فارسی شکر است نخستین داستان کوتاه در زبان فارسی که به شیوه امروزی غربی، توسط محمدعلی جمالزاده نگاشته شدهاست.
این نوشته نخستین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده شد. این گروه هر هفته گرد میآمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه خود نوشته بودند، برای هم بخوانند. جمالزاده که جوانترین عضو گروه بود، در شبی که قرار بود تا نوشتهای را در حضور جمع بخواند، به جای خطابههای مرسوم سیاسی، حکایت کوتاهی را میخواند که محض «تفریح خاطر» نوشته بودهاست. حکایت که فارسی شکر است نام داشت، مورد توجه جمع قرار گرفت. به طوری که از سوی محمد قزوینی، عضو زبان آور گروه، به «قند پارسی» تشبیه شد. فارسی شکر است در ژانویه ۱۹۲۱ برابر با دیماه ۱۳۰۰ شمسی در نشریه کاوه منتشر شد.
دوستانِ گرانقدر، هربار که این داستان را میخوانم، بازهم برایم تازگی دارد و همچون عنوانِ کتاب برایم شیرین و شِکر است داستان سرشار از تشبیهاتِ بسیار زیبا و شنیدنی و البته بجا میباشد... یادِ <محمدعلی جمالزاده> گرامی باد نمونه ای از تشبیهاتِ استادانه در این داستان را در زیر برایتان مینویسم ------------------------------------------------------ صدای سوتی که از گوشهای از گوشههای مجلس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را کرد که در وهلهٔ اول، گمان کردم گربهٔ براقِ سفیدی است که بر روی کیسهٔ خاکه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد، ولی خیر معلوم شد شیخی است که به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربهٔ براقِ سفید هم عمامهٔ شیفته و شوفتهٔ اوست که تحتالحنکش باز شده و درست شکل دم گربهای را پیدا کرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود ------------------------------------------------- عزیزانم، در این داستان که مربوط به گفتگوی چند نفر در یک سلول میباشد، زنده یاد جمالزاده سعی بر این دارد که به آن "رمضان" بیچاره که ترسیده بود، بگوید که آن شیخ نادان و آن فرنگی مآب بیسواد، همه و همه ایرانی هستند و جای نگرانی نیست... در صورتیکه که به نظر من، آن شیخ، ایرانی نبود و عرب پرست بود... و آن بیسوادِ اجنبی گرا نیز ایرانی به حساب نمی آمد.. این دو بیگانه هایی بودند که فقط و فقط ساکنِ ایران بودند و اتفاقاً از چیزی که باید ترسید همین عرب پرست ها و اجنبی پرست هایِ بیخرد و بی هویت میباشد که امروزه در این سرزمین، فراوان یافت میشوند و برایِ ما و سرزمینِ از جان عزیزترمان، یک بیماری خطرناک میباشند و بهتر بگویم که: اینها همچون غدهٔ سرطانی هستند و مدام در حال پخش شدن و ریشه دواندن میباشند
امیدوارم از خواندنِ این داستانِ زیبا لذت ببرید <پیروز باشید و ایرانی>
فارسی شکر است بامزه ترین داستانی بود که از کتاب یکی بود و یكی نبود خوندم جمالزاده در این داستان با زبان طنز به شیوه صحبت کردن مردم غرب زده و اسلام گرا می پردازد و فاصله ی آن ها با مردم عادی جامعه را به تصویر می کشد
قسمتی از داستان :
رمضان همين که ديد خير راستي راستي فارسي سرم ميشود و فارسي راستا حسيني باش حرف ميزنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و کي ببوس و چنان ذوقش گرفت که انگار دنيا را بش دادهاند و مدام ميگفت: «هي قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائکهاي! خدا خودش تو را فرستاده که جان مرا بخري!»
گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائکه که نيستم هيچ، به آدم بودن خودم هم شک دارم. مرد بايد دل داشته باشد. گريه براي چه؟ اگر همقطارهايت بدانند که دستت خواهند انداخت و ديگر خر بيار و خجالت بار کن...» گفت: «اي درد و بلات به جان اين ديوانهها بيفتد! به خدا هيچ نمانده بود زهرهام بترکد. ديدي چه طور اين ديوانهها يک کلمه حرف سرشان نميشود و همهاش زبان جني حرف ميزنند؟»
گفتم: «داداش جان اينها نه جنياند نه ديوانه، بلکه ايراني و برادر وطني و ديني ما هستند!» رمضان از شنيدن اين حرف مثلي اينکه خيال کرده باشد من هم يک چيزيم ميشود نگاهي به من انداخت و قاه قاه بناي خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا ديگر شما مرا دست نيندازيد. اگر اينها ايراني بودند چرا از اين زبانها حرف مي زنند که يک کلمهاش شبيه به زبان آدم نيست؟»
داستانش هنوز هم با جامعه ما مطابقت ميكنه و متاسفانه روز به روز هم مطابقتش بيشتر ميشه ! با دنياى مجازى امروز و صفحه ها يى كه هزاران دنبال كننده دارن هر ثانيه تبليغ محصولات و غيره و غيره رو ميكنند هرچى از كلمات فرنگى بيشتر بين صحبتاى فارسيشون استفاده كنند ، شيك تر و سطح بالاتر به نظر ميان! و اين نوع صحبت كردن داره رواج پيدا ميكنه بين نوجوانها ! واقعا فاجعه است !
(طرف يك جمله انگليسى ساده بدون غلط گرامر نميتونه بگه بعد دم به دقيقه ميگه ؛
-من "تايم" ندارم
-اين “آيتم" كه "آف" هست "ترِند" شده و "كواليتى" خوبى داره ، اما من "شوآف" نمى كنم !
- يه اقاى دكترى گفت : من به فلانى "ريسپكت" ميذارم !!! اين ديگه آخرش بود و.. )
اقاى جمال زاده كجايى كه جلد هاى بعدى "فارسى شكر است" رو با وضعيت موجود به رشته ى تحرير دربيارى ، شده حتى دونفر هم به خودشون بيان غنيمته
پیشتر خونده بودمش دوباره دیشب نسخهی گویای داستان رو شنیدم
99.05.05
بهراستی که فارسی شکر است... دغدغههای جمالزاده دربارهی زبان فارسی گرچه با زبان امروز ما هم بسیار ناهمسان است ولی بسیار ارزشمند است و راستش سالها دغدغهی من نیز بوده و هست.
اگر بخواهم چیزی بیافزایم این است که همان گونه که میدانید این داستان کوتاه، نخستین داستان نوگرای ایرانی ست که با پیروی از سبک داستاننویسی فرنگیان نوشته شده است؛ داستانی که خودِ پیروی را چوب میزند! ولی ناهمسانی اینجاست که پیروی جمالزاده هوشمندانه و پیروی خویشبیگانگانِ داستان پیروی کورکورانه است!
اولین اثری هست که از جمالزاده میخونم. یه اتاق تاریک، چندشخصیت، و یک نفر راوی. و یک عامی مطمئنا اتاق تاریک، نشانه جامعه ایران هست و چند شخصیت عربیزده و انگلیسیزده هم نماد دو طرف افراط و تفریط همین جامعه که آنقدر دوطرف اون رو کشیدن که فرد عامی دراین اتاق از هردو بیزار میشه و اونا رو ایرانی نمیدونه! فراموشی اصالت، فکرکنم اسم دیگه این اثر باشه که جمالزاده تو ذهنش داشته!
دوستش داشتم چون تونستم با زمان حال و این داستان ارتباطی توی ذهنم برقرار کنم شخصیت ها حتی برای الان هم باورپذیر بودند و نمادین انگار از خیلی وقت پیش این خصوصیت ما ایرانی ها بوده که برای بهترنشون دادن خودمون، تمایل به گریز از اصلمون داشته باشیم و بخواهیم هر جور که شده با آویزوون! شدن به فرهنگ ها و سیستمهای فکری دیگه، برای خودمون اعتبار به دست بیاریم
اگر دزدم بدهید دستم را ببرند, اگر مقصرم چوبم بزنند, ناخنم را بگیرند, گوشم را به دروازه بکوبند, چشمم را درآورند , نعلم بکنند, چوب لای انگشتانم بگذارند, شمع آجینم کنند,(تهران قدیم زیاد داشته )
ولی آخر برای رضای خدا وپیغمبر مرا از این هولدونی از گیر این دیوانهها و جنیها خلاص کنید!
چند سال پیش صوتیش رو گوش دادم اما هنوزم تو ذهنمه.لحن شیرینی و دوست داشتنی داره. خب دوباره گوشش دادم تا ریویو بنویسم
داستان کوتاه فارسی شکر است یکی از مجموعه داستان های کتاب(یکی بود یکی نبود)که جمالزاده درسال1300 منتشر کرد و لقب اولین مجموعه داستان کوتاه ایرانی رو گرفت و خود جمالزاده هم در ادامه لقب پدر داستان نویسی. داستان از زبان اول شخص روایت میشه ودر نگاه اول موضوع هجوم واژگان بیگانه (عربی،فرانسوی،انگلیسی،ترکی) با زبانی طنز بیان میشود.اما نکته اصلی با وجود گذشت حدود 1قرن از زمان نگارش داستان با زمان حال ما و از خود بیگانگی ما ارتباط فراوانی داره نه فقط در بحث زبان و گفتار بلکه در پوشش و رفتار و...انگار که قرن هاست برای بهتر نشون دادن خودمون تمایل به گریز از اصل خودمون داریم و بخوایم هر طور شده حتی با آویزون شدن به فرهنگ ها و سیستم های فکری دیگه برای خودمون اعتبار بدست بیاریم.تقلید از فرهنگ ها و روش های دیگه به خودی خود بد نیست حتی باعث پیشرفت میشه اما این تقلید کور کورانه که نه خودمون میفهمیم داریم به چی تبدیل میشیم و نه اطرافیانمون میفهمن.حتی توی داستان هم این تقلید بیجا در جایی که مرد فرنگی مآب شاعر شعر فرانسوی رو اشتباه ذکر میکنه نمود پیدا میکنه. ودر آخر قرار نیست اگر به جایی رسیدیم طوری با مردم عادی مثل رمضان رفتار کنیم که باعث دوری هرچه بیشتر دو طرف از همه بشه و وقتی حرف هم رو نفهمن، رسیدن به خواست و آرمان های جامعه سخت تر میشه. ضمن این داستان کوتاه جمالزاده اشاره کوتاهی به مسائل فرهنگی و سیاسی دوران خود نیز زده.
اولین جملهی کتاب: هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران باهم نمیسوزانند.)
داستان سعی داشت اشکال متفاوت از زبان فارسی رو نشون بده. جوانی که بعد از مدت ها به ایران برمیگرده و از همون لحظه اول دستگیر میشه! در داخل سلولش با دیدن همسلولیهای دیگر، متوجه سرگردانی زبانی افراد در دوره قاجار میشود. واقعا هم کتاب شیرین و دلنشینی بود. اما کلمات ناآشنا و عربی زیادی داشت!
از اهداف کتابخونی امسالم،آشنایی با ادبیات زبان فارسی هستش. برای همین این کتاب رو شروع کردم. مهمه که آثار آقای محمدعلی جمالزاده رو بخونیم. ایشون درکل ۱۳سال در ایران بودند اما حتی در اروپا هم تمام تلاششون رو برای حفظ زبان فارسی و پیشرفت ادبیات داستانی معاصر فارسی کردند.
آقا من کوتاه اومدم. نمیشه. با یه نیم نگاه به کتاب تولستوی و مبل بنفش اینجانب رو جوی بگرفت که آره تا آخر سال روزی یه کتاب میخونم ولی متاسفانه نیاز های مادی و غیر روحانی زندگی فانی و البته شخصیت پول پرستم اجازه نداد که این امر رو محقق کنم. حالا ایشالا هر وقت ایلان ماسک شدم برمیگردم (^^). ولی خودمو به روزی .... تعداد صفحه مقید مینمایم. تعداد شو نمیگم... (۵). پ. ن: گفتم یه کتاب کوتاه در روز ولی هر چقدر کتاب کوتاه تر شد کارای من بیشتر شد تا آخر سر خودم کوتاه اومدم دیگه. #روز_آخر_چالش
خب فارسی شکر است اما شما باید به عربی و فرانسه و انگلیسی هم تا حدودی مسلط باشید تا دیالوگ های داستان را کلهم دریابید.
همان طنزی که از جمالزاده سراغ داریم و جملات بلند و پیوسته و استفاده ی کمتر از علائم سجاوندی و دغدغه ای قابل فهم و جدی برای زبان فارسی و کنایه هایی به روحانی جماعت (بخوانید اسلامگرا جماعت) و روشنفکر جماعت (بخوانید غربگرا جماعت) و البته مترجم جماعت (بخوانیید؟ بخوانیید؟ همان مترجم جماعت)!ا
از ویژگیهای ادبیاتی کتاب که گویا در زمان خودش تحولی در داستان نویسی فارسی بوده بگذریم؛ متن با بیانی شیوا به یکی از معضلات فرهنگی متعدد ایرانیان اشاره میکنه و استفاده از کلمات و تمثیلات پر شمار و زیبای فارسی جمالزده رو به یکی از بهترین داستاننویسای تاریخ ادبیات مدرن ایران تبدیل میکنه.
جمالزاده و پیروان مکتب داستان نویسی نوین فارسی کامل کننده جنبشی بودند که پس از قائم مقام فراهانی پدید آمد و دورانی طلایی را در ادبیات فارسی آغاز نمود که شوربختانه در آغاز دهه پنجاه کم رنگ شد و در آغاز دهه شصت مرد! نوشته جمالزاده جدا از نگاهی اجتماعی که بازگو کننده بخشی از تاریخ ایران زمین از دیدگاه نویسنده است از نظر ادبی و سبکشناسی نوعی نوآوری به حساب می آید و اهمیت بسیار دارد. من به تمامی کسانی که علاقمند به داستان نویسی هستند خواندن این کتاب را پیشنهاد می کنم.
کتاب جالبی بود. البته خالی از مفاهیم فلسفی و عمیق، یک نوع داستان کوتاه زیبا. لحن زیبا و روان به همراه اصطلاخات عامیانه و شکسته که از ویژگیهای کارهای جمالزاده هست زیباییش رو دوچندان کرده بود. به خصوص که منکتاب صوتیش رو گوش کردم و با صدای زیبای راوی "سید" و تقلید زیبای صدای شیخ و فرنگی مآب خیلی زیباتر. کل فایل صوتیش 34 هست که دیشب موقع خواب گوشش کردم. دوستانی که هنوز کتاب رو نخوندن توصیه میکنم، کتاب صوتیش رو گوش کنن که زیباتر هم میشه.