دیکنز فضای داستان رو با توصیف ناقوسهای سنگین کلیسا در شب کریسمس شرح میده که در ادامه معلوم میشه صدای درونی شک و ترس پیرمرد رو بازتاب میدن.
اما "تروتی" قاصد فقیری است پر از احساس ناعدالتی و یاس، که زندگی را در تنها در فقر و بی پولی میدیده و به نظرش اصلا زندگی ای در این شرایط نمیتونست وجود داشته باشه .و دخترش، مگ تنها نقطه زیبای در حیاتش بود.
ولی بعد از اون سفر عجیب و شبانه اش ، وقتی با ارواح در کلیسا مواجه میشه میبینه حتی اوج صدای ناقوس ها دیگر برایش سهمگین نیست و به جای ترس از ناقوسها، حالا صدای اونها براش شیرین و بیدارکنندهست. اون با تلاطم رویاها و فرصت هایی که داشته روبرو میشه اون حالا میفهمه که عشق، مهربونی و امید، میتونست قدرت واقعی زندگی باشه. و یاس و ناامیدی اش چقدر بازدارنده اش بودند.