سهراب مسلکی بودا وار دارد..زندگی و دنیای او در اشعارش آمیخته با طبیعت است..هارمونی و توازن با طبیعت آرامشی را برای شعر سهراب خلق کرده که در سایه ی آن سهراب به تفحص و پرسیدن "سوال زندگی" خود می پردازد..
و چه نگاه و پاسخ زیبایی...
پاسخ سهراب گاه بسیار ساده ست..زندگی را در یک مهربانی..در یک گذشت..یا در یک حس نوستالوژیک خلاصه می کند..گاه اما چندان مطمن نمی رسد و خود را رو در روی پوچ میبیند..
"در تاریکی بی اغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟
در اتاقی بی روزن
انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی اغاز و پایان
بهتی در پی در تنها مانده بود "
در دفتر های متعدد اشعارسهراب"آسوده"اند,شاعری آرام که در باغ خیال خود آسوده به گردش می پردازد,این اسودگی اما از سر نا آگهی نیست
"اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب,من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام"
همچنان اما آرامش در او می ماند,سهراب عصیانگری آرام است..عصیان وی اما تنها در دنیای وی معنی دارد
" میان دو لحظه ی پوچ,در آمد و رفتم.
انگار دری به سردی خاک باز کردم:
گورستان به زندگی ام تابید.
بازی های کودکی ام,روی این سنگ های سیاه پلاسیدند.
سنگ ها را میشنوم:ابدیت,غم.
کنار قبر,انتظار چه بیهوده است
در نهایت سهراب عاقبت تلخ زندگی را می شناسد,مرگ و گذر زمان..او را هم جز شگفتی و پرسش از انچه پس از هنگامه مرگ رخ می دهد چاره ای نیست..پس سهراب به مرگ لبخند می زند..
" ما می رویم,و آیا در پی ما,یادی از در ها خواهد گذشت؟
ما می گذریم,و آیا غمی بر جای ما,در سایه ها خواهد نشست؟"