اووید(شاعر رومی): برای سعادتمند بودن باید در انزوا زیست
کسی نمیداند رنه دکارت به سعادتی که در انزوا بود، رسید یا نه!؟...اما انزوای او که منجر به تمرکز بر مطالعه و نوشتن شد، تمامی جهان را تغییر داد...در این حد که میگویند اگر او نبود نه اتوموبیلی بوجود میآمد و نه استیفن هاوکینگی!!! او در انزوا به دنیایی پشت کرد که قرنها بود درجا میزد...بخاطر همین سعی در کشف چیزی کرد که علم و فلسفه را به زانو درآورده بود...خرافات از ارسطو میآمد و از خیلی جاهای دیگر...نامش را گذاشته بودند ماوراءالطبیعه...یعنی همان سیب خرابی که در سبدِ اندیشه پنهان شده بود و همه سیبهای سفید و سرخ ذهن انسانی را فاسد کرده بود...دکارت تا جایی که توانست به همهچیز شک کرد تا آنجا که در سبد دیگر چند سیبی نماند...تقریبا "هیچ"...دکارت با آنکه معتقد به خدا بود اما یک چیز را خوب فهمیده بود...اینکه انسان با این تفکر ماوراءالطبیعه به ناکجاآباد هم نمیرسد
دکارت را پدر فلسفه مدرن هم میدانند زیرا او بود که تلاش کرد علم را بر پایههای دنیوی و زمینی بنیان بگذارد. اینطور به نظر میرسد که نیچهای که میگفت خدا مُرده است و تلاش میکرد نگاه انسان را به جای آسمان به زمین متمرکز کند، ادامهدهندهی این سنت دکارتی باشد
حرف آخر: صرفا برداشتی شخصی بود...امیدوارم روزی مطالعات جدیتری در زمینه فلسفه داشته باشم شاید به درک بهتری از آن برسم
کتاب بامزه ای بود عملا همه صفحه هاش عکس داره که حس نکنی یه کتاب فلسفی سنگین میخونی که خب برای کسی که اول راهه این خیلی خوبه. بعد خوندنش یه دید کلی از حرفای دکارت گرفتم و این که کتاب نقدش میکرد هم خیلی کمک کرد. خیلی برام جالب بود که فیلسوف های دوران رنسانس تاثیر زیادی از مسیحیت تو فلسفه شون گرفتن و برای دوران ما اون دیدگاه میتونه خیلی عجیب باشه. همزمان این که دکارت پدر فلسفه ذهن به حساب میاد باعث شده کتاب نظر بقیه فعالان فلسفه ذهن هم بگه که خوراک خوبی برای فکر کزدن در این مورد بهم داد.