مجموعه داستان «عشق روی پیادهرو» نوشتهی «مصطفی مستور» است. این مجموعه دوازده داستان با عنوانهای «دو چشمخانهی خیس»، «مثل یک قاصدک»، «بعد از ظهر سبز»، «شبهای یلدا»، «مردی که تا زانو در اندوه فرو رفت»، «عشق روی پیادهرو»، «آرزو»، «چند خط کجوکوله بر دیوار»، «آن مرد داس دارد»، «هل من محیص؟»، «زلزله» و «مهتاب» را دربردارد. عشق روی پیادهرو، به مفهوم عشق از دو منظر متفاوت میپردازد و ما آن را در جایی حققتی فراانسانی مییابیم و در جایی پدیدهای کاملاً انسانی.
تصویر موجود از مصطفی مستور -نویسنده کتاب- بین عموم جامعه کتابخوان ایران، غالباً تصویر نویسنده ایه که مذهبیه و این مذهبی بودن رو به طور واضحی توی داستان هاش نشون میده و مسقیم یا غیر مستقیم سعی می کنه که خواننده غالباً غیر مذهبی و سکولار و زده شده از مذهب و مذهبیون ... رو با مفهومِ در حال فراموشیِ "خداوند" آشتی بده. با این حال هرگز عقیده ـش رو تحمیل نمی کنه و اینه که تفاوت مستور رو با سایر افراد مذهبی مشخص می کنه. خداوند رو مثل یک قرص به شما نمی خورونه، بلکه سعی می کنه با جزئی ترین اتفاقات زندگی، رد پاهایی ازش رو به شما نشون بده و این شما هستید که تصمیم می گیرید که این رد پای خدا بوده یا فقط رَندومنس بوده و نباید هر چیزی رو به خدا نسبت داد
از نظر من اما قبل از هر چیز - مشخصاً قبل از چیزهایی که توی پاراگراف بالا ازشون اسم بردم - باید مستور رو با نوعی عرفان منحصر به خودش شناخت. با عرفانی که مثلاً مفهوم دوست داشتن و عشق رو بیش از هر چیزی توی چروک های صورت افراد سالمند و شیارهای دست زنان قابل جستجو می بینه.شاید برای بعضی ها خیلی واقعی به نظر نیاد، ولی خب همینه که هست (!!!)، باید یاد بگیریم که هیچوقت از "فیکشن" نمیشه این عیب روگرفت که واقعی نیست و نویسنده داره توی یه جهان خیالی زندگی می کنه و از این جور ایرادها، مخصوصاً وقتی نویسنده های مورد علاقه خودمون افرادی مثل سلینجر و براتیگان و اورول و گارسیا مارکز و فوئنتس و ویرجینیا وولف و ... هستن
درباره کتاب
کتاب شامل 12 داستان کوتاهه و مثل همیشه سبک نگارش خاص مستور بهش حاکمه. نکته جالب این کتاب اینه که 2 تا از داستان هاش کاملاً توی خارج از ایران می گذرن و شخصیت ها هم خارجی هستن. داستان "مثل یک قاصدک" یکی از این دو داستانه که فضایی ماورائی داره و به شخصه خیلی بهش علاقه دارم. فکر می کنم کلید این داستان رو باید توی اولین جمله رمان "روی ماه خدواند را ببوس" جستجو کرد، اونجایی که مستور توی صفحه اول کتاب می نویسه
هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود
اگر این داستان رو خوندید و تهش فکر کردید که "خب، حالا مثلاً چطوری فرانچسکو تونسته بود این کفش ها رو بسازه؟"، به اون حرف هایی که این شخصیت از اون "غم مبهم" و ... می گفت توجه کنید و بعدش به جمله بالا فکر کنید
یکی دیگه از داستان های کتاب، "هل من محیص" نام داره که این هم فضای عجیب خودش رو داره. به نظر میرسه که اول شخص، قاضی القضات روز قیامته و داره برای افراد حکم صادر می کنه. نمی تونم بگم پایانش خوب بود یا بد بود یا هرچی، ولی ایده به کار رفته توی داستان واقعاً قوی بود
مستور اهل شهر اهوازه و چنتا از دستان ها، حال و هوای کودکی و عشق های دوران بچگیش رو توی این شهر روایت می کنه. من به جز مستور به ندرت از نویسنده بزرگ ایرانی دیگه ای کتاب خونده ـم تا حالا، ولی می تونم تا حد زیادی مطمئن باشم که هیچ نویسنده ایرانی نمی تونه عشق رو به اون زیبایی که نویسنده این کتاب تصویر می کنه، نشون بده. شاید تعابیر واقعاً واقعی نباشن، شاید آدما حتی توب بچگی هاشون هم انقدر آسمونی و پاک و فرشته نیستن، ولی حتی خوندن چنین داستان هایی هم لذت بخشه، حداقل برای من
بهترین داستان از این مجموعه داستان، شاید همون "عشق روی پیاده رو" باشه. گمان می کنم کسایی که به کتاب و کتابخوانی علاقه مند هستن، غیر ممکنه که ازش لذت نبرن. به طور خلاصه و کلی، درباره مردیه که توانایی مالی زیادی نداره و تمام پولش رو صرف کتاب می کنه. یه شغل توی یک کتابفروشی پیدا می کنه و عاشق یکی از مشتری های مغازه میشه. وارد یه رابطه عاشقانه میشن و تازه از این جاست که دیالوگ ها و مونولوگ های به یاد موندنی کتاب شروع میشه
یقیناً من به طرز وحشتناکی مستور رو دوست دارم و هر کسی که این ریویو رو بخونه می تونه از این موضوع آگاه بشه، ولی فقط میخوام اشاره کنم که این علاقه در حالی شکل گرفته که من در حوزه مذهب آدم کاملاً بی اعتقادی هستم و این علاقه فقط و فقط به خاطر فوق العاده بودن توانایی های نگارشی و توصیفی و موضوعات بکری که آقای مستور روشون دست میذاره، شکل گرفته
آقای مستور عزیز شما انقد آشغالنویس ماهری هستید که میتونم بدون خوندن آشغالهاتون، با خیال راحت به همهشون یک ستاره بدم و به جامعه کتابخوانی کشورم کمک کنم
- چه کار مفیدی انجام دادی؟ - من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی، پروژه های صنعتی و گسترش تکنولوژی را تنظیم و طراحی می کردم. - چه کار مهمی انجام دادی؟ - تامین آزادی، عدالت، دموکراسی، و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم های ما بود. - این دارد هذیان می گوید، ببریدش.
مجموعه داستانهای کوتاه که به شدت تکرار فضای داستانی همیشگی مستور بود، نه چیزی اضافه داشت و نه کم، تیپیکال مستور، شخصیتها و محتوای داستانی که خاکستر روش پاشیده شده. ارتباطی با کتاب برقرار نکردم و داستانها از نظر فنون داستاننویسی چیزی کم نداشتن به جز روح چون احساسی در من ایجاد نکرد. + کتاب رو صوتی با صدای مهدی پاکدل گوش دادم که توصیهش نمیکنم.
وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم .وقتی مهتاب نانهای داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند دلم میخواست من ,ان نانهای داغ باشم.وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه ی در را میکوبید ,هوس می کردم کوبه ی در باشم.وقتی مادرش نانها را از مهتاب میگرفت,دوست داشتم مادر مهتاب باشم .بعد مهتاب تکه ی نان برای ماهی های قرمز توی حوض خانه شان میانداخت و من هزار بار ارزو میکردم یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم عشق روی پیاده رو -مهتاب .
به پیشنهاد دوست عزیزی مستورخوانی رو شروع کردم و هرچند تمرین خوبی برای نوشتن میدونم خوندم کتابشون رو،به شخصه جز یک داستان با هیچ کدام ارتباط عمیقی برقرار نکردم.
راستش مصطفی مستور رو دوست دارم! درحالی که دوست دارم دوسش نداشته باشم! حسِ قصه هاش خیلی صمیمی و گرمه، اما انگاری زیادی خیالیه! یه چیز عجیبی که نمیتونم درکش کنم، اینه که آدمای قصه هاش توو بچگی عاشق دختر/پسر همسایه میشدن!! من اما بچه که بودم دنیام یه رنگِ دیگه بود!
داستان آخرش جالب بود که شبیه یه جمع بندی یا یه مرور روو قصه های قبلی شده بود. و ازون جالب تر داستان ''هَل مِن مَحیص؟"
مادرم چیز هایی می گوید که هرچه سعی می کنم معنای آن ها را بفهمم،نمی توانم. میگوید،از این که در دنیای به این بزرگی کسی به فکر خداوند نیست غمگین است.می گوید آنقدر دلش برای خداوند می سوزد که گاهی شب های جمعه تا صبح برای او گریه میکند. بعد دست هایش را در موهام فرو می برد و می گوید"گاهی هوس میکنم بمیرم".
از داستان هل من محیص خیلی خوشم اومد در کل خوب بود ،ولی خیلی متفاوت از سایر کتابهای مستور نبود جز همون داستان هل من محیص که خاص بود هر چند نحوه سخن گفتن مصطفی مستور از عشق را می پسندم (شیوه بیان و شرح حس و حال عاشقی ) با وجود همه اختلاف نظرم در مورد عشق (��طابق با چیزی که توی کتابهایش نوشته، مثل تاکیدش بر اینکه وصال نقطه مرگ عشق است ) ، باز هم نوشته هایش برام جالب هستند و دوست دارم نوشته هاشو بخونم. تنها چیزی که برایم در نوشته هایش خیلی ناخوشاینده ، شیوه عاشق شدن است. ظرافت هایی که موجب ایجاد حس عاشق شدن است خیلی بیان نمی شوند ، هرچند که حالات عاشقانه بسیار عمیق و جذاب شرح داده می شوند. در داستانهایش ، اغلب عشق در یک نگاه رخ می دهند و سریع هم شدت می گیرند. من منکر اینجور عشقها نیستم ولی همه عشقها هم اینجور نیست. شاید برای همین است که در اغلب نوشته ها هم مرد عاشق از وصال واهمه دارد یا وصال منجر به نابودی یا از بین رفتن عشق می شود.چون اغلب عشقهایی که در یک نگاه و یک برخورد و ... شکل می گیرند و زود هم شدت می گیرند و به آتش می رسند ، پس از وصال و افتادن پرده های خیالی ساخته و پرداخته ذهن عاشق از معشوق ، یا افتادن در سختی های همزیستی واقعی و چالش های زندگی رو به نیستی و سرد شدن و .... می روند. این نتیجه اغلب عشقهای بدون شناخت ، سریع است که زود هم به مرحله آتشین بودن می رسند. با همه این احوال داستانها مستور را دوست دارم. شاید بیش از هر چیزی ، به خاطر اینکه حول محور عشق نوشته شده اند.
کتاب و فیلم تفریح نیست. کیفیت تفکر وزندگی را متعالی می کند: از مصطفی مستور نویسنده خوب جنوبی کشورمان کتاب عشق روی پیاده رو را خواندم. مجموعه داستان بود. اما در همه داستانها سحنی از نوعی عشق آمده بود. شیرینی ها و تلخی های عشق. در این روزهای حیرت خواندنش چسبید. تیر ۹۹
«یک روز فروغ پرسید: کی ازدواج می کنیم؟ گفتم: اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم...»
This entire review has been hidden because of spoilers.
عشق روی پیاده رو اینکه چرا اولین کتاب مستور، آخرین کتابی بود که از او خواندم نمیدانم. کتاب مجموعهای است از دوازده دستان کوتاه، که بعضی از داستانها بسیار دلنشین بودند. (نشر چشمه / 120 صفحه) مستور گویا در تمام آثارش، به دنبال دو مفهوم کلیدی میگردد، عشق و خدا. در پس زمینه ی تمام داستان هایش، عشقی جعلی و دوست داشتنی موجود است. این ایراد را می توان به مستور گرفت که داستان هایش کلیشه ای و تکراری است. اگر یک داستان را از مستور خوانده باشید، انگار با مابقی آنها نیز آشنا هستی. فضای داستان، سوژه ها و شخصیت ها عموما تکراری هستند. هر چند از امتیازهای خوب داستانهایش سادگی و بی آلایش بودن آنهاست، انگار تعمدی در کار است، تعمدی که به ساده ترین راه ممکن، اتفاقات خاصی را به تصویر بکشد. از دو داستان این کتاب بسیار لذت بردم، یکی هل من محیص بود، که در آن گویا قاضی القضات قیامت نشسته است و نگاهی به سوابق انسان ها می اندازد و سوال هایی از آنها می پرسد و در آخر با توجه به تبیین آنها از جهان پایین، تکلیفشان را روشن میکند و حکمی برایشان صادر میکند. ایده ای که در این داستان به کار گرفته، جذابیت خاصی به داستان بخشیده. از انسان هایی که از آنها سوال و جواب می شود، گویا فقط یک نفر عاقبت بخیر می شود، کسی که سعی کرده در این دنیا خوب زندگی کند، هر چند که . . . داستان دیگر داستان آن مرد یک مرد داس دارد، حکایت از عشقی دردناک است، عشقی که در آن مهتاب به دلائل مختلف از همسرش جدا شده و راوی در تلاش است که شرایط زندگی همسرش را به تصویر بکشد. این چند خط از داستان مهتاب هم فوق العاده است: وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم .وقتی مهتاب نانهای داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند دلم میخواست من ,ان نانهای داغ باشم.وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه ی در را میکوبید ,هوس می کردم کوبه ی در باشم.وقتی مادرش نانها را از مهتاب میگرفت,دوست داشتم مادر مهتاب باشم .بعد مهتاب تکه ی نان برای ماهی های قرمز توی حوض خانه شان میانداخت و من هزار بار ارزو میکردم یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم.
در آخر صمیمانه پیشنهاد می کنم که اگر این کتاب را نخواندید، در لیست کتابهای امسالتان قرار دهید.
شنبه اي ديگر فرارسيد و من اينجا هنوز به قطره هاي اشك خود نگاه مي كنم و عشق تو كه باور كنم يا نكنم؟
آري باور كرده ام تو مانند ديگران نيستي...تو مانند اين و آن دروغ نگفتي،شايد هم بچه اي هستي و از معصوميتت بود كه دروغ نگفتي؟؟؟ اما نه...در چشمانت رنگ ريا نبود و اولين بار عاشق چشمانت شدم كه نگاهش پاك و زلال بود! دوستت دارم اما هرگاه به عشقت فكر مي كنم ناخوداگاه قطرات اشكم مانند تجربه اي بيهوده اتفاق مي افتند و چشمانم متورم ميشود تا راز دلم را بازگو كنند...و تو هيچگاه اشكم را نديده اي و شايد هيچگاه نخواهي ديد!!! هم اكنون كه از تو مينويسم بوي پيراهنت در تمام فضاي تنم پيچيده ...اما چه كنم كه در تمام اين لحظات يأس را خط به خط رج مي زنم و به هيچ ميرسم... تو در مقابل اين همه بي قراري من خالي از هر سلامي هستي ...شايد هم خالي از هر عشقي ! من مانند تن مرده اي در گوري نمناك خسته ام...خسته از اين همه نا اميدي...خسته از اين همه بي عشقي...حتي خدا هم با من نيست مي گويي دوستم داري اما يك بار حتي يك بار حضور قاطعت را در لحظه هايم جاري نكردي...حتي يك بار نجواي انگشتانت را بر دست هاي سردم احساس نكردم !!!و حاضرم قسم بخورم كه حتي يك بار عمق نگاهم را احساس نكردي ! تو بگو؟چه كنم؟با اين سادگيم و با اين آوار خونين عشقت چه كنم؟با اين همه بي عشقي و خاموشي تو چه كنم؟شايد قلبي شايسته تر از قلب من براي ايثار مهربانيت هست كه اينگونه پشت به قلبم كردي؟شايد تو هم عاشقي؟!عاشق يك ناشناخته !!! اما اگر اينگونه بود چرا زماني كه كنارت هستم تمام لحظه هايم معنا پيدا مي كنند و ارامشي از حقيقت بر رخسارت ميبينم... نه اشتباه نكردم تو همان هستي كه بايد باشي...آه...تو با ان قامت مردانه و بلند...با آن چشمان مشكي پر از اميد با آن نگاه فروتنانه همان هستي كه بايد باشي حتي اگر گاهي مهرت را احساس نكردم ! تو ميان دو دست تمنايم روييدي و چشمانت را گشودي و در من تراويدي و سكوتم راشنيدي!!! حالا چه شده كه اينگونه بي صدا شدي؟؟چه شده كه در سكوت من ساكت شدي؟ بيا و تا شب بيش از اين بر من فرود نيامده قطره هاي ستاره بر تاريكي درونم باش...مگذار در اين تاريكي مه الود تو را گم كنم...مگذا
کتاب مجموعه داستان های کوتاهه. چیزی که جالب توجه بود این بود که داستان دوم و سوم ایتالیایی بودن. بدون هیچ کاراکتر ایرانی. با این حال 10 داستان ایرانی دیگه کلا سه شخصیت زن به نام های مهتاب، رویا و فروغ داشت و یه شخصیت مرد به نام رسول. البته که این داستانها از هم سوا و بیربط بودن منتهی در آخر میبینی که یک نفر (راوی) همزمان عاشق همه زنها بوده... البته هرچند که در تعریف کتاب نوشته شده عشق از منظر متفاوت. ولی به شخصه ارتباط خاصی با هیچ کدومشون برقرار نکردم غیر از داستان دوم که اونم ایتالیایی بود و به عشق از منظر خاصی نپرداخته بود. داستان اولشم هم به قدری ادبی و استعاره و دوختن تعابیر به هم داشت که انگار داشتی کتاب شعر میخوندی نه داستان مهدی پاکدل هم صرفا کتاب رو روخوانی کرده بود.
مجموعه داستانهای مستور از نظر پرداخت شاید رفرنس خوبی باشه برای تمرین قصه نویسی فارسی اما سوژه ها، فضا و شخصیت ها به شدت تکراری اند. شخصیت هایی مثل همسر شهید، مردی که زنش ترکش کرده و ورژن های مختلف یک عاشق دیوانه. اگر فقط یک کتاب از مستور خونده باشید با نخوندن بقیه کتابهاش چیز جدیدی رو از دست ندادید.
وقتی که دیدمش انگار که معلق شده بودم در اعماقِ یک دریای بزرگ. غرق شده بودم، اما به راحتی زیرِ ده ها فوت آب نفس می کشیدم. یا انگار وسطِ آسمان در ارتفاعِ چند هزار پایی رها شده بودم اما سقوط نمی کردم. نوعی حالتِ بی وزنی بود. -------------------------------------- می گویم:« مهتاب دیگر بر نمی گردد، چون در ذاتِ او خشونت نبود و حالا که خشونت نشان داده است پس بر نمی گردد.» می گویم:« اگر قبلاً درباره اش حرفی زده بود. شاید بر می گشت اما وقتی همه چیز ناگهانی اتفاق بیافتد معناش این است که چیزی ترکیده است.» -------------------------------------- می گوید از این که در دنیای به این بزرگی کسی به فکرِ خداوند نیست غمگین است. می گوید آنقدر دلش برای خداوند می سوزد که گاهی شب های جمعه تا صبح برای او گریه می کند.
اولین کتابی که از مصطفی مستور خوندم، برمیگرده به دوران راهنمایی. معلم انشائمون گفت برو بخونشون، چون سبک نوشتنم شبیه اون بود. مامانم که کتابا رو دید برد و قایمشون کرد، شاید چون محتوای اونها رئ برای یه نوجوون 14 ساله مناسب نمیدونست... مصطفی مستور قلم روون و آشنایی داره. یه دیدی به چیزای ��اده داره که توی بقیه نویسنده ها سخت پیدا میشه.کتاباش روونه و حوصله ی آدمو سر نمیبره.ء
از تیسای عزیز هم که این کتاب رو بهم قرض داد ممنون. خدا خیرت بده:)
اول دبیرستان بودم به معلم دینی گفتم من به وجود خدا شک کردم بدجور نگام کرد . گفتم نه منظورم اینه که دلیل منطقی ندارم برای اثباتش . یک کتاب به من معرفی میکنید ؟ این کتاب را معرفی کرد و واقعا اون موقع ربطشو نفهمیدم . اما از کتاب خوشم اومد
"وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دست های مهتاب می گذاشت دلم می خواست جای شاطر عباس بودم" داستان مهتاب رو بیشتر از بقیه داستانهای این کتاب دوست داشتم بخصوص این جمله اش رو.زمانی ک کسی کسی رو واقعا و بدون هوس دوست داشته باشه به همه چیز اطرافش غبطه میخوره
آدم ها در جاهای شلوغی مثل سینما یا خیابان های پرجمعیت دایم به هم برخورد می کنند و بعد بی آنکه ذره ای در هم فرو بروند مثل گوی های بیلیارد از هم دور می شوند".
فکر کنم بیش از ده سال از آخرین باری که چیزی از مستور خواندهام گذشته. جالب بود برام که مثل قدیم دوستش داشتم. در مجموع طور مستور را دوست دارم و به خودم نزدیک میدونمش. نمیدونم شاید هم چون امروز در این احوالات خسته و افسرده کرونا بودم پسندیدم. داستانهایی که بیشتر پسندیدم: بعدازظهر سبز، عشق روی پیادهرو و مهتاب
کتاب های مستور یه دنیای دیگه اس به نظرم.که شبیه هیچ کدوم از نویسنده های ایرانی نیست و میتونم بگم تو نوع خودش در ایران بهترینه.حتی اگه خیلی ها کتاب هاش رو ضعیف بدونن. نوشته هاش دلنشین و ساده اما همون قدر هم عمیقه و آدمو به فکر کردن وادار میکنه.آدمو وارد دنیایی میکنه که در واقع خیلی خوب میشناسیم اما هیچ وقت ننشستیم بهش فکر کنیم. این کتاب میتونه جزو بهترین کتاب هایی که مستور نوشته جا بگیره به نظرم. داستان هل من محیص تاثیرعجیبی داشت و به نظرم خاص ترین داستان کتاب بود.