قصه های مشترک زیاد دارد با کتاب های دیگری مثل مجموعۀ صبحی و مشتی گلین خانم و انجوی شیرازی. یکی از نکته های جالب حکایت ها و قصه های فولک ایرانی (و حتی جهانی) این است که همیشه یکی از مهم ترین پایان های خوش ازدواج شخصیت های اصلی است و خب در بسیاری موارد یکی از طرفین ازدواج دختر یا پسر پادشاه است. در این کتاب، در چند مورد قصه هایی بود که مضمون آن قدرت نمایی دختران و نقد غیر مستقیم ساختار پدرسالار بود، که علی رغم آنکه در انتها باز به ازدواج می انجامید، در نوع خب کم سابقه و جالب بود. برخی از قصه ها بیشتر قصه های کودکانه بودند تا قصۀ عامیانه به معنای اخص کلمه. تعدادی از قصه ها هم به زبان ترکی هستند که برای فهم آنها از دوستانی که زبان ترکی بلد بودند کمک گرفتم.
در نهایت با خواندن و شنیدن این قصه ها می شود منبع بسیاری از قصه ها و داستان های کوتاه خود صمد بهرنگی را نیز شناخت. و اگر منبع و طرز پژوهش هم با جزئیات علمی تر آورده می شد، بر ارزش کتاب می افزود.
سفر به اعماق زمان! افسانههای آذربایجان داستانهای زیبایی دارد سالها پیش دوران دبیرستان وقتی این کتاب را میخواندم انگار گمشدهام را پیدا کردهام قصهها و افسانههایی که شبها موقع خواب پدر و مادر برایم میخواندند دوباره برایم زنده شد. گرچه آن زمان وسایل و امکانات امروزی در دسترس نبود ولی قصههای بزرگترها ما را تا اوج آسمان خیال فراتر از ستارهها و دورتر از کهکشانها با خود میبرد. راستی میدانید بالاتر از سرعت نور چیست؟ آری ، نورخیال و اشعه فکر انسان سریعتر از هر نوری است چراکه حد و مرز نمیشناسد.
واقعا موندم که این مزخرفات رو چه کسی به خورد این مردم بدبخت داده.... تصور کنید که مخاطب این داستان ها کودکان دختر و پسری بودند که مثلا دور هم جمع شدند تا لحظات خوب و شادی رو داشته باشند ... اونوقت داستان هایی رو شنیدند سرشار از خشونت، خودخواهی، حقه بازی، مرد سالاری( که به جزء یکی یا دو داستان، در بقیه داستان ها، زنان موجودات پست و پلیدی نشون داده شدند، که به وجود اومدند صرفا برای حال دادن به مرد ها) ، در این داستان ها دخترایی خوشبخت اند که ازدواج کردند اونی که مجرده بدبخت و بیچارس حقیقتا به غیر از سه یا چهار داستان مابقی اونها کلا برای بچه ها بدآموزی داره چه بدرسه بخواهید از توش پیام اخلاقی یا درس زندگی دربیارید ظاهرا مطلب اصلی این داستان ها که توجه صمد بهرنگی رو جلب کرده، موفقیت و به زیر سلطه درآوردن پادشاهان و مستبدان بوده و اینکه در نهایت این توده مردم هستند که حاکم باید بشوند
سوم یا چهارم دبستان این کتابو وقتی می رفتم خونه پدربزرگ، از کتابخونه دایی حمید بر میداشتم میخوندم...گاهی هم تلاش مذبوحانهای میکردم از خودم داستانهایی به همون سبک بنویسم
همینکه صمد بهرنگی تلاشی کرده که بخشی از فرهنگ آذربایجان حفظ شود، که از قضا این تلاش در قالب یک مجموعه جالب به ثمر رسیده ارزش اینکار را در پیش من صدچندان میکند.
به نظر بنده میتوان یک ایراد اساسی بر داستانهای این کتاب گرفت. بعضی از داستانهای آن نگاهی جنسیتزده دارند و مناسب تمدن برابری قرن ۲۱ نیستند. البته نه همه داستانها.
ولی هر کدام از داستانهای این کتاب به قدری خیالانگیز و سرگرمکننده هستند که اگر پشتیبان و سرمایهگذاری پیدا شود، قابلیت تبدیل به فیلمی کارتونی را که متناسب با علایق بچههای امروز هم باشد ، دارا هستند.
سالهای کودکی و نوجوانی با قصه های صمد بهرنگی زندگی کرده ام. چقدر اولدوز را با لذت خواندم. عاشق بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری بودم و یک هلو هزار هلو اشک به چشمم آورد.اصلا نمی شود آثار صمد بهرنگی را نقد کرد. خیلی سال قبل کتابی به دستم رسید با عنوان " کندوکاوی در آثار صمد بهرنگی" کم حجم و بسیار جامع بود. همان موقع حس کردم که کاویدن واژه مناسبتری است تا نقد برای قصه هایی که از دل زندگی بیرون آمده اند
روز تولد ۸ سالگیام بود. از مدرسه تنها داشتم برمیگشتم خونه. بچهها تو اون سن بیشتر یا با سرویس میرفتن خونه یا پدر، مادرشون دم در مدرسه منتظرشون بودن. اما من یاد گرفته بودم که چجوری با اتوبوس شرکت واحد که تازه مکانیزه شده بود از بلیط کاغذی به کارت های الکترونیکی تغییر کرده بود و با کمی پیاده روی برم خونهمون. کلید انداختم در ساختمان رو باز کردم که یه اقا تقریبا قد بلند لاغر با موهای مشکی و یه لبخند مهربانه دیدم، همسایه مون بود. یادم نمیاد من گفتم یا خیلی تابلو بازی در اوردم یا چی ولی فهمید که امروز تولدمِ. اگر فکر میکنی سر ظهر یه مرد تو خونه چیکار میکنه باید بگم اون یه نویسنده بود ولی انگار نتونسته بود هنوز برای خودش اسم و رسمی چندانی به هم بزنه. بعد از سلام و احوال پرسی سریع رفتم خونه دست صورتم رو شستم لباسام رو عوض کنم که مادرم گفت دم در کارت دارند! همون اقا همسایه با لبخند همیشگیاش واستاده بود و بهم کتاب افسانههای آذربایجان رو به خاطر تولدم کادو داد. اون اولین کتابی بود که من هدیه گرفتم... از یک همسایه! بماند که تو یکی از اطاق های خونه دو خوابه مون یک کتابخانه بود توش کتاب های مثل فاوست گوته، سینوهه، هملت شکسپیر، بوستان گلستان سعدی، دیوان حافظ،... و حتی یک قران و نهج البلاغه هم بود. اما مال من نبودن، من تا حالا کتاب نخونده بودم. افسانه های آذربایجان اولین مواجه من با دنیا تصویرسازی و بی انتها داستان بود. میتونستی تو زمان سفر و سیاحت کنی. تداعای کنی اون همه داستان های کوتاه و بلند با اون شخصیت های داستانی جذاب که تصویرهای رنگی تو ذهنت برات میساختن.
مرسی اقای صمد بهرنگی... مرسی اقای همسایه با لبخند همیشگیات...
از زیباترین کتاب های افسانه ای است که تا به حال خوانده ام و افسانه های اصیلی را به تصویر کشیده است که ریشه در فولکلور سرزمین ایران دارند و افکار و آرزوها و احوالات مردم جوامع باستان را منعکس می کند. به جرات می توانم بگویم که بیشتر داستانهای این کتاب را در جای دیگری نمی توان به این کاملی و دست نخوردگی پیدا کرد. داستان دختر حاج صیاد، پدر هفت دختر و هفت پسر، آدی و بودی، قصه آه، دختر درزی و شاهزاده، شتر و روباه، آلتین توپ، اذان گو، گل خندان، ای وای های، نخودی، پیرزن و سه دخترش، ملک محمد، بیزووم، گرگ و گوسفند، عروسک سنگ صبور، بی بی لی لی جان، موش گرسنه،دیو پخمه، شیر و روباه، هفت جفت کفش آهنی و هفت تا عصای اهنی، رفیق خوب و رفیق بد، به دنبال فلک، فاطمه خانم، پیراهن عروسی از سنگ آسیا، پسر زرنگ و دختر تنبل پادشاه، بز ریش سفید، انارخاتون، محمد گل بادام، گرگ و روباه، پرنده آبی، درویش و میو میو خانم و دختر غاز چران، گل و سیناور، دختران انار، شاهزاده حلوافروش، تیزتن، روباه و پیرزن خمره سوار، گنج و بالاخره کچل مم سیاه. این کتابی است که هرگز از دوباره خواندنش خسته نمی شوم
به عنوان كسي كه از صمد بهرنگي خاطره دارم و بسياري از نوشته هاش رو دوست دارم و ميشه گفت سليقه ش رو مي پسندم اما هيچوقت براي بچه هاي خودم و در دوران كودكي افسانه هاي اذربايجان رو نميخونم و معتقدم اين كتاب براي وقتي هست كه شخصيت فرد تا حدود زيادي شكل گرفته و ميخواد با قصه هاي فولكلور و طرز فكر مردمان قبل از ما اشنا بشه. به اين دليل كه من سبك داستان هايي كه با واقعيت فاصله داره و ميشه گفت جادويي هست رو دوست دارم، از خيلي از داستان هاي اين كتاب لذت بردم اما نميتونم غافل بشم از اينكه اين كتاب خيلي راحت از دزدي، خيانت و قتل صحبت ميكنه كه خوب خيلي از داستان هاي قديمي همينه و تو شاهنامه هم به همين شكل بوده. پس از اونجايي كه اسم صمد بهرنگي با ادبيات كودك و نوجوان گره خورده نميتونم بپذيرم كه مناسب كودكان باشه.
با چه ذوقی کتاب می خواندم. یادش بخیر. اولین مواجهه های مستقیم با کتاب بود؛ بی واسطه. بدون مامان؛ بدون بابا. تنهایی می رفتم سراغ کتاب خانه و توصیه های قبلی مامان در ذهنم می چرخید: افسانه های آذربایجان. اولین نفری نبودم که سراغ این کتاب بدون جلد می رفتم؛ کتابی که هنوز هم نیاز به یک صحافی درست و حسابی دارد. چند روزی بیش تر طول نکشید تا کتاب به انتها رسید. کتاب من از «رفیق خوب و رفیق بد» آغاز شده بود؛ از جلد دوم. شاید 15 سال طول کشید تا فهمیدم آن داستان های زیبا که شاید مهم ترین تأثیرها را بر زندگی من داشته است، نوشته صمد بهرنگی بود. جلد دوم از افسانه های آذربایجان. هنوز جلد اول آن را نخوانده ام اما هنوز جلد دوم نسخه دو جلدی زینت بخش کتابخانه ام است.
در سنين آخر دبستان و اوائل دوران راهنمايي اين كتاب را خواندم، آن زماني بود كه خيلي كتاب مي خواندم، از قصه ها و افسانه هاي كوتاه كوتاهش لذت مي بردم و بعضي موقعها هم از ظلم آدمهاش در حق همديگر ناراحت.
من رو یاده بچگیا میندازه داستاناش من رو میبرد توی رویا اون روزا فکر می کردم عشق به همین قشنگیه که توی این کتاب نوشته شده ولی هنوزم که هنوزه عاشق افسانه هاشم .
دنبال کتاب "فرهنگ افسانههای مردم ایران" بودم. کتاب فروش تکی نمیفروخت پس این یکی رو برداشتم. میخواستم بیشتر از قصههای عامیانهی قدیمی بدونم. درسته که قصههای این کتاب مناسب بچههای الآن نیست. اما برای چیزی که دنبالش بودم، تا حد خوبی به من کمک کرد. ضمناً تا ۲۵-۲۶ سال پیش شنیدن این جور قصهها عادی نبود؟! یکی از قصههایی که یادم میاد مامان بزرگم تعریف میکرد در مورد کشتن بچه توسط نامادری و پیدا شدن انگشتش تو غذای خواهرش بود. به صورت شعر هم خونده میشد. میدونم که کمی میترسیدم اما خیلی جذاب و قشنگ بود! دوست داشتم هر شب تعریفش کنه! به هر حال دنبال خوندن کتابهای مشابه بیشتری م. اما این کتاب؟ اگه دنبال محتوای ارزشمندی از خودِ خودِ قصهها هستین فکر نمیکنم به کارتون بیاد. فرض کنین یه ننهی پیر و بی سوادی بالای سرتون نشسته داده قصه میگه که بخوابید. حوصله پیچوندن داستان هم نداره هرچی خودش شنیده رو تا جایی که یادش میاد تعریف میکنه و اگه یادش نیاد عوض میکنه. یه وقتایی هم خوابش میاد و ممکنه داستان یه پیچ ریز و جالبی بخوره یا ممکنه حرفی که یه دقیقه پیش زده عوض شه. گاهی هم حوصله نداره. میخواد تو بتمرگی فقط، پس سر و ته ش رو به هم میاره. قابل تصوره حرفم؟ یا دورهی ننههای پیر و بیسواد هم تموم شده دیگه؟ مثل همین قصهها. (راستی، من ترکی بلد نبودم و قسمتهای کمی ش که ترکی بود و گاهی ترجمه نشده بود رو نفهمیدم.)
من از داستان های کتاب خوشم آمد ولی ۲ ستاره را کم می کنم چون کتاب حاوی صحنههای خشن است. مانند کتک زدن و کشتن و سر بریدن. شوهری سر زن را میبرد. مادری سر نوههای کوچکش را میبرد.. وزیر سر دو پسر کوچک زنی را میبرد.. و یا مادری به دخترش زهر میخوراند. پدری پسرش را در پی قتل خواهرش روانه شهرشان میکند. شوهرانی که زنانشان را کتک میزند آن هم چون زنان از شوهر پرسشی پرسیدند. (برای همین خواندن این کتاب را به کودکان و حتی نوجوانان به هیچ عنوان توصیه نمیکنم) ولی داستانهای بانمک دوستداشتنی هم کم نداشت.
آخ آخ آخ. این رو فکر کنم اواخر دبستان یا اوایل راهنمایی خونده بودم. یادم نیست کدوم یک از اعضای خانواده برام هدیه گرفته بود ولی امشب یهو یادش افتادم و دلم تنگ شد براش. خیلی وقته ازش گذشته ولی هنوز یه چیزایی ازش یادمه. که دلم برای اولدوز میسوخت، یا این که داستان کوراغلو من رو یاد جنگاوران جوان مینداخت، یا این که زن یه بابایی هفت قلم آرایش میکرد و میرفت میرقصید، قصهای که از زبان فردی بعد از گفتن بانگ اذان گفته میشد. حتما باید دوباره برگردم بخونمش.
تو بچگی هر چی کتاب افسانه به دستم میرسید رو میخوندم. الان هم همه افسانه های این کتاب برام تکراری بودند. ولی بازم خالی از لطف نیست جمع آوری افسانه های یه منطقه. نمیدونم افسانه هایی از ایران هست که مربوط به منطقه خاصی باشه و من نخونده باشم؟!
اگه کسی این داستان ها رو امروزه بخونه احتمالش زیاده که نکات منفی فقط تو چشمش بیاد. چون دارند داستان های خیلی قدیم رو با معیارهای امروز میسنجند.
من این کتابو دوست دارم درواقع عاشق همه کارای صمد بهرنگیم چ قصه هایی ک نوشته چ اونهایی ک جمع آوری کرده این قصه ها بعضیاشون با قصه های چهل قصه مشترکند ولی ب هر حال کتاب خوبیه و در مقدمه هم کتاب رو برسی کرده💖💐