George Eliot' was the pseudonym used by Mary Ann Evans. She was one of the most important writers of the Victorian era, renowned for her deep psychological insight and sophisticated character portraits. Her most famous work, Middlemarch, is a turning point in the history of the novel. Making masterful use of a counterpointed plot, Eliot presents the stories of a number of denizens of a small English town on the eve of the Reform Bill of 1832.
Mary Ann Evans, known by her pen name George Eliot, was an English novelist, poet, journalist, translator, and one of the leading writers of the Victorian era. She wrote seven novels: Adam Bede (1859), The Mill on the Floss (1860), Silas Marner (1861), Romola (1862–1863), Felix Holt, the Radical (1866), Middlemarch (1871–1872) and Daniel Deronda (1876). Like Charles Dickens and Thomas Hardy, she emerged from provincial England; most of her works are set there. Her works are known for their realism, psychological insight, sense of place and detailed depiction of the countryside. Middlemarch was described by the novelist Virginia Woolf as "one of the few English novels written for grown-up people" and by Martin Amis and Julian Barnes as the greatest novel in the English language.
میدل مارچ مثل غالب کلاسیک ها کش دار و ملال انگیز شروع میشود. در ابتدا کور سویی از امید می دهد اما به اوج نرسیده خاموش میشود. باز ملال و کسالت قصه را در بر میگیرد. توصیفات ریز و کش دار ادامه می یابند تا اینکه از جایی به بعد معجزه رخ می دهد وچنان همه چیز ملموس و زنده میشود که شوق خواندنش هوش از سرت می رباید و مدام عطشت برای تماشای تابلویی از زندگی که در پیش رویت هست فزونی میابد. چنانکه کتاب دوم سراسر هیجان و تازگی است. بطوری که با ولع کلمات را می بلعی و ناگهان حس میکنی اگر یک کلمه دیگر بخوانی قلبت از جا کنده خواهد شد. کتاب را می بندی و خوانده ها را از سر مرور میکنی.همین که ذهن کمی آرام یافت باز به سیر داستان باز میگردی و تا آنجا که نفس داری به تماشا می نشینی. برای "دروتا" و قلب پاکش درود می فرستی . "مری گارت" را تحسین میکنی . نام "لادیزلا" را با عشق تلفظ میکنی . برای "لایدگیت" دل میسوزانی و از" رزاموندها" و دنیای کوچکشان متنفر میشوی. و این چنین است که ادبیات تو را به لذت می رساند و تو مسرور میشوی که داستان میخوانی و اینگونه بی هیچ منتی می توانی زندگی را /این بزرگترین نعمت را/ با کلمات لمس کنی.
چه سفر دلچسب و آرامشبخشی. اول بار که دو جلد قطور را دیدم، فکر کردم از کجا حوصله خواندن نزدیک به هزار و دویست صفحه کلاسیک را بیاورم؟! ولی امشب دلتنگ ادامه قصه میدلمارچیها شدم و بیشتر میخواهم! در طول خوانش حتی یک بار کسل نشدم. و نکته مهم ماجرا برای من این بود که الیوت تمام و کمال قصه را به پایان برد، دور از بازیهای ادبیات مدرن که یک پایان مبهم یا باز را به پایانی مشخص و روشن ترجیح میدهند. ولی این چیزیست که منِ مخاطب میخواهم؛ داستانی با ابتدا و انتهای روشن و جزئیات فراوان.
جامعه. آرزو. اخلاق میدل مارچ" (Middlemarch) رمانی معروف از جورج الیوت (George Eliot)، نویسندهٔ انگلیسی قرن نوزدهم، است. این کتاب با عنوان کامل "میدل مارچ: مطالعهای از زندگیِ روستایی" (Middlemarch: A Study of Provincial Life) در سال ۱۸۷۱–۱۸۷۲ بهصورت پاورقی منتشر شد و سپس در سال ۱۸۷۴ به شکل کامل چاپ گردید. رمان به زندگی مردم شهر خیالی "میدل مارچ" در انگلستان میپردازد و داستانهای متعددی را با شخصیتهای پیچیده در هم میتند. دربارهی نویسندهی کتاب نیز باید بگویم که نام واقعی او "ماری آن اوانز" (Mary Ann Evans) بود، اما برای اینکه آثارش جدی گرفته شوند، نام مردانهٔ "جورج الیوت" را انتخاب کرد. - او از مهمترین نویسندگان "عصر ویکتوریا" است و رمانهایش به دلیل تحلیل عمیق روانشناسی شخصیتها و نقد اجتماعی مشهورند؛ اما سه درونمایهی مشهود رمان را میتوان چنین نامید: ۱. جامعهنگاری (Provincial Life) - تمرکز رمان بر زندگی مردم شهر خیالی میدل مارچ و بررسی روابط پیچیدهٔ اجتماعی، طبقاتی و سیاسی در یک جامعهٔ کوچک. - نقدِ تحولات انگلستان قرن نوزدهم (اصلاحات، پزشکی، ازدواج، و موقعیت زنان). ۲. آرزوهای شکستخورده (Failed Ambitions) - شخصیتهایی مثل "دوروتیا" (ایدهآلیسمِ سرکوبشده)، "لیدگیت"(بلندپروازی علمیِ ناکام) و "رزموند" (توقعات مادیِ ویرانگر) همگی مصداقِ تضاد بین آرزوها و واقعیتهای زندگی هستند. - نمایشِ «تراژدیِ معمولی» انسانهایی که در دام محدودیتهای زمانه اسیر میشوند. ۳. اخلاق و مسئولیت (Moral Choices) - تقابلِ فردیت و تعهدات اجتماعی. تصمیمگیریهای شخصیتها (مثل ازدواج دوروتیا با کازابون یا انتخابهای لیدگیت) همگی پیامدهای اخلاقی دارند. به گمان مهمترین پرسش رمان این است که چگونه با وجود ناکامیها، زندگیِ معناداری بسازیم؟
بالاخره تموم شد. خوبیش اینه که داستان، روایت سلیسی داشت، از کتاب اول جالب توجه تر بود
وای که از شخصیت احمقانه ی روزاموند دل پیچه گرفتم، نویسنده بطرز ماهرانه ای چنین شخصیتهای پوچ و سطحی رو معرفی کرد. بارها تو اجتماع بهشون برخوردم. فوق العاده بی مسئولیت و نالایقند
کازوبن موجود حقیر و قابل ترحمی بود، قابل ترحم اما بشدت حقیر. به عقیده من حتی بخاطر صلاح چنین آدمهایی باید روشون پا گذاشت و زیرپا لهشون کرد
لایدگیت آدمو یاد اشتباهاتی میندازه که جبران ناپذیرند. داشتم فکر میکردم کاشکی امکان جبران همه ی تصمیمات اشتباه وجود داشت
فیربرادر رو باید نماد "انسانیت" درنظر بگیریم
جورج الیوت برخلاف نویسنده هایی مثل دیکنز و تواین زندگی مرفهی داشته، بهمین علت تصور نمیکردم کتابش حرف خاصی برای گفتن داشته باشه. البته تولستوی هم زندگی اشرافی داشته اما بیشتر کنار مردم معمولی بود و با دغدغه هاشون آشنایی بیشتری داشت. با این وجود برخلاف تصورم این کتاب تا اندازه ای تونست به بعضی از خصایص نامحسوس و درعین حال تاثیرگذار سرشت بشری بپردازه و این جنبه ش واسم ارزشمنده.
بگذارید به دانایان هشدار بدهیم که از توضیح مفصل حذر کنند: به امکان اشتباه می افزاید، و سبب می شود کسانی که در حساب دچار خطا می شوند با رقم بزرگی سروکار داشته باشند
شاید بنظرت بیاید از روی احساسات شخصیم این حرف را می زنم- و این مسئله تا اندازه زیادی درست است- اما احساسات شخصی هم چکیده برداشت ها هستند و همیشه هم غلط از آب در نمی آیند
توقع خردمندی و وجدان داشتن از سیاستمداران احمقانه است. تنها وجدانی که می توانیم به آن اعتماد کنیم احساس بی عدالتی عمومی در یک طبقه است، و تنها خردمندی موثر خردمندی درخواستهای متعادل کننده است.
متقاعد ساختن این روستاییان عصر تاریکی بدون کمک معجزه دشوار بود، روستاییانی که سختیهای روزگار حقیقت انکارناپذیری به آنان آموخته بود و می توانستند آن را همچون چماقی بر سر استدلال های شسته و رفته ای که به طرفداری از کاری به صلاح جامعه می آوردید و آنها به هیچ رو احساسش نمی کردند فرود آورند
چنانچه خوی غمخواری با انسان های دیگر در ما ریشه ندوانده باشد، هر اصل اعتقادی می تواند رفته رفته ما را به فساد اخلاقی بکشاند
شخصیت چیزی نیست که در سنگ مرمر کنده باشند، چیز بیجان و تغییرناپذیری نیست. جان دارد و تغییر می کند و امکان دارد مثل بدنمان بیمار بشود
مردان و زنان درباره احساسات خود دچار اشتباهات اسف باری می شوند، و آرزوهای مبهم و درهم خود را گاه نبوغ، گاه مذهب، و بیشتر اوقات عشقی بزرگ می پندارند ------------------------------------------------------------- یکی از جملات کتاب "مردی که می خندد" از ویکتور هوگو که توی همین کتاب آورده شده بود:
قلب خود را از عشق اشباع می سازد و عشق بسان نمک از فساد بازش می دارد؛ از اینروست وفاداری پایان ناپذیر قلبهایی که از سحرگاه زندگی یکدیگر را دوست داشته اند، و از اینروست طراوت عشق های قدیمی که دوام یافته اند
شده فکر کنی که چطور بقیه به زندگی کسالتبار تو شهرت عادت کردن ولی تو نمیتونی فقط یه راه رو دنبال کنی و دنبال تجربههای بیشتر نسبت به سن خودتی؟ . ماجراهای این کتاب در شهری به اسم میدل مارچ اتفاق میافته! کتاب در مورد آدمهای این شهر هست و با خواهری بزرگتر به اسم داروتیا و خواهر کوچکترش، سلیا، شروع میشه که بعد مرگ پدر و مادرشون با عموی مجردشون زندگی میکنند. داروتیا که با همهی همسنهای خودش فرق داره و همیشه دنباه بیشتر یاد گرفتن هست عاشق مردی، کازابن، خیلی بزرگتر از خودش میشه و با هم ازدواج میکنن ولی بعد از مدتی...
یکی از کتابهای کلاسیک ویکتوریایی هست و تصویری از جامعه سیاسی، اشرافی، مذهبی و عشقهای کورکورانه و نافرجام به خواننده میده.
روابط عاشقانه رو با تعریفهای مختلفی به خواننده نشون میده ولی این نویسنده مثل نویسنده رمانهای جین آستین داستان عاشقانهای رو خلق نکرده!
کتاب شخصیتهای زیادی داره و نویسنده سعی کرد تمام شخصیتها رو با جزئیات تعریف کنه که شاید برای بعضی خوانندهها، مثل من، حوصلهسر باشه! شخصیت اصلی دخترکی، داروتیا، هست که از زندگی خستهکننده از شهرش خسته شده و به دنبال تجربههای بزرگتر هست.
. . قسمتی از کتاب: سر دارند و خود نمیدانند، دروغ های خودشان را مات و ناپیدا و دروغهای دیگران را شفاف تصور میکنند، خودشان را تافتهی جدا بافته میدانند، خیال میکنند صورتهای همه زیر نور چراغ زرد است اما مال خودشان گل... . . امتیاز من از پنج: ۲.۵ امتیاز Goodreads از پنج: ۴.۱
مشخصات کتاب من: مترجم: رضا رضایی نشر نی چاپ سوم، سال ۱۴۰۰
میدل مارچ، برای من حکم انقلابی در ادبیات انگلیس از ابتدای خوانش تاریخیمون رو داشت؛ توصیفات زیبا و جامع، شخصیتپردازیهای متعدد و نزدیک به واقعیت، با شک و تردیدهاشون، انگیزههای زشت و زیباشون و اتفاقات بسیار زیاد و فراتر از مثلثهای عشقی رمانهای پیشین انگلستان در این کتاب بسیار ستودنیه. نثر زیبا و پختهی الیوت در کنار پرداختن به موضوعات سیاسی و اجتماعی و روابط پس از ازدواج تحول عظیمی بین این کتاب با رمانهای قبلی انگلستان ایجاد میکنه که احساس ورود به ادبیات به معنای واقعی و هنری رو در خواننده ایجاد میکنه
بالاخره غرق شدن در دنیای میدل مارچی ها تمام شد، جلد دوم رو بیشتر از جلد اول دوست داشتم چون روانتر و جذاب تر بود. درکل میدل مارچ جزو کتاب های دوست داشتنی من بود. داستان در مورد عشق ها و ازدواج ها، تصمیمات درست و اشتباه شخصیت های آن بود. یکی از شخصیت ها دورتا دختری مهربان، خوش فکر و نوع دوست بود که عاشق پیرمردی فضل فروش و حقیر (البته به زعم دورتا دانشمند و فاضل) به نام کازوبن میشود با او ازدواج میکند و در ادامه به اشتباه خود پی میبرد و پس از مرگ کازوبن در نهایت با پسر خاله هنرمند (اما فقیر)او ازدواج میکند و قید ثروت کازوبن را میزند . شخصیت مهم دیگر پزشکی نو اندیش بنام لایدگیت است که با تصمیمی اشتباه با دختری خودشیفته و خودخواه به نام روزاموند ازدواج کرده و او نیز ضررهای زیادی از این ازدواج میبرد. در این میان هم کلی شخصیت های فرعی دیگر با روابط پیچیده و داستان جذاب علیرغم توصیفات طولانی و خسته کننده من رو به تمام کردن کتاب ترغیب کرد.
دورتا سخت ميل داشت چيزي بگويد، اما سخن گفتن را دشوار مي يافت. همه ذهنش را انديشه اي به خود مشغول داشته بود، در ان لحظه هيچ ترديدي نداشت. از ان كه نمي توانست آنچه را در دل دارد بگويد سخت ناراحت بود. ويل خشمناك از پنجره به بيرون مي نگريست. دورتا انديشيد، " اگر از پهلويم بلند نشده بود، اگر فقط نگاهم ميكرد، مي توانستم حرف بزنم." سرانجام ويل سربرگرداند، هنوز به پشت صندلي تكيه داده بود، همچنانكه دستش را به طرف كلاهش دراز مي كرد، با لحني تند گفت، "خداحافظ." دورتا از جابرخاست، طوفان احساسات تندش همه سدهايي را كه از سخن گفتن بازش مي داشت در هم شكست. "اه ديگر تحملش را ندارم، قلبم مي شكند." اشك از چشمهايش جوشيد و به گونه هايش غلطيد. "فقر برايم مهم نيست-ازداراييم متنفرم." ويل در دم خود را به او رساند و در آغوشش گرفت، اما دورتا سرش را به عقب برد تا به سخن گفتن ادامه دهد، چشمان پر از اشكش را به ويل دوخت و با لحني گريان و كودكانه گفت، "با پول خودم راحت مي توانيم زندگي كنيم-پول كمي نيست-سالي هفتصد پوند-به چيزي احتياج ندارم، لباس نو نمي خواهم و ياد مي گيرم چطور در زندگي صرفه جويي كنم."
میدل مارچ یک رمان اندیشه، اخلاق، انتخاب و رشد درونیه. میدل مارچ داستان یک شهره و جورج الیوت نشون میده چطور یک جامعه کوچک، زندگی افراد رو شکل میده و مسئولیت های فردی رو به مسئولیت های اجتماعی پیوند میده.فلسفهٔ اخلاقی جورج الیوت بر همدلی، رشد و شبکهٔ رفتار انسانیه. هیچکس شیطان مطلق نیست. هیچکس فرشته نیست. همه در شبکهای از فشارهای اجتماعی گیر میکنند. ما شاهد داستان سه زوج هستیم که هر کدوم انتخاب ها و مسیر های خاص خودشون رو میرن که بستر اصلی در ازدواجه ولی دیدگاه های متفاوتی به ازدواج وجود داره: آیا ازدواج یک زن باید با مردی باشه که برتر از خودشه؟ آیا ازدواج یک زن باید به دلیل یک هدف والاتر باشه؟آیا ازدواج میتونه تبدیل به یک پروژه اخلاقی بشه؟ آیا در ازدواج زن باید همیشه تابع همسرش باشه؟ ازدواج در این رمان محل برخورد رویاهای ایده آلی با واقعیته. اول این که من عاشق این روابط عاشقانم که معشوق چشم و ذهن ادم رو باز کنه و و بهش فضا بده که خودشم خودشو بسناسه و شکوفا بشه نه اینکه خودش رو تحمیل کنه، از طرفی جورج الیوت نشون میده ارتباط موثر و مناسب با همسر چقدر مهمه و چقدر باید اهمیت داده بشه به گفتگو با همسر و هر چیزی که ما فکر میکنیم برای پارتنرمون مفیده لزوما براش مناسب نیست.
یک لحظه هم از خوندن این کتاب حجیم دچار ملال نشدم. همین یعنی شاهکار. هیچ توضیح و توصیفی رو اضافه و غیرضروری ندیدم. نویسنده به خوبی وقایع رو توصیف میکنه و از نقطه نظر هرکسی هم شرحش میده. کاراکترها به یادموندنیاند و علاوه بر اون برخی از لحظههای حساس کتاب هم فراموش نشدنیاند. همهی کاراکترها بسیار انسانی خلق میشن. شاید با اینکه تلاش شده شخصیت داروتیا بروک یا همون خانم کازابن، سفید و نه خاکستری توصیف بشه، باز هم میشه به افکار تاریک داروتیا پی برد. هیچ کاراکتری هالهی نورانی روی صورتش نداره و همچنان هیچکدومشون نفرت انگیز هم نیست؛ لااقل به دیدهی من. اینکه تو بتونی از زاویه دید هرکدوم از این آدمها شرایط رو ببینی و یکمی شماتتشون کنی و همزمان همدردی کنی و رنجشون رو احساس کنی باعث میشه صفحه صفحهی این کتاب امیخته به هیجان و لذت باشه و با کنجکاوی ادامه به خوندن بدی. طوری که حتی بتونی با بالتسرود همدلی کنی، شگفتانگیزه. واقعا برام تعجببرانگیزه که میبینم برخی ریویوهای منفی نوشتن و این کتاب رو جذاب ندیدن. اینقدر این کتاب رو قلهای در ادبیات میدونم که واقعا فکر میکنم کسی از این کتاب لذت نبره امیدی بهش نیست. یکم دگماندیشانه است اما واقعا وقتی میبینم کسی این داستان رو جذاب ندونسته دیگه چه کتابی قراره شگفتزدهش کنه؟ برای من لذت محض بود فکر نکنم به این زودیها بتونم تجربهی مشابهی از لذت رو همتراز با این کتاب ببرم. دلم برای داستان زندگی آدمهای کتاب و فضای میدلمارچ تنگ میشه.
جلد دوم خیلی خیلی بهم چسبید. کتاب اول خیلی طول میکشه ارتباط رو باهاتون تشکیل بده ولی بهتون قول میدم که پشیمون نمیشید. تازه میفهمید که هر شخصیت در داستان برای چی در جای خودشون قرار دارند و نویسنده اتفاقات داستان رو به سادگی و ترتیبی پیش برد که همه بتونند به جواب های خودشون برسند که خیلی راضی کننده بود.
میدل مارچ رمانی است با ده شخصیت اصلی که نویسنده داستانشان را در بستر اتفاقات تاریخی مثل خطکشی راهآهن روایت میکند. داستان سرخوردگیها و ناکامیها و از طرف دیگر بخت و اقبال شخصیتهایی که برای رسیدن به آرمانهایی که در سر دارند، گاه تلاش میکنند و گاه نمیکنند.
برخلاف بقیه ی کلاسیک ها در این کتاب از اون پرگویی های آذاردهنده خبری نیست و نویسنده حجم زیاد کتاب رو صرف شخصیت پردازی بی نظیری کرده که در سراسر کتاب ازش لذت می بریم. همزمان چندین قصه دنبال میشن از عشق که موضوع اصلی کتابه تا مذهب، پشیمانی و تغییرات اجتماعی. عین دیدن یه سریال خوش ساخت و جذابه. عشق تو این کتاب یه قصه ی پرشروشور و هیجانی نیست عشقی آرامه که کم کم به اوج خودش میرسه. تفکرات روشن جورج الیوت هم به زیبایی و بدون هیچ نمایشی از زبان شخصیت ها به گوش ما میرسه.
افزایش نیکی های جهان تا اندازه ای منوط است به اعمال غیرتاریخی. اگر اوضاع من و شما به بدی گذشته ها نیست نیمی از آن را مدیون کسانی هستیم که حیاتی نهان را وفادارانه زیستند و در گورهایی نادیده آرمیدند. ص۱۲۲۲
شخصیت چیزی نیست که در سنگ نقش کرده باشند. چیز صلب و تغییرناپذیری نیست. چیزی است جاندار و در معرض تغییر، و شاید بیمار شود مثل جسم مان. ص ۱۰۷۴
ما اگر نخواهیم زندگی را برای یکدیگر آسانتر کنیم پس برای چه زنده ایم؟ ص ۱۰۷۳
خوشا آن کس که زاده شد و آموخت به خواست دیگران گردن ننهد. ص۸۱۷ اقتباس
چه انزوایی غمگین تر از عالم تردید. ؟ ص ۶۵۵
در کنار ساحل نمی خزم، در میان دریا سکان می گردانم با هدایت ستارگان. ص ۶۵۲
گویی این جهان دالان بزرگ پچ پچ هاست. ص ۶۱۴
بدون ایشان هیچ شهری مسکون نتواند شد. نه منزل می کنند آنجا که می سازند، نه آمد رفت. در مجلس خلق طالب ندارند و در جمه در صدر نمی شینند.. لیکن جهان را نگه می دارند و آنچه می خواهند برای کارشان است. ص ۵۹۳ حکت یشوع بن یسرا. باب ۳۸
با آرزو کردن چیزهای خوب حتی موقعی که کاملا نمی دانیم چیستند و قادر نیستیم که کاری بکنیم که لازم است می شویم جزیی از قدرت الهی در برابر بدی..،قلمروهای نور را گسترش می دهیم و در مبارزه با ظلمت این ظلمت را محدودتر می سازیم. ص ۵۸۴
حقیقت سخت ترین چیزی است که ممکن است به سمت آدم پرتاب کنند. ص ۵۷۳
زبان ما، ماشه ی ک،وچکی است که معمولا قبل از خواستن ما کشیده می شود. ص ۵۴۷
همان گونه که دهان زخمی ریگ را حس می کند، ذهن ناارام نیز نیش و کنایه را می شنود. ص ۴۵۲
اندوه ستمگر تسلایی نمی بخشد به ان که بار ستم را به دوش می کشد. ص ۳۶۵ از شکسپیر
داناترین ما پیچیده در جامه ی نادانی راه می سپارد. ص ۳۰۱
اولی: سرزمینی باستانی در اخبار باستانی تشنه ی قانون خوانده می شد. همه ی کشاکش ها بر سر نظم و حکومت کامل بود. بگو کجایند اکنون چنین سرزمین هایی؟ دومی : خب هماین جایند که از قدیم بوده اند.. در روح آدمیان. ص ۱۱۹
همه ی ما کم و بیش خیال بافیم، زیرا که خیال فرزند آرزوست. ص ۴۸۹