داستایفسکی، آن تنها روانشناسی که، باری، من از او چیزی آموختهام: آشنایی با او نیک بختیِ بزرگِ زندگی من بود، بزرگتر از کشفِ استاندال نیز.
این مرد ژرف، که آلمانیهای بی مایه را چیزی به حساب نمیآورد، و هزار بار هم حق با او بود. بندیان تبعیدگاه سیبری را، که دیرزمانی در میانشان زیسته بود، تبهکارانی سخت جان یافت که راه بازگشت به جامعه به رویِ شان بسته است؛
و آنان را چیزی بسیار جز آن یافت که خود چشم نداشت_وجودشان را تراشیده از بهترین و سخترین و گرانبهاترین چوبهایی یافت که هرگز از خاک روسیه بر میروید.
غروببتها-نیچه-داریوش آشوری
کمتر کسی هست که ندونه چقدر از داستایفسکی نفرت دارم ،درست مثل نابا،درست مثل خورخه…
اما هرچقدر سعی کردم از “رؤیای آدم مضحک” بدم بیاد ،نیومد.نیومد که هیچ حتی شیفتهی داستانکوتاه سرایی داستایفسکی شدم…
مضحک داستان انسانیست رو به زوال از آنها که با صادق هدایت بارها و بارها او را شناختهایم ،انسانی که به ته خط رسیده و چارهی کار را در خریدن یک طپانچه میبیند،اسلحه را در کشوی میز میگذارد ، در انتظار زمان مناسب که به آن «صفر» میگوید.
در راه بازگشت به خانه به آسمان نگاه میکند ستارهای چشمک میزند و زمان مناسب را همین امشب در نظر میگیرد …
در راه خانه دختر بچهای گدا پیله میشود و از او پول میخواهد ، بر سر دخترک فریاد میزند و به خانه میرود اما دیگر نمیتواند خودش را بکشد…
داستایفسکی در جایی از داستان میگوید:
“واقعا خودم را میکشتم اگر آن دخترک نبود.”
بعد از خواندن این قسمت یاد ایزومی افتادم
به قول بانوی بزرگ شعر ، ایزومی شیکیبو :
به راحتی میتوان بیزار شد
از این هستی ملال آور
اما چگونه میتوان از آن دل کند
وقتی که کودکی بر آن راه میرود…