باز هم رئالیسم جادویی، باز هم سیلان ذهن و تداعی آزاد، باز هم شکستهای زمانی و روایت مبهم و راوی دوم شخص و ... انگار ناف نویسنده ایرانی را با همین چند طرفند داستان نویسی بریده اند، انگار این همه تمهیداتی است که راه صعب العبور نوشتن یک داستان درست و درمان و سرراست را هموار میکند تا فرز و تیز تر بشود از داستان فرار کرد، آن هم با این توجیه که همه اینها برای گریز از کلیشه است اما به قیمتِ دوباره در دام کلیشه افتادن و این تعلق خاطر و تبی که بین نویسندگان ایرانی چه وطنی چه مهاجر موج میزند برای این سبک نوشتن، شاید نمودار اوضاع نابسامان اقتصادی-سیاسی و اجتماعی دوران پساانقلاب است تا مفری باشد برای فرار از واقعیت نه چندان دوست داشتنی ِ این دهه های بحرانی(البته همینهایی که تحت عنوان کلیشه ازشان یاد میکنم شکی نیست که زمان خودشان از جذاب ترین و خلاقانه ترین تکنیک ها و ابزارهای آشنایی زدایی از آنچه خواننده بورژوا بعنوان پیشفرض از داستان انتظار داشت، بودند و البته هنوز هم هستند اگر رمان را صرفا به کاربست همین چند تکنیک منقضی شده تقلیل ندهیم). نمیگویم رئالیسم غایی ترین ژانر برای نوشتن یک شاهکار است اما هیچکس هم نمیتواند منکر آن شود که بهترین ها و ماندگارترین های ادبیات داستانی آنهایی هستند با خط روایتی واحد و کاراکترهای معین و نامبهم. هرچند همان چند تکنیک ذکر شده نیز کیفیت زیبایی شناختی خود را دارند و چه رمان هایی از این دست که از خواندشان سیر نمیشوم. و اما درباره خود « عقرب » باید بگویم از انصاف نگذشته باشیم نسبت به حجم بسیار کمش داستان خوبی بود با احتساب این واقعیت که داستان های کوتاه بار سنگین تری برای ناک اوت کردن خواننده بر دوش میکشند تا رمان. داستان کوتاهی از قاضی ربیحاوی خوانده بودم بنام حفره که حسم میگوید آقای مرتضائیان تحت تاثیر این داستان این کتاب را نوشته و در آخر باید گفت برجسته ترین نکته درباره این رمان فسقلی پرهیز از تقدس گرایی جنگ بود-چه مذهبی، چه ناسیونالیستی-چهره جنگ زشت و ننگین است، تحت هر لوایی که باشد و آقای نویسنده خوب توانسته بود این زشتی را تف کند کف دستش و یک سیلی نثارمان کند