یکی از فاکتورهایِ خوبِ داستان هایِ جلال این هستش که به هر زمانی میشه ربطش داد و مثالِ شخصیت ها و عناصرِ داستانش در هر خانواده و دوست و آشنا، حداقل در یک نفر دیده میشه، به زبانِ ساده اینکه، شخصیت هایِ داستان هایِ این کتاب رو میتونیم در اطرافِ خودمون ببینیم... حرف هایِ زنانه و خاله زنک بازی هایِ زنان در « سمنو پزان».... البته با این تفاوت که امروزه بر خلافِ گذشته، عده ای از مردان، واردِ مسائل «خاله زنکی» میشن.... بارها و بارها همۀ ما زنان و دخترانی مثلِ « نزهت الدوله» رو در بین دوستِ و آشنا دیده ایم؟، دقیقاً با همان طرزِ رفتار و همان دربدری برایِ شوهریابی امّا در میانِ داستان هایِ این کتاب، به نظرم داستانِ « مسلول» چیزِ دیگری بود، بسیار تأثیر گذار،... سرشار از تشبیهاتِ بسیار زیبا که فقط میتوانست از ذهنِ خلاقِ آل احمد، تراوش کند... تشبیهِ نگاهِ مریضان، تشبیهِ آسایشگاه و دکتر و دستگاهِ اسکن... همه و همه زیبا و خلاقانه بود در پایانِ داستانِ «مسلول» این جملۀ جالب آمده بود: من پاکتِ بزرگ و سیاهِ عکسِ سینه ام را زیرِ بغلم حس کردم، درست به کارنامۀ مردودی میماند که به دستِ یک بچه مدرسه ای داده باشند
فکر میکنم جلال خدابيامرز شب های زیادی رو بخاطر سر و صدای بیرون خونه نتونسته بخوابه، آخه تو تعداد زیادی از داستاناش شخصیت ها از اين مسئله گله می کنند :))
داستان سمنوپزان هم به نظرم یکی از زیباترین داستان کوتاه های ایرانی است که تابحال خوندم و از خواندنش هم سیر نمی شم چرا که توصیفات و حال و هوای قصه فوق العاده و دلنشین است
و توی توییتر خوندم یک جا نوشته بود : هر کی در نوجوانی و جوانی طرفدار شریعتی و آل احمد نباشه احساس نداره و اگر در بزرگسالی طرفدارشون باشه عقل نداره! و چه زشت است جايگزين كردن "تحقير شخصيتها" بجاي "نقد روشها"
یکی از فاکتورهایِ خوبِ داستان هایِ جلال این هستش که به هر زمانی میشه ربطش داد و مثالِ شخصیت ها و عناصرِ داستانش در هر خانواده و دوست و آشنا، حداقل در یک نفر دیده میشه، به زبانِ ساده اینکه، شخصیت هایِ داستان هایِ این کتاب رو میتونیم در اطرافِ خودمون ببینیم... حرف هایِ زنانه و خاله زنک بازی هایِ زنان در « سمنو پزان».... البته با این تفاوت که امروزه بر خلافِ گذشته، عده ای از مردان، واردِ مسائل «خاله زنکی» میشن.... بارها و بارها همۀ ما زنان و دخترانی مثلِ « نزهت الدوله» رو در بین دوستِ و آشنا دیده ایم؟، دقیقاً با همان طرزِ رفتار و همان دربدری برایِ شوهریابی امّا در میانِ داستان هایِ این کتاب، به نظرم داستانِ « مسلول» چیزِ دیگری بود، بسیار تأثیر گذار،... سرشار از تشبیهاتِ بسیار زیبا که فقط میتوانست از ذهنِ خلاقِ آل احمد، تراوش کند... تشبیهِ نگاهِ مریضان، تشبیهِ آسایشگاه و دکتر و دستگاهِ اسکن... همه و همه زیبا و خلاقانه بود در پایانِ داستانِ «مسلول» این جملۀ جالب آمده بود: من پاکتِ بزرگ و سیاهِ عکسِ سینه ام را زیرِ بغلم حس کردم، درست به کارنامۀ مردودی میماند که به دستِ یک بچه مدرسه ای داده باشند
چی بگم والا؟ چندتا داستان معمولی و بی ربط که اسم آخریش زن زیادیه. البته که هر داستانی پیامی داره اما خب... آنچنان گیرا نبود. . . حدود یک سالی هست که قفلی زدم رو جلال و خیلی کتاباشو خوندم. کتاباش که تمومی نداره اما چون عمر من تمومی داره یا دیگه نمیخونم ازش یا احتمالا غرب زدگی و خسی در میقاتشو بخونم.
سمنوپزان و زن زیادی از بقیه جالبتر بودن. کلا هم برام جالب بود چطوری یه مرد این مسایل خاله زنکی رو میدونه. احتمالا وقتی بچه بوده بیشتر با مادرش وقت میگذرونده تا پدرش.
داشتم ریویوها رو میخوندم یکی نوشته بود چقدر خوبه زندگی زنها الان مثل کتاب نیست!!! جانم زندگی تو مثل اینا نیس،وگرنه خیلی از زنان این مرز و بوم هنوز دچار مردسالاری و تحجر خانواده هاشون هستن.چقدر بد چیزی تو این همه سال عوض نشده.
کمی متفاوت تر از دو کتاب قبلی بود. از لحاظ نوع شخصیت ها و حتی تفکر پشت اون. داستان ردپا رو امروز صبح می خوندم و وقتی از مترو بیرون اومدم (تازه داستان تموم شده بود) توی برف ها سر در آوردم و مزه مزه اش کردم :) تصادف جالبی بود. داستان زن زیادی از یه جهت برام جذاب بود. اول به خودم گفتم که چی؟ چی می خواست بگه؟ بعد یهو متوجه نکته داستان و درون مایه اش شدم
خوبی قرنطینه اینه که اون کتابی که همیشه تو قفسه نخونده هام بود رو هم خوندم از سال ۹۴ نخونده مونده بود تا الان هیچ برام جذاب نبود هیچ حتی صادقانه بگم بعضی داستانا رو فقط با چش تند تند خوندم تا فقط تموم شه
زن زیادی اولین کتابی بود که از جلال میخوندم و با اینکه یک سری داستان کوتاه بود ولی تصوراتم نسبت به نثر و تا حدودی شخصیت جلال تغییر کرد. اگه توی این کتاب بخواین دنبال مفاهیم فلسفی و اینجور چیز ها بگردید، نمیگم پیدا نمیکنید، چرا پیدا میکنید ولی مثل داستان جاپا تقریبا میبینید که به فاجعه منجر شده.
کتاب با داستان خوبی شروع میشه. هم پایان جالبی داره هم اصطلاحاتی که توش به کار رفته بود برام جالب و آموزنده بود. داستان دوم هم خوب و دوست داشتنی بود. اما روند کیفی داستان ها همین طور افت پیدا میکنه. تا داستان جاپا که به نظرم بسیار بد بود که نویسنده میخواست مقصودشو خیلی برهنه بگه. اما دو داستان اخر . یکی از نظر مفهومی داستان خوبیه و شاید سرگذشت همه ما باشه و یکی از نظر داستان نویسی دوست داشتنیه. جلال از یک ماجرای تلخ یک داستان خوب ساخته .
در زمانی که هنوز لفظ فمینیسم در ایران و شاید جهان رونقی نگرفته بود جلال دغدغههایش را به روی کاغذ نشاند. زن زیادی حول مضمون زنستیزی پنهان در جامعه و ارزش کم زن در سالهای ابتدایی قرن حاضر است.او مبارزهی خود با این طرز تفکر را ، در سبک رئالیستی داستانهایش با محور جدال با ارتجاع، پیریزی کرده است. زن زیادی نُه داستان کوتاه و نیمهبلند را شامل میشود. اسامی فصول به ترتیب عبارتاند از: سمنوپزان، خانم نزهتالدوله، دفترچهی بیمه، عکاس بامعرفت، خدادادخان، دزدزده، جاپا، مسلول و زن زیادی.
اسم مجموعه از آخرین فصل برگرفته شده و اکثر داستانها هم درمورد زنان و رفتارهای زنانه است. نخ تسبیح اصلی داستانها حماقت است.جهلِ مورد نظر جلال، بیشتر جهل مرکب است یعنی جهلی که خود جاهل از وجود آن جهل در خود باخبر نیست و بعضا به جاهای خطرناکی کشیده میشود...
نتونستم جذبش بشم،راستش روی این کتاب و جناب آل احمد حساب دیگه ای کرده بودم. بین اون همه داستان ،داستان سمنو پزان بیشتر به دلم نشست توصیف اون همه جزئیات جالب بود.
کتاب زن زیادی از 10 تا داستان کوتاه تشکیل شده که هرکدوم روایت گر مسائل فرهن��ی و سیاسی و...است. به نظر من ولی کمی تا قسمتی کسل کننده بود و فقط دو داستان اول کتاب و دو داستان آخر کتاب خوب بود. دروغ نگم بقیه رو از سر اجبار خوندم.
داستان هایی که من بیشتر پسندیدم: سمنوپزان، عکاس با معرفت، خداداد خان، دزدزده، و زن زیادی
حاشیه: در مورد آن رساله ی پولس به کاتبان که در اول کتاب آمده و عده ای را به گمان واقعی بودنش اسیر خود کرده، برای نمونه نگاهی بیاندازید به اینجا. البته من صرفا نگاهی به مقاله کردم و نخواندمش اما مؤلف می خواهد نشان دهد جلال چرا این نوشته را برای زدن حرف هایش انتخاب کرده
زن زیادی، یک مجموعه شامل ۹ داستان کوتاه. داستان هایی که جلال به زیبایی فرهنگ و عقاید زمان خودش رو(که متاسفانه هنوز هم تو جامعه دیده میشن!) شامل مردانی که پی سیاست هستن و دخترها و زنانی که تنها راه سعادت و خوشبختی خودشون رو در شوهر کردن می بینن و به خاطر نگه داشتن این شخصیت و داشتن برچسب متاهل حاضر هستن هرچیزی رو تحمل کنن(مثل هوو داشتن، بد رفتاری و ...) رو به خوبی نشون داده.
یه سوال بی ربط توسط عضو تازه وارد گودریدز: چطور میشه عضو گروه ها شد؟😶😅
کتاب زن زیادی مجموعه داستانهای کوتاهی هست که به همدیگه مربوط نیستن و هر داستان جریان مجزایی داره. نقطه قوت و اصلی داستانهای جلال آل احمد واقعی و ملموس بودن اونهاست! انگار هر شخصیت از دل جامعه بیرون کشیده شده و هر داستان یه برش از روزمرگیهای دنیای آدمهاست. قلم ساده و روون جلال باعث میشه خودت رو درون داستان ببینی که این ویژگی خودش یکی از مهمترین اصول یه داستانه. در مورد کتاب زن زیادی که مجموعه داستان هست یه نظر کلی دادن کار سختیه. همه ما با بعضی داستانها بیشتر و با بعضی کمتر ارتباط برقرار کردیم. داستان سمنوپزان رو دوست نداشتم اما این دوست نداشتن ایرادی به قلم جلال نیست بلکه کلا از همچین جمعهایی با چنین باورهایی فراریام و اون جمع اینقدر خوب توصیف شده بود که باعث میشد آدم دلش بخواد از کتاب فرار کنه! داستان خانم_نزهت الدوله رو خیلی دوست داشتم. اینقدر طنز این داستان و کششی که داشت قوی بود که متوجه نشدم کی تموم شد! حتی امروز هم نزهتالدولههای زیادی اطرافمون داریم که فقط مدلشون تغییر کرده. کنایههای این داستان عالی بود و میتونم بگم جزء بهترین داستانهای این کتاب بود. دفترچه بیمه به شدت واقعی و گیرا بود. یک برش کاملا واقعی و بدون تاریخ مصرف از زندگی مردم تو جامعه. عکاس بامعرفت و خدادادخان و دزدزده رو اصلا دوست نداشتم! هیچ ارتباطی با این سه تا داستان برقرار نکردم. جاپا هم کنایهای بود به اینکه آدمها دوست دارن اثری از خودشون به جا بگذارن ولی نحوه ارائه موضوع برای من جذاب نبود. مسلول جالب بود. همهمون یه همچین شخصیتی رو درون خودمون داریم حالا بعضیا بیشتر بعضیا کمتر! اینکه در عین حال که در پی سلامتی هستی، مریض بودن و مرکز توجه بودن رو هم زیاد بد ندونی! جمله آخرش خیلی بامزه بود! اینکه در نهایت دکتر تشخیص میده مشکلی نداره، و این موضوع براش مثل کارنامه مردودیه! زن زیادی جز بهترین داستانهای کتاب بود! من به عنوان روانشناس تو تمام روزهای کاریم حداقل با یک مورد مشابه (نه کاملا مثل این مورد) سرگذشت این خانم سر و کار دارم! و این نشون میده اوضاع جامعه از اون زمان تا الان هنوز بهبود خاصی پیدا نکرده. یه تلنگر عمیقه که کجا بودیم و الان هنوز همون جاییم! همونطور که از نوشتههام مشخصه به ترتیب سه داستان زن زیادی، خانم نزهتالدوله و دفترچه بیمه از دید من بهترین داستانهای این کتاب بودند.
نوشته های جلال رو دوست دارم . شاید این کتاب از نظر ادبی یا فلسفی چیزی نداشت ولی توصیفش از آدم ها و روابطشون و فضای فکری جامعه جالب بود . این کتاب یه مجموعه داستان کوتاهه که هر کدوم به یه موردی در جامعه می پردازن . مثلا یکی از بهترین داستاناش به خرافه پرستی می پردازه که واقعا تصویر سازی زیبایی داشت .
کتاب «زن زیادی» اثر جلال آل احمد مجموعهای از داستانهای کوتاه است که با نگاهی انتقادی به مسائل اجتماعی، فرهنگی و جنسیتی جامعه ایران در دهههای گذشته میپردازد.
- این مجموعه شامل ۹ داستان کوتاه است. - برخلاف تصور رایج، همه داستانها صرفاً حول محور زنان نیستند؛ بلکه مسائل مختلف اجتماعی مانند فقر، بوروکراسی، سنتگرایی و روابط انسانی را نیز در بر میگیرند.
- داستان «زن زیادی» که نام کتاب را نیز به خود اختصاص داده، به نقش کمارزش زن در ساختار سنتی خانواده و جامعه میپردازد. - تحلیلهای انتقادی نشان میدهند که آل احمد در این داستان، زن را در موقعیتی منفعل و بیاثر قرار میدهد؛ گویی حضورش در خانواده نه تنها ضروری نیست، بلکه مزاحم نیز هست. - این نگاه، اگرچه بازتابی از واقعیتهای اجتماعی زمانه است، اما از منظر امروز ممکن است نقدهایی به آن وارد شود، از جمله بازتولید کلیشههای جنسیتی.
- نثر آل احمد در این مجموعه، فشرده، صریح و گاه تلخ است. او با زبانی ساده اما پرمغز، شخصیتها را با جزئیات روانشناختی ترسیم میکند. - برخی منتقدان سبک او را با نویسندگانی چون چخوف مقایسه کردهاند؛ بهویژه در پرداختن به لحظات روزمره و شخصیتهایی که در ظاهر سادهاند اما درونمایهای عمیق دارند.
نقاط قوت: - پرداختن به مسائل اجتماعی با نگاهی انتقادی - شخصیتپردازی دقیق و ملموس - نثر روان و قابل فهم
نقاط ضعف: - نگاه مردسالارانه در برخی داستانها - گاه روایتها فاقد اوج داستانی هستند و بیشتر به شرح حال شباهت دارند.
امتیازم بیشتر به خاطر دو یا سه تا داستانش هست که طنز خیلی خوبی داشت و توصیفات و شخصیت پردازی ها خیلی خوب بود مخصوصا جامعه ی خرافاتی ، زن ستیز و جنسیت زده ی اون زمان رو خیلی خوب در قالب داستان به تصویر کشیده بود. سمنو پزون و خانوم نزهت الدوله رو بیشتر از بقیه دوست داشتم و از همه کمتر دفترچه ی بیمه که حوصله م رو یکم سر برد.
یک مونولوگ طولانی و خسته کننده از کاراکتری که به هیچ وجه نمیشه باهاش ارتباط برقرار کرد (فاطمه) تنها نکته مثبت داستان جایی بود که شخصیت اصلی داستان اشاره کرد چرا قبلا تلاشی نکرده و دست روی دست گذاشته همین
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب متوسطی از جلال آل احمد به خواندنش میارزد، هر چه باشد، اثری از جلال است شادی روح همه آنانی که در جستجوی حقیقت بودند، از جمله همین آقا جلال: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
مهمترین نکته ای تو کتاب به چشمم اومد متن روون و خودمونیش بود. انگاری تو یه عصر تابستون با همسایه ها تو کوچه نشستین و یکیشون داره داستان تعریف میکنه. سمنوپرون خیلی داستان پرسروصدایی بود. انقدر خوب فضا رو منتقل کرده بود که من بعد خوندنش احساس میکردم از اون همه سروصدای قابلمه و بچه و زنایی که اینور اونور میرن سرسام گرفتم. سمنوپزون از این نظر که آخرش اصلا قابل پیش بینی نبود جالب بود. یهویی داستان طولانی نذری پزون با یه اتفاق ناگهانی تموم شد و من موندم کلی حرف و علامت تعجب نزهت الدوله رو دوست داشتم. طنز خوبی داشت. دفترچه بیمه تلخ بود و واقعی و دردناک بود دیدن اینکه مشکلات پزشکی مردم اون زمان هنوز مشکلات حاضر ما هست عکاس با معرفت هم جالب بود هرچند خیلی شخصیت پردازی قوی ای نداشت خداداخان جمله های خوبی داشت ولی داستان جالب توجهی نداشت. البته از حسی که خدادادخان در مورد زنش داشت خیلی لجم گرفت و خب درحال حاضر هم آقایونی داریم که همه موفقیتهاشون رو نتیجه کارهای خودشون میبینن فقط و بعد یه مدت زنشون رو که باهاشون این راه رو طی کرده در شان خودشون نمیدونن دزدزده هم که داستان آشنای سیستم قضایی ما هست و انگار تجدید خاطره بود تا یه داستان قدیمی جاپا رو دوست نداشتم. نمادها رو خیلی بی پرده استفاده کرده بود و انگاری خواننده درکش کمه و اگه کمی تکرار کمتر استفاده میکرد یا حرفش رو غیرمستقیم تر میگفت متوجه منظورش نمیشد. مسلول رو دوست داشتم. یکی از معدود داستانهای کتاب بود که میخوندم ببینم آخرش چی میشه. شخصیت یه آدم مهرطلب و تشنه توجه رو خیلی خوب نشون داده بود. همه ما تو زندگیمون گاهی آگاهانه کاری رو انجام میدیم که به ضررمونه و خودمونم نمیدونیم چرا ولی جالبه از انجامش اصلا احساس ناراحتی نداریم و بی تفاوتیم. نمیدونم دقیقا چرا اینجوری میکنیم زن زیادی هم خیلی تلخ بود...خیلی؛ بیشتر از اینکه دلم بسوزه برای فاطمه حرصم گرفت از دستش که انقدر بی عرضه و بی زبون بوده و گذاشته هرکی هرکار دوست داره باهاش بکنه و عین عروسک اینور اونور ببرنش و تنها تو تفکراتش به اونا فحش میداده در کل کتابی بود که یه بار خوندنش خوب بود ولی فکر نکنم بار دوم سراغش برم.
مجموعهای از چندتا داستان بود که یکی از یکی بی سر و تهتر. همهی داستانها وسط ماجرا تموم میشد و دیگه معلوم نبود چه اتفاقی افتاده. صرفا فقط خوندمش که تمومش کرده باشم همین.