مخملباف ميگفت اين كتاب را در عرض چند سال نوشت. به اين صورت كه يك كيسه در اتاقش اضافه كرده بود و هر از گاهي يك تكه مينوشت و درون اينكيسه ميانداخت. بعد از چند سال مقدار زيادي نوشته جمع شده بود و او با ويرايش آنها كتاب " باغ بلور " را به تحرير درآورد
معلوم نبود پیرنگ نداشتن و آشفتگیش از قصد است یا نه ولی تعدد شخصیتها، بدون پیرنگ بودن کتاب و صحنههای پرهیجانی ( صحنهی آل و صحنهی قبرستون و صحنههای خشونت خانگیش) که هر از گاهی سر راه آدم سبز میشدن، آشوبی را درست کرده بودند که خواندنش را واقعا لذتبخش میکرد. البته اینکه از کتاب لذت بردم دلیل بر این نیست که کتاب خوبی بود، شخصیتها زیاد و بدون هیچ گونه پرداختی بودند. داستان خط سیری نداشت ولی روایتهای زیادی اتفاق میفتادند که هیچ نخ تسبیحی آنها را به هم وصل نمیکرد جز اینکه در این کتاب آمدند. شاید اگر بجای یک داستان بلند یک مجموعه داستان کوتاه بود فرم بهتری به خودش میگرفت. البته میشود اینجور هم توجیه کرد که انفکاک تمام اجزای کتاب از همدیگر دارد انفکاک زندگی شخصیتهایش را به ما نشان میدهد اما خب فصلها و جملههای کتاب با تقلای مشهودی به هم وصل شدند در حالی که شخصیتها و داستانهاشان به اجبار کنار هم هستند و هیچ تقلایی در کار نیست. علاوه بر پیرنگش کتاب پر از تقلاهای دیگر هم هست، تقلاهایی که صرفا شکست خوردهاند. تقلای مخملباف برای نوشتن زایمان یا نوشتن کتک خوردن زن و بچه یا نوشتن *یک* شخصیت زن. مختصر بگویم بد بود، خیلی لذت بردم. یک توضیح دیگر هم برای کتاب هست: همسایههای احمد محمود اگر خوب نوشته نمیشد. کتاب ۶ تابستان ۴۰۳ پ.ن. کتاب واقعی هم دارم میخونم فقط تموم نمیشن چون سختن
داستانی از زندگیِ خصوصی شهدا ، درواقع بازماندگان ساده دلِ آنها . ب نظر من دلیل هرج و مرج و نظم نداشتنِ مطالب خودش آشوبِ درونیِ شخصیت های داستان رو دو چندادن کرده بود .
خوشبختانه در این دو سه دهه ی اخیر، بسیاری به نوشتن پرداخته اند و در میان آثار چاپ شده، کارهای قشنگ کم نیست. اما متاسفانه به هزار و یک دلیل، یکی هم دور افتادگی از ایران، خواندن همه ی آنها برایم میسر نشده. از میان بسیاری که خوانده ام، اینها کارهایی ست که بیشتر دوستشان داشته ام. از این مکان از قاضی ربیحاوی/ دیوان سومنات از ابوتراب خسروی / جامه به خوناب از رضا جولایی/ خالو نکیسا، بنات النعش و یوزپلنگ از ایرج صغیری / نیمه ی غایب از حسین سناپور/ پرنده ی من از فریبا وفی/ رنگ کلاغ از فرهاد بردبار/ راز کوچک و داستان های دیگر از فرخنده آقایی/ سیاسنبو از محمدرضا صفدری / سوء قصد به ذات همایونی از رضا جولایی/ سلام خانم جنیفر لوپز از چیستا یثربی و... کسانی مانند شهریار مندنی پور و محسن مخملباف هم بوده اند که بنظر من چند اثرشان خواندنی و ماندنی ست؛ هشتمین روز هفته، سایه های غار، ماه نیمروز و دل دلدادگی از شهریار مندنی پور و "باغ بلور" و چند اثر دیگر از محسن مخملباف که در مجموعه ی آثارش با نام "گنگ خوابدیده" خوانده ام. از آنان که پیش از انقلاب هم می نوشتند، چند کار از جعفر مدرس صادقی؛ "گاوخونی"، "شریک جرم"، و چند اثر از امیر حسن چهلتن؛ "دیگر کسی صدایم نزد" و "تالار آینه" را دوست دارم. برخی هاشان انگار دیگر نمی نویسند، مثل "صفدری" و "صغیری" و چه حیف! شاید هم که نوشته اند و مثل کار خیلی های دیگر در هزار توی تایید و مجوز و غیره و غیره مانده است. از آنجا که برخی از عزیزان "کتابدار گودریدز" متاسفانه بدون داشتن اطلاعات کافی به "ترکیب" عنوان های مشابه می پردازند، در این عمل کلیه ی ملاحظات شخصی از جمله نظرات افراد در مورد کتاب مزبور از بین می رود، و گاه تنها نظر اولی بجای نظرات همه باقی می ماند.
محسن مخملباف کتابش رو به زن! تقدیم کرده. در ابتدای کتاب نوشته: به زن، زن مظلوم این دیار. کتاب من چاپ ششم هست انتشارات نشر نی سال ۱۳۷۰ داستان کتاب درباره خانواده شهیدی است که به حال خود رها شدهاند و مشکلات یک همسر شهید تنها و بیسرپرست…
reading this book, makes me realize, how lucky i am to live dan life here in my country-still have much respect to women, comparing to the women in this story and how they have to survive alone...
وقتی شروع کردم به خوندن این کتاب یه جورایی برای فرار بود از اوضاع و.... کتابی نبود که بخوام بگم خیلی باهاش حال کردم ولی کتاب بدی نبود.معمولی رو به خوب.... و البته من زیاد با پایان کتاب حال نکردم🥴
این کتاب با این که ضعف داره و نمیشه بهش کتاب قوی گفت ولی از اون کتاب هایی که باید خوند اندازه هزاران سال تاریخ گم شده ای تو سرزمین ما وجود داره و اونم تاریخ میلیون ها زن این سرزمینه که هیچ وقت از سختی هایی که کشیدن یه روایت درست و حسابی وجود نداشته. یاد این جمله می افتم که میگه:در اقلیت بودن به کم بودن جمعیت نیست.به دیده و شنیده نشدن است.به نداشتن قدرت برای رسیدن به حق است؛و زنان، پرجمعیت ترین اقلیت جهان اند. اما در مورد خود کتاب: قلم نویسنده واقعا قویه.توصیف ها و توضیحات و تشبیهات و به تصویر کشیدن افکار آدم ها به شدت قویه ولی سیر داستان یه جاهایی افت میکنه و گیراییش کم میشه و یه جاهایی هم اتفاق های عجیب غریب میفته.مثل آخر کتاب که یهو عالیه که مادربزرگ بچست شیرش میجوشه و یا مثل قسمت نبش قبر اکبر که بعد چند سال قبر اون بوی عطر میداده و خون اکبر تازه بوده ولی قبر یه ادم دیگه که شهید نبوده پر از کرم و تعفن بوده. ولی خب قطعا خوبی های این کتاب بیشتر از ضعفاشه.قلم قوی نویسنده تو به تصویر کشیدن چند خانواده شهید و جانباز و مخصوصا زنان اون دوره. به تصویر کشیدن تنهایی و تموم شدن عمر زنانی که دست تنها اسیر خونه و بچه های زیادی بودن که باید با وضع بد دوران جنگ و بدون پدر بزرگ میکردن. به تصویر کشیدن جانباز قطع نخاعی که فراموش شده بود و تو اون خونه با همسرش و همسایه های جنگ زده تنها چیزی که داشت ضعف و دلتنگی و احساس مورد ترحم بودن بود. به تصویر کشیدن ازدواج عروس با برادر شوهرش به اجبار پدر خانواده و خودخواهیش؛ نبش قبر کردن ها؛ باز هم شهادت و عزاها؛ بهتر شدن زندگی ها؛ به خاطر همه این روایت هایی که زندگی خیلی از آدم ها تو دوران جنگه این کتاب ارزش بالایی برای خوندن داره.چون متاسفانه روایت های زیادی از زندگی واقعی اون دوران وجود نداره. هر کتاب و فیلمی که درباره اون دوران تولید شده حماسی و ارزشی و شعار گونه و با سود و تفع پنهان برای قدرتمند هاست. هیچ وقت چهره واقعی و سیاه جنگ توصیف نشده و همیشه پنهان شده. و این کتاب تازه بخش خیلی کوچیکی از این واقعیت جنگ با محوریت زنان اون دوره بوده. باید این کتاب ها و روایت های واقعی از جنگ رو بیشتر بخونیم تا بدونیم جنگ طلبی افتخار نیست؛جنایته. تا بفهمیم جنگ، اون سرودهای قهرمانی و حماسی و تشویق به کشته شدن و یک ارزش نیست؛جنگ، کابوسه:درده؛گرسنگیه؛ناامنیه؛جنگ باعث میشه ادم حتی از ادن بودن خودش فاصله بگیره. جنگ هر ارزشی رو بی معنا میکنه؛بهای جون ادم از هر ارزش و فلسفه و دینی بالاتره. باید این روایت ها رو بخونیم تا بفهمیم؛ تا از انسان بودن دور نشیم.
Buku kecil sedikit tebal ini berkisah tentang beberapa keluarga yang punya hubungan darah dan tinggal di sebuah rumah besar. Sebagian besar adalah janda pejuang sipil serta perempuan yang suaminya pergi perang (bukan tentara organik). Isi teks sebagian besar tentang perasaan para perempuan, betapa repotnya mengurus anak, betapa rumitnya ingin jadi perempuan lengkap dengan lipstik, perhiasan, baju bagus dan perabot rumah yang lumayan lengkap. Juga soal senangnya dimanja suami. Makhmalbaf tidak menulis banyak tentang isi otak dan perasaan laki-laki pendamping para perempuan itu. Tentang anak-anaknya juga tidak banyak. Dia setia pada mata dan pikiran para perempuan itu.
Tulisan sutradara ini sedikit prosa, kalimatnya pendek, deskripsi ruang dan waktunya tidak terlalu rinci. Kisahnya juga tidak berdarah-darah seperti "A Thousand Splendid Suns". Benar-benar fokus pada para perempuan.
Mohsen Makhmalbaf, penulis buku ini, menyutradarai film "Kandahar" yang rilis tahun 2001 dan mendapat sebuah penghargaan dari Unesco pada 2001. Saya tertarik membaca karena penulisnya sutradara. Apakah tulisannya menjadi filmis atau seperti skenario film?
Entah kenapa, ketika membaca novel ini, saya membayangkan "Children of Heaven" besutan Majid Majidi. Rumah besar dengan taman dan kolam umum. Rumah petak tanpa partisi, gelas kaca tipis untuk minum teh dan karpet tebal. Membaca tulisan Makhmalbaf seperti bisa membayangkan apa jadinya kalau buku ini dijadikan film. Setting yang terbatas. Dialog yang banyak. Pendek tapi cukup berisi.
Dastan Books cukup berhasil menerjemahan buku ini. Relatif enak dibaca. Saya tidak tahu, apakah Dastan menerjemahkan dari versi asli atau dari versi Bahasa Inggris.
این کتاب رو شاید بشه قصه غصهها و ناکامیها نامید و از نگاه دیگر در واقع این داستان پیامدهای جنگ را در محیطی از آدمهای به نوعی مرتبط با جنگ نشان داده است. داستان با تولد فرزند سوم لایه که همسر شهید می باشد آغاز می شود و در ادامه و تقریبا در هر بخش از کتاب به یکی از شخصیت های داستان پرداخته شده است. از اتفاقات حساس داستان میشه به شرکت در عروسی یکی از بستگان، ازدواج لایه با مردی که از طرف خورشید معرفی شد، ازدواج سوری(همسر اکبر که شهید شده) با برادر شوهرش احمد و شایعه زنده بودن اکبر و در پی آن نبش قبر اکبر و بیماری روانی سوری، فرزندآوردن از پرورشگاه ملیحه و همسرش حمید که جانباز است و قادر به بچه دار شدن نیستند، شهادت احمد و مشهدی در جبهه و تنها شدن عالیه و سوری، بیرون شدن از خانه مصادره ای و ساکن شدن در هتلی که در خود تعدادی خانواده شهدا را جای داده بود تا تکلیف خانه شان روشن شود و ... نام برد. با اینکه این اثر زندگی روزمره یک تعداد خانواده را بیان می کند ولیکن این زندگی روزمره با زبانی ساده به قدرت به تصویر کشیده شده است. در نهایت اینکه این داستان پر از طنز تلخ از زندگی یک مجموعه انسان است. از مشهدی پدر شهید و شهید شده گرفته تا خورشید که بوسه به بوسه هزاران مرد و نامرد(البته به قول خودش) گذاشت. من در حین خواندن این داستان شاید چندین بار به گریه افتاده باشم و شاید این اتفاق برای اولین بار در زندگی ام رخ داد.