اومدم باز یه ریویوی نه چندان خوشحالیبرانگیز بنویسم. راستش من خیلی به این کتاب امیدوار بودم. اسمش، امان از اسمش. خلاصهای که ازش خوندم هم بیاندازه وسوسهآمیز بود. هم بهخاطر نوع روایت و شخصیتش، هم موضوعش. دختر نابینایی که کارش خشککردن و درستکردن گیاهای داروییه و در زمینۀ طب سنتی کار میکنه. شخصاً تا همین چندسال پیش گرایش زیادی به طب سنتی داشتم و مطالعه هم میکردم. راوی هم راوی جدیدی بود. من توی کارهای ایرانی، ندیده بودم یه راوی نابینا. که میشه اینو گذاشت روی این حساب که من اصن از ادبیاتداستانی ایران کم خوندم. بههرحال به گوشمم همچین راویای نخورده بود توی کارهای ایرانی. حالا شما تصور کنین یه راوی نابینا با یه شغل عجیب و غریب که چیز زیادی ازش نمیدونیم توی این زندگی شهری و صنعتی و لاکچری(!)مون، چه ترکیب محشری میشه برای داستانپردازی!
تا میانههای داستان هم ریتم آرومه و حس میکنیم با یه داستان درستوحسابی طرفیم. اما وقتی تموم میشه، میبینیم فقط قالب خوبی داشته. انگار شما یه قالب خوشگل رو واسه شیرینیهاتون انتخاب کردین و به هرکی میگین شیرینیهاتون چه شکلیه، ذوق میکنه و میخواد بخوره. اما وقتی براش میآرین و میخوره و ازش میپرسین چطور بود؟ میگه خیلی زحمت کشیده بودی. خوشگل بود. دستت درد نکنه. اما خوشمزه؟ نه. خوشمزه نبود.
این راوی نابینا ما رو داشت به یه فضای سوررئال میبرد که خیــــــــــلی میتونست ازش استفاده کنه! اما وقتی فهمیدم خودشو بند کلیشه کرده و در همون حد مونده، خیلی خورد توی ذوقم. اگه همچین قالب خوشگلی نداشت، اینقد نمیخورد توی ذوقم. از اول میدونستم با شیرینی خفنی طرف نیستم. اما تا وسطهای داستان، هیچ اتفاقی نمیافتاد. همهش شرح بود. داستان درون شخصیت اول میگذشت، از طب و روش کارش با گیاهای مختلف میگفت و فصلبندی قشنگش هربار ما رو امیدوار میکرد. دیگه این فصل قراره حسابی به وجد بیایم! و این فصل تموم میشد و باز عنوان فصل بعدی، گولمون میزد.
دغدغۀ این دختر نابینا، از جایی شروع شد که هم میخواست از خونهشون بره بیرون، همم از یه طرف مادرش مریضاحوال بود. بعد حتی خاکش کرد، گربهها اومدن و با وجود ترسش از گربهها، اونا رو دَک کرد و داستان رفت بهسمتی که دیگه سوررئال نبود، اما میشد حداقل یه فضای وحشتانگیز ازش کشید بیرون! میشد یه داستان وحشتش کرد. دنیا برای یه نابینا با این اتفاقا خیلی ممکنه ترسناک باشه. اما همۀ اینا ول شدن.
رابطهای که با بوعلی و بورخس داشت، خیلی چیز نابی بود. داستان توی همین حجم کمش اطلاعات دقیق و ظریفی میداد و شخصیتپردازی حسابشده بود. از راوی استفاده میکرد و کشف و شهودهای دلچسبی داشتیم. فلشبکهاش دربارۀ کودکی خودش و خانوادهش و اتفاقایی که براش افتاده بود، همگی مهندسیشده بودن. جالب اینکه برخلاف خیلی از کارهای ایرانی، راوی بهخاطر ناتوانیش غر نمیزد! ناله نمیکرد! درونگوییهاش همهش در وصف نابینایی و ناتوانیش نبود و بهخوبی از این ناتوانی استفاده میکرد. این ساختمون تا بالا رفته و کامل شده بود. اما داخلش لُخت و خالی بود. با همۀ زحمتهاش، شیرینیمون فقط خوشگل بود و ظاهر خوبی داشت. مزه بی مزه.
انگار همۀ این رمان مشقی بوده برای نویسنده تا با شخصیت تازهش آشنا بشه. وقتی میگم تازه، ینی هم تازه برای خودش هم برای مخاطب. این همه شخصیتپردازی کرده تا تجربۀ زیستی این آدمو درک کنه. و اونقد توی این مرحله مونده که نتونسته به داستان ساختارمند برسه. من یه نقد رو دیروز خوندم از این کار، مال گودریدز نبود. یه منتقدی روی این کتاب نوشته بود. منتقد بزرگوار میگفت این کتاب ارجاعات برونمتنی داره و فلان جا به فلان چیز اشاره کرده و چقد نویسنده داستانو پُر کرده. و من باز گفتم خدایا تا کِی میخوایم این اداها رو دربیاریم؟ ارجاع برونمتنی دیگه چه کوفتیه؟ یه المان داستان پستمدرن رو میآریم مینشونیم جلومون و میگیم بفرما. اما اول باید ببینیم داستان اصلاً ساختارش درست هست، که بعد روی پستمدرن بودن و المانهاش بحث کنیم! من نمیفهمم چرا هنوز هم بعد این همه مدت و با وجود این همه کتاب دربارۀ نقد ادبی و اینا، بازم سطحی نگاه میکنیم. دکور رو میبینیم و میگیم همین خوبه. همین کافیه. بهکرات توی نقدها میخونم پای یه المان رو از یه مکتب و رویکردی اوردن وسط، درحالیکه مشخص نکردن اثر در قالب اون مکتب و رویکرد موفق بوده اصلاً یا نه. وقتی ما هنوز نگفتیم قهوهمون موکاست یا لاته، چطوری میخوایم دربارۀ روش درستکردن و نسبت شیر و شکر و قهوه و آب و اینا بحث کنیم؟
اومدم دو بدم. اما میخوام سه بدم، چون تا وسطهاش واقعاً خوشم اومده بود و دلم نمیآد دو بدم که انگار کار ضعیفی بوده. به نسبت کارهای ایرانی خلاقیت خاصی توی انتخاب راوی و فضا داشت. اما در ایدهپردازی و پایانبندی، نه.