Jump to ratings and reviews

Rear Window

The story that inspired the Alfred Hitchcock film masterpiece! Cornell Woolrich. His name represents steamy, suspenseful fiction, chilling encounters on the dark and sultry landscape of urban America in the 1930s and 1940s. Here, in this special collection, are his classic thrilers, including 'Rear Window', the story of Hal Jeffries who, trapped in his apartment because of a broken leg, takes to watching his neighbours through his rear window, and becomes certain that one of those neighbours is a murderer. Also included are such haunting, heart-stopping tales as those involving a man who finds his wife buried alive; a girl trapped with a deranged murderer who likes to knife his victims while dancing; and a woman seizing her chance to escape a sadistic husband, only to find her dream go terrifyingly wrong.

Rear window --
I won't take a minute --
Speak to me of death --
The dancing detective --
The light in the window --
The corpse next door --
You'll never see me again --
The screaming laugh --
Dead on her feet --
Waltz --
The book that squealed --
Death escapes the eye --
For the rest of her life

320 pages, Paperback

First published February 1, 1942

Loading...
Loading...

About the author

Cornell Woolrich

455 books485 followers
Cornell Woolrich is widely regarded as the twentieth century’s finest writer of pure suspense fiction. The author of numerous classic novels and short stories (many of which were turned into classic films) such as Rear Window, The Bride Wore Black, The Night Has a Thousand Eyes, Waltz Into Darkness, and I Married a Dead Man, Woolrich began his career in the 1920s writing mainstream novels that won him comparisons to F. Scott Fitzgerald. The bulk of his best-known work, however, was written in the field of crime fiction, often appearing serialized in pulp magazines or as paperback novels. Because he was prolific, he found it necessary to publish under multiple pseudonyms, including "William Irish" and "George Hopley" [...] Woolrich lived a life as dark and emotionally tortured as any of his unfortunate characters and died, alone, in a seedy Manhattan hotel room following the amputation of a gangrenous leg. Upon his death, he left a bequest of one million dollars to Columbia University, to fund a scholarship for young writers.

Source: [http://www.hardcasecrime.com/books_bi...]

Ratings & Reviews

What do you think?

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
593 (28%)
4 stars
903 (43%)
3 stars
475 (23%)
2 stars
70 (3%)
1 star
12 (<1%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books246 followers
November 12, 2021
در فصل گرما پنجره اتاق خواب من، که به سمت حیاط باز می شد، تقریبا در بهترین جای ساختمان قرار داشت. پنجره پرده نداشت، بنابراین مجبور بودم چراغ را خاموش بگذارم، در غیر این صورت دچار حمله انواع حشرات می شدم. از آنجا که به تحرک و فعالیت زیاد عادت داشتم، نمی توانستم بخوابم. هرگز هم عادت نداشتم برای فرار از بی حوصلگی کتاب بخوانم. پس به این سرگرمی هم نمی توانستم رو کنم. بنابراین چه باید می کردم؟ سرجایم می نشستم و چشمهایم
... را محکم می بستم ؟
Profile Image for Khparisa.
134 reviews44 followers
October 1, 2026
معرفی از طریق اینستاگرام بکی ارز booklover ها صورت گرفت و ایده داستان در معرفی خیلی جالب بود برام.
اما خیلی زود این جذابیت از بین رفت ،
مرد عکاسی که در جریان عکاسی از پیست اتومبیل رانی دچار سانحه شده و با پای محصور در گچ ، نشسته بر روی ویلچر مشغول گذراندن دوره نقاهت است ،،
تکرار مکرر شخصیت های داستان بر اساس شغل شون، بسیار دلسرد کننده بود،
شاید دیدن فیلم اقتباسی از کتاب،، بیشتر از خود کتاب امیدورار کننده باشد
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books246 followers
December 14, 2020
در فصل گرما پنجره اتاق خواب من، که به سمت حیاط باز میشد، تقریبا در بهترین جای ساختمان قرار داشت. پنجره پرده نداشت، بنابراین مجبور بودم چراغ را خاموش بگذارم، در غیر این صورت دچار حمله انواع حشرات میشدم. از آنجا که به تحرک و فعالیت زیاد عادت داشتم، نمی توانستم بخوابم. هرگز هم عادت نداشتم برای فرار از بی حوصلگی کتاب بخوانم. پس به این سرگرمی هم نمی توانستم رو کنم. بنابراین چه باید می کردم؟ سرجایم می نشستم و چشمهایم
... را محکم می بستم ؟
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books246 followers
December 14, 2020
در فصل گرما پنجره اتاق خواب من، که به سمت حیاط باز می شد، تقریبا در بهترین جای ساختمان قرار داشت. پنجره پرده نداشت، بنابراین مجبور بودم چراغ را خاموش بگذارم، در غیر این صورت دچار حمله انواع حشرات می شدم. از آنجا که به تحرک و فعالیت زیاد عادت داشتم، نمی توانستم بخوابم. هرگز هم عادت نداشتم برای فرار از بی حوصلگی کتاب بخوانم. پس به این سرگرمی هم نمی توانستم رو کنم. بنابراین چه باید می کردم؟ سرجایم می نشستم و چشمهایم
... را محکم می بستم ؟
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books246 followers
Read
December 14, 2020
در فصل گرما پنجره اتاق خواب من، که به سمت حیاط باز میشد، تقریبا در بهترین جای ساختمان قرار داشت. پنجره پرده نداشت، بنابراین مجبور بودم چراغ را خاموش بگذارم، در غیر این صورت دچار حمله انواع حشرات میشدم. از آنجا که به تحرک و فعالیت زیاد عادت داشتم، نمی توانستم بخوابم. هرگز هم عادت نداشتم برای فرار از بی حوصلگی کتاب بخوانم. پس به این سرگرمی هم نمی توانستم رو کنم. بنابراین چه باید می کردم؟ سرجایم می نشستم و چشمهایم
... را محکم می بستم ؟
Profile Image for Rêbwar.
1,034 reviews107 followers
February 6, 2019
پنجره عقبی نوشتهٔ کورنل وولریچ، نه فقط داستانی جنایی یا معمایی، بلکه کابوس دلهره‌آوری‌ست دربارهٔ دیدن، نادیده‌گرفتن، و آن مرز باریک میان کنجکاوی و دخالت. این داستان کوتاه، که بعدها آلفرد هیچکاک از آن شاهکاری فراموش‌نشدنی ساخت، از معدود آثاری‌ست که در عین سادگی طرح، روان آدمی را به گوشه‌ای تاریک می‌برد؛ جایی که امنیت خانه، بدل می‌شود به زندانی بی‌صدا با چشمانی همیشه باز.

قهرمان داستان، مردی‌ست گرفتار در تخت، با پایی شکسته، بی‌کار، بی‌حرکت، و تنها سرگرمی‌اش تماشای پنجره‌های همسایه‌هاست. چیزی که در ابتدا تفریحی معصومانه به‌نظر می‌رسد، کم‌کم رنگ جنون می‌گیرد. او گمان می‌برد قتلی رخ داده – و تنها شاهد آن، خودش است؛ یا شاید اصلاً هیچ قتلی اتفاق نیفتاده، و آنچه می‌بیند، فرافکنی ذهنی‌ست خسته و خالی، که در سکون، هر تکه‌ای از واقعیت را بدل به فانتزی‌ای وهم‌آلود می‌کند.

داستان وولریچ، در ظاهر ماجرای حل یک جنایت است، اما در زیر پوست آن، ما با بحران اعتماد روبه‌رو می‌شویم: اعتماد به دیدگان خود، اعتماد به درک‌مان از دیگری، و اعتماد به مرز حریم خصوصی و حقیقت. آنچه دیده می‌شود، همیشه کامل نیست؛ آنچه نادیده گرفته می‌شود، شاید حقیقتی تکان‌دهنده باشد.

وقتی هیچکاک این داستان را به سینما آورد، آن را به سطحی دیگر برد. با انتخاب جیمز استوارت در نقش عکاسی محبوس در خانه و گریس کلی به‌عنوان معشوقهٔ جسور و کنجکاوش، فیلم نه فقط جنبهٔ معمایی داستان را برجسته کرد، بلکه به تم‌های روان‌شناختی و اجتماعی آن عمق بیشتری بخشید: زل‌زدن به زندگی دیگران در دهه‌ای که آمریکا غرق در رؤیای مصرف‌گرایی و آرامش دروغین بود، چیزی از جنس انحراف به خود می‌گرفت. هیچکاک، پنجره‌ها را همچون قاب‌های سینمایی تصویر کرد؛ و تماشاگر را، همان‌قدر مقصر دانست که شخصیت اصلی.

در این میان، فیلمنامهٔ جان مایکل هِیز، با آن دیالوگ‌های حساب‌شده و طنز پنهان، داستان را انسانی‌تر، ملموس‌تر، و البته مرموزتر کرد. فیلم، به‌تدریج اضطرابی روانی می‌سازد؛ اضطرابی که نه از هیولا یا قاتلی بی‌رحم، بلکه از چیزی به‌مراتب آشناتر ناشی می‌شود: از پنجره‌ای باز به جهان، که دیگر نمی‌توان آن را بست.

پنجره عقبی وولریچ، در نهایت دربارهٔ چیزی‌ست که ما با چشمان‌مان می‌کنیم؛ اینکه آیا دیدن، به معنای دانستن است؟ آیا کنجکاوی، همیشه بی‌گناه است؟ یا اینکه هر تماشاگر، بخشی از خشونت صحنه‌سازی‌شده است؟ این داستان، حتی امروز هم، با وجود انفجار رسانه‌ها، دوربین‌ها، و زندگی‌هایی که در معرض نمایش‌اند، همچنان تازه و تلخ باقی می‌ماند.

و شاید از همین روست که پنجره عقبی نه فقط دربارهٔ قتل، بلکه دربارهٔ خود ماست؛ دربارهٔ آن لحظه‌ای که بی‌حرکت نشسته‌ایم، نگاه می‌کنیم، و نمی‌دانیم: آیا باید دخالت کنیم – یا تماشاچی بمانیم و وانمود کنیم هیچ‌چیز ندیده‌ایم؟
Displaying 1 - 6 of 6 reviews