راهب سیاه پوش چخوف..
در تمام طول زندگی در پایان شب هایی که با دوستانم میگذراندم,لحظه ای بی همتا در انتهای هر شبی که به پایان می رسید,آن هنگام که آنان مرا ترک کرده اند و به سوی خانه هایشان شتافته اند, رخ میدهد.لحظه ای غنی پر از آرامش و سکوت..لحظه که گویی عصاره آن شب است,عصاره ای از جنس زمان..زمانی که بر خلاف تمام روز های قبلی,از چنگ من نگریخته,که در دستا��م است..گویی راهب سیاه پوش چخوف را میبینم که بر من لبخند می زند و در تنهایی دستم را می فشارد..که امروز نیز به پایان رسید,و من مرگ را شکست داده ام,و زمان را در قفس خاطراتم به دام انداخته ام..
راهب سیاه پوش همچنان ناگاه بر من ظاهر می شود,اما در زمانی که دیگر هیچ نمانده,در,زمانی که دیگرانی که من را در تنهایی در حال مکالمه با راهب سیاه پوشی که از چشمانشان پوشیده ست می ببینند دیوانه ام می پندارند,چرا که از خاطراتی که من خود ساخته ام بهره ای ندارند
این روز ها دیگر چندان او را نمیبینم,دریافتم که ملاقات های راهب سیاه پوش چخوف با من نوید آور پایان بوده..در یافتم هر زمان که به دوستانمان بدرود می گوییم,ذره ای بیشتر میمیریم..و راهب سیاه پوش چخوف در واقع مترصد پایان ماست..در هنگام مرگ مان که زمان,چون پرنده ای آزاد از قفس خاطراتمان رهایی یابد و یاد ما چون دود سپید در باد محو شود..
و شبح راهب سیاه پوش,به مسیر باستانی و ابدیش ادامه می دهد,مسیر آزاد ساختن پرنده ی بی گناه زمان,از قفس خاطرات انسان ها..