What do you think?


Middlemarch
"People are almost always better than their neighbours think they are"
George Eliot’s most ambitious novel is a masterly evocation of diverse lives and changing fortunes in a provincial community. Peopling its landscape are Dorothea Brooke, a young idealist whose search for intellectual fulfillment leads her into a disastrous marriage to the pedantic scholar Casaubon; the charming but tactless Dr Lydgate, whose pioneering medical methods, combined with an imprudent marriage to the spendthrift beauty Rosamond, threaten to undermine his career; and the religious hypocrite Bulstrode, hiding scandalous crimes from his past. As their stories interweave, George Eliot creates a richly nuanced and moving drama, hailed by Virginia Woolf as "one of the few English novels written for grown-up people".
George Eliot’s most ambitious novel is a masterly evocation of diverse lives and changing fortunes in a provincial community. Peopling its landscape are Dorothea Brooke, a young idealist whose search for intellectual fulfillment leads her into a disastrous marriage to the pedantic scholar Casaubon; the charming but tactless Dr Lydgate, whose pioneering medical methods, combined with an imprudent marriage to the spendthrift beauty Rosamond, threaten to undermine his career; and the religious hypocrite Bulstrode, hiding scandalous crimes from his past. As their stories interweave, George Eliot creates a richly nuanced and moving drama, hailed by Virginia Woolf as "one of the few English novels written for grown-up people".
912 pages, Mass Market Paperback
First published January 1, 1872
About the author
George Eliot
3,069 books5,296 followersMary Ann Evans, known by her pen name George Eliot, was an English novelist, poet, journalist, translator, and one of the leading writers of the Victorian era. She wrote seven novels: Adam Bede (1859), The Mill on the Floss (1860), Silas Marner (1861), Romola (1862–1863), Felix Holt, the Radical (1866), Middlemarch (1871–1872) and Daniel Deronda (1876). Like Charles Dickens and Thomas Hardy, she emerged from provincial England; most of her works are set there. Her works are known for their realism, psychological insight, sense of place and detailed depiction of the countryside.
Middlemarch was described by the novelist Virginia Woolf as "one of the few English novels written for grown-up people" and by Martin Amis and Julian Barnes as the greatest novel in the English language.
Middlemarch was described by the novelist Virginia Woolf as "one of the few English novels written for grown-up people" and by Martin Amis and Julian Barnes as the greatest novel in the English language.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 41 reviews
July 26, 2019
هزار و دویست صفحه روایت آرام، ولی آدم مات میمونه که چطوربعد از یک و نیم قرن هنوز مناسبات آدمها، تیپهای شخصیتی و سرنوشتها انگار هیچ تغییری نکردن
December 29, 2020
احتمالا خیلی کم پیش میاد (اگه نگیم کلا غیر ممکنه) آدم یه کتاب دو جلدی و هزار و دویست صفحهای با یه داستان کاملا کلاسیک و روایت آرام رو تموم کنه و به خودش بگه من اینو باید دوباره بخونم.
میدل مارچ همه اون چیزی بود که من از یه کلاسیک قرن نوزدهمی انگلیسی انتظار داشتم. داستانش رو با آرامش پیش میبره آجر به آجر فضای داستان و شخصیتها رو میسازه طوری که تعدد شخصیتها حتی یک ذره هم باعث گیج شدن مخاطب نشه.
میدل مارچ همه اون چیزی بود که من از یه کلاسیک قرن نوزدهمی انگلیسی انتظار داشتم. داستانش رو با آرامش پیش میبره آجر به آجر فضای داستان و شخصیتها رو میسازه طوری که تعدد شخصیتها حتی یک ذره هم باعث گیج شدن مخاطب نشه.
April 19, 2021
میدل مارچ کتابیه که حاضرم سال آینده دوباره بخونمش و سال بعدش هم همین طور و این روند ادامه پیدا کنه !
من با تک تک شخصیت های داستان زندگی کردم و کنارشون بودم
مثل داروتیا میل و اشتیاق به زندگی رو تجربه کردم
مثل مری عاشق بودم و در کنارش عاقل
مثل فِرد مغرور بودم و زمین خوردم اما بلند شدم و شجاعت به خرج دادم
مثل لیدگیِت ناامید شدم و مسئولیت کارم رو به عهده گرفتم.
از آقای کازابن هنوزم هم بدم میاد
آقای گارت و خانم گارت رو تحسین میکنم
و به نظرم توی زندگی ما امثال آقای بالسترود زیاد هست.
و اما دربارهی آقای فِیربرادر و لادیسلا ...
نظری ندارم !
و در دو خط آخر کتاب نوشته شده :
اگر اوضاع من و شما به دشواری گذشته ها نیست ، نیمی از آن را مدیون کسانی هستیم که حیاتی نهان را وفادارانه زیستند و در گور هایی نادیده آرمیدهاند.
حرف دیگه ای برای گفتن نمیمونه!😄
من با تک تک شخصیت های داستان زندگی کردم و کنارشون بودم
مثل داروتیا میل و اشتیاق به زندگی رو تجربه کردم
مثل مری عاشق بودم و در کنارش عاقل
مثل فِرد مغرور بودم و زمین خوردم اما بلند شدم و شجاعت به خرج دادم
مثل لیدگیِت ناامید شدم و مسئولیت کارم رو به عهده گرفتم.
از آقای کازابن هنوزم هم بدم میاد
آقای گارت و خانم گارت رو تحسین میکنم
و به نظرم توی زندگی ما امثال آقای بالسترود زیاد هست.
و اما دربارهی آقای فِیربرادر و لادیسلا ...
نظری ندارم !
و در دو خط آخر کتاب نوشته شده :
اگر اوضاع من و شما به دشواری گذشته ها نیست ، نیمی از آن را مدیون کسانی هستیم که حیاتی نهان را وفادارانه زیستند و در گور هایی نادیده آرمیدهاند.
حرف دیگه ای برای گفتن نمیمونه!😄
July 25, 2026
میدلمارچ، پیش از هر چیز، داستانِ میدلمارچ است. مگر نه اینکه هر شهر را آدمهایش میسازند و بیآنها چیزی جز نامی بر نقشه یا تکهای بیابان نیست؟ جورج الیوت، با مهارتِ قصهگویی کمنظیرش، بیآنکه به دامِ اطاله و ملال بیفتد، شهری را پیش چشمِ خواننده زنده میکند که شاید پیشتر حتی نامش هم به گوش او نخورده باشد.
میدلمارچ قصهی همهی ماست؛ قصهی ما که آرزوها و باورهایمان را از خطا مبرّا میدانیم و در زندانِ تصوراتِ محدودِ خود، از دیگران انتظار داریم همانگونه بیندیشند، همانگونه بخواهند و همانگونه زندگی کنند که ما میپسندیم. عروسکهای کوکی با ساز دلخواه ما.
این رمان، قصهی دوروتیای معصوم است؛ زنی که با رؤیای تعالیِ روحی و ساختنِ جهانی عادلانهتر، با کازابان مغرور و خشکجان ازدواج میکند؛ مردی که عمرش را در پیِ یافتنِ نظریهای فراگیر برای اساطیر جهان صرف کرده، حال آنکه مدتهاست در باتلاقِ سترونِ خویش فرورفته و با این همه، تا واپسین لحظه از اعتراف به شکست میگریزد. شاید ازدواج او با دوروتیای جوان و زنده، آخرین تقلا و شورشِ ناخودآگاهش علیه سکونِ مرگباری بود که ایدهآلگراییِ عقیمش بر او تحمیل کرده بود. میدلمارچ، قصهی ترتیوس لیدگیت هم هست؛ پزشکی بااستعداد، بلندپرواز و شیفتهی علم، که پیوندش با رزاموند وینسی زیبا و تجملدوست، به یکی از تلخترین نمایشهای رمان بدل میشود: نمایشِ اینکه چگونه انسان، با دستِ خود، امکانِ پروازش را میبُرد و سرانجام با عمری حسرت تنها میماند.
این رمان همچنین داستانِ خانوادهی کیلب گارت است؛ مردی که شرافتِ کار، خاکی بودن و انسان ماندن را به خانهاش آورده و مری گارت را چنان پرورده که میتواند فرد وینسی خوشخیال را از آسمانِ توهم به زمینِ واقعیت بازگرداند و سپس، این بار بر پایهای واقعی، معنای تازهای از پرواز را به او بیاموزد.
و البته میدلمارچ، داستانِ نیکلاس بالسترود نیز هست؛ مردی که ریا را جامهی تقوا میپوشاند و میکوشد با ارتقای دین (احداث بیمارستان با حضور کشیش و غیره) وجدانش را سبک کند. اما حقیقت، هرچند دیر، سرانجام از زیرِ خاکستر بیرون میزند و او را با همهی تضرعها و توبهنماییهایش به درگاه خداوند در برابر چشمِ دیگران برهنه میکند.
در کنارِ اینها، میدلمارچ داستانِ عمو بروک هم هست؛ مردی که به هر اندیشهای سرکی کشیده، اما در هیچکدام عمقی ندارد؛ اقیانوسی با ژرفای چند سانتیمتر.
و اما در حقیت میدل مارچداستان ویل لادیسلاو است: جوانی سرشار از شورِ زندگی، که حقیقت را نه در آرمان گرایی، که در عمل گرایی و پویایی جستوجو میکند. او نمادِ رویارویی با سنت است، اما نه فقط در شعار، بلکه در شکلِ زیستن ( نه گفتن به پیروی از کازابن و خود فریبی بالسترود.)
در نهایت، میدلمارچ داستانِ همهی ساکنانش است؛ داستانِ خودفریبیها، آرزوها، شکستها و انتخابهایی که آدمی را میسازند. شاید این رمان بر حادثههای شگفت و پر پیچ و خم بنا نشده باشد، اما قدرتِ بزرگش در همین است که طوری روایت میکند که خواننده تا پایان از آن دل نمیکند.
میدلمارچ قصهی همهی ماست؛ قصهی ما که آرزوها و باورهایمان را از خطا مبرّا میدانیم و در زندانِ تصوراتِ محدودِ خود، از دیگران انتظار داریم همانگونه بیندیشند، همانگونه بخواهند و همانگونه زندگی کنند که ما میپسندیم. عروسکهای کوکی با ساز دلخواه ما.
این رمان، قصهی دوروتیای معصوم است؛ زنی که با رؤیای تعالیِ روحی و ساختنِ جهانی عادلانهتر، با کازابان مغرور و خشکجان ازدواج میکند؛ مردی که عمرش را در پیِ یافتنِ نظریهای فراگیر برای اساطیر جهان صرف کرده، حال آنکه مدتهاست در باتلاقِ سترونِ خویش فرورفته و با این همه، تا واپسین لحظه از اعتراف به شکست میگریزد. شاید ازدواج او با دوروتیای جوان و زنده، آخرین تقلا و شورشِ ناخودآگاهش علیه سکونِ مرگباری بود که ایدهآلگراییِ عقیمش بر او تحمیل کرده بود. میدلمارچ، قصهی ترتیوس لیدگیت هم هست؛ پزشکی بااستعداد، بلندپرواز و شیفتهی علم، که پیوندش با رزاموند وینسی زیبا و تجملدوست، به یکی از تلخترین نمایشهای رمان بدل میشود: نمایشِ اینکه چگونه انسان، با دستِ خود، امکانِ پروازش را میبُرد و سرانجام با عمری حسرت تنها میماند.
این رمان همچنین داستانِ خانوادهی کیلب گارت است؛ مردی که شرافتِ کار، خاکی بودن و انسان ماندن را به خانهاش آورده و مری گارت را چنان پرورده که میتواند فرد وینسی خوشخیال را از آسمانِ توهم به زمینِ واقعیت بازگرداند و سپس، این بار بر پایهای واقعی، معنای تازهای از پرواز را به او بیاموزد.
و البته میدلمارچ، داستانِ نیکلاس بالسترود نیز هست؛ مردی که ریا را جامهی تقوا میپوشاند و میکوشد با ارتقای دین (احداث بیمارستان با حضور کشیش و غیره) وجدانش را سبک کند. اما حقیقت، هرچند دیر، سرانجام از زیرِ خاکستر بیرون میزند و او را با همهی تضرعها و توبهنماییهایش به درگاه خداوند در برابر چشمِ دیگران برهنه میکند.
در کنارِ اینها، میدلمارچ داستانِ عمو بروک هم هست؛ مردی که به هر اندیشهای سرکی کشیده، اما در هیچکدام عمقی ندارد؛ اقیانوسی با ژرفای چند سانتیمتر.
و اما در حقیت میدل مارچداستان ویل لادیسلاو است: جوانی سرشار از شورِ زندگی، که حقیقت را نه در آرمان گرایی، که در عمل گرایی و پویایی جستوجو میکند. او نمادِ رویارویی با سنت است، اما نه فقط در شعار، بلکه در شکلِ زیستن ( نه گفتن به پیروی از کازابن و خود فریبی بالسترود.)
در نهایت، میدلمارچ داستانِ همهی ساکنانش است؛ داستانِ خودفریبیها، آرزوها، شکستها و انتخابهایی که آدمی را میسازند. شاید این رمان بر حادثههای شگفت و پر پیچ و خم بنا نشده باشد، اما قدرتِ بزرگش در همین است که طوری روایت میکند که خواننده تا پایان از آن دل نمیکند.
April 1, 2025
مدتها بود چیزی اینقدر طولانی نخوانده بودم و حس فوقالعادهای داشت خواندناش در این روزها. الیوت به هنرمندانهترین و ظریفترین شکل، درونیات و روابط بینفردی انسانهای یک شهر کوچک را به تصویر میکشد. اما کتاب فراتر از یک روایت ساده است و بهگونهای، بازتابی از جامعهای است که هنوز هم در بسیاری از جنبههایش به واقعیت زندگی مدرن ما نزدیک است.
نویسنده به عمق روان آدمها نفوذ میکند و ماهرانه، سرگذشت شخصیتهایش را طوری روایت میکند که هر یک از ما میتوانیم بخشی از خودمان را در آنها بیابیم. یکی از جذابترین جنبههای کتاب برای من، تلاش راوی برای ایجاد چشماندازی همدلانه بود: اینکه اگر به انگیزهها و تاریخچهی زندگی هر فرد توجه کنیم، دیدگاهمان دربارهی انسانها مشفقانهتر خواهد بود. راوی، شخصیتهایی که در نگاه اول ممکن است بر آنها برچسب «شرور» یا «گناهکار» بزنیم را در نظرمان میآورد و بهجای محکوم کردنشان، میکوشد دلایل رفتارشان را بیان کند: ترسها، فشارهای اجتماعی، یا حتی ناامیدیهایی که ریشه در گذشتهشان دارند؛ که همهی اینها ممکن است افراد را به اعمالی سوق دهد که از آنها میبینیم. که زندگی انسان، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، نتیجهی پیوند ظریف نیروها و انتخابهاست، که چگونه تصمیمهای کوچک و بزرگِ آدمها، مسیر زندگی خودشان و اطرافیانشان را شکل میدهد. ما در «میدل مارچ» شاهد تنشهای اخلاقی در واقعیترین شکلشان هستیم: انتخاب میان اشتیاقهای فردی و وظایف اجتماعی، میان جاهطلبی و خدمت به دیگران و حتی انگیزههای دینی. این تضادها، شخصیتهایی بسیار انسانی و واقعی خلق میکنند که نمیتوان به راحتی قضاوتشان کرد و برای همین در خاطرمان خواهند ماند.
نویسنده به عمق روان آدمها نفوذ میکند و ماهرانه، سرگذشت شخصیتهایش را طوری روایت میکند که هر یک از ما میتوانیم بخشی از خودمان را در آنها بیابیم. یکی از جذابترین جنبههای کتاب برای من، تلاش راوی برای ایجاد چشماندازی همدلانه بود: اینکه اگر به انگیزهها و تاریخچهی زندگی هر فرد توجه کنیم، دیدگاهمان دربارهی انسانها مشفقانهتر خواهد بود. راوی، شخصیتهایی که در نگاه اول ممکن است بر آنها برچسب «شرور» یا «گناهکار» بزنیم را در نظرمان میآورد و بهجای محکوم کردنشان، میکوشد دلایل رفتارشان را بیان کند: ترسها، فشارهای اجتماعی، یا حتی ناامیدیهایی که ریشه در گذشتهشان دارند؛ که همهی اینها ممکن است افراد را به اعمالی سوق دهد که از آنها میبینیم. که زندگی انسان، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، نتیجهی پیوند ظریف نیروها و انتخابهاست، که چگونه تصمیمهای کوچک و بزرگِ آدمها، مسیر زندگی خودشان و اطرافیانشان را شکل میدهد. ما در «میدل مارچ» شاهد تنشهای اخلاقی در واقعیترین شکلشان هستیم: انتخاب میان اشتیاقهای فردی و وظایف اجتماعی، میان جاهطلبی و خدمت به دیگران و حتی انگیزههای دینی. این تضادها، شخصیتهایی بسیار انسانی و واقعی خلق میکنند که نمیتوان به راحتی قضاوتشان کرد و برای همین در خاطرمان خواهند ماند.
August 15, 2026
این همه خوندم تهش داروتیا و لیدگیت بهم نرسیدند! واقعا باورم نمیشه! یعنی زندگی واقعی هم همینقدر مسخره ست. کسایی که برای هم ساخته شدند هیچوقت سرنوشتشون باهم یکی نمیشه.
August 12, 2024
چه کسی میتواند جانهای جوان را پس از مدتها همراهی ترک کند و نخواهد بداند که در سالهای بعد بر آنها چه گذشته است؟
ترکِ میدلمارچ برام سخته.
ترکِ میدلمارچ برام سخته.
November 18, 2021
من واقعا تلاش کردم این کتاب رو بیشتر از اندازهای که الان دوست دارم دوست داشته باشم. علتش هم ریویوهای خیلی خوب و جایگاهش تو ادبیاته. تلاشم به این صورت بود که سعی کردم آرومتر بخونم، بیشتر بهش فکر کنم و درگیرش بشم تا بیشتر بفهممش و برای خوندنش ذوق و هیجان داشته باشم و خب این اتفاق نیفتاد. البته این اتفاق فقط وقتی افتاد که داستان بالسترود پیش اومد که جذابیت کتاب از سی رسید به نود و بعد از اون هم با میانگین پنجاه ادامه پیدا کرد و تموم شد.
مشکل شماره یک من شخصیتهای زن این کتاب بودن. احساسم این بود که هیچ اختیار و صدایی نداشتن. شخصیت و اعمال همهشون متاثر از یک مرد و تصمیماتش بود و اصلا هم ناراضی نبودن از این وضعیت. داروتیا با اون همه آرمانگرایی و اهداف بلند مطیع وغلام شوهرش بود و تا آخرش هم روی رفتارهای اشتباه شوهرش ماله میکشید. یا مثلا وقتی شوهر سلیا نذاشت که سلیا دیگه با خواهرش ارتباط داشته باشه انگار این مساله یه چیز عادی و اجتنابناپذیر بود. فرد وینسی پولای خانوادهی گارت رو به باد داد و مری و مامانش یه نچ نچ کردن و گفتن باشه پسرم خدا به همراهت. گفتن این مورد آخر الانم عصبانیم کرد. باز رازمند یه اراده و رفتار مستقلی داشت که البته حاصل اونا هم کارهای بچگانه و لوس بود. جورج الیوت شخصیتها رو بدون قضاوت کردن روایت میکرد ولی من تا آخر منتظر بودم یه مونث به یکی از این مذکرها کمتر احترام بذاره یا یکی بزنه تو دهن سر جیمز بگه به تو چه.
حالا این همه بد گفتم اینم بگم که کمدن فیربرادر رو خیلی دوست داشتم و واقعا باحال بود.
خلاصه میدل مارچ برای من جملههای قشنگی داشت ولی نه روایت خاصی داشت و نه شخصیتهای جذاب و تاثیرگذاری. راستش رو بگم از این مساله یه کم ناراحتم چون دلم میخواست اندازهای که بقیه از این کتاب لذت بردن منم ببرم ولی نشد.
مشکل شماره یک من شخصیتهای زن این کتاب بودن. احساسم این بود که هیچ اختیار و صدایی نداشتن. شخصیت و اعمال همهشون متاثر از یک مرد و تصمیماتش بود و اصلا هم ناراضی نبودن از این وضعیت. داروتیا با اون همه آرمانگرایی و اهداف بلند مطیع وغلام شوهرش بود و تا آخرش هم روی رفتارهای اشتباه شوهرش ماله میکشید. یا مثلا وقتی شوهر سلیا نذاشت که سلیا دیگه با خواهرش ارتباط داشته باشه انگار این مساله یه چیز عادی و اجتنابناپذیر بود. فرد وینسی پولای خانوادهی گارت رو به باد داد و مری و مامانش یه نچ نچ کردن و گفتن باشه پسرم خدا به همراهت. گفتن این مورد آخر الانم عصبانیم کرد. باز رازمند یه اراده و رفتار مستقلی داشت که البته حاصل اونا هم کارهای بچگانه و لوس بود. جورج الیوت شخصیتها رو بدون قضاوت کردن روایت میکرد ولی من تا آخر منتظر بودم یه مونث به یکی از این مذکرها کمتر احترام بذاره یا یکی بزنه تو دهن سر جیمز بگه به تو چه.
حالا این همه بد گفتم اینم بگم که کمدن فیربرادر رو خیلی دوست داشتم و واقعا باحال بود.
خلاصه میدل مارچ برای من جملههای قشنگی داشت ولی نه روایت خاصی داشت و نه شخصیتهای جذاب و تاثیرگذاری. راستش رو بگم از این مساله یه کم ناراحتم چون دلم میخواست اندازهای که بقیه از این کتاب لذت بردن منم ببرم ولی نشد.
June 9, 2026
من صوتی این کتاب رو گوش دادم و وقتی رسیده بودم به اخراش تازه فهمیدم که دارم خلاصه شدهش رو میخونم و این کتاب در اصل دو جلدیه و حدودا ۱۸۰۰ صفحهست و راستش زیاد از این بابت که درحال گوش دادن به خلاصهش بودم ناراحت نشدم چون کتابی نبود که کشش بالایی داشته باشه.
کتاب دقیقا یه کلاسیک معمولی بود؛ یه دهکده کوچیک با چند تا کاراکتر و زندگی های روزمرهشون. اوایل داستان خوب شروع شد و اون کشش رو ایجاد میکرد ولی بعدش دیگه واسم حوصله سر بر شد. میشد نکات جالبی هم در خصوص یه سری مسائل پیدا کرد ولی به طور کلی به شخصه واسم کتاب ملالآوری بود.
کتاب دقیقا یه کلاسیک معمولی بود؛ یه دهکده کوچیک با چند تا کاراکتر و زندگی های روزمرهشون. اوایل داستان خوب شروع شد و اون کشش رو ایجاد میکرد ولی بعدش دیگه واسم حوصله سر بر شد. میشد نکات جالبی هم در خصوص یه سری مسائل پیدا کرد ولی به طور کلی به شخصه واسم کتاب ملالآوری بود.
June 15, 2026
راستش دلیل اصلی که رفتم سراغ این کتاب این بود که «جورج الیوت» در واقع یه زنه. مری آن ایوانز تو دورانی که نویسندههای زن اصلاً جدی گرفته نمیشدن، تصمیم گرفت با اسم مستعار مردانه کتابش رو چاپ کنه، فقط به این دلیل که کتابش مورد توجه قرار بگیره و خونده بشه.
خیلی دلم میخواست بدونم این زن چه حرفی داشته که حاضر شده به هر قیمتی داستانش رو بگه. اتفاقاً تو این ناشناس بودن خیلی هم راحت بوده؛ با اینکه اسم نویسنده مرده، ولی لحن و روایت داستان بهشدت زنانهست و ظرافتش قشنگ معلومه.
این کتاب یه کلاسیکِ پربار و عمیقه؛ مثل یه تابلوی نقاشی بزرگ از روابط انسانی، عشق، ازدواج و آرزوها.
جلد دوم برای من به قدری شخصی شد که خیلی زود خوندمش. بینهایت روان این آدما رو میفهمیدم و درک میکردم.
به یه زبان دیگه بخوام بگم اگه «آنا کارنینا» و «دوست نابغه من» رو خوندین و دوست داشتین، حتما از این هم خوشتون میاد.
برای شبای طولانی که دنبال یه پناهگاه تو ادبیات کلاسیک میگردین چه رمانی بهتر از این؟🌌
خیلی دلم میخواست بدونم این زن چه حرفی داشته که حاضر شده به هر قیمتی داستانش رو بگه. اتفاقاً تو این ناشناس بودن خیلی هم راحت بوده؛ با اینکه اسم نویسنده مرده، ولی لحن و روایت داستان بهشدت زنانهست و ظرافتش قشنگ معلومه.
این کتاب یه کلاسیکِ پربار و عمیقه؛ مثل یه تابلوی نقاشی بزرگ از روابط انسانی، عشق، ازدواج و آرزوها.
جلد دوم برای من به قدری شخصی شد که خیلی زود خوندمش. بینهایت روان این آدما رو میفهمیدم و درک میکردم.
به یه زبان دیگه بخوام بگم اگه «آنا کارنینا» و «دوست نابغه من» رو خوندین و دوست داشتین، حتما از این هم خوشتون میاد.
برای شبای طولانی که دنبال یه پناهگاه تو ادبیات کلاسیک میگردین چه رمانی بهتر از این؟🌌
September 14, 2020
ماریآن اونز (جورج الیوت) بدون شک یه آدم خیلی باهوش و تیزبین با درک عمیق از زندگی و طبیعت آدمهاست، اما نتونسته دیدگاهش رو در قالب داستان جذاب و پرکششی ارائه کنه.
حالا که یه مدت نسبتن طولانی از تموم کردن میدلمارچ گذشته، میبینم شخصیتها هنوز توی ذهنم هستن، تو موقعیتهای مختلف و با تلنگرهایی به یادم میان و حتا چند دقیقهای منو به فکر میبرند. موقعیتهایی که الیوت توی این رمان خلق و تشریح کرده ملموس و قابل تاملند و فضای داستانی با وضوح و دقت ترسیم شده، اما خود داستان، اتفاقاتی که میافته و سیر این اتفاقات، هر چند به خوبی نمایانگر رشد و تکامل شخصیتها و جریان زندگی ه، اما عنصر جذابیت و کشش رو خیلی نداره.
من از وقتی که برای این کتاب گذاشتم راضیام و از طرز فکر و قلم الیوت لذت بردم، اما این رمان برای کسانی که دنبال یه داستان پرکشش و ماجرامحور با ریتم تند یا حتا معمولی هستن، انتخاب مناسبی نیست.
در صورتی سراغ این کتاب برید که عاشق رمانهای کلاسیک، مخصوصن کلاسیک انگلیسی و مخصوصنتر(!) قرن نوزدهی هستید و از رمان چیزی بیشتر از ماجراها و اتفاقات جالب و هیجانانگیز میخواید.
-شهریور ۹۹-
حالا که یه مدت نسبتن طولانی از تموم کردن میدلمارچ گذشته، میبینم شخصیتها هنوز توی ذهنم هستن، تو موقعیتهای مختلف و با تلنگرهایی به یادم میان و حتا چند دقیقهای منو به فکر میبرند. موقعیتهایی که الیوت توی این رمان خلق و تشریح کرده ملموس و قابل تاملند و فضای داستانی با وضوح و دقت ترسیم شده، اما خود داستان، اتفاقاتی که میافته و سیر این اتفاقات، هر چند به خوبی نمایانگر رشد و تکامل شخصیتها و جریان زندگی ه، اما عنصر جذابیت و کشش رو خیلی نداره.
من از وقتی که برای این کتاب گذاشتم راضیام و از طرز فکر و قلم الیوت لذت بردم، اما این رمان برای کسانی که دنبال یه داستان پرکشش و ماجرامحور با ریتم تند یا حتا معمولی هستن، انتخاب مناسبی نیست.
در صورتی سراغ این کتاب برید که عاشق رمانهای کلاسیک، مخصوصن کلاسیک انگلیسی و مخصوصنتر(!) قرن نوزدهی هستید و از رمان چیزی بیشتر از ماجراها و اتفاقات جالب و هیجانانگیز میخواید.
-شهریور ۹۹-
December 9, 2018
رمان خوبی برای خواندن در زمان سرماخوردگی. نویسنده درتلاش برای نوشتن رمان ناتورالیستی (که البته بجز نیروهای طبیعت قدرت تقدیر را هم نباید دست کم گرفت) همزمان دل مخاطب را هم به دست آورده و کتابش در سطحی بالاتر از کتابهای جین آستین مینشیند.
Read
August 25, 2020معلمی داشتم که معتقد بود ما در زندگیهایمان آنقدر که باید آدم ندیدهایم.
یکی از راههای آدم دیدن، این است که معاشرتمان را زیاد کنیم، ولی در این شرایط فاصلهگذاری اجتماعی، معاشرت با آدمهای حقیقی چنان خوشایند دو طرف نیست. پس چارهای نیست تا روبیاوریم به آدمهای خوشمحضری که معاشرت ما با آنها نه مریضشان میکند و نه دلتنگ.
یکی از کتابهای بینظیری که میتوان در این راه خواند، کتاب «میدلمارچ» اثر «جورج الیوت» است.
این کتاب پر از شگفتی است. دستهگلی است که هر طرف آن گل متفاوتی گذاشته شده و عطر دلانگیزش خوانندگانش را مست و شیفته خواهد کرد.
این دستهی گل، به دست جورج الیوت جمع و تزیین شده است. نویسندهی آن، بانو مری ان ایوانز، منتقد و روزنامهنگار دورهی ویکتوریایی است. او برای اینکه رمانش بدون پیشفرض اینکه یک زن آن را نوشته، خوانده و بررسی شود، نام مستعار و مردانهی جورج الیوت برای خودش انتخاب میکند.
***
بخشی از مرور کتاب «میدل مارچ» که در وبسایت آوانگارد به قلم «شکیبا خسروی» منتشر شده است.
برای خواندن کامل مطلب به لینک زیر مراجعه فرمایید:
https://avangard.ir/article/517
یکی از راههای آدم دیدن، این است که معاشرتمان را زیاد کنیم، ولی در این شرایط فاصلهگذاری اجتماعی، معاشرت با آدمهای حقیقی چنان خوشایند دو طرف نیست. پس چارهای نیست تا روبیاوریم به آدمهای خوشمحضری که معاشرت ما با آنها نه مریضشان میکند و نه دلتنگ.
یکی از کتابهای بینظیری که میتوان در این راه خواند، کتاب «میدلمارچ» اثر «جورج الیوت» است.
این کتاب پر از شگفتی است. دستهگلی است که هر طرف آن گل متفاوتی گذاشته شده و عطر دلانگیزش خوانندگانش را مست و شیفته خواهد کرد.
این دستهی گل، به دست جورج الیوت جمع و تزیین شده است. نویسندهی آن، بانو مری ان ایوانز، منتقد و روزنامهنگار دورهی ویکتوریایی است. او برای اینکه رمانش بدون پیشفرض اینکه یک زن آن را نوشته، خوانده و بررسی شود، نام مستعار و مردانهی جورج الیوت برای خودش انتخاب میکند.
***
بخشی از مرور کتاب «میدل مارچ» که در وبسایت آوانگارد به قلم «شکیبا خسروی» منتشر شده است.
برای خواندن کامل مطلب به لینک زیر مراجعه فرمایید:
https://avangard.ir/article/517
May 10, 2013
داستان این کتاب در روستایی به نام میدل مارچ روی می دهد، 7 یا 8 شخصیت اصلی و چند ماجرای عاشقانه و همینطور خانوادگی که به موازات هم پیش می روند.
در جلد اول داستان بیشتر پیرامون آشنایی با شخصیت ها و فضاسازی کلی روستای میدل مارچ است، اما درجلد دوم داستان به اوج خود می رسد و سخت می شود از خواندن کتاب دست کشید.
نثر داستان به طور کلی مملو از نکات ظریف پیرامون زندگی است که در جریان حوادث و گفتارهای داستان از زبان راوی بیان می شود.
و در نهایت می توان گفت بیشترین چیزی که در فضای داستان به چشم می خورد احترام قابل تحسین حکمفرما بر فضا و شخصیت های داستان است.
در جلد اول داستان بیشتر پیرامون آشنایی با شخصیت ها و فضاسازی کلی روستای میدل مارچ است، اما درجلد دوم داستان به اوج خود می رسد و سخت می شود از خواندن کتاب دست کشید.
نثر داستان به طور کلی مملو از نکات ظریف پیرامون زندگی است که در جریان حوادث و گفتارهای داستان از زبان راوی بیان می شود.
و در نهایت می توان گفت بیشترین چیزی که در فضای داستان به چشم می خورد احترام قابل تحسین حکمفرما بر فضا و شخصیت های داستان است.
October 27, 2022
چقدر عجیب که تا به حال اسم میدل مارچ رو نشنیده بودم و چیزی ازش نمیدونستم!
کتاب اول کند پیش میرفت و نیمه ی دومش حوصله م رو سر برد اما در عین حال شخصیت ها خیلی قوی پرداخته شدند و این باعث شد از خوندن جلد دوم بیشتر لذت ببرم. کلا جلد دوم رو سریعتر هم خوندم چون اتفاق های بیشتری توش می افتاد!
کتاب اول کند پیش میرفت و نیمه ی دومش حوصله م رو سر برد اما در عین حال شخصیت ها خیلی قوی پرداخته شدند و این باعث شد از خوندن جلد دوم بیشتر لذت ببرم. کلا جلد دوم رو سریعتر هم خوندم چون اتفاق های بیشتری توش می افتاد!
June 29, 2023
توصیفات دقیق و متفاوت از وضعیت یکشهر، بازتابی از سیاست، اجتماع و روابط و تعاملات اجتماعی در شهری کوچک. نثر بسیار زیبا و روان، شخصیت پردازی های دقیق و پخته و ور نهایت پایان بندی مناسب، خوندن اینرمان کلاسیک رو بسیااار شیرین کرد. به علت طولانی بودنش، مدتی حس میکردم زندگیم با زندگی مردم این شهر گره خورده. بسیار از خوندنش لذت بردم و پیشنهاد میکنم علاقه مندان به ادبیات کلاسیکاز دستش ندن.
May 23, 2023
یک کلاسیک کسلکننده!علیرغم اینکه تقریبا همهی کلاسیکها رو خوندهام و نسبت بهشون جبهه یا قضاوت ندارم اما نمیدونم چرا این یکی انقدر به نظرم کسالتبار و خستهکننده بود.
درکی از عشق ها و نفرتهاش نداشتم.
هیچ حسی در من براتگیخته نشد.
بهرروی من کلاسیکها رو همواره در حکم دارو میدونم که باید خوند😉
درکی از عشق ها و نفرتهاش نداشتم.
هیچ حسی در من براتگیخته نشد.
بهرروی من کلاسیکها رو همواره در حکم دارو میدونم که باید خوند😉
October 3, 2007
"میدل مارچ" اثر بزرگ "جورج الیوت"، داستانی ست با شخصیت های متعدد، به ویژه زنانی شاخص جامعه ی انگلیس در ابتدای قرن نوزده، با تمایلات سنتی و معمول؛ متمایل به ازدواج با مردانی متمول و دارای موقعیت و تحصیلات؛ جامعه ای آرمان گرا با اهدافی محدود در دنیایی بسته، به خود مشغول، ریاکار و متظاهر. رمان به تحولات اجتماعی و سیاسی زمان نیز می پردازد؛ آغاز دوره ی صنعت و پیشرفت، تاسیس راه آهن و... "دوروتیا" اما زنی ست با استقلال فکری و اعتماد به نفس، نمونه ای از "زن آینده" و غیرسنتی. آنچه میدل مارچ را در زمانه ی خود رمانی بزرگ و خواندنی می کند، تقابل زنانی چون "دوروتیا" و "ماری" با تمایلاتی متفاوت از سنت زمانه؛ در مقابل زنانی چون "روزاموند" و "سلیا" که مطابق خواست روز، سطحی و متظاهر اند. مردان "میدل مارچ" نیز دو دسته اند؛ "لادیسلاو"، دکتر "لیدگیت" و کشیش "فیربرادر" به آینده تعلق دارند، و "کازابون"، "بولستراد" و... به اخلاق و سنت های اجتماعی کهنه متعهد و وابسته اند. کازابون شخصیتی "چخوف" گونه است؛ ایده آلیستی متوهم و بی همیت که خود را در جاه طلبی هایی بزرگ تر از توان و استعدادش، محبوس کرده. دردی پنهان، روح او را از درون می جود، نه می تواند یادداشت های تحقیقی اش را منتشر کند، و نه می تواند از عمری که بیهوده صرف آنها کرده، چشم بپوشد. بولستراد نیز که از گذشته ای نازیبا و پر از خطا رنج می برد، با تظاهر به روحیه ای مذهبی در صدد تطهیر خویش است. میدل مارچ، صلای رسیدن دنیای تازه است، جهانی بی گرفت و گیرها و قید و بندهای کهنه. دوروتیا با عبور از تجربه ی "ادوارد کازابون"، به جهان "ویل لادیسلاو" می رسد، تحولی از "قفل اساطیر" تا "کلید آینده"! او به ثروت و مکنتی پشت می کند که او را زمین گیر "میدل مارچ" کرده. از وابستگی می گریزد و از "میدل مارچ" به "جهان" می رسد. میدل مارچ قبرستان اندیشه های نو و متحول است. "فیربرادر" می گوید؛ میدل مارچ، جایی برای روشنفکرانی که به آینده می اندیشند، نیست. لادیسلاو می گوید بی تردید مصیبت و زیبایی، هر دو وجود دارند. چرا باید به احترام مصیبت ها، زیبایی ها را ندیده بگیریم، و از لذت روی بگردانیم؟
دوروتیا با دیدن "لادیسلاو" یک لاقبا که به دنبال خواسته ی خود می رود، به "عملگرایی" متوسل می شود! در "میدل مارچ"، همه نسبت به زندگی، آینده، زناشویی، کار، عشق و... در توهمی عمیق گرفتارند. اگر "ماری" سبب تحول "فرد" نشود، این یکی متوهمی بیش نیست. رزاموند در لیدگیت، شاهزاده ی دنیای متوهمش را می بیند و... اما آقای رافلز با آواری از واقعیت از راه می رسد. با افشای "راز"ی، دنیای متوهمین را، و به همراه آن، آینده ی بولستراد، لیدگیت و میدل مارچ را ویران می کند. در انتها بولستراد، لیدگیت، رزاموند، دوروتیا، لادیسلاو، هر کدام به دلیلی "میدل مارچ" را ترک می کنند.
دوروتیا با دیدن "لادیسلاو" یک لاقبا که به دنبال خواسته ی خود می رود، به "عملگرایی" متوسل می شود! در "میدل مارچ"، همه نسبت به زندگی، آینده، زناشویی، کار، عشق و... در توهمی عمیق گرفتارند. اگر "ماری" سبب تحول "فرد" نشود، این یکی متوهمی بیش نیست. رزاموند در لیدگیت، شاهزاده ی دنیای متوهمش را می بیند و... اما آقای رافلز با آواری از واقعیت از راه می رسد. با افشای "راز"ی، دنیای متوهمین را، و به همراه آن، آینده ی بولستراد، لیدگیت و میدل مارچ را ویران می کند. در انتها بولستراد، لیدگیت، رزاموند، دوروتیا، لادیسلاو، هر کدام به دلیلی "میدل مارچ" را ترک می کنند.
Read
September 12, 2015دورتا سخت ميل داشت چيزي بگويد، اما سخن گفتن را دشوار مي يافت. همه ذهنش را انديشه اي به خود مشغول داشته بود، در ان لحظه هيچ ترديدي نداشت. از ان كه نمي توانست آنچه را در دل دارد بگويد سخت ناراحت بود. ويل خشمناك از پنجره به بيرون مي نگريست. دورتا انديشيد، " اگر از پهلويم بلند نشده بود، اگر فقط نگاهم ميكرد، مي توانستم حرف بزنم." سرانجام ويل سربرگرداند، هنوز به پشت صندلي تكيه داده بود، همچنانكه دستش را به طرف كلاهش دراز مي كرد، با لحني تند گفت، "خداحافظ."
دورتا از جابرخاست، طوفان احساسات تندش همه سدهايي را كه از سخن گفتن بازش مي داشت در هم شكست. "اه ديگر تحملش را ندارم، قلبم مي شكند." اشك از چشمهايش جوشيد و به گونه هايش غلطيد. "فقر برايم مهم نيست-ازداراييم متنفرم."
ويل در دم خود را به او رساند و در آغوشش گرفت، اما دورتا سرش را به عقب برد تا به سخن گفتن ادامه دهد، چشمان پر از اشكش را به ويل دوخت و با لحني گريان و كودكانه گفت، "با پول خودم راحت مي توانيم زندگي كنيم-پول كمي نيست-سالي هفتصد پوند-به چيزي احتياج ندارم، لباس نو نمي خواهم و ياد مي گيرم چطور در زندگي صرفه جويي كنم."
دورتا از جابرخاست، طوفان احساسات تندش همه سدهايي را كه از سخن گفتن بازش مي داشت در هم شكست. "اه ديگر تحملش را ندارم، قلبم مي شكند." اشك از چشمهايش جوشيد و به گونه هايش غلطيد. "فقر برايم مهم نيست-ازداراييم متنفرم."
ويل در دم خود را به او رساند و در آغوشش گرفت، اما دورتا سرش را به عقب برد تا به سخن گفتن ادامه دهد، چشمان پر از اشكش را به ويل دوخت و با لحني گريان و كودكانه گفت، "با پول خودم راحت مي توانيم زندگي كنيم-پول كمي نيست-سالي هفتصد پوند-به چيزي احتياج ندارم، لباس نو نمي خواهم و ياد مي گيرم چطور در زندگي صرفه جويي كنم."
November 13, 2017
بعد از پایان کتاب حس میکنید یک زندگی رو پشت سر گذاشتید...
August 3, 2025
این کتاب در فضاهای غیر فارسی زبان در حد آناکارینیا بالا آوردند و الحق النصاف هم به لحاظ روانشناختی شخصیتها کتاب ممتازیه نویسنده به خوبی شخصیتها رو تشریح میکنه ولی در مقام مقایسه به آناکارینیا، این کتاب نه ذرهای فلسفیه نه برداشت تاریخی یا سیاسی از زمان خودش داره تنها مورد همینه که نویسنده چند جای کتاب در مورد از اصلاحات میگه که ارتباط کمی با وقایع شخصیتهای کتاب داره.
از بین شخصیتهای کتاب با خانواده مری و فرد بیکار الدوله بیشتر از همه ارتباط گرفتم
من با ترجمه بینظیر آقای رضایی مطالعه کردم ولی مثل اینکه صفحهای نداره
از بین شخصیتهای کتاب با خانواده مری و فرد بیکار الدوله بیشتر از همه ارتباط گرفتم
من با ترجمه بینظیر آقای رضایی مطالعه کردم ولی مثل اینکه صفحهای نداره
March 2, 2024
داستان سادهای داره ولی اونقدری جذاب هست که بتونی برای حدود یک ماه بخونیش.
ورود بعضی از شخصیتها به کتاب چندان گیرا نیست و میتونست بهتر باشه.
قبل خوندنش فکر میکردم شباهت زیادی به برونتهها داشته باشه ولی اینطور نبود.
ورود بعضی از شخصیتها به کتاب چندان گیرا نیست و میتونست بهتر باشه.
قبل خوندنش فکر میکردم شباهت زیادی به برونتهها داشته باشه ولی اینطور نبود.
March 17, 2020
هرکسی این کتاب رو نخونده و شک داره که اصلا بخونه یا نه، اصلا نترسه برای حجم زیادش و فقط شروعش کنه. به قدری این داستان زیبا تعریف میشه و جلو میره که من کل هفتصد صفحه ی اخر رو یک جا خوندم. جورج الیوت برای خودش یه شهر ساخته و شخصبت ها رو اردن ترپم توصیح میده و با روش قشنگی از یکی به یکی دیگه میره، شبیه یه خالق سعی میکنه پیش داوری نکنه اهسته اهسته جریان رو پیش میبره.
شخصیت دروتیا، شخصیت مورد علاقه ی من بود، و حس میکنم به شخصیت خود جورج الیوت نزدیک تر بود.
امیدوارم از خوندن این داستان لذت ببرید.
اپدیت : تقریبا یک ماه بعد از خواندن کتاب
هنوز هم بهش فکر میکنم 👇🏻
یکی از بهترین رمان هایی که خوندم میدل مارچ بود. الان یه مصاحبه خوندم از رضا رضایی که مترجمشه (مترجم آثار جین آستین و خواهران برونته ایضا) خیلی در مورد میدل مارچ توضیح داده، که خیلی زیبا بودن. میدل مارچ رو که خوندم هیچکس رو ندیدم که خونده باشتش و نتونستم زیاد با کسی در موردش صحبت کنم ولی الان که این مصاحبه رو خوندم قلبم از جا کنده شد.
میدل مارچ با دروتیا شروع شد و با دروتیا هم تموم شد، شخصیت مورد علاقه ام. روح جورج الیوت رو میتونم توی این نقش حس کنم. آقای رضایی به یه چیز دیگه اشاره کرد و این بود که چقدر فصل سرانجام این داستان غم انگیز بود. لیدگیت میتوست سرنوشت بهتری داشته باشه، یه زندگی بهتر و پایان بهتر. حس کردم باید اینو حتما با شما به اشتراک بزارم. اگه خواستید سمت این رمان برید بدونید هیچوقت پشیمون نخواهید شد.
https://www.magiran.com/article/3893311
شخصیت دروتیا، شخصیت مورد علاقه ی من بود، و حس میکنم به شخصیت خود جورج الیوت نزدیک تر بود.
امیدوارم از خوندن این داستان لذت ببرید.
اپدیت : تقریبا یک ماه بعد از خواندن کتاب
هنوز هم بهش فکر میکنم 👇🏻
یکی از بهترین رمان هایی که خوندم میدل مارچ بود. الان یه مصاحبه خوندم از رضا رضایی که مترجمشه (مترجم آثار جین آستین و خواهران برونته ایضا) خیلی در مورد میدل مارچ توضیح داده، که خیلی زیبا بودن. میدل مارچ رو که خوندم هیچکس رو ندیدم که خونده باشتش و نتونستم زیاد با کسی در موردش صحبت کنم ولی الان که این مصاحبه رو خوندم قلبم از جا کنده شد.
میدل مارچ با دروتیا شروع شد و با دروتیا هم تموم شد، شخصیت مورد علاقه ام. روح جورج الیوت رو میتونم توی این نقش حس کنم. آقای رضایی به یه چیز دیگه اشاره کرد و این بود که چقدر فصل سرانجام این داستان غم انگیز بود. لیدگیت میتوست سرنوشت بهتری داشته باشه، یه زندگی بهتر و پایان بهتر. حس کردم باید اینو حتما با شما به اشتراک بزارم. اگه خواستید سمت این رمان برید بدونید هیچوقت پشیمون نخواهید شد.
https://www.magiran.com/article/3893311
This entire review has been hidden because of spoilers.
September 3, 2021
"میدل مارچ اثری است سترگ... و از معدود رمانهای انگلیسی قرن نوزدهم که برای انسانهای بالغ نوشته شده است." ~ ویرجینیا وولف
واقعاً نمیدونم چی باید بنویسم و فکر میکنم که قسمت اصلی نظرم اصلاً قابل نوشتن نباشه، اما لازم میدونم که حتماً چیزی بگم. به صورت خلاصه اون چیز این خواهد بود: "خوشحالم که این کتاب رو خوندم.".
اما غیر خلاصهش.
من هنوز درک نکردهم که چطور یک کتاب میتونه مسیر زندگی آدمهایی که کودک نیستن رو زیر و رو بکنه. همچین تاثیر دراماتیکی هیچوقت برام قابل تصور نبوده و نیست. اما شکی نیست که کتابهایی که ما میخونیم، در نهایت روی آدمی که هستیم تاثیر دارن.
یکی از اصلیترین چیزهایی که منو به رمانها علاقمند میکنن اینه که بهم اجازه میدن که دنیا رو از دید آدمهای متفاوت ببینم. این اون اثر واضحیه که کتاب خوندن روی زندگی من میذاره. و میدلمارچ از این نظر درخشندگیای داشت که خواب رو دو شب از چشم من گرفت و کاری کرد که ۱۲۰۰ صفحهش رو طی سه روز بخونم، به طرزی که تقریباً تمام کاری که توی این مدت انجام دادم خوندن این کتاب بود و تلاش برای اینکه تکتک شخصیتها رو کاملاً درک و هضم کنم (که لازمهش گاهی این بود که کتابو ببندم و فقط روش تمرکز کنم)؛ چون بعید میدونم فرصتای زیادی پیش بیان که چنین شخصیتهای ملموس و واقعیای به این طرز عالی بهم معرفی بشن.
و فکر میکنم این چیزیه که میدلمارچ دربارهشه. "آدمها".
اگر خلاصهای از داستان بخواید، عملاً هیچ چیز نصیبتون نمیشه. اگر دنبال اتفاقات هستید، فکر نمیکنم تعداد "اتفاق"های داستان از انگاشتای یه دست تجاوز کنه. تحریک احساسات؟ در تمام طول کتاب من نه یک بار خندیدم، نه گریه کردم. اگر دنبال عشق افسانهای و اسطورهای یا باورهای فلسفی و "ایسم"های خاصی هستید هم احتمالاً ناامید خواهید شد. اگر عشقی به وجود اومد، عجیب و غریب یا بینقص (یا با نقصهایی که در واقع نقاط عطف داستانهای عاشقانهان) نبود. اگر جرمی مشخص شد، جرم عجیب و غریبی که آدم رو به حیرت بندازه نبود. خلاصه چیز گندهای در کار نبود. چون قضیه اصلاً این چیزا نیست. قضیه حتی سیر تکامل هم نیست. من در این کتاب مسئلهای جز همون که گفتم نمیبینم. "آدمها". شخصیتهایی که در ابتدا به نظرم کمی غیر واقعگرایانه و اغراقشده اومدن، ولی یه جایی به خودم اومدم و دیدم که کاملاً درکشون میکنم و نه؛ انگار اغراقی هم در کار نبوده.
بغیر از این، یه چیزی که البته جاذبه اصلی کتاب نبود ولی علاقه من بهش رو زیادتر کرد، نقش زنها توی کتاب بود. مسئله این نبود که کتاب در مورد یک یا چند زن نوشته شده. از این جور کتابها خیلی زیاد هست. چیزی که برام جالب توجه بود اینه که این جایگاه منصفانه توی یه کتاب به زنها داده شده بود در حالی که تنها موضوعش نبودن. این متاسفانه اصلاً چیزی نیست که بهش خیلی بر خورده باشم. و با اینکه کتاب اصلاً از کلیشههای جنسیتی خالی نیست، شخصیتهای مونث جورین که چند بار از خودم پرسیدم "واقعاً در زمان خودش کسی فکر کرده یک "جورج الیوت" چنین تصویری ارائه داده؟ شک نکردهن؟". زنانگی به نظرم از کتاب میبارید. و شاید حالا که فکرم انقدر اینجا متمرکزه اینطور باشه، ولی الان به خاطرم نمیاد جای دیگهای به چنین وصفی روشنی از "قدرت زنانه" بر خورده باشم. و منظورم "زنهای قدرتمند" نیست. منظورم دقیقاً قدرتیه از جنس قدرت زنانه. و منظورم قدرتی که جنسیت نداره یا قدرت زنها برای به راه انداختن مردها برای انجام کارهای مهم هم نیست! چیزی که میگم، با کلیشهها سازگاره، ولی از ابهتش چیزی کم نمیشه. نسخه اصلی و محترم و درست چیزی که زیر سایه کپی خراب بیکیفیتی که ازش بهمون معرفی میشه و ضعف و محدودیتیه که سعی میکنن به اسم قدرت بهمون بقبولونن، بلایی به سرش اومده که خیلیامون تا اثری ازش میبینیم ترجیح میدیم تمام توانمونو جمع کنیم و در جهت مخالفش بدویم.
راستی توی مقدمه مترجم یه چیزی گفته شده بود تو مایههای اینکه این کتاب از کتابهاییه که خوندنشون شما رو به انسان مهربونتری تبدیل میکنه. نمیتونم بگم که همچین حسی دارم، ولی به طرز بانمکی انگار مبنای کتاب یه جور فهم و درک مثبت از آدمها و دلسوزی بود. با یه استثنا -که البته شخصیتی بود که زیاد بهش پرداخته نشد و اومد و یه اثری گذاشت و رفت- آدم بد ما توی داستان نداشتیم. همه صرفاً آدم بودن، اشتباه هم میکردن. یه چیز مثبتی تو همه چیز در جریان بود. دیدی که به آدمها وجود داشت کلاُ مثبت بود، ولی نه به صورتی غیر واقعی.
خلاصه میدلمارچ کتابیه که زمین گذاشتنش برام سخت بود (هشدار: الزامی نیست که همه همین حس رو بهش داشته باشن. کاملاً پتانسیل بسیار خستهکننده به نظر اومدن رو داره. این به سلیقه شما بر میگرده.)،کاملا به به زمانی که براش گذاشتم میارزید، احساس میکنم چیزی بهم و اضافه کرد، و با اینکه هنوز کاملاً نمیفهمم چرا، برام تازگی زیادی داشت.
واقعاً نمیدونم چی باید بنویسم و فکر میکنم که قسمت اصلی نظرم اصلاً قابل نوشتن نباشه، اما لازم میدونم که حتماً چیزی بگم. به صورت خلاصه اون چیز این خواهد بود: "خوشحالم که این کتاب رو خوندم.".
اما غیر خلاصهش.
من هنوز درک نکردهم که چطور یک کتاب میتونه مسیر زندگی آدمهایی که کودک نیستن رو زیر و رو بکنه. همچین تاثیر دراماتیکی هیچوقت برام قابل تصور نبوده و نیست. اما شکی نیست که کتابهایی که ما میخونیم، در نهایت روی آدمی که هستیم تاثیر دارن.
یکی از اصلیترین چیزهایی که منو به رمانها علاقمند میکنن اینه که بهم اجازه میدن که دنیا رو از دید آدمهای متفاوت ببینم. این اون اثر واضحیه که کتاب خوندن روی زندگی من میذاره. و میدلمارچ از این نظر درخشندگیای داشت که خواب رو دو شب از چشم من گرفت و کاری کرد که ۱۲۰۰ صفحهش رو طی سه روز بخونم، به طرزی که تقریباً تمام کاری که توی این مدت انجام دادم خوندن این کتاب بود و تلاش برای اینکه تکتک شخصیتها رو کاملاً درک و هضم کنم (که لازمهش گاهی این بود که کتابو ببندم و فقط روش تمرکز کنم)؛ چون بعید میدونم فرصتای زیادی پیش بیان که چنین شخصیتهای ملموس و واقعیای به این طرز عالی بهم معرفی بشن.
و فکر میکنم این چیزیه که میدلمارچ دربارهشه. "آدمها".
اگر خلاصهای از داستان بخواید، عملاً هیچ چیز نصیبتون نمیشه. اگر دنبال اتفاقات هستید، فکر نمیکنم تعداد "اتفاق"های داستان از انگاشتای یه دست تجاوز کنه. تحریک احساسات؟ در تمام طول کتاب من نه یک بار خندیدم، نه گریه کردم. اگر دنبال عشق افسانهای و اسطورهای یا باورهای فلسفی و "ایسم"های خاصی هستید هم احتمالاً ناامید خواهید شد. اگر عشقی به وجود اومد، عجیب و غریب یا بینقص (یا با نقصهایی که در واقع نقاط عطف داستانهای عاشقانهان) نبود. اگر جرمی مشخص شد، جرم عجیب و غریبی که آدم رو به حیرت بندازه نبود. خلاصه چیز گندهای در کار نبود. چون قضیه اصلاً این چیزا نیست. قضیه حتی سیر تکامل هم نیست. من در این کتاب مسئلهای جز همون که گفتم نمیبینم. "آدمها". شخصیتهایی که در ابتدا به نظرم کمی غیر واقعگرایانه و اغراقشده اومدن، ولی یه جایی به خودم اومدم و دیدم که کاملاً درکشون میکنم و نه؛ انگار اغراقی هم در کار نبوده.
بغیر از این، یه چیزی که البته جاذبه اصلی کتاب نبود ولی علاقه من بهش رو زیادتر کرد، نقش زنها توی کتاب بود. مسئله این نبود که کتاب در مورد یک یا چند زن نوشته شده. از این جور کتابها خیلی زیاد هست. چیزی که برام جالب توجه بود اینه که این جایگاه منصفانه توی یه کتاب به زنها داده شده بود در حالی که تنها موضوعش نبودن. این متاسفانه اصلاً چیزی نیست که بهش خیلی بر خورده باشم. و با اینکه کتاب اصلاً از کلیشههای جنسیتی خالی نیست، شخصیتهای مونث جورین که چند بار از خودم پرسیدم "واقعاً در زمان خودش کسی فکر کرده یک "جورج الیوت" چنین تصویری ارائه داده؟ شک نکردهن؟". زنانگی به نظرم از کتاب میبارید. و شاید حالا که فکرم انقدر اینجا متمرکزه اینطور باشه، ولی الان به خاطرم نمیاد جای دیگهای به چنین وصفی روشنی از "قدرت زنانه" بر خورده باشم. و منظورم "زنهای قدرتمند" نیست. منظورم دقیقاً قدرتیه از جنس قدرت زنانه. و منظورم قدرتی که جنسیت نداره یا قدرت زنها برای به راه انداختن مردها برای انجام کارهای مهم هم نیست! چیزی که میگم، با کلیشهها سازگاره، ولی از ابهتش چیزی کم نمیشه. نسخه اصلی و محترم و درست چیزی که زیر سایه کپی خراب بیکیفیتی که ازش بهمون معرفی میشه و ضعف و محدودیتیه که سعی میکنن به اسم قدرت بهمون بقبولونن، بلایی به سرش اومده که خیلیامون تا اثری ازش میبینیم ترجیح میدیم تمام توانمونو جمع کنیم و در جهت مخالفش بدویم.
راستی توی مقدمه مترجم یه چیزی گفته شده بود تو مایههای اینکه این کتاب از کتابهاییه که خوندنشون شما رو به انسان مهربونتری تبدیل میکنه. نمیتونم بگم که همچین حسی دارم، ولی به طرز بانمکی انگار مبنای کتاب یه جور فهم و درک مثبت از آدمها و دلسوزی بود. با یه استثنا -که البته شخصیتی بود که زیاد بهش پرداخته نشد و اومد و یه اثری گذاشت و رفت- آدم بد ما توی داستان نداشتیم. همه صرفاً آدم بودن، اشتباه هم میکردن. یه چیز مثبتی تو همه چیز در جریان بود. دیدی که به آدمها وجود داشت کلاُ مثبت بود، ولی نه به صورتی غیر واقعی.
خلاصه میدلمارچ کتابیه که زمین گذاشتنش برام سخت بود (هشدار: الزامی نیست که همه همین حس رو بهش داشته باشن. کاملاً پتانسیل بسیار خستهکننده به نظر اومدن رو داره. این به سلیقه شما بر میگرده.)،کاملا به به زمانی که براش گذاشتم میارزید، احساس میکنم چیزی بهم و اضافه کرد، و با اینکه هنوز کاملاً نمیفهمم چرا، برام تازگی زیادی داشت.
June 10, 2026
« با تمام وجود مایلم تأثیر نوشته هایم بر خوانندگان فقط آن باشد که آن ها رنج و شادی دیگران را بهتر «حس» کنند و «تجسم» بخشند، دیگرانی که از همه نظر با خودشان فرق دارند جز از این جهت کلی که آن ها هم انسان هایی جایزالخطایند که مدام در حال تقلا و دست و پا زدن اند.»
جورج الیوت
جورج الیوت یکی از پایه گذاران رمان روان شناسانه است و شاهکار عظیم او میدل مارچ شاخص ترین اثر وی و یکی از بهترین رمان های همه ی زمان هاست.
میدل مارچ که عنوان فرعی آن مطالعه ی زندگی شهرستانی است رمانی است چهار جلدی (در ترجمه ی فارسی دوجلدی) در هشت کتاب با یک پیش درآمد، یک فصل پایانی و هشتادوشش فصل میانی در باره ی زندگی ساکنین شهرستانی هم نام کتاب در انگلستان اوایل ده ی سی قرن نوزدهم.
میدل مارچ نه شخصیت محوری دارد که درطول داستان چهار زوج را تشکیل می دهند و دارای تعداد زیادی شخصیت فرعی است. حجم زیاد کتاب ناشی از تعدد اشخاص داستان و تنوع سرنوشت آنهاست و نه زیاده گویی از انواعی که در رمان های کلاسک پیش و پس از آن مرسوم بوده است. خود الیوت در جایی از کتاب ـ در یکی از معدود مواردی که به عنوان نویسنده با خواننده روبرو می شود ـ ضمن مورخ (و نه داستان نویس) خواندن خود، در مقام مقایسه ی شیوه ی کارش با شیوه ی داستان نویسی هنری فیلدینگ که یکی از برجسته ترین نویسندگان متقدم هموطن اوست در این باره می گوید: «هنری فیلدینگ در زمانی می زیست که روزها بلندتر بودند(چه زمان را مانند پول، بر حسب نیازهایمان اندازه گیری می کنیم)، بعد از ظهر ها دیرتر می گذشتند، و در شبهای زمستان ساعت دیواری کند تر تیک تاک می کرد. ما مورخین دیر از راه رسیده نمی توانیم مانند فیلدینگ آهسته و بی درنگ گام برداریم، اگر چنین کنیم، گفته هایمان سرد وبی روح و طوطی وار خواهد بود. من خود برای شرح سرگذشت چند انسان و چگونگی بافته شدن و در هم بافته شدن این سرگذشت ها آن قدر کار دارم که باید در برابر وسوسه پراکنده ساختن نیروهایم در گستره[ای] عظیم که جهان می خوانندش ایستادگی نشان دهم و هرچه روشنایی در چنته دارم به روی این موضوع بتابانم»219
داستان شامل چهار خط روایی مختلف است که جابه جا با یکدیگر تلاقی می کنند و در هرکدام به تناوب سرگذشت یکی از اشخاص اصلی و تعدادی از افراد مرتبط با او پرداخته می شود. از میان اشخاص محوری داستان الیوت بیشترین همدلی را با دورتا بروک دارد که در تشکیل دو زوج مشارکت می کند. داستان با دورتا آغاز می شود و با او پایان میابد و از رهگذر عقاید و زندگی اوست که نویسنده فلسفه ی خود را در باب زندگی که متأثر از نظرات اسپینوزاست بیان می دارد*. خلاصه ی این فلسفه که در فصل پایانی کتاب آمده این است که دیگر قهرمانانی نظیر سنت ترزا (که در مقدمه ی کتاب نیز از او یادشده است) و آنتیگون زاده نخواهند شد، زیرا شرایطی که اعمال قهرمانانه آنها را سبب می شد از بین رفته است. اما ما انسان های کوچک می توانیم با گفته ها و کرده های روزانه خود راه را برای آمدن امثال دورتا هموار کنیم که گرچه بزرگی روحشان به چشم نمی آید اما تأثیر وجودشان بر دیگران بیکران است و گرایش جهان به سوی نیکی تا اندازه ای مدیون کارهای کوچک آنان است.
دورتا دختر جوانی است که بخش بزرگی از کتاب اندیشه های پاسکال و جرمی تیلر را از بر می داند. او صاحب ذهنی اندیشمند است و رویای رفعت و بزرگی جهان را در سر می پروراند که می بایست دهکده ی کوچک محل زندگی و شیوه و رفتار خود او در تحقق آن نقش بزرگی داشته باشد. او مدرسه ای برای کودکان راه می اندازد و طرح هایی برای خانه های روستاییان کشاورز اجاره نشین تهیه می کند. دورتا نسبت به مادّیات بی توجه است و هر کجا که امکانش باشد دارایی خود را در راه خیر و صلاح دیگران به مصرف می رساند.
الیوت هر فصل را با سرفصلی از جملاتی حکمت آمیز و مرتبط با اتفاقات آن فصل، عمدتاً به نقل از دیگران شروع می کند. جمله ی سرآغاز فصل اول که دقیقاً بیانگر وضعیت دورتاست چنین است: «از آنجایی که زن هستم و ناتوان پیوسته در انجام کار نیک ناکامم.»
دورتا به طور خلاصه می خواهد زندگی خود را وقف کاری بزرگ کند اما به دلیل محدودیت هایی که زن بودن در روزگار وی به او تحمیل می کند، ناگزیر خود را وقف کشیشی به اسم کازوبن می کند که به مراتب مسن تر از اوست و سالهاست که مشغول کار بزرگ تألیف کتابی با عنوان دهان پر کن «کلید همه ی اساطیر» است.
با تصویری که الیوت از دورتا می سازد، نباید انتظار داشت سرنوشت او با کازوبن به انتها برسد و چنین نیز نمی شود. دورتا فراتر ازحدودی است که کازوبن برای او در نظر گرفته است. او در زندگی بیشتر اشخاص محوری داستان نقشی مثبت و تعیین کننده ایفا می کند. این نقش گاهی (مثل مورد رزاموند وینسی) صرفا جنبه ی معنوی و اخلاقی دارد؛ زمانی همچون مورد دکتر لایدگیت حمایت از طریق ایجاد فرصت کسب درآمد است و گاه همچون مورد ویل لادیزلا شامل انواع حمایت های عاطفی و مالی، همراه با چشم پوشی فداکارانه از ثروت و مکنت خویش است.
میدل مارچ حاصل ترکیب شناخت عمیق الیوت از انسان و تسلط بی چون و چرای او بر داستان نویسی است. ازجمله نقاط قوت این اثر جاودانی شخصیت پردازی های آن است. میلان کوندرا در جایی می گوید در رمان برای آن که شخصیتی زنده، قوی و از لحاظ هنری موفق از کار درآید نیازی نیست اطلاعات زیادی در موردش داده شود، تنها لازم است آن شخصیت تمامی فضایی را که نویسنده به او اختصاص داده پر کند. اشخاص محوری و حتی فرعی میدل مارچ از چنین ویژگی برخوردارند و از همین روست که به چهره هایی ماندگار در عالم ادبیات تبدیل شده اند.
جورج الیوت
جورج الیوت یکی از پایه گذاران رمان روان شناسانه است و شاهکار عظیم او میدل مارچ شاخص ترین اثر وی و یکی از بهترین رمان های همه ی زمان هاست.
میدل مارچ که عنوان فرعی آن مطالعه ی زندگی شهرستانی است رمانی است چهار جلدی (در ترجمه ی فارسی دوجلدی) در هشت کتاب با یک پیش درآمد، یک فصل پایانی و هشتادوشش فصل میانی در باره ی زندگی ساکنین شهرستانی هم نام کتاب در انگلستان اوایل ده ی سی قرن نوزدهم.
میدل مارچ نه شخصیت محوری دارد که درطول داستان چهار زوج را تشکیل می دهند و دارای تعداد زیادی شخصیت فرعی است. حجم زیاد کتاب ناشی از تعدد اشخاص داستان و تنوع سرنوشت آنهاست و نه زیاده گویی از انواعی که در رمان های کلاسک پیش و پس از آن مرسوم بوده است. خود الیوت در جایی از کتاب ـ در یکی از معدود مواردی که به عنوان نویسنده با خواننده روبرو می شود ـ ضمن مورخ (و نه داستان نویس) خواندن خود، در مقام مقایسه ی شیوه ی کارش با شیوه ی داستان نویسی هنری فیلدینگ که یکی از برجسته ترین نویسندگان متقدم هموطن اوست در این باره می گوید: «هنری فیلدینگ در زمانی می زیست که روزها بلندتر بودند(چه زمان را مانند پول، بر حسب نیازهایمان اندازه گیری می کنیم)، بعد از ظهر ها دیرتر می گذشتند، و در شبهای زمستان ساعت دیواری کند تر تیک تاک می کرد. ما مورخین دیر از راه رسیده نمی توانیم مانند فیلدینگ آهسته و بی درنگ گام برداریم، اگر چنین کنیم، گفته هایمان سرد وبی روح و طوطی وار خواهد بود. من خود برای شرح سرگذشت چند انسان و چگونگی بافته شدن و در هم بافته شدن این سرگذشت ها آن قدر کار دارم که باید در برابر وسوسه پراکنده ساختن نیروهایم در گستره[ای] عظیم که جهان می خوانندش ایستادگی نشان دهم و هرچه روشنایی در چنته دارم به روی این موضوع بتابانم»219
داستان شامل چهار خط روایی مختلف است که جابه جا با یکدیگر تلاقی می کنند و در هرکدام به تناوب سرگذشت یکی از اشخاص اصلی و تعدادی از افراد مرتبط با او پرداخته می شود. از میان اشخاص محوری داستان الیوت بیشترین همدلی را با دورتا بروک دارد که در تشکیل دو زوج مشارکت می کند. داستان با دورتا آغاز می شود و با او پایان میابد و از رهگذر عقاید و زندگی اوست که نویسنده فلسفه ی خود را در باب زندگی که متأثر از نظرات اسپینوزاست بیان می دارد*. خلاصه ی این فلسفه که در فصل پایانی کتاب آمده این است که دیگر قهرمانانی نظیر سنت ترزا (که در مقدمه ی کتاب نیز از او یادشده است) و آنتیگون زاده نخواهند شد، زیرا شرایطی که اعمال قهرمانانه آنها را سبب می شد از بین رفته است. اما ما انسان های کوچک می توانیم با گفته ها و کرده های روزانه خود راه را برای آمدن امثال دورتا هموار کنیم که گرچه بزرگی روحشان به چشم نمی آید اما تأثیر وجودشان بر دیگران بیکران است و گرایش جهان به سوی نیکی تا اندازه ای مدیون کارهای کوچک آنان است.
دورتا دختر جوانی است که بخش بزرگی از کتاب اندیشه های پاسکال و جرمی تیلر را از بر می داند. او صاحب ذهنی اندیشمند است و رویای رفعت و بزرگی جهان را در سر می پروراند که می بایست دهکده ی کوچک محل زندگی و شیوه و رفتار خود او در تحقق آن نقش بزرگی داشته باشد. او مدرسه ای برای کودکان راه می اندازد و طرح هایی برای خانه های روستاییان کشاورز اجاره نشین تهیه می کند. دورتا نسبت به مادّیات بی توجه است و هر کجا که امکانش باشد دارایی خود را در راه خیر و صلاح دیگران به مصرف می رساند.
الیوت هر فصل را با سرفصلی از جملاتی حکمت آمیز و مرتبط با اتفاقات آن فصل، عمدتاً به نقل از دیگران شروع می کند. جمله ی سرآغاز فصل اول که دقیقاً بیانگر وضعیت دورتاست چنین است: «از آنجایی که زن هستم و ناتوان پیوسته در انجام کار نیک ناکامم.»
دورتا به طور خلاصه می خواهد زندگی خود را وقف کاری بزرگ کند اما به دلیل محدودیت هایی که زن بودن در روزگار وی به او تحمیل می کند، ناگزیر خود را وقف کشیشی به اسم کازوبن می کند که به مراتب مسن تر از اوست و سالهاست که مشغول کار بزرگ تألیف کتابی با عنوان دهان پر کن «کلید همه ی اساطیر» است.
با تصویری که الیوت از دورتا می سازد، نباید انتظار داشت سرنوشت او با کازوبن به انتها برسد و چنین نیز نمی شود. دورتا فراتر ازحدودی است که کازوبن برای او در نظر گرفته است. او در زندگی بیشتر اشخاص محوری داستان نقشی مثبت و تعیین کننده ایفا می کند. این نقش گاهی (مثل مورد رزاموند وینسی) صرفا جنبه ی معنوی و اخلاقی دارد؛ زمانی همچون مورد دکتر لایدگیت حمایت از طریق ایجاد فرصت کسب درآمد است و گاه همچون مورد ویل لادیزلا شامل انواع حمایت های عاطفی و مالی، همراه با چشم پوشی فداکارانه از ثروت و مکنت خویش است.
میدل مارچ حاصل ترکیب شناخت عمیق الیوت از انسان و تسلط بی چون و چرای او بر داستان نویسی است. ازجمله نقاط قوت این اثر جاودانی شخصیت پردازی های آن است. میلان کوندرا در جایی می گوید در رمان برای آن که شخصیتی زنده، قوی و از لحاظ هنری موفق از کار درآید نیازی نیست اطلاعات زیادی در موردش داده شود، تنها لازم است آن شخصیت تمامی فضایی را که نویسنده به او اختصاص داده پر کند. اشخاص محوری و حتی فرعی میدل مارچ از چنین ویژگی برخوردارند و از همین روست که به چهره هایی ماندگار در عالم ادبیات تبدیل شده اند.
July 11, 2021
بهار ۱۴۰۰
برخلاف بقیه ی کلاسیک ها در این کتاب از اون پرگویی های آذاردهنده خبری نیست و نویسنده حجم زیاد کتاب رو صرف شخصیت پردازی بی نظیری کرده که در سراسر کتاب ازش لذت می بریم.
همزمان چندین قصه دنبال میشن از عشق که موضوع اصلی کتابه تا مذهب، پشیمانی و تغییرات اجتماعی. عین دیدن یه سریال خوش ساخت و جذابه. عشق تو این کتاب یه قصه ی پرشروشور و هیجانی نیست عشقی آرامه که کم کم به اوج خودش میرسه. تفکرات روشن جورج الیوت هم به زیبایی و بدون هیچ نمایشی از زبان شخصیت ها به گوش ما میرسه.
افزایش نیکی های جهان تا اندازه ای منوط است به اعمال غیرتاریخی. اگر اوضاع من و شما به بدی گذشته ها نیست نیمی از آن را مدیون کسانی هستیم که حیاتی نهان را وفادارانه زیستند و در گورهایی نادیده آرمیدند.
ص۱۲۲۲
شخصیت چیزی نیست که در سنگ نقش کرده باشند. چیز صلب و تغییرناپذیری نیست. چیزی است جاندار و در معرض تغییر، و شاید بیمار شود مثل جسم مان. ص ۱۰۷۴
ما اگر نخواهیم زندگی را برای یکدیگر آسانتر کنیم پس برای چه زنده ایم؟ ص ۱۰۷۳
خوشا آن کس که زاده شد و آموخت به خواست دیگران گردن ننهد. ص۸۱۷ اقتباس
چه انزوایی غمگین تر از عالم تردید. ؟ ص ۶۵۵
در کنار ساحل نمی خزم، در میان دریا سکان می گردانم با هدایت ستارگان. ص ۶۵۲
گویی این جهان دالان بزرگ پچ پچ هاست. ص ۶۱۴
بدون ایشان هیچ شهری مسکون نتواند شد. نه منزل می کنند آنجا که می سازند، نه آمد رفت. در مجلس خلق طالب ندارند و در جمه در صدر نمی شینند.. لیکن جهان را نگه می دارند و آنچه می خواهند برای کارشان است. ص ۵۹۳ حکت یشوع بن یسرا. باب ۳۸
با آرزو کردن چیزهای خوب حتی موقعی که کاملا نمی دانیم چیستند و قادر نیستیم که کاری بکنیم که لازم است می شویم جزیی از قدرت الهی در برابر بدی..،قلمروهای نور را گسترش می دهیم و در مبارزه با ظلمت این ظلمت را محدودتر می سازیم. ص ۵۸۴
حقیقت سخت ترین چیزی است که ممکن است به سمت آدم پرتاب کنند. ص ۵۷۳
زبان ما، ماشه ی ک،وچکی است که معمولا قبل از خواستن ما کشیده می شود. ص ۵۴۷
همان گونه که دهان زخمی ریگ را حس می کند، ذهن ناارام نیز نیش و کنایه را می شنود. ص ۴۵۲
اندوه ستمگر تسلایی نمی بخشد به ان که بار ستم را به دوش می کشد. ص ۳۶۵ از شکسپیر
داناترین ما پیچیده در جامه ی نادانی راه می سپارد. ص ۳۰۱
اولی: سرزمینی باستانی در اخبار باستانی تشنه ی قانون خوانده می شد. همه ی کشاکش ها بر سر نظم و حکومت کامل بود. بگو کجایند اکنون چنین سرزمین هایی؟
دومی : خب هماین جایند که از قدیم بوده اند.. در روح آدمیان.
ص ۱۱۹
همه ی ما کم و بیش خیال بافیم، زیرا که خیال فرزند آرزوست. ص ۴۸۹
برخلاف بقیه ی کلاسیک ها در این کتاب از اون پرگویی های آذاردهنده خبری نیست و نویسنده حجم زیاد کتاب رو صرف شخصیت پردازی بی نظیری کرده که در سراسر کتاب ازش لذت می بریم.
همزمان چندین قصه دنبال میشن از عشق که موضوع اصلی کتابه تا مذهب، پشیمانی و تغییرات اجتماعی. عین دیدن یه سریال خوش ساخت و جذابه. عشق تو این کتاب یه قصه ی پرشروشور و هیجانی نیست عشقی آرامه که کم کم به اوج خودش میرسه. تفکرات روشن جورج الیوت هم به زیبایی و بدون هیچ نمایشی از زبان شخصیت ها به گوش ما میرسه.
افزایش نیکی های جهان تا اندازه ای منوط است به اعمال غیرتاریخی. اگر اوضاع من و شما به بدی گذشته ها نیست نیمی از آن را مدیون کسانی هستیم که حیاتی نهان را وفادارانه زیستند و در گورهایی نادیده آرمیدند.
ص۱۲۲۲
شخصیت چیزی نیست که در سنگ نقش کرده باشند. چیز صلب و تغییرناپذیری نیست. چیزی است جاندار و در معرض تغییر، و شاید بیمار شود مثل جسم مان. ص ۱۰۷۴
ما اگر نخواهیم زندگی را برای یکدیگر آسانتر کنیم پس برای چه زنده ایم؟ ص ۱۰۷۳
خوشا آن کس که زاده شد و آموخت به خواست دیگران گردن ننهد. ص۸۱۷ اقتباس
چه انزوایی غمگین تر از عالم تردید. ؟ ص ۶۵۵
در کنار ساحل نمی خزم، در میان دریا سکان می گردانم با هدایت ستارگان. ص ۶۵۲
گویی این جهان دالان بزرگ پچ پچ هاست. ص ۶۱۴
بدون ایشان هیچ شهری مسکون نتواند شد. نه منزل می کنند آنجا که می سازند، نه آمد رفت. در مجلس خلق طالب ندارند و در جمه در صدر نمی شینند.. لیکن جهان را نگه می دارند و آنچه می خواهند برای کارشان است. ص ۵۹۳ حکت یشوع بن یسرا. باب ۳۸
با آرزو کردن چیزهای خوب حتی موقعی که کاملا نمی دانیم چیستند و قادر نیستیم که کاری بکنیم که لازم است می شویم جزیی از قدرت الهی در برابر بدی..،قلمروهای نور را گسترش می دهیم و در مبارزه با ظلمت این ظلمت را محدودتر می سازیم. ص ۵۸۴
حقیقت سخت ترین چیزی است که ممکن است به سمت آدم پرتاب کنند. ص ۵۷۳
زبان ما، ماشه ی ک،وچکی است که معمولا قبل از خواستن ما کشیده می شود. ص ۵۴۷
همان گونه که دهان زخمی ریگ را حس می کند، ذهن ناارام نیز نیش و کنایه را می شنود. ص ۴۵۲
اندوه ستمگر تسلایی نمی بخشد به ان که بار ستم را به دوش می کشد. ص ۳۶۵ از شکسپیر
داناترین ما پیچیده در جامه ی نادانی راه می سپارد. ص ۳۰۱
اولی: سرزمینی باستانی در اخبار باستانی تشنه ی قانون خوانده می شد. همه ی کشاکش ها بر سر نظم و حکومت کامل بود. بگو کجایند اکنون چنین سرزمین هایی؟
دومی : خب هماین جایند که از قدیم بوده اند.. در روح آدمیان.
ص ۱۱۹
همه ی ما کم و بیش خیال بافیم، زیرا که خیال فرزند آرزوست. ص ۴۸۹
August 28, 2026
"آدم ها عشق را پشت سر میگذارند، اما تبعات بیفکریشان را نمیتوانند پشت سر بگذارند"
میدل مارچ، به معنای واقعی کلمه، یک رمان حرفه ایه.
همونطور که روی جلد نوشته "داستان یک شهر"، این کتاب خیلی قشنگ وحرفه ای به شخصیت های ساکن یک شهرو نشون میده و به عمق شخصیت ها و روابطشون نفوذ میکنه.
جورج الیوت رو قوی ترین نویسنده انگلیسی قرن نوزدهم میدونن؛ به خاطر توانایی منحصر به فردش در توصیف درونیات و افکار شخصیت ها.
خیلی ریزبینانه و منطقی افکار و رفتار هر کدوم از شخصیت های داستان رو برامون شرح میده.
جوریکه ما کاملا مسیر فکری اونها رو درک میکنیم.
توی ذهن همه شخصیت ها میریم و همشون برامون آشنا و قابل درک میشن؛ چون جورج الیوت حتی کوچیکترین تمایلات و غرایض اونها رو برای ما موشکافی میکنه.
دوشیزه دوروتیا بروک و روح ساده و اخلاق عجیبش
سلیا، خواهر کوچیک تر که همیشه سعی میکنه خواهرشو سر عقل بیاره
ادوارد کازابن، کشیش بزرگ و دانشمند و در درون کوچک و تحقیر شده
لیدگیت پر شور و شوق که محو شدن تدریجی آرزوهاشو میبینه
رازمند، فرشته ظریف و زیبا و همیشه مغرور و حق به جانب
فرد لنگ دراز خوش خیال
بالسترود، بانکدار زاهد و خشکه مقدس
کشیش فیربرادر، کیلب گارت و خانوادش، فدرستون پیر و پرحاشیه، مری سیاه سوخته، لادیسلا نابغه سرگردون و....
همه این مردم شهر، شخصیت خاص و ملموس خودشونو دارن و شبکه ارتباطی بینشون توی شهر میدل مارچ، با ظرافت و دقت بینظیری ترسیم شده. احساس میکنم تک تک اونها توی ذهنم زنده و شفاف هستند.
جورج الیوت بعد از سبک های ساده و بدوی رماننویسی اوایل قرن نوزدهم و قبل از سبک های مدرن و سورئال قرن بیستم، کتاب هاشو نوشته و توی یک محدوده روون و صمیمی و در عین حال پخته و کامل، حرکت میکنه.
واقعا این کتاب یک شاهکار داستان نویسیه و از یک نویسنده با ذهن پربار، آدم شناس و نخبه متولد شده. نویسنده که تو زمانه خودش ناچار بود با اسم مستعار مردونه بنویسه تا آثارش جدی گرفته بشه.
میدل مارچ عزیزم
ممنونم که همدم استرس و تنهایی های من توی این جنگ سختو زیر سقف سیاه تهران همیشه ملتهب شدی.
درود بر شما خانم مری ایوانز، ملقب به جورج الیوت :)
میدل مارچ، به معنای واقعی کلمه، یک رمان حرفه ایه.
همونطور که روی جلد نوشته "داستان یک شهر"، این کتاب خیلی قشنگ وحرفه ای به شخصیت های ساکن یک شهرو نشون میده و به عمق شخصیت ها و روابطشون نفوذ میکنه.
جورج الیوت رو قوی ترین نویسنده انگلیسی قرن نوزدهم میدونن؛ به خاطر توانایی منحصر به فردش در توصیف درونیات و افکار شخصیت ها.
خیلی ریزبینانه و منطقی افکار و رفتار هر کدوم از شخصیت های داستان رو برامون شرح میده.
جوریکه ما کاملا مسیر فکری اونها رو درک میکنیم.
توی ذهن همه شخصیت ها میریم و همشون برامون آشنا و قابل درک میشن؛ چون جورج الیوت حتی کوچیکترین تمایلات و غرایض اونها رو برای ما موشکافی میکنه.
دوشیزه دوروتیا بروک و روح ساده و اخلاق عجیبش
سلیا، خواهر کوچیک تر که همیشه سعی میکنه خواهرشو سر عقل بیاره
ادوارد کازابن، کشیش بزرگ و دانشمند و در درون کوچک و تحقیر شده
لیدگیت پر شور و شوق که محو شدن تدریجی آرزوهاشو میبینه
رازمند، فرشته ظریف و زیبا و همیشه مغرور و حق به جانب
فرد لنگ دراز خوش خیال
بالسترود، بانکدار زاهد و خشکه مقدس
کشیش فیربرادر، کیلب گارت و خانوادش، فدرستون پیر و پرحاشیه، مری سیاه سوخته، لادیسلا نابغه سرگردون و....
همه این مردم شهر، شخصیت خاص و ملموس خودشونو دارن و شبکه ارتباطی بینشون توی شهر میدل مارچ، با ظرافت و دقت بینظیری ترسیم شده. احساس میکنم تک تک اونها توی ذهنم زنده و شفاف هستند.
جورج الیوت بعد از سبک های ساده و بدوی رماننویسی اوایل قرن نوزدهم و قبل از سبک های مدرن و سورئال قرن بیستم، کتاب هاشو نوشته و توی یک محدوده روون و صمیمی و در عین حال پخته و کامل، حرکت میکنه.
واقعا این کتاب یک شاهکار داستان نویسیه و از یک نویسنده با ذهن پربار، آدم شناس و نخبه متولد شده. نویسنده که تو زمانه خودش ناچار بود با اسم مستعار مردونه بنویسه تا آثارش جدی گرفته بشه.
میدل مارچ عزیزم
ممنونم که همدم استرس و تنهایی های من توی این جنگ سختو زیر سقف سیاه تهران همیشه ملتهب شدی.
درود بر شما خانم مری ایوانز، ملقب به جورج الیوت :)
August 1, 2024
📚جلد اول کتاب «داستان یک شهر» رو خوندم و از بین کتابهای کلاسیک، میتونم بگم یکی از کتابهای خوبی هست که در حال مطالعهاش هستم. داستان یک شهری را میخوانیم به نام میدل مارچ که شخصیتهای مختلف سعی در بهبود وضعیت آن دارند؛ قشر بیشتر مطرح شده در این کتاب پزشکان و سرمایهداران هستند و جورج الیوت در این کتاب به بررسی جنبههای مختلف زندگی از جمله هنر، مذهب، سیاست، علم، عشق، روابط افراد و... پرداخته. البته برخی شخصیتها هم در صدد سواستفاده و تلاش برای پیداکردن جایگاهی مطلوب برای خودشان هستند. شخصیت اصلی داستان دورتیا بروک هست که همراه خواهرش، سلیا با عموی مجردشان آقای بروک زندگی میکنند. البته در کنار این خانواده با خانوادهی وینسی هم آشنا میشویم. شخصیت دوریتا نشاندهنده یک دختر باوقار، فرهیخته و مهربان و دلسوز است. داستان با ورود دکتر لیدگیت به میدل مارچ، که قصد تاسیس بیمارستانی در میدل مارچ دارد ادامه پیدا میکند...
.
جورج الیوت در کنار خواهران برونته و جین آستین از رماننویسان بزرگ انگلیسی در قرن نوزدهم محسوب میشود. او را در هنر شخصیتپردازی تحسین کردند که در این رمان بلند هم مشهود هست چون خواننده به وضوح میتواند تمامی شخصیتها را با ارزشها و لغزشهای اخلاقی که دارند تصور کند. تعداد شخصیتها برای یک رمان، مطلوب و اصلا گیجکننده نیست و گفته شده برخی از شخصیتهای این رمان از مهمترین شخصیتها در کل ادبیات داستانی انگلستان به حساب آمده که این هنرِ قلم نویسنده در ترسیم روحیات شخصیتهاست. سریالی از این کتاب ساختند که قبلا در شبکهی نمایش در هفت قسمت پخش شده است. خلاصه اگر مثل من به کتابهای رمانتیک( کتاب کاملا رمانتیک نیست) و کلاسیک، به خصوص ادبیات انگلستان علاقه دارید، این کتاب خوشخوان را پیشنهاد میکنم.🌺
#میدل_مارچ #داستان_یک_شهر #جورج_الیوت
.
جورج الیوت در کنار خواهران برونته و جین آستین از رماننویسان بزرگ انگلیسی در قرن نوزدهم محسوب میشود. او را در هنر شخصیتپردازی تحسین کردند که در این رمان بلند هم مشهود هست چون خواننده به وضوح میتواند تمامی شخصیتها را با ارزشها و لغزشهای اخلاقی که دارند تصور کند. تعداد شخصیتها برای یک رمان، مطلوب و اصلا گیجکننده نیست و گفته شده برخی از شخصیتهای این رمان از مهمترین شخصیتها در کل ادبیات داستانی انگلستان به حساب آمده که این هنرِ قلم نویسنده در ترسیم روحیات شخصیتهاست. سریالی از این کتاب ساختند که قبلا در شبکهی نمایش در هفت قسمت پخش شده است. خلاصه اگر مثل من به کتابهای رمانتیک( کتاب کاملا رمانتیک نیست) و کلاسیک، به خصوص ادبیات انگلستان علاقه دارید، این کتاب خوشخوان را پیشنهاد میکنم.🌺
#میدل_مارچ #داستان_یک_شهر #جورج_الیوت
April 23, 2026
رمان بازتابی از کشمکشهای درونی
و محدودیتهای بیرونی انسان است.
خودِ میدلمارچ را میتوان نماد یک جهان بسته دانست؛
فضایی کوچک اما پیچیده که در آن فرد
هرچقدر هم بخواهد مستقل باشد، در شبکهای از
روابط، سنتها و قضاوتهای جمعی گرفتار میشود.
این شهر بهنوعی تصویر فشردهای از کل جامعه انسانی است؛
جایی که آزادی، همیشه نسبی و مشروط است.
دوروتیا نماد روح آرمانگرایی است که در
جستوجوی معنا و تعالی، به انتخابی اشتباه میرسد.
او نماینده ایمانی است که بهجای روشنایی،
در تاریکیِ تشخیص گرفتار میشود.
کازابون نماد دانشی است که از زندگی جدا افتاده؛
تلاشی بی نتیجه برای فهم جهان که
نه به نتیجه میرسد و نه به زیستن معنا میبخشد.
لیدیادگیت، با آن میل به اصلاح و پیشرفت،
نماد علم مدرن است؛ اما علمی که در برابر
فشارهای اجتماعی و اقتصادی، آسیبپذیر است.
شکست او نشان میدهد که حتی عقل تجربی هم
نمیتواند بهتنهایی بر ساختارهای جامعه غلبه کند.
در این میان، ازدواجها اغلب بهجای آنکه نماد عشق باشند،
به نشانهای از محدودیت بدل میشوند؛ نوعی قرارداد اجتماعی
که سرنوشت افراد را شکل میدهد و گاه
آنها را در مسیری ناخواسته تثبیت میکند.
روابط انسانی در این رمان شبیه تار عنکبوتیاند
که هر حرکت کوچک را به کل شبکه منتقل میکند.
در نهایت مسئله اصلی نه صرفاً سرنوشت افراد،
بلکه نسبت میان آرمان، عقل و جامعه است؛
جایی که انسان، میان خواستن و توانستن،
همواره در حال چانهزنی با واقعیت باقی میماند.
و محدودیتهای بیرونی انسان است.
خودِ میدلمارچ را میتوان نماد یک جهان بسته دانست؛
فضایی کوچک اما پیچیده که در آن فرد
هرچقدر هم بخواهد مستقل باشد، در شبکهای از
روابط، سنتها و قضاوتهای جمعی گرفتار میشود.
این شهر بهنوعی تصویر فشردهای از کل جامعه انسانی است؛
جایی که آزادی، همیشه نسبی و مشروط است.
دوروتیا نماد روح آرمانگرایی است که در
جستوجوی معنا و تعالی، به انتخابی اشتباه میرسد.
او نماینده ایمانی است که بهجای روشنایی،
در تاریکیِ تشخیص گرفتار میشود.
کازابون نماد دانشی است که از زندگی جدا افتاده؛
تلاشی بی نتیجه برای فهم جهان که
نه به نتیجه میرسد و نه به زیستن معنا میبخشد.
لیدیادگیت، با آن میل به اصلاح و پیشرفت،
نماد علم مدرن است؛ اما علمی که در برابر
فشارهای اجتماعی و اقتصادی، آسیبپذیر است.
شکست او نشان میدهد که حتی عقل تجربی هم
نمیتواند بهتنهایی بر ساختارهای جامعه غلبه کند.
در این میان، ازدواجها اغلب بهجای آنکه نماد عشق باشند،
به نشانهای از محدودیت بدل میشوند؛ نوعی قرارداد اجتماعی
که سرنوشت افراد را شکل میدهد و گاه
آنها را در مسیری ناخواسته تثبیت میکند.
روابط انسانی در این رمان شبیه تار عنکبوتیاند
که هر حرکت کوچک را به کل شبکه منتقل میکند.
در نهایت مسئله اصلی نه صرفاً سرنوشت افراد،
بلکه نسبت میان آرمان، عقل و جامعه است؛
جایی که انسان، میان خواستن و توانستن،
همواره در حال چانهزنی با واقعیت باقی میماند.
Currently Reading
July 12, 2021تمامی رشته حوادث داستان در هم تنیده شده و الگویی ساخته اند از صحنه های زندگی شهرستانی که جورج الیوت بیش از همه نویسندگان زن معاصر خود با آن آشنا بود. او اتاق بیلیارد میکده ها را خوب می شناخت؛ با اتاق پذیرایی خانه کشیش کاملاً آشنا بود، جلسات کمیته را خوب می شناخت، و در توصیف اتاق پذیرایی خانه روستایی دچار مشکل نمی شد. «داروتیا بروک»، همچون الیوت زنی استثنایی است، اما دیگر افراد کتاب شخصیت متوسطی دارند. آنها افرادی هستند با استعدادهای معمولی و آمیزه ای از گناه و فضیلت که الیوت با احترام به آنها به عنوان نوع بشر نگاه می کند و با همدردی و دلسوزی عمیقی که نثارشان می کند به آنها بها می دهد. حتی وقتی که می نویسد چگونه خودخواهی مبتذل رزاموند شوهرش را نابود می کند، فراموش نمی کند که این ازدواج مأیوس کننده را از دریچه چشم رزاموند هم بنگرد و نشان دهد که رزاموند هم به شیوه محدود خود انسانی است که حس می کند و رنج می کشد.
بخشی از معرفی کتاب میدل مارچ در مجله کتابلازم:
http://www.ketablazem.com/blog/middle...
بخشی از معرفی کتاب میدل مارچ در مجله کتابلازم:
http://www.ketablazem.com/blog/middle...
Displaying 1 - 30 of 41 reviews



























