فردا صبح به دیدار پدرم خواهم رفت. فردا روز سوم فروردین است و هر سال در چنین روز مُبارکی پدرم بار عام میدهد تا همهی اقوام و دوستان دور و نزدیک به دیدنش بروند و سال نو را به او تبریک بگویند. و من هم یکی از همه. و با لباس نو و کُت و شلوار و کراوات، نه با لباس کاری که همیشه میپوشم. با اردلان خواهم رفت که بعد از بیست و هفت سال که ندیده بودمش آمده است ایران و تازه همین هفتهی پیش، و اردلان هم با کُت و شلوار و با کُت و شلوار خیلی شیکتر از کُت و شلوار من، اما با کراوات مشکی، به نشانهی ماتم برای مرگ پدرش که تازه همین پریروز به خاکش سپردیم و همین امروز مجلس ختمش را برگزار کردیم... چاپ اول اردیبهشت ۱۳۸۷ چاپ دوم مهر ۱۳۸۷
داستانی روان و خواندنی. برای من بیش از آن که روایت گر ملاقات دوباره ی سعید، اردلان و بنفشه(هما) پس از سال ها باشد تراژدی نابوی هویت شهر است که روایت غم انگیز روزگار ماست: برای بالا رفتن برج ها و ساختمان های نوساز، چه درخت ها که قطع نمی شود! چه باغ ها که ویران نمی شود! چه رودخانه ها که خشک نمی شود و چه خانه های قدیمی دلباز و پر رمز و رازی که با خاک یکسان نمی شود. مدرس صادقی این روایت غم انگیز را ساده و بدون جهت گیری به تصویر می کشد و این بر غم آن می افزاید... روایتی که همواره مورد علاقه ی من است و آن را در ادبیات شهر و به خصوص آثار مدرس صادقی دنبال می کنم.
یه موضوع خیلی دم دستی و نوجوانانه. اردلان و سعيد همدیگر رو بعد از سالها دوری میبینن. اردلان خارج بوده و برای ختم پدرش میاد ایران.
[خطر لوث شدن داستان:]
فلش بک: دوتاشون در نوجوانی دچار فانتزی یه خانومه میشن و این ماجرا کش پیدا می کنه. بعد، تکنیک های داستانی برای در هم پیچیدن ماجرا و سردرگم کردن خواننده: تا اینکه دختر اون خانومه سر و کله ش پیدا میشه و متوجه میشیم که در واقع خواهر ناتنی اردلان هستش. خیلی معمولی.
من نفهمیدم که اردلان این نامهی عاشقانه را به هما داد یا نداد، اما بعدها خودِ هما به من خبر داد که اردلان چه نامههایی برای او فرستاده بود و یکی از یکی عاشقانهتر، اما خوب میدانستم که چه نامه میفرستاد چه نامه نمیفرستاد، هما آدمی نبود که جوابِ نامههاش را بدهد. چیزی نگذشت که فهمیدم اردلان هیچ هنری به خرج نداده بود که عاشقِ او شده بود. هما آدمی بود که هرکه او را میدید، عاشقِ او میشد. اگر میخواستی هنری به خرج بدهی، باید تا پیش از اینکه عاشقِ او میشدی، میکشیدی کنار، باید بهموقع به این نتیجه میرسیدی که این عشق و عاشقی راه به جایی نمیبرد و میرفتی پیِ کارِ خودت، یا اینکه میرفتی سراغِ یکنفرِ دیگر، یکنفر که کمی کمتر از آنچه هما دیوانه است دیوانه باشد. هما از وقتیکه پدرش مُرد، بهقولِ اردلان، زنجیر پاره کرد. اردلان حریفِ او نبود. هما یکی را میخواست که او را ببرد کوه، ببرد قایقسواری، ببرد مسافرت. من میبردمش کوه، میبردمش قایقسواری، با او راه میآمدم، به سازِ او میرقصیدم
یک روز با پدرم رفته بودیم مجلس ختم. مجلس ختم یکی از دوستهای قدیمی اش بود. یک آقای دکتری که من از بچگی میشناختمش آمد نشست بغل دست ما و با ما خوش و بش کرد. من از بچگی ندیده بودمش، اما قیافه اش یادم می آمد. اما او یادش نمی آمد من کی ام. پدرم معرفی کرد. آقای دکتر چیزی توی گوش پدرم گفت که من نشنیدم. فقط دیدم پدرم قرمز شد و نگاهی انداخت به من. پدرم به من نگفت و من هم نپرسیدم که او چی گفت. اما پدرم همان شب به مادرم گفته بود و فردا مادرم به من گزارش داد. آقای دکتر به پدرم گفته بود«این پسر شماست؟ باور بفرمایید خیال کردم که میرزاست.» یعنی نوکر پدرم
"توی مدرسه به اندازه کافی نصیحت به خوردمان می دادند. اما مدرسه بود و کاریش نمی شد کرد: مدرسه مال همین بود و از مدرسه انتظار دیگه ای نمی رفت. مدرسه مال این بود که از تو با نصیحت، با چوب، با مثلثات، با هندسه، یک آدم معقول اما اخته بسازد... یک آدم اخته که از خندیدن می ترسید... از خودی ها بیشتر می ترسید تا از غریبه ها... از سایه خودش می ترسید..."
از مدرس صادقی فقط گاوخونی رو خونده بودم. این هم مثل گاوخونی شخصیت هاش بیشتر توی گذشته اسیر هستند و ذاتشون پس از گذشت سال های سال هم تغییری نکرده. بخش های مختلف داستان چندان با هم همخوانی نداشتند؛ مثل طنز بعضی قسمت ها که با حال و هوای بقیه داستان جور نبود و بعضی موضوع های جدی تر، مثل اشاره به از بین رفتن خانه ها و طبیعت قدیم و بالا رفتن برج ها و آپارتمان های بی هویت هم باز چندان با بقیه متن همخوانی نداشتند. شخصیت پردازی چند کاراکتر اصلی هم بسیار سطحی انجام شده و در نهایت هیچ کدوم از اونها عمق خاصی نداشتند به طور کلی با وجود خوش خوان بودن متن، میشه اون رو یک رمانس شهری کاملا سطحی و به اصطلاح خالی دونست.
رئالیسم رویایی جهان داستانی جعفر مدرس صادقی به رویا می ماند. به خواب می روی و ضرورتا رویا می بینی. اما رفته رفته در می یابی سنجیدن واقعیت با این «واقعیت ساختگی» تو را مشوش می سازد. آیا بهتر نیست به جای واقعیت به قواعد رویا تن دهم؟ به این پرسش تا پایان كار پاسخ صریحی نمی توانی بدهی، همچنانكه شك و شبهه گهگاهیت به هنگام خواب: «خوابم یا بیدارم؟» این سوال را در پایان خواب و به وقت بیداری است كه می توانی بر طرف سازی. اما اعتراف باید كرد كه دادن پاسخ صریح حتی با پایان رساندن كتاب هم كار چندان ساده ای نیست. این حركت نرم و طبیعی رویا از سویی و از سوی دیگر همزیستی رویا و واقعیت در آثار مدرس صادقی را با نام رئالیسم رویایی میتوان مشخص ساخت. رمان حول محور مثلثی عشقی می چرخد. عشق نوجوانی كه پس از گذر ایام و با شروع رمان، با در كنار هم قرار گرفتن سعید(راوی)، اردلان و هما(بنفشه) بار دیگر زنده می شود بخشی از خوشخوانی بیژن و منیژه به ریتم تند و گاه متغیر روایت آن برمی گردد در كنار ریتم آنچه كه این روایت بدون پیشرفت را خواندنی می سازد به كارگیری (هرچند كمرنگ) كشش داستانی است. این مسئله به ویژه در پایان فصل ها به چشم می خورد. چشمگیرتر از همه پایان فصل پنجم است. در اینجا سعید مطابق مضمون اصلی اثر كه یادآوری خاطرات است، از تغییرات محله شان به نحوی كشاف و آمارگیرانه یاد می كند و همراه با خواننده داد اردلان نیز به هوا می رود كه «خفه ام كردی، خفه ام كردی... یادم افتاد. هما یادمه، این ساختمون یادمه.» و بعد مسلسل وار از یادهایش می گوید و دست آخر ضربه را به سعید و البته خواننده وارد می كند: «... اما فقط یه چیزی بگم... اون دختری نیست كه من عاشقش بودم، كه تو عاشقش بودی، كه همه بچه های این محل عاشقش بودند. زن جهانگیرخان اسمش بنفشه است، نه هما.» خواننده غافلگیر می شود چون از زاویه دید راوی سعید بر این گمان است كه اردلان هما را از یاد برده و برای همین متوجه نشده است كه زن همان هماست. به این جذابیت ها و خوشخوانی بیفزایید، زبان را. زبانی شفاف كه مطابق سنت تاریخی رمان صرفا قرار است كه به بازتاب واقعیت بپردازد. اما چنان به ذات زبان روزمره نزدیك می شود كه خاصیت شاعرانگی نیز پیدا می كند. حاصل زبان داستانی است كه در آن گیر نمی كنید اما و به نحوی عجیب اما، گیراست. شیشه ای شفاف كه جهان داستان را از طریق آن می بینید و همزمان از شیشه نگاره لذت می برید! به هر حال اینها جلوه های ویژه هستند. زبان و تعلیق های آخر فصل به كنار، خواننده كه در نقش هانسل یا گرتل به این عمارت داستانی پا گذاشته به جای طرح داستانی حساب شده در معرض خرده خاطره ها قرار می گیرد. رمانی رئالیستی می خوانم، اما رئالیستی نیست. رمانی عاشقانه می خوانم اما كو بیژن و منیژه؟ اثری استعاری می خوانم كه استعاری بودن را دست می اندازد. سرجمع قضیه این است كه این جهان توقعاتی را ایجاد می كند و برآورده نمی سازد. http://www.aftabir.com/news/view/2008...
کتاب خوشخوانی بود و نویسنده عالمی بین رؤیا و واقعیت و بین خواب و بیداری ساخته بود که دنبال کردنش جذابیت داشت اما شاید داستان به قدر کافی و اونقدر که لایقش بود صیقل نخورده بود و طوری نبود که در ذهنم بمونه یا تحت تأثیر قرارم بده.
بخش کوتاهی از کتاب که دوست داشتم: :)
مدرسه برای این بود که از تو با نصیحت، با چوب، با مثلثات، با هندسه، یک آدم معقول اما اخته بسازد... یک آدمِ اخته که از خندیدن میترسید، از خودیها بیشتر میترسید تا غریبهها... از سایهی خودش میترسید...