر که به هیچ نزنی دل نبند.
This entire review has been hidden because of spoilers.
September 28, 2022
۱۴۰۱/۷/۶
مهرماه 1:04
معرفی نویسنده:
✓ایوان سرگئییویچ تورگنیف (به روسی: Ива́н Серге́евич Турге́нев)
زاده (۹ نوامبر ۱۸۱۸ در استان اریول، روسیه - درگذشته ۳ سپتامبر ۱۸۸۳ در بوگیوال؛ حوالی پاریس)
رماننویس، شاعر و نمایشنامهنویس روس بود که نخستین بار کشورهای غربی را با ادبیات روسی، آشنا کرد. آثار او تصویری واقعگرایانه و پر عطوفت از دهقانان روس و بررسی تیزبینانهای از طبقه روشنفکر جامعه روسیه، که در تقلای سوقدادن کشور به عصری نوین بودند، ارائه میدهد.
او در یک خانواده اشرافی روس به دنیا آمد.
✓اجدادش از شخصیتهای معروف روس بودند. گفته شده سنگینترین مغز سالم جهان متعلق به اوست که ۲۰۱۲ گرم وزن داشتهاست.
✓او در ابتدا با لئو تولستوی و فیودور داستایفسکی رابطه دوستانهای داشت، اما بعدها این رابطه به کدورت انجامید، تا حدی که در سال ۱۸۷۳ تولستوی به او پیشنهاد دوئل داد.
✓تورگنیف پس از سکونت در فرانسه با نویسندگان ناتورالیست فرانسوی و موپاسان و «ژرژ ساند» مخصوصاً فلوبر آشنا شد و محفلی ادبی به اتفاق هم در رستوران «ماینی» تشکیل دادند و چون خوشسخن بود توانست با زحمت فراوان روسیه و ادبیات آن را به پاریس بشناساند و مردم را به آثار ادبی روس علاقهمند کند. وی در سال ۱۸۶۲ در «بادن بادن» آلمان خانه بزرگی خریده بود و تا سال ۱۸۷۰ در آنجا زیست و چون مدتی در فرانسه زیسته بود بسیاری از داستانهایش را در اصل به زبان فرانسه نوشتهاست.
✓این نویسندهٔ اجتماعی روسی وضع زندگی هممیهنان خود را که اکثریت آنان از زارعین و طبقات ملی بودند در نوشتههای خود توصیف کرده و حقایق تلخ و واقعیات ناگوار زندگی طبقات محروم را نشان دادهاست. کتابهای معروف او چون «یادداشتهای یک شکارچی»، «مین بکر» و غیره انتقاد شدیدی از رژیم غلامی دهقانان است که در دوره تزاری معمول بود.
معرفی کتاب نخستین عشق اثر ایوان تورگنیف
این کتاب عشق بین یک دختر ۲۱ ساله و یک پسر ۱۶ ساله را بیان میکند و یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.
عشق اول روایتی زنده و جذاب از عشق نوجوانی شانزده ساله به زنی بیست و یک ساله است که در همسایگی آنها زندگی میکند؛ پرنسسی جوان به نام زیناییدا که طبع شعر دارد و سرودههایش را منتشر میکند. شخصیت اول داستان پس از دیدن او، در گردابی از احساسات متناقض و متغیر فرو میرود و نمیداند که چطور خود را آرام کند.
سرانجام شیفتگی این نوجوان از حد میگذرد و برای آنکه این زن را بیشتر بشناسد به بهانههای مختلف مدام به دیدار او میرفت تا اینکه یک روز متوجه رازی تلخ و عجیب میشود...
پس از انتشار داستان عشق اول، تورگنیف اعلام کرد که این اثر بخشی از زندگی واقعیاش بوده و معشوقهاش نیز پرنسس کاترین شاخوسکوی نام داشته است.
همچنین در زمان چاپ این داستان، برخی از منتقدان سبک نوشتاری اثر را نقد کردند و نوشتن آن را در زمانی که مسائل مهم اجتماعی و سیاسی وجود دارد، بیهوده و نامناسب دانستند. اما افراد دیگری همچون گوستاو فلوبر، رمان نویس فرانسوی، در نامهای به تورگنیف از علاقه خود به داستان عشق اول گفت و زیناییدا را دختری هیجانانگیز و جذاب دانست.
عشقی که تورگنیف در نخستین عشق حکایت میکند، لطیفهای ظریف و شوخی شاعرانه نیست. بلکه توصیف احساس عمیق و بغرنجی است که تاثیر آن سالیان دراز و گاهی در سراسر زندگی خواننده باقی میماند. عشقی که تنها هدیهی مقدس سرنوشت نیست، بلکه آزمایش احساس و عاطفه انسانس است و آدمی را به سوی مهم ترین هدف زندگی که هر بشری، انسان حقیقی باشد، می کشاند.
مهرماه 1:04
معرفی نویسنده:
✓ایوان سرگئییویچ تورگنیف (به روسی: Ива́н Серге́евич Турге́нев)
زاده (۹ نوامبر ۱۸۱۸ در استان اریول، روسیه - درگذشته ۳ سپتامبر ۱۸۸۳ در بوگیوال؛ حوالی پاریس)
رماننویس، شاعر و نمایشنامهنویس روس بود که نخستین بار کشورهای غربی را با ادبیات روسی، آشنا کرد. آثار او تصویری واقعگرایانه و پر عطوفت از دهقانان روس و بررسی تیزبینانهای از طبقه روشنفکر جامعه روسیه، که در تقلای سوقدادن کشور به عصری نوین بودند، ارائه میدهد.
او در یک خانواده اشرافی روس به دنیا آمد.
✓اجدادش از شخصیتهای معروف روس بودند. گفته شده سنگینترین مغز سالم جهان متعلق به اوست که ۲۰۱۲ گرم وزن داشتهاست.
✓او در ابتدا با لئو تولستوی و فیودور داستایفسکی رابطه دوستانهای داشت، اما بعدها این رابطه به کدورت انجامید، تا حدی که در سال ۱۸۷۳ تولستوی به او پیشنهاد دوئل داد.
✓تورگنیف پس از سکونت در فرانسه با نویسندگان ناتورالیست فرانسوی و موپاسان و «ژرژ ساند» مخصوصاً فلوبر آشنا شد و محفلی ادبی به اتفاق هم در رستوران «ماینی» تشکیل دادند و چون خوشسخن بود توانست با زحمت فراوان روسیه و ادبیات آن را به پاریس بشناساند و مردم را به آثار ادبی روس علاقهمند کند. وی در سال ۱۸۶۲ در «بادن بادن» آلمان خانه بزرگی خریده بود و تا سال ۱۸۷۰ در آنجا زیست و چون مدتی در فرانسه زیسته بود بسیاری از داستانهایش را در اصل به زبان فرانسه نوشتهاست.
✓این نویسندهٔ اجتماعی روسی وضع زندگی هممیهنان خود را که اکثریت آنان از زارعین و طبقات ملی بودند در نوشتههای خود توصیف کرده و حقایق تلخ و واقعیات ناگوار زندگی طبقات محروم را نشان دادهاست. کتابهای معروف او چون «یادداشتهای یک شکارچی»، «مین بکر» و غیره انتقاد شدیدی از رژیم غلامی دهقانان است که در دوره تزاری معمول بود.
معرفی کتاب نخستین عشق اثر ایوان تورگنیف
این کتاب عشق بین یک دختر ۲۱ ساله و یک پسر ۱۶ ساله را بیان میکند و یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.
عشق اول روایتی زنده و جذاب از عشق نوجوانی شانزده ساله به زنی بیست و یک ساله است که در همسایگی آنها زندگی میکند؛ پرنسسی جوان به نام زیناییدا که طبع شعر دارد و سرودههایش را منتشر میکند. شخصیت اول داستان پس از دیدن او، در گردابی از احساسات متناقض و متغیر فرو میرود و نمیداند که چطور خود را آرام کند.
سرانجام شیفتگی این نوجوان از حد میگذرد و برای آنکه این زن را بیشتر بشناسد به بهانههای مختلف مدام به دیدار او میرفت تا اینکه یک روز متوجه رازی تلخ و عجیب میشود...
پس از انتشار داستان عشق اول، تورگنیف اعلام کرد که این اثر بخشی از زندگی واقعیاش بوده و معشوقهاش نیز پرنسس کاترین شاخوسکوی نام داشته است.
همچنین در زمان چاپ این داستان، برخی از منتقدان سبک نوشتاری اثر را نقد کردند و نوشتن آن را در زمانی که مسائل مهم اجتماعی و سیاسی وجود دارد، بیهوده و نامناسب دانستند. اما افراد دیگری همچون گوستاو فلوبر، رمان نویس فرانسوی، در نامهای به تورگنیف از علاقه خود به داستان عشق اول گفت و زیناییدا را دختری هیجانانگیز و جذاب دانست.
عشقی که تورگنیف در نخستین عشق حکایت میکند، لطیفهای ظریف و شوخی شاعرانه نیست. بلکه توصیف احساس عمیق و بغرنجی است که تاثیر آن سالیان دراز و گاهی در سراسر زندگی خواننده باقی میماند. عشقی که تنها هدیهی مقدس سرنوشت نیست، بلکه آزمایش احساس و عاطفه انسانس است و آدمی را به سوی مهم ترین هدف زندگی که هر بشری، انسان حقیقی باشد، می کشاند.
June 11, 2007
با نام "عشق نخستین" به فارسی برگردانده شده و در سری کتاب های جیبی در دهه ی چهل منتشر شده است.
May 20, 2026
“ وای جوانی، جوانی چه بی دردی. انگار همه یگنجینه های دنیا را در دست داری.حتی با اندوه، نشاط میکنی. حتی غصه لباسیست که به قامت تو، دوخته باشند.
تو گستاخی و به خود یقین داری. میگویی فقط منم که زندگی میکنم.تماشایم کنید.”
روز به روز به بی نقص بودن ادبیات روس، دارم بیشتر ایمان میارم.
چطور. توی کتابی انقدر کوتاه میشه، انقدر غنی شخصیت پردازی کرد؟
تو گستاخی و به خود یقین داری. میگویی فقط منم که زندگی میکنم.تماشایم کنید.”
روز به روز به بی نقص بودن ادبیات روس، دارم بیشتر ایمان میارم.
چطور. توی کتابی انقدر کوتاه میشه، انقدر غنی شخصیت پردازی کرد؟
May 1, 2020
ناگهان از من جدا شد و رفت من هم به راه افتادم هیچ نمیتوانم احساسی را که در ان لحظه به من دست داد توصیف کنم آرزو ندارم آن احساس باز به من روی اورد ولی اگر طعم ان را هرگز نمی چشیدم ادم تیره بختی بودم...
October 13, 2022
«نخستین عشق» یک کتاب ادبی است که «ایوان تورگنیف»، نویسندهی اهل روسیه، نوشته است. این رمان عشق بین یک دختر ۲۱ ساله و یک پسر ۱۶ ساله را بیان میکند و یکی از آثار مشهور ادبی جهان است.
داستان کتاب از این قرار است که چند دوست تصمیم میگیرند که داستان اولین عشقشان را تعریف کنند. «ولادیمیر پترویچ» جریان عشقش را میگوید. داستان از شانزدهسالگیاش آغاز میشود. در حین گشتوگذار در باغ به دختری برمیخورد که زندگی او را برای همیشه تغییر میدهد..
داستان کتاب از این قرار است که چند دوست تصمیم میگیرند که داستان اولین عشقشان را تعریف کنند. «ولادیمیر پترویچ» جریان عشقش را میگوید. داستان از شانزدهسالگیاش آغاز میشود. در حین گشتوگذار در باغ به دختری برمیخورد که زندگی او را برای همیشه تغییر میدهد..
January 30, 2022
دو داستان به نامهای «عشق اول» و «آسیا»
آسیا به نسبت قابل قبول بود، اما عشق اول به هیچ وجه.
آسیا به نسبت قابل قبول بود، اما عشق اول به هیچ وجه.
August 10, 2023
"اکنون که شب دامنش را بر زندگی من می گستراند ،چه چیزی تازه تر و عزیز تر از خاطره ان صاعقه زودگذر صبح بهاری برایم جامانده است"
واقعا دیوانه ی تصویر سازی و داستان این کتاب شدم.
واقعا دیوانه ی تصویر سازی و داستان این کتاب شدم.
Read
April 7, 2024نمیتوانست مهر نَورز. میخواست، اما نمیتوانست...
July 27, 2024
دو داستان عاشقانه که البته انتظارم از تورگنیف بیشتر بود. ترجمه روان و خوب است.
Displaying 1 - 30 of 34 reviews






























