در باره شالجوم حرف و حدیث بسیار است. برخی معتقدند که شاعری مشاعری بوده است که در قرون گذشته اطراف حلب میزیسته است حال آنکه عدهای دیگر بر این باورند که شالجوم در حقیقت هیولائی غیر موجه بوده است که در اثر معاشرت با آدمیان آداب و احوال آنان را آموخته است و بعدها در بسیاری از علوم و فنون از ایشان پیشی گرفته است. از میان این حکایات اما یکی هست که کمتر از سایرین معروف است و از قضا بیشتر از سایرین نزدیک به حقیقت است. در این حکایت شالجوم صنعتگریست هنرمند ساکن دمشق که هنری بسیار خاص داشته است. او هیولا میساخته است. غریب آنکه دکان و دخمهی هیولاسازیاش هم بر هرکس آشکار نبوده بلکه تنها مشتریان مخصوص و واقعی اش می توانسته اند در آن خیابان های شلوغ و بازارهای پرتردد دمشق دخمه ی شالجوم -هیولاساز دمشقی- را بیابند. حقیقت هرچه باشد، در این داستانها، خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی به آدم کاغذیها و شهر نفرینزدهی شیرفروشان و حتا در یک مورد به هیولایی ریزان که هرگز نمیمرده است بررسی شدهاند. البته حقیقت و تخیل در این داستانها به هم آمیخته است و تشخیص واقعیت تماماً بر عهدهی خوانندگان تیزبین داستانهاست.
من این کتابو دوست داشتم، ایده هیولایی که باید میخورد تا تموم نشه، شهر آدم کاغذی ها و شیرفروش های وحشی، خیلی خیلی جذاب بودن . بخصوص داستان اول آدم کاغذی ها خیلی خوب بود. اما در مجموع انگار نویسنده توی پیچیدگی زیاد داستان هاش گم شده بود. این کتاب رو با یک بار خوندن نمیشه فهمید و انگار داری یه کتاب از زبان یک آدم مالیخولیایی میخونی. اما من این شانس رو داشتم که ۴ بار خوندمش :)) به لطف همخوانی، داستان ها از جنبه های مختلف بررسی و رمزگشایی شدن. من فکر میکنم اگر کتابی با یکبار عمیق خوندن فهمیده نشه و گنگ باشه، این دیگه ایراد نویسنده اس. اینهمه بازی زبانی و گره روی گره زدن، آدم رو در کل پس میزنه. با اینحال من دوسش دارم، ایده پشتش و خلاقیت نویسنده رو دوست داشتم و امیدوارم فرصت کنم بازم ازش بخونم.
بعد از مدت طولانی که قصد داشتم این کتاب رو بخونم، بالاخره طلسمش شکست و شروعش کردم همراه بقیه دوستان. فکر کنم دومین اثر ژانری تالیفی بود که خوندم. ولی همچنان عذاب وجدان دارم که چرا بیشتر از تالیفیها نمیخونم.
و اما در مورد این کتاب. یک احساس متناقضی دارم در مورد کل فضای داستان. بین این سه داستانی که در این کتاب بود، داستان اول رو بیشتر از همه دوست داشتم. داستان اول هم ایده جذابی داره، و هم بهتون این اجازه رو میده که درمورد سیر داستان و چیزهای دیگه گمانهزنی کنید. داستان دوم و سوم به نظرم بیشتر بر پایه ایجاد یک حس عجیب و فضای غریب بودن و مثل داستان اول خیلی نمیشد کند و کاوش کرد. وجه اشتراک و همچنین نکته مثبت این کتاب، همونطور که خیلیای دیگه هم اشاره کردن، نثرشه. نثر خاصی که داره و بازی¬های زبانی که تو توصیفاتش بکار می¬بره جذابه. چیزی که معمولا تو داستانهای تو این ژانر چندان مورد توجه واقع نمیشه. گرچه به نظرم یجاهایی این لفاظیها دیگه زیاد از حد بود. در کل کتاب جالبی بود و در کنار اون بحثی که حولش شکل میگرفت هم جذابترش میکرد. و البته مشتاق شدم سراغ شومنامه هم برم.
کتاب رو دوست داشتم! به نظرم چیزی که بقیه رو راجع به این کتاب اذیت میکرد اون لحن طنز روانیگونهی نویسنده بود که خب برای من یه جور حسن محسوب میشد. اولای کتاب داستان خیلی قویتر و به جورایی روایت داستانیتری داشت ولی از بخش دوم، سوم به بعد انگار همه چیز پیچید تو هم و داستانها تاریکتر و سیاهتر و بامزهتر شد. شاید این که میگم داستان با مزه و دوست داشتنی بود ریشه تو مشکلات روحی نامرئی من باشه و یه نفر دیگه با خوندن این کتاب بگه چقدر حال به هم زن و بیسر و ته… کاملا هم درک میکنم که چرا این حرف رو میزنه ولی خب با وجود همهی این دونستنها باز هم برام دوستداشتنی بود.
چیزی که این کتاب رو چندین پله جلوتر از بقیهی کتابهای ژانریای که اخیرا خوندم جا میده قدرت ادبی نویسنده بود… اغلب کسایی که ژانر نویسن به دلیل علاقشون به سبک داستان و ایدهای که تو سرشون دارن سعی میکنن با توجه به کتابایی که خوندن و ادبیاتی که از مدرسه یاد گرفتن کتابشون رو بنویسن ولی توی این مورد واقعا احساس کردم پشت نوشتههای این نویسنده سالهای سال تجربهی نوشتن جا خوش کرده. نویسنده میدونست چطور یه داستان رو تعریف کنه و از همه مهمتر میدونست چطوری داستانی که میخواد تعریف کنه رو روی کاغذ بیاره و این دقیقا همون چیزیه که باعث میشه یه کتاب دیگه با داستانی شاید حذابتر و قویتر از خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی نتونه اونطور که باید و شاید خودش رو بالا بکشه.
تنها چیزی منفیای که میتونم راجع به کتاب بگم این بود که اون وسطها لحن داستان ( حداقل به چشم من) عوض شد. الگوی تعریف داستان تغییر کرد و خب من فوقالعاده با داستانهای اول ارتباط برقرار میکردم. اما درکل چیزی که باید قبل از شنا کردن و عمق داستان بدونید این بود که این داستان قرار نیست شما رو با دنیای خودش آشنا کنه قرار نیست قدم به قدم حواسش بهتون باشه تا دنیای اطراف خودتون رو بشناسید داستان با بیخیالی و بیرحمی جلو میره و باید سعی کنید هر جور شده حتی لنگلنگان دنبالش بدویید تا یه گوشهی کوچیکی از دنیاش رو ببینید.
پ.ن. به نظر کسایی که این کتاب رو دوست نداشتن اگه یه بار دیگه بدون هیچ چشم داشت دیگهای غیر از لذت بردن از همون لحظهی داستان کتاب رو بخونن نظرشون یهکم نسبت بهش بهتر میشه!
بدون شک نثر آقای قدیمی، قویترین نثر از بین نویسندهی گمانهزن ایرانیه. اما به نظرم کتاب یک مشکل بزرگ داشت. پر از جملات جالب و روایتهای چند خطی چشمگیر بود. چیزی شبیه فیلمهای لوئیس بونوئل یا نقاشیهای دالی، به نظر میرسید حتی خیلی از بخشهای کتاب نویسنده هم ایدهای نداره چه خبر:دی ایکاش این کتاب پیرنگ و روایت بهتری داشت. حیف اون نثر که اینقدر بهم ریخته و غیرقابل فهم جملات رو کنار هم میزاشت.
"هر کس در ژرفای هستی خویش، گورستانکی دارد از هستی آنان که دوست داشته است..." - ژان کریستف، رومن رولان
آیا شروع نقد یک کتاب با نقل قول از کتابی دیگر عجیب است؟ اما اگر وجود آن کتاب خود وامدار کتابهای دیگر باشد تکلیف چیست؟ اگر تعداد منابع الهام و ارجاعات درون متنیِ یک اثر به اندازهای فراوان باشد که هویت آن تحت الشعاع قرار گیرد چطور؟ "سیر وقایع از نظر من متناقض میاد. به عبارت بهتر باید بگم که تصنعیه." این کلمات تنها از دهان مرد دیلاق خارج نشد. بلکه پیش از خروج از شهرِ کاغذهای هزار تا و هزار پاره از ذهن من گذر کرد؛ اما حالا معترفم به پس گرفتنشان... مگر نه اینکه خود ما انسانها وامدار رفتار یکدیگر هستیم؟ مگر نه اینکه از هم تاثیر میگیریم و بر هم تاثیر میگذاریم؟
نویسنده نوشت و کاغذِ شکل پذیر، قالب کلمات را بخود گرفت. نویسنده نوشت و کاغذ با ولع بلعید. نویسنده نوشت و مرا به خاطر خودم آورد. من و فراموش شدههای مسکوتم؛ من و اجتنابم از اجتماع؛ مانند هیولای دخترک دعانویس...
کتاب به اقتضای فضاسازی سورئالش درونمایهای پیچیده دارد. پیچیدگی، آدمها را برعکس کتاب ها که با ولع چندین بار خوانده میشوند تا فهمیده شوند، طرد میکند. آدم های پیچیده پیش از اینکه رویهی جلدشان کنار رود، حوصلهها را سر میبرند. پس آنها نیز تصنع را وام میگیرند بل مقبول بیفتند. اما تظاهر دیرپا نیست؛ و اندک اندک دفن میکنند دوستانِ خستهی پیشین را در گورستانِ درون. آدم ها پر میشوند از خالیِ خاطرات و کتاب ها چاق میشوند از نشخوارِ رطوبتِ سر انگشتان.
هزاران سال پیش، نوشتم: "درون من حفرهایست. حفرهای پس مانده از انفجار ستاره سرخ درونم؛ سیاهچاله ایست حریص که از روان من تغذیه میکند؛ روز به روز سهمگینتر میشود و محو میشوم کم کم." کاغذ هزار چهره کلمات را پس زد. تاریکی ژرفناک درونم کلمات را نیم خوار تحویل داده بود! و شالجوم در دسترس نبود.
روایت کتاب متشکل است از سه داستانک که در دنیاهایی موازی اتفاق میافتند. در ظاهر بیربط به هم به نظر میآیند اما در ذات همانند هستند. این دنیای اطراف شخصیتهاست که تعیین میکند از چه تجاربی به سمت شکوفایی کدامین خصلت انسانی بشتابند؛ و آن کردار شخصیت هاست که دنیای اطرافشان را شکل میدهد.
من نویسنده زاده نشده ام. منتقد زاده نشده ام. باستان شناس زاده شدهام، مجسمه ساز زاده شدهام، فضانورد زاده شدهام. مکتشف رازها و سر به مهر رمزها، کلیددار جعبه پاندورا زاده شدهام. اما دستهایم به جای تلالو براق ستارگان، آغشته به طلای سیاه چگالند و به جای غبار میان ستارهای، ریه هایم از گاز ترش انباشته میشوند و به جای نقش مسیر بین دو قلب عقرب، شریان های فولادیِ امعاء تپندهی متجاوز به مادر زمین را طرح میزنم. پس، به تلافی، کاغذ را تا میزنم میشکنم پاره میکنم. از کاغذِ شکل پذیر، ستاره میچینم. ستاره هایی تولد یافته از روی خیالات و برای تفریح!
به آسمان شب خیره میشوم. به عمق زمان... در گوشم میخواند: "Will you still love me when I'm no longer young and beautiful?... Will you still love me when I've got nothing but my aching soul?..." میدونی؟! فرق ستاره ها با ما خاطره بازها و رایحه بازها اینه که اونا هرچقدر به مرگ نزدیکترند، زیباترند. الدبران رو نگاه کن! و از لحظهی مرگ تا ابدیتِ پس از آن، در اوج زیبایی باقی میمونن. بندِ کمرِ شکارچی رو نگاه کن!
داستان سوم رو خیلی دوست داشتم، اولی هم جالب بود اما داستان دوم نه.
داستان اول مجموعهای بود از خردهروایتها. چیز خاصی نیست که بخوام راجعبهش بگم، صرفاً اینکه ترتیب زمانیِ چیدمانِ این خردهروایتها برام خیلی جالب و جذاب بودن :دی
نتونستم از داستان دوم لذت ببرم. جریان سیال ذهن دوست دارم، اما این داستان حتا بهعنوان یه سیال ذهن هم بسیار آشفته بود. تو کارهای سیال ذهن، ما میدونیم وارد کدوم ذهن میشیم، یا از کدومشون خارج میشیم. شخصاً اینجا هیچ نفهمیدم جریان چیه. جز این مورد، تغییر ادبیات اون مرد دیلاق موقع دادن آدرس هم برام جالب نبود. اولش مثل همین لوتیها صحبت میکرد، بعد زبانش چنان ادبی شد که حقیقتش برام باورپذیر نبود.
داستان سوم اما خیلی لذتبخش بود. کامل و زیبا و معنیدار. بسیار بیشتر از دو داستان قبلی ازش لذت بردم و بهتر از اونها درکش کردم.
درکل، داستانها ارزش خوندن داشتند و توصیه میکنم حتماً یه سری بهشون بزنید. خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی اولین کتاب ویردفیکشن ایرانیه که دیدهم واین، دستکم پیش من، یه امتیاز مثبته. دم آقای قدیمی گرم. ایشالا همیشه همینطوری بنویسند :دی
بهزاد قدیمی یکی از نویسندههای آکادمی فانتزی است که نوشتههایش به صورت پراکنده در سایت آکادمی (Fantasy.ir) و انجمن فنزین و هزارتو منتشر و با دوستان به اشتراک گذاشته شده بودند و اکنون سهتا از داستانهای او - که به فاصلهی ۱۳ سال نوشته شدهاند - برای اولین بار در قالب کتابی به نام خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی منتشر شدهاند و فرصتی پیش آمده تا جامعهی کتابخوانان با تخیل و نثر غیرمتعارف او آشنا شوند.
این سه داستان
«پارهپاره وجودم» «مردن مرد زنمرده، همینطور سگها و چیزهای دیگر» «افسانه سلوک قهقرایی آن فرد بیانتهای»
نام دارند و با اینکه هرسهیشان در یک دنیا اتفاق میافتند و شخصیتی به نام شالجوم در هرسهیشان حضور دارد، ولی حالوهوایشان تا حد زیادی با هم فرق دارد و به نظرم باید جداگانه بررسی شوند.
در این مطلب هدف من بیشتر از اینکه نقد کردن باشد، تشریح و روشنسازی کاریست که قدیمی سعی داشته در این کتاب انجام دهد، چون با توجه به نظرات پراکندهای که دربارهی آن خواندهام، بعضی از خوانندگان نتوانستهاند با آن ارتباط برقرار بنمایند و معنی خاصی از کلیتش برداشت کنند و اغراق نیست اگر بگویم کتاب درک نشده. البته خودم برای درک کتاب با نویسندهی آن صحبت کردهام و صحبتهایش را با دیگران گوش دادهام و بخش زیادی از محتوای نقد نقلقول مستقیم و غیرمستقیم حرفهای او هستند که متاسفانه ارجاع آکادمیک دادن بهشان ممکن نیست، چون در گفتگوی خصوصی رد و بدل شدند (هرچند اشاره کردهام که فلان حرف را قدیمی گفته). شاید این کار تقلب به حساب بیاید، ولی با توجه به اینکه کتاب تازه منتشر شده و منتقدان جدی و کاربلد هم به کتابهای گمانهزن به قدر کافی توجه نشان نمیدهند، به نظرم این حرکت لازم بود، وگرنه به این زودیها تلاشی برای درک کتاب صورت نمیگرفت و در ابری از ابهام باقی میماند. به شخصه با نظریهی مرگ مولف موافق نیستم و به نظرم گاهی گوش دادن به حرف نویسندهها دربارهی آثارشان ضروریست. به نظرم قدیمی بدونشک جزو چنین نویسندههایی است.
حالا با در نظر داشتن این مقدمه، برویم سراغ تشریح سه داستان:
پارهپاره وجودم
پارهپاره وجودم با فاصلهی زیاد داستان مورد علاقهی من از مجموعه است. جذابترین نکته دربارهی آن شیوهی روایتش است. این داستان به سرتیترهای کوتاه تقسیم شده و هر سرتیتر به قسمتی متفاوت از دنیای آدم کاغذیها و شخص شمد - که هدف او پیدا کردن یک عطر خاص است - میپردازد.
این سبک روایت برای دنیاسازی در داستان کوتاه ایدئال و خواندن آن اعتیادآور است. چون به نویسنده اجازه میدهد قسمتهای متفاوتی از دنیای عجیب و سورئال خود را در حجمی کم و مینیمالیستی به خواننده نشان دهد و سپس روی بخش متفاوتی از این دنیا تمرکز کند و خط روایی را همیشه تازه نگه دارد. ممکن است در یک صفحه در حال خواندن تلاش شمد برای دزدیدن عطر از عطاری باشید و صفحهی بعد راوی از عقاید اسطورهای آدم کاغذیها به شما بگوید و چند صفحه بعد شعری از شالجوم بخوانید (که سرنخهای تفسیری جانانهای برای داستان فراهم میکند). شاید فکر کنید این ساختار باعث شده داستان بیسروته و گنگ شود، ولی به لطف توسل به یک سری موتیف تکرارشونده (مثل پیرمرد خنزرپنزری - که همان پیرمرد خنزرپنزری بوف کور است - و آتش) داستان،در عین پرپیچوخم بودن، انسجام خود را حفظ میکند و از قضا در دسترسترین داستان مجموعه است.
مقدمهی کتاب چشمانداز خوبی از دنیای آن ارائه میدهد:
سال های سال پس از این، وقتی انسان ها و ساختارهای غامض و لایتغیرشان اساطیر شدند؛ وقتی شهرها و شهرک های شلوغ و ناشناختنی شان خاک شد و روی آن خاک را خروارها خاک گرفت؛ سال های سال پس از این، پس از این روز سرد زمستانی، دوباره از روی بی خیالی و برای تفریح، مردم واره هایی از زباله زاده شدند. مردم واره هایی از پاره های کاغذهای به جا مانده از نسل منقرض شده ی آدم ها.
آدم کاغذیها عملاً پسماند یا شاید هم نسخهی بازیافتشدهی انسانها هستند. در اوایل کتاب نوشتهها و علائم ثبتشده روی پوست آدم کاغذیها به خالهای روی پلنگ تشبیه میشود و نویسنده با بینشی ویلیام بلیک طور میپرسد پلنگ از کجا میداند که چه معنایی دراین خالها نهفته است؟ این تشبیه این تصور را ایجاد میکند که آدم کاغذیها در داستان نقشی استعاری دارند و شغل صفحهشناسی، که شخصیت شمد به آن مشغول است، این تصور را تقویت میکند.
آدم کاغذیها را میشود عنصری متا فیکشنی قلمداد کرد. ایدهی خودآگاهی نویسنده نسبت به خیالی بودن داستانش یکی از ایدههای رایج ادبیات پستمدرن است و در این داستان این ایده به شکلی تاملبرانگیز به کار گرفته شده: پس از نابودی بشر، نوشتههایی که از انسانها به جا مانده، خودشان به یک تمدن مستقل تبدیل شدهاند و شخصیتی چون شمد (که خودش هم آدم کاغذی است و با شمد داستان دوم فرق دارد) بهعنوان یک صفحهشناس (مثل باستانشناس) باید محتوای این نوشتهها را تفسیر کند و معادل بمب اتم این تمدن هم کبریت است و مردمش موجودی به نام «آتش» را سرمنشا پلیدی میدانند! داستان آدم کاغذیها را میتوان اینگونه تفسیر کرد: آنچه از آدمیزاد باقی میماند آثاریست که خلق میکند. این آثار در قالب آدم کاغذیها جلوه پیدا کردهاند. اگر قرار باشد از انسانیت چیزی دستگیرمان شود، باید همچون شمد این آدم کاغذیها را تفسیر کنیم، چون خود آدمها خیلی بدقلقاند و به ما اجازه نمیدهند خیلی وقتشان را بگیریم و بهشان نزدیک شویم و عمقی بشناسیمشان. ولی متاسفانه این آدم کاغذیها هم بدجوری شکننده و فانیاند و با کبریت از بین میروند.
در این داستان قدیمی ایدهی کیهانگرایی (Cosmicism) لاوکرفت را به شکلی عجیب بازتولید کرده است. ایدهی نابودی تمدن آدم کاغذیها به خاطر کشف کبریت خندهدار و گروتسگ به نظر میرسد، اما در حقیقت وحشت نهفته در داستان از همین تصویر خندهدار نشات میگیرد. یکی از اشعار شالجوم وحشت کیهانی استعاری نهفته در داستان را بهخوبی نشان میدهد:
من، ما، همه / همگی از زبالههاییم / و آتش / رهایی است / تنها رهایی
البته آدم کاغذیها را میتوان بهنوعی نمایندهی خود انسانیت نیز در نظر گرفت. مثلاً این توصیف از آدم کاغذیها شباهت زیادی به زندگی ملالآور و بیمعنیای دارد که بیشتر انسانها خواه ناخواه مجبور به تجربهاش هستند:
تمام راهها از کاغذ بود؛ تمام ساختمانها از مقوا و کاغذ بود. همه چیز از کاغذ بود. موکداً تاکید میکنم، همه چیز از کاغذ بود. آسمان، عشق، سفر، نور، غرور بیانتها بود؛ کاغذی بود. همهی سیمهای تلفن، همهی چراغهای روشنایی همهی نورها و روشناییها، همهچیز کاغذی بود. مقوایی بود. انواع کاغذها بود که هر چیزی را از چیز دیگری مشخص میکرد. شخصیتها با نوع کاغذشان متمایز میشدند. زندگی مضحکهای بود. در دنیایی از کاغذ غوطه میخوردند و هیچوقت عمر کوتاهشان قد نمیداد که چیز دیگری جز کاغذ را درک کنند. هیچوقت عمر کوتاه نسلشان، کافی نبود که بخواهد دربارهی نسل کاغذهای پیش از خودشان چیزی بداند. آن موجودات پارهپاره، حتی وقت نداشتند دربارهی وجود پارهپارهی خودشان، دربارهی پارهپارههای وجود خودشان هم چیزی بفهمند. آنها صرفاً همینطور پارهپاره وجود داشتند و بعد میمردند. چه غمگین و خندهدار. چه مضحک و مزخرف.
یکی از بحثهایی که میتوان دربارهی کتاب مطرح کرد این است که تا چه حد میتوان آن را یک اثر وحشت به حساب آورد؟ در این کتاب قدیمی دیدگاهی انتزاعی به مفهوم وحشت دارد، نه کنشی. این بزرگترین برگ برندهی اوست، اما در عین حال طبق نظرات و نقدهایی که از کتاب خواندهام باعث ایجاد سوءتفاهمهای بسیاری شده است. در کل کتاب تنها قسمتی که برای من تداعیگر انتظارات کلیشهایم از سبک وحشت بود، قسمتی بود که آقای شامورتی پیرمرد خنزرپنزری را ملاقات میکند و برایش سوال ایجاد میشود که او زیر پالتوی خود چه چیزی پنهان کرده است. این قسمت از داستان، با آن جملهی پایانی تعلیقآمیزش: «ولی آقای شامورتی اشتباه میکرد، پیرمرد خنزرپنزری، با آن چشم منحرف و کرکسیاش، چیزی بهمراتب شیطانیتر را پنهان میکرد، بهمراتب وحشتناکتر.» نشان میدهد که قدیمی، اگر بخواهد، پتانسیل نوشتن یک داستان وحشت استاندارد را دارد و در اصل در یکی از داستانهای منتشرنشدهاش به نام شکستهحصر این کار را به نحو احسن انجام داده است، اما هدف او در این مجموعه خلق داستان وحشت متفاوتی بوده است و اگر دنبال یک اثر «وحشت» به معنای بازاریاش هستید، این کتاب ناامیدتان خواهد کرد.
قدیمی تفسیر جالبی از مفهوم «هیولا» در داستان وحشت دارد. به اعتقاد او در داستان وحشت (و نه در واقعیت) «هیولا ظهور و تجسم قلمبه و غلیظ وحشت در یک هیبت است… کاری که هیولا در داستان وحشت انجام میدهد جمع کردن نفرتها و ترسها درون خودش است. هیولا نماد نفرت و ترس شماست.» به گفتهی خودش، در داستان اول هیولا یک کبریت است، در داستان دوم شیرفروشان و در داستان سوم هیولای رو به مرگی که به نوعی شخصیت اصلی است و باید هرچه را که بلعیده سر جایش برگرداند.
دیدگاه قدیمی نسبت به مفهوم هیولا و شیوهی به کار بردن آن در کتاب برای نویسندهی سبک وحشت رهاییبخش است، چون نشان میدهد که همهی ترسهای شخصی انسان پتانسیل تبدیل شدن به هیولا را دارند و هیولا حتماً نباید گرگینه و خونآشام و زامبی باشد. در این کتاب دیدگاه قدیمی نسبت به مفهوم هیولا دیدگاهی غیرکهنالگویی است و هیولاهایش از تجربهای شخصی، از لحظهای خاص در تاریخ زاده میشوند.
مثلاً شاید جایی در ناخودآگاه قدیمی او ترس از فراموش شدن دارد؛ ترس از اینکه آثارش در گذر اعصار از بین بروند و ارزش او بهعنوان یک نویسنده درک نشود. همین ترس او را تشویق کرده تا داستانی بنویسد که در آن شیئی چون کبریت هیولاست و طعمهی آن نیز یک سری آدم کاغذی است. یا مثلاً طبق گفتهی خودش ترس از شیرفروشها ترسیست که فقط برای او و همنسلانش قابلدرک است و از کوپنهای شیر در دههی شصت الهام گرفته شده است. این هم نمونهی دیگری از هیولاسازی از وحشتی شخصیسازی شده است. طبق گفتهی او: «هیولا را نباید ساخت. هیولا باید ایجاد شود. هیولایی که ساخته شود بچهگانه از آب درمیآید.»
البته دیدگاه «هیولا بهعنوان سمبلی از ترسهای انسان» جدید و انقلابی نیست. مثلاً در سال ۱۹۸۵ تومویوکی تاناکا منباب خلق گودزیلا گفته بود: «در آن دوران، ژاپنیها از تشعشعات رادیواکتیو بهشدت میترسیدند و این ترس باعث شد گودزیلا اینقدر عظیمالجثه باشد. گودزیلا از بدو خلق شدن سمبل انتقام طبیعت از بشر بود.» ولی به نظرم در این کتاب میزان شخصی بودن هیولاها نهتنها به خلق یک سری هیولای نامتعارف و غیرکلیشهای منجر شده، بلکه نویسنده را تشویق میکند به جای پرداختن به ترسهای جمعی، هرچه بیشتر به ترسهای فردی خودش توجه نشان دهد و با توسل به آنها «هیولا»یی خلق کند که هیچکس دیگری قادر به خلق آن نیست و با استفاده از آن اعماقی از ذهن خودش و شرایط اجتماعی/اقتصادی زمانهاش را کشف کند که شاید به هیچ طریق دیگری ممکن نباشد به شکلی تاثیرگذار به آن پرداخت.
بیشتر بخوانید: معرفی فینالسیتهای بخش بزرگسال جایزهی نوفه
*خطر اسپویل*
پارهپاره وجودم با اینکه داستان اول مجموعهست، اما بهنوعی ورایتگر پایان دنیاست و اگر برای دنیای هیولاساز دمشقی خط زمانی در نظر بگیریم، در نقطهی انتهایی آن قرار دارد. در نهایت شمد در مراسمی تشریفاتی تصمیم میگیرد کبریت را روشن کند و همهچیز را به آتش بکشد و دنیا بدینصورت به پایان میرسد:
بعد همهچیز زیبا شد. همهچیز فروزان شد. خانهها، کوچهها، خیابانها فروزان شدند. و شهرها و راهها، آنها هم فروزان و زیبا شدند. بعد شهرهای بیشتر و شهرستانهای بیشتر. تمام کاغذها، تمام کاغذیها، تمام متعلقات آدم کاغذیها همگی از دست همدیگر راحت شدند. در سمفونی شلوغ شعلهها، همگی رقصیدند و چرخیدند و جزغاله شدند تا روشنایی بشود.
بعضی از داستانها اساساً دربارهی یک حس هستند و هدفشان هم تقویت آن حس است. حسی که این داستان منتقل میکند، حس اضمحلال و نابودیست، منتها با چاشنی طنز سیاه. جملات داستان و شخصیتهای آن شاید گاهی به روایت اصلی نامربوط به نظر برسند (مثل گفتگوی شمد با زن روسپی در میکده)، اما همهیشان در کنار هم سمفونی بینقصی از حس اضمحلال را اجرا میکنند و پایان یافتن این دنیا بهعنوان موومان آخر سمفونی منطقیترین پایانیست که میتوان برای آن تصور کرد.
مردن مرد زنمرده، همینطور سگها و چیزهای دیگر
قدیمی ایدهای دارد به نام «حس غامض». حس غامض حسیست که برخلاف غم، شادی و… نمیتوان آن را توصیف کرد. در نظر او یکی از ویژگیهای اثر ادبی عالی این است که بتواند به یک حس غامض تجلی ببخشد. در نظر او داستانهای ادگار آلن پو و جنایات و مکافات داستایوفسکی نمونههایی از چنین آثاری هستند. به گفتهی او: «حس غامض اسم ندارد. اسمش کل کتاب است. حس غامض حس راسکلنیکف در جنایات و مکافات است. کل داستان نوشته شده تا اسم آن «حس» بشود.»
تلاش او این بوده که مردن مرد زنمرده نیز چنین داستانی باشد. طبعاً حس غامض را نباید اسمی رویش گذاشت و این حس فقط باید با خواندن داستان منتقل شود. من هم قصد این کار را ندارم، اما به نوعی میتوان این حس را حس بزرگ شدن در دههی شصت و هفتاد دغدغههایی که یک جوان ایرانی در آن دوره باهاشان روبرو بود قلمداد کرد. از قدیمی نقل است: «این کتاب ثبت درستی از تجربهی زندگی شخصی من بود، چون توی زندگی شخصی من و نسل من آدمها نفرتانگیز بودند و اگر میخواستی دوام بیاوری، باید با همین آدمهای نفرتانگیز رابطهی احساسی برقرار میکردی.»
در سایت پیباز تحلیل جالبی از داستان منتشر شده که خواندن آن را توصیه میکنم. نویسندهی مطلب توسعهی شخصیت شمد را (که چهرهای دیگر از شمد داستان قبلیست) به سه بخش تقسیم میکند:
سه بعد شخصیت شمد و توالی آنها عملا داستان را به سه بخش تقسیم کرده است. بخش اول، ما با شمد خونسرد و مودب و کمی پخمهای که از درون فراموشخانه و پناهگاه ذهنیش بروز میدهد تا حجرهی شالجوم همراهیم. بخش دوم، درست بعد بیرون آمدن از حجره شالجوم در فضایی متوهم از حضور شیرفروشان و سگهاشان، شخصیت پرخاشگر و خشمگینی از او در مواجهه با شیرفروشان میبینیم. توهمی که گویی سالها کش میآید تا ما را به برج آهنی شمد برساند. و بخش سوم با مردی عزلت گزیده و منزوی و بیمار در برج مواجه میشویم که تنهایی و فراموشیاش را همراه با خشونتی آشکار و بیتناقض زندگی میکند. (البته در بخش سوم شمد خودکشی کرده و آن چیزی که در برج است هیولاییست که آزاد کرده است.)
فضای متوهم بخش دوم و خشم و پرخاش شمد در مواجهه با سگسواران شیرفروش همان حسیست که قدیمی از نسل خود به یاد دارد؛ همان خردهفرهنگی که نماد آن «کوپن شیر» است و انگار کارکرد آن پایین کشیدن آدم و تبدیل کردن او به موجودی پرخاشگر، اندکبین و انتقامجو است.
مواجههی شمد با شالجوم یکی از نقاط عطف کتاب است. همانطور که از عنوان کتاب برمیآید، شالجوم یک هیولاساز است. شمد نزد او میرود و «ترسناکترین بستهی دنیا» را طلب میکند تا به معشوقهاش بهعنوانی کادوی تولد هدیه دهد. شالجوم به اشتباه فکر میکند که او میخواهد با زهرهترک کردن دختر او را بکشد، اما شمد اصرار میورزد که صرفاً میخواهد دختر را برای روز تولدش غافلگیر کند. شالجوم در ازای این بسته وحشتناکترین کاری را که شمد انجام داده از او طلب میکند و در لاوکرفتیترین پاراگراف کتاب آن را استخراج میکند:
شالجوم شروع کرد، اما مرا معاف کنید که برایتان تعریف کنم که شالجوم چگونه از بصلالنخاع مرد رنجور مهیبترین وحشتهای کبرهبستهاش را بیرون مکید. مرا معاف کنید، هرگز نخواهم گفت چطور با آن چنگالکهای هزارشعبه از زیر پلک چپ مرد رنجور، از زیر اعصاب بیناییاش خاطرات متعفن وادیسیدهی تباهگرش را جدا کرد. من جرأتش را ندارم که برایت تعریف کنم و اگر بخواهم شرح شرحهشرحه کردن غشای اندوه کپکزدهی دور مغز مرد رنجور را روایت کنم تو نیز همچون من دیوانه خواهی شد؛ عقلت را از دست خواهی داد و فراری میشوی. پناه میبری به متروکترین گوشههای قدیمیترین کتابخانههای جهان؛ خودت را در بیمعناترین، فراموششدهترین، نابهنجارترین خطوط، لغات و عباراتی که دیوانهترین و پریشانترین اذهان نسلهای متوالی بشریت ثبت کرده است غرق خواهی کرد. من از این نوشته بیزارم؛ از نوشتنش استعفا میدهم. من فریاد میکشم. من آب میخواهم. من را ببلع، مرا مثله کن، مرا ذرهذره خراش ده. جگرم را بیرون بیاور و آن دندانهای لعنتیات را تویش فرو کن. نابودم کن. نابودم کن. نیازی نیست. نیازی نیست. بلند شو. جراحی تمام شد. برخیز.
نکتهی جالب اینجاست که شالجوم میگوید اگر خاطرهی وحشتناکی که استخراج کرده به قدر کافی وحشتناک نباشد، معاملهیشان را فسخ خواهد کرد و دمار از روزگارش درخواهد آورد، بنابراین میتوان اینطور برداشت کرد که شمد نیز همچون شیرفروشها آدمی مزخرف است و خودش هم این را میداند که به چنین معاملهای تن داده و به موفقیتش امید داشته است. این ایده با حرف قدیمی منباب خردهفرهنگ کوپن شیر که سطح همهی آدمها را به یک میزان پایین میآورد همسوست.
پس از این تعامل عجیب با شالجوم، شمد گیر هفت سگسوار شیرفروش میافتد و پس از تعاملی ناخوشایند، این شیرفروشها برای مدتی طولانی (به گفتهی راوی غیرقابلاعتماد، هزاران سال) او را به سورتمهیشان (؟) میبندند و میگردانند. پس از آن، شمد در سلسلهوقایعی خودکشی میکند و داستان با توصیف برجی نفرینشده به پایان میرسد. این برج به قدری نفرینشده است که از زبان کلاغی سخنگو اینگونه توصیف شده است:
به دلیل کمبود حروف در گودریدز، برای خواندن ادامهی نقد به لینک زیر مراجعه کنید:
این داستان با روایتی ساده شروع شد که رفته رفته نظمش رو از دست داد و وحشی تر شد. فکر کنم وحشی کلمه ی مناسبی برای نیمه ی دوم کتاب باشه. هم قلم و توصیفات نویسنده غنی تر بود و هم شیوه ی روایت داستان. نوعی بیرحمی مضحک در این کتاب هست که با وجود اینکه دنیای چندش آور آدم کاغذی ها رو ترسیم میکنه، هم خنده داره و هم آدمو یاد دنیای خودمون میندازه. خوندن این کتاب تجربه ی جدیدی بود. فکر نمیکنم کتابی مثل این به زبان فارسی داشته باشیم.
امتیاز اصلی ۱.۵ بیچاره شدم تا تموم شد ۳ تا داستان بود که برام نامفهوم بودن(هنوزم داستان دومو نفهمیدم) در این حد بگم که کلی از داستان ها پیش میرفت بعد میشد راوی داستان رو شناخت متن کتاب از کلمات وتوصیفات سخت ادبی ساخته شده ولی کلمات سخیف هم به شدت داشت نویسنده عزیز وسط کتابی که انقدر توصیفات خاص ادبی داره چرا چاله میدونی میاری؟ داستان سوم از بقیه بهتر بود ولی پایانش حتی جذابم نبود متن کتاب انسجام نداشت داره راجب ی موضوعی حرف میزنه هنوز حتی جمله تموم نشده موضوع کلا عوض میشه بعد از چندین صفحه و کلی موضوع یهویی و بیربط تازه برمیگرده ب موضوع اصلی پیشنهادش نمیکنم کتاب جالبی نیست
داستان اول نسبتا سرراسته و خواننده خردخرد با دنیای آدمکاغذیها و نحوه روایت داستان آشنا میشه. داستان دوم و نحوه روایتش و ادب تصنعی شخصیتهاش و یا ورود بیمقدمه راوی برای پارهای توضیحات بدیهی و یا با تاکیدات موکد، حال و هوای ادبیات روسی رو داره. تغییر لحنها با زیرلایه طنز داستان همنوایی داره و خب من شانس این رو داشتم که نویسنده خودش کتاب رو برام بخونه و پیشنهاد میدم حتما آئودیوبوک کتاب رو با صدای خودش بیرون بدن، چون بهترین روش لذت بردن از این کتاب شنیدنشه، اون هم توسط کسی که زیر و بم شخصیتها و لحن گفتارشون رو کامل میشناسه. استفاده از عناصر وحشت به جا و به خاطر شناخت خوب نویسنده از داستانهای وحشته. تصاویر هم به لحاظ بصری و ادبی ملغمهای از هلریزر کلایو بارکر و آثار لاوکرفت رو به ذهن متبادر میکنه و بخشهایی چنان بصری میشه که انگار فیلمنامهاس و میتونیم حرکت دوربین و یا کات و اتصال تصویر به پلان بعدی رو حین خوندن تجسم کنیم. تغییر سبکهای ناگهانی داستان برای من جذابه. مثلا بخش دیوار در داستان سوم لحنی شبیه به کتاب مقدس و جاهایی اشعار حافظ میگیره و همونطور که از یه اثر هزل بر میاد درش جابهجا ادای دین به بعضی آثار مهم ژانر شده. داستان سوم بارها باعث شد با صدای بلند بخندم که احتمالا همسایههام الان از من، نویسنده یا هر دومون کینه به دل دارن چون دیروقت شب بود. من مدعیم این اثر جلوتر از زمان خودش نوشته شده. ما هنوز آثار مهمی تو ژانر وحشت نداریم و مخاطبین این ژانر با آثار ترجمه اکثرا مبتذل و دسته چندم این ژانر تغذیه شدن. بعد یهو مخاطب با کتابی مواجه میشه که داره ژانر رو هجو میکنه و خواننده کتاب به خاطر عدم شناختش از ژانر مسلما گیج میشه. بیشک تو دل داستان فراموش میکنیم که اینها آدم از گوشت و پوست نیستن، آدم کاغذین و یه سری تفاوتها دارن با ما، و وقتی اون تفاوتها رو توی داستان روشون انگشت میذاره مدام یادآور این حقیقت فراموش شده پس ذهنمون میشه و بار کمیک داره برای من. یا اون تیپ شخصیتهای ناشناس اول داستان دوم که بعد از مشخص شدن هویتشون خیلی خوشم اومد من. چون یه تکنیک روایی حکایتگوی کاملا ایرانیه و با این تفاوت که هویته تو داستان ایرانی همون اول مشخصه. به شخصه از اینکه این کتاب چاپ شد خوشحالم و مجموعه جدید نشر پیدایش رو نقطه عطفی تو تاریخ ادبیات ژانری ایران میدونم، اما نه چراغ راه. ما جهت ترویج ژانر بیش از داستانهایی با ساختار پیچیده و ناراحتخون به داستانهای سرراستتر نیاز داریم. چیزی که مطمئن بشیم خونده میشه و سبکی که نویسندههای بیشتری بتونن توش قلم بزنن. من قلم بهزاد قدیمی، و علیرضا فتوحی رو دوست دارم و از خوندنشون واقعا لذت میبرم و به سبک آرمان سلاحورزی و محمدرضا ایدروم احترام میذارم، اما امیدوارم نسل بعدتر از ما (بله یه نسل جابهجا شد دیگه. باید قبول کنیم) از این سبک فاصله بگیرن و داستانهای خطیتر، با پلاتهای منسجمتر و کمتر پراکندهگو رو تو حوزه ژانر شاهد باشیم. من مهمترین دغدغهام اینه که این داستانها خونده بشن.
خدمات هیولاساز دمشقی، سه داستان است که اگر چه در یک جهان اتفاق نمیافتند (شاید هم میافتند)، اما به نحوی مشخصهی نسل «انقلاب» با هم در تنیدهاند. داستان اول «پارهپاره وجودم» روایت بدیعی است از جهانی که اگر گویا در آیندهی خیلی دور «سالهای سال پس از این، وقتی انسانها و ساختارهای غامض و لایتغیرشان اساطیر شدند، ...» است، اما رویای بدیلی از همین دنیای ماست. دمدستیترین دنیایی که نسلی با آن سروکار داشتهاند. داستان را، نویسنده قائل به امر باشد یا نباشد، من حدیث نفسی از یکی از آحاد نسلی مخوف میدانم. نسلی که به نظرم هویتش در هویتزدگی است و ماهیتش با نفی تعریف میشود. از این مقولهی که بگذریم، داستان را از بار اولی که سالها قبل در داوری مسابقهی داستاننویسی گمانهزن خواندم، دوست داشتم. آن موقع برایم به نحوی داستانی تمثیلی بود، اما اخیراً که برای داوری مسابقهی دیگری خواندمش، کمتر تمثیلی یافتمش و بیشتر دریچهای بود به دنیای طبقهای خاص از آدمهای ایرانی، عضو خانوادهای از طبقهی متوسط که نسل قبلش وازدگی انقلاب و جنگ و سازندگی را کشیدهاند و کودکیاش را در سیاهی دههی شصت و نوجوانیاش را در تباهی دههی هفتاد شمسی سر کرده است. از این جهت میگویم تجربهای نسلی است که درصد بزرگی از جمعیت امروز ایران را پوشش میدهد. کوتاه سخن، برگردیم سر ارزیابیهای استاندارد، با داستانی روبهرو هستیم که با زبانی شیوا، اگر چه کمی طعنهزن و خجول و شرمنده خجالت، قصهی آدم الکنی را میگوید. داستانی است که کندن از آن سخت است، هر چند انتهای داستان به نظر من ناگهانی و شبیه قسمت آخر سریالهای همان دههی شصت جمع شده بود. روایت داستان را چیز بدیع منحصر به فردی میبینم. اما یکی از شکایتهای سنگین و سختم، زبان جهتدار و قضاوتدار و خشمگین و ارزیاب راوی است که خواننده را به جای داستان، درگیر راوی میکند. برای من روایت «مردن مرد زنمرده، همین طور سگها و چیزهای دیگر» یعنی داستان دوم مجموعه، روی لبهی هذیان حرکت میکند. داستان متلگونه و سرد، همان طور که شایستهی یک داستان فولک است، آغاز میشود و بعد در همان مقدمه تب میکند و با جهانسازیای مبتنی بر شکستن و خرد کردن، خوانندهی را وارد دومین دنیای بدیل کتاب میکند، که در واقع همان اولی است، یعنی یعنی جهانی موازی جهان موازی اول که فقط زاویهی دید راوی عوض شده است. داستان دیگری میخوانیم، اما راوی با زبانش، با روایت خشمآلودش خودش را لو میدهد و به ما میگوید هر دو نفر یکی هستند که قرار است در داستان سومی خودش را نشان بدهد. زبان راوی تحول پیدا میکند، اما لحظهی تحویل را مشاهده میکنیم و خشم نسلی یک قدم به بیان شدن نزدیکتر میشود. اگر راوی اول خجولانه و زیر سبیلی در مورد «انحرافات» جناب شمد حرف میزند، راوی دوم تلاشش را میکند ضمن اینکه ادگار آلن پویی فارسیزبان باشد، صریحتر و واضحتر شورش و انحراف از معیار روزمرهی طبقهی متوسط از اینجا مانده و از آنجا رانده را بیان میکند. مرگ صورت خود را در این داستان نشان میدهد و ردپای تسلطش بر جهان «شمد» را. اما داستان سوم، رازگویی تنفربرانگیز است و نویسنده با تمام قدرت و مطالعهاش در زبان فارسی، میخواهد چیزی را جلوی چشم خواننده قرار دهد و حتی توی چشمش فرو کند و آن چیز هیکل برهنهی سوختهی به چهارمیخ کشیده شدهای است که در دوران اصلاحات اول اولین خیانت را دید. این داستان همان بار اولی که دیدمش و همین حالا، جزو چیزهایی است که تحملش برایم سخت است. ولی فکر میکنم این تجربهای شخصی باشد. کوتاه سخن، کتابی است که ارزش خواندن و فکر کردن و فحش دادن به نویسنده را دارد. امتیاز من ۴ از ۵ است، بابت داستان خوب و زبان داستان و پیوستگی و پایمردی نویسنده. فقط اینکه یکی از مشکلاتی که با کتاب داشتم، وجود ایرادات ویرایشی متعددی بود که مشتی نمونهی خروار کیفیت فرایند کتابسازی انتشارات را نشان میدهد.
کتاب رو در دو روز تموم کردم. خوبیش این بود که راحت خونده می شد. البته وقتی خواستم کتاب رو بگیرم، نسخه الکترونیکشو توی فیدیبو بود اما موقع خرید دیدم که نیست و حذف شده، تا اینکه بعد از مسابقه نوفه دوباره توی فیدیبو اومد. کتاب ترکیب سه تا داستان بلنده با محوریت شخصیت اصلی که توی هر داستان یه شکل و شمایل داره. داستان اول شخصیت های اصلی رو معرفی می کنه و در دو داستان بعدی روایت های دیگه از شخصیت های اصلی بازگو می کنه. البته هر چی صفحات کتاب به سمت آخر می ره فضای داستان تاریکتر و گنگتر و مبهمتر می شه. داستان های اول یا بخش های اول و دوم رو قبلا توی مجله شگفتزار آکادمی فانتزی خونده بودم که توی کتاب گسترش پیدا کرده. نوع روایت داستان از نظر ظاهری منسجم نیست، اینکه بعضی وقتها حرفایی رو می زنه که ربط چندانی به شخصیتهای اصلی نداره، اما حسن روایت بهزاد قدیمی اینه که توی هر داستان نکاتی رو گنجونده که توی داستانهای بعدی با خودتون میگید که چه جالب این تیکه رو توی داستان قبلی خونده بودم یا اینجا به اون یکی داستان ارجاع پیدا میکنه. یه نکته دیگه این کتاب هم جابجایی های راوی هاست، بدون اینکه نشانه دیداری از این جابجایی توی متن ببینید، بلکه این تغییر راوی رو میشه توی تغییر لحن روایت دید. البته این داستان در ذهن من از دید شخصیت اصلی روایت شد، اون هم وقتی که گیجه و حالتی از توهم و خستگی داره.
بسیار لذت بردم. نثر کتاب خیلی قوی بود، توصیفات عالی بودند و فضاسازی شاید از این ها هم بهتر بود. با وجود پاره پاره بودن بخشهای مختلف کتاب من اثر ظریفی از ارتباط رو در تمام کتاب حس کردم. همه چیز به هم متصل بود و در عین حال جدا، و شاید برای یک نفر خیلی بیمفهوم و بی معنا به نظر بیاد ولی برای من اینطور نبود. از نظر ویرایشی مشکلات زیادی داشت، ولی تا اونجایی که من متوجه شدم هیچ کدوم از این مشکلات به نویسنده مربوط نمیشد و نبود یه ویراستار قوی و کاربلد بود که باعث این مشکلات شده بود. و خیلی حیف بود، ای کاش که توجه دقیقتری به این موضوع انجام می شد. تخیل غنی و قوی نویسنده من رو تحت تاثیر قرار داد. واقعا دوست دارم کتابهای دیگهی ایشون رو بخونم.
نميدونم نفهميدمش. خسته ميشدم. ايده ي داستان اول و داركي دوداستان بعدو دوست داشتم بااينكه نفهميدمشون! پايانشو دوست داشتم ولي:) همين فقط. شايد چندسال ديگه باز بخونم و بهش فكر كنم ببينم ميفهمم يا نه. شايدم دوسش داشتم؟ ولي واقعا باهاش خسته شدم و ميخواستم سريع تموم شه ولي يه حس خاصي دارم بهش نميدونم واقعا سليقه من نبود
کمی احساسات متناقض نسبت بهش دارم. اول خوشحالم انقدر شومنامه رو نخوندم که گیرش اوردم. در مورد خودش و داستانها فضای مریض و تیرهاشون رو دوست داشتم. همونقدر که غریب، آشنا هم بود. هر چند مطمئن نیستم همه چیز رو فهمیده باشم - یا اصلا قرار بوده باشه بفهمم - اما همین گنگی در میانه داستانی که میدونه چیه برای من لذت بخشه. چندین تصویر به یادموندنی برام ساخت. چند بار صورتم درهم شد از توصیفاتش. در مجموع به نظرم چیزی که من میخواستم ازش و چیزی که داستان از من میخواست ادا شد. .
"خاطرخواش رفته بود سفر که واسه عشقش عطر مخصوص شقایق دشتهای شرقی بیاره،بهتون گفته بودم که."
از اولین لحظه شروع کتاب تا پایانش((که ۴ساعت طول کشید.))با نویسنده ورقبازی کردیم و هروقت حس کردم حرکت بعدی نویسنده رو میدونم،رکب خوردم.خلاصه وصیتی به کسانی که قصد دارند این کتاب رو شروع کنند،دست به نفع نویسنده هست!
_کتاب برای من یک پارادوکس بزرگ بود!کتاب متشکل از سه داستان است که داستان اول و سوم رویت کابوسهای بشری با غدههای تخیلی تاریک هست اما گل سرسبد این کتاب،داستان سوم با طنز تلخش و با پایان فوقالعادهاش بود.داستانها تاریک،مریض،دزد،مفسد،شوخ و عجیب بودند و من رو در خودشون غرق کردند. _همهچیز در کتاب به اصطلاح خیلی((مهندسی شده))بود،هیچ جمله یا حتی کلمهای بدون تعقل انتخاب نشده و در نهایت داستانها در کمال گسستگی،باطنشون با نخ قرمز سرنوشت به هم وصل شده((اگر دقیق بخونید آخرش غافلگیر میشید.)) _نثر کتاب بینظیر بود و امضای پدر شالجوم رو با خودش به همراه داشت،من رو با خودش همراه کرد و به فضای کتاب تاریکی و غنا بخشید. _نبود شخصیتهای کلیشهای جذابیت کتاب رو برای من چندبرابر کرد،شخصیتها کاملا بافکر و چند بعدی بودند و به اندازه تمام کسانی که این کتاب رو خوندند میتونیم برداشتهای متفاوت از شخصیتها داشته باشیم،شاید جادوی مهم داستان که نشون از چیره دستی نویسنده داره همین باشه،هر خواننده با توجه به شرایط،دیدگاه و ارزش برداشت متفاوتی داره و نشوندهنده تسلط نویسنده روی پیرنگ و محتواست. _فضاسازی خاص کتاب هرکسی رو میتونه مسحور خودش کنه،طوری که میتونید چشمهاتون رو ببندید و بوی عطر شقایقهای وحشی رو در اوج تاریکی استشمام کنید. _ایده کتاب کلیشهای،تکراری یا صرفا کپی از کارهای خارجی نبود،بلکه با نوعی تخیل غریب اما آشنا،شوخ اما تاریکی بافته شده بود.فکر میکنم کتاب رو میتونیم ادبیات نوعجیب به حساب بیاریم هرچند جز دسته وحشت کیهانی هم میتونه قرار بگیره.کتاب کابوسهای بارور شده بشر در ذهن نویسنده بود که با نمادگرایی و خلاقیت بالا به تحریر در اومده بود. 🌓رایحهای که کتاب برای من تداعی کرد:بوی سوختن کاغذ،بوی آهن زنگزده،بوی شقایق،بوی کاغذ کهنه 🎼پلیلیست پیشنهادی برای خوانش کتاب: _demons_imagine dragons _monster_eminem&Rihanna(slow version) _nihil_Ghostemane _dark light_night lovell _fedup_Ghostemane(remix version) _airplanemode_bones _chaos theory_andrii yefymov _dark paradise_lana del rey _cult_empire of excellence _arrival_ninja tracks 📖تکههای محبوب: _بعد پنجهام را به سمت آسمان گشودم و با نوک چنگالم قوارهای از شب را به همراه ستارهها و ابرهای تویش بریدم و به رویش کشیدم.ص۱۱۱. _صبر تنها راه حلت خواهد بود،تنها مسیر میسرت صبر است؛پس باش؛صبور باش همانطور که به گاه مردن پگاه را صبوری میکنی مگر مرگ را نقاب برگیرد.ص۷۴ _انگار سالها بود که در پشت این نگاه،هیچکس زندگی نمیکرد.ص۷۴ _هیچچیزی نیست که قیمت نداشته باشد.ص۴۵
🪔فرازهایی از اشعار شالجوم: من،ما،همه همگی از زبالههاییم و آتش رهایی است تنها رهایی
راستش چیزی که با آن روبهرو هستید یک داستان به آن معنی که فکر میکنید نیست. روایتهایی است و خرده روایتهایی که در هم تنیده شدهاند و برایتان داستان عجیبی را روایت میکنند که مرز واقعیت و خیالش حتی برای خود کتاب هم آنچنان روشن نیست. روایتها شاید غریب و دور به نظر بیایند اما بااینحال نشانههایی درشان هست که آدم را به فکر میاندازد که نکند یک ذهن مشوش درحال روایت دنیای خودمان است. و اینها را بگذارید کنار نثر خوب داستان که البته یک جاهایی کمی میلنگد و تکلیفش را بهدرستی نمیداند. در کل کتاب زیبایی است هر چند یک جاهایی پرگوییهای نویسنده توی چشم میزند. خصوصا جاهاییی که انگار از یک نوشتهی دیگر کنده شدهاند یا در اصل همانها بودهاند و باقی داستان بهانهای شده برای اینکه نویسنده بتواند آن نوشتههای قدیمی را درون کتابش وارد کند. خلاصه اینکه کتاب بینقصی نیست اما ازش حتما میتوان لذت برد، خصوصا اگر به قصد خواندن داستانی معمولی به آن نزدیک نشوید.اگر دستش گرفتید بدانید که کتاب قرار است حسابی سربهسرتان بگذارد. یا علی.
خب کتاب رو تموم کردم ... اول از همه چیز بگم که قبل شروع کتاب بهتره انتظاراتتونو بیارید پایین و به چشم یه شاهکار بهش نزدیک نشید چون ممکنه در این صورت نا امید بشید کتاب از سه قسمت یا بهتره بگم سه داستان تشکیل شده که این سه قسمت کم و بیش با هم در ارتباطند . کاملا مشخصه که نویسنده خواسته رفته رفته متن رو سنگین تر و حتی میشه گفت تاریک تر کنه . به طوریکه تو قسمت سوم کتاب در هم تنیدگی وقایع و زمانشون تقریبا از دست خواننده در میره . منم میخوام کتاب رو از سه منظر داستان ، روایتش و لحن اون بررسی کنم
داستان : ایده آدمای کاغذی ، دنیای کاغذی هیولاها و نحوه زندگی اون ها واقعا جالبه . به نظرم قوی ترین قسمت کتاب همین داستان و ایده پشتشه . آوردن علایق و فرهنگ و دیالوگ و شخصیت انسانی به دنیای انسهان های کاغذی و پیوند دادنشون با فانتزی های محلی ایده ایه که اگه نگم اولین ، به طور قطعی یکی از بهترین ایده های این سبک تازه کار تو ایرانه و من از این قسمت کتاب خوشم اومد.
روایت : خب .. میرسیم به ضعیف ترین بخش کتاب از نظر من .... نویسنده اونقدر ایده و فکر رو خواسته تو یه کتاب نسبتا کم حجم پیاده کنه که میشه گفت همه جای کتاب به نظر طرح های اولیه برای شروع نوشتن کتاب می آن . در هم تنیدگی داستان به جای اینکه اون رو به یک اثر شاخص تبدیل کنه برعکس کتاب رو به شدت پایین کشیده . به نظر من نویسنده نتونسته و یا نخواسته همه حرفهاش رو در مورد داستانش تو این کتاب بزنه . چیزی که معمولا تو خوندن کتاب تو این سبک به ادم دست پیدا میکنه حس تموم شدنه ولی در اخر داستان من اصلا حس نکردم که کتاب داره تموم میشه . در کل باید بگم به نظرم روایت داستان اون رو تبدیل به یه شبح خیلی کمرنگ کرد برای من . ولی پابان کتاب و وارد شدن دختر کوچولو به داستان واقعا عاقلانه بود و نرمتر کرد فضا رو .
لحن : لحن کتاب چیزی بود که کاملا سلیقه ای میشه باهاش برخورد کرد . در حالیکه حالت لحن طنز نویسنده به نظر من کتاب رو قشنگ کرده بود . لحن ادبی داستان بعضی جاها به قدری اغراق آمیز بود که کاملا با اثار کلاسیک ادبیات ایران همسو میشد . البته شاید بعضی ها این رو نقطه قوت بدونند . ولی به نظرم یکی از بزرگترین مشکلات کتاب دیالوگ نویسی ضعیفش بود که به نظرم جا داشت تا روش بیشتر کار میشد .
در پایان و با همه نقاط ضعف و قوت کتاب من خوشم اومد از کتاب و امیدوارم آثار بعدی نویسنده پرقدرت تر و قوی تر باشند .
احساس میکنم برای اینکه ادبیات ژانر بخونم دیگه یه سگ پیر شدهام. ولی دلم میخواد و به نظرم این واقعیت که کنکور دارم، بهم این حق رو میده که هر چی دلم بخواد بخونم و هر چی دلم میخواد بگم و اصلا کی جرئت داره بهم بگه بالا چشت ابرو؟ والا به خدا. کتاب سه تا داستان داشت که نومیدانه دلم میخواست به همدیگه ربط داشته باشن. ولی خو خدا لعنتشون کنه هیچ ربط نداشتن. یعنی چه آخه. فقط اون اسم شالجوم بود که این طرف و اون طرف تکرار میشد. البته البته یه شخصیت دیگری هم بود) کلا چنین بود که هر چی از داستان اول به این طرف میرفتی، سر و ته داستان از دست میرفت. یعنی این آخری که اصلا سر و ته نداشت. (وای وای ساینا خانم چطور جرئت میکنید این چیزا رو در مورد یه داستان بگید؟ مگه میشه سر و ته نداشته باشه) خب حالا بهرحال. به نظرم رسید که همون طوری که من ریویوهامو مطلقا برای خودم مینویسم و نه کس دیگری، این نویسنده هم داستانشو مطلقا برا خودش نوشته و نه کس دیگری. خو اگه برا خودش نوشته چرا چاپش کرده؟ به همون دلیلی که من میام اینجا ریویو مینویسم. چون بهرحال یه داستان هر قدر هم معلوم نباشه چی شد، خود یارویی که نوشتهش میدونه که چه خبره نه؟ آره. البته خب روحیه من هم با این چیزایی که تهشون هیچ معلوم نیست چی به چیه نمیخونه. وای وای وای.. بهرحال ولی، اون طنز جالب داستان اول رو دوست داشتم و اون فضای قصهی سوم که در مورد یه هیولای در حال فروپاشی بود. حسها را خوب منتقل میکند. و من بندهی حسهایم. زنده باد. نثرشم دوست داشتم البته. نثر خیلی جالبی داشت. هر چند یهو وسط اون حالت فاخر یه چیزی میپروند که دلت میخواست این نویسنده کنارت بود و یه چک میزدی تو صورتش که چنین این هارمونی قشنگ رو خراب کرده. ولی بهرحال. خوب بود جالب بود. کلمههای جدیدی یاد گرفتم ازش که بعدا شاید به کار بردم. شایدم نبردم. چیز دیگرش این بود که حس کردم چقد این یارو شبیه بوف کوره. نمیدونم به دلیل اون فضای سورئال بوده(سورئال بود؟ نبود؟ چرا بابا بود) یا صرفا تقصیر اون پیرمرد خنزرپنزریه. یعنی پیرمرد خنزرپنزری که همونه ولی خب بقیه ش شاید نقشی داشته باشه. بهرحال، هرچه که بود، الحمدالله که شیوهی نوشتارش عین صادق نبود. خوب نوشته بود. آنقدر خوب نوشته بود که حتی اگر چرت و پرت محض هم گفته بود آدم نمیتونست بگه داره چرت و پرت میگه. از بس که خوب از این کلمات استفاده کرده بود. و ما هم دیگه وقتی میبینیم طرف از کلمهها خوب استفاده کرده دست و پامون شل میشه. چاره چیه. دست نویسندهاش درد نکند. زحمت کشیده بود.
داستانها نثر غنی داشتند و نمادسازیهای قوی، فقط متاسفانه باب سلیقهی من نبودند و اونطور که باید از خوندنشون لذت نبردم. با این حال اسم آقای قدیمی بهعنوان نویسندهای توانا و کاربلد در ذهنم ثبت شد.
امید بسیار زیادی به این کتاب داشتم خصوصا به دلیل توصیفاتی که شنیده بودم. صفحه آرایی وحشتناک، فونت درشت و هدر دادن کاغذ را که کنار بگذاریم، به داستانِ کمی بی سر و ته میرسیم اوایل داستان گفته میشود که دانشمندان چیزی به اسم واژه را کشف کرده اند! اگر این آدمهای کاغذی تا امروز نمیدانستند که واژه چیست پس چطور کتاب دارند و کتاب رونوشت میکنند و مغازه هایشان تابلو دارد و همه جا نوشتار دارند؟ چندین جمله با گرته برداری وحشتناک هم وجود داشت.
اول نمیخواستم اینجا نقدی بنویسم .اینقدر که تو ریویو ها تعریف های بیجا میدیدم...ولی به عنوان یه علاقه مند به کتاب وظیفه ی من همینه و همونطور که دیگران نظرشون رو مینویسن من هم وظیفه دارم نظر خودم رو اینجا ثبت کنم تا اگر نویسنده خواست نظر مخاطب هارو نسبت به کتابش بدونه ، بتونه هم از نقد ها و هم از تعریف ها استفاده کنه .
من این کتاب رو نمایشگاه کتاب سال ۹۸ خریدم .. نمیدونم فروشنده ی پیدایش چجوری تونست منو متقاعد کنه که بگیرمش ولی واقعا باید برای توانایی های این آقا که همچین کتابی رو تونست به من بفروشه ایستاده دست زد...وقتی بعد خریدش پیش دوستام رفتم یکیشون بهم گفت کتاب خدمات دستگاه هیولاساز رو خریدی و من تایید کردم و هیچ وقت حرفی که بهم زد رو یادم نمیره که گفت«پولتو دور ریختی»... و من شک شدم و تصمیم بر این شد برای این کتاب تمام تلاشم رو بکنم که ثابت کنم اون اشتباه میکرده و این کتاب واقعا خوبه ... ولی واقعا باید بگم که حرف دوستم واقعا درست بود... وقتی کتاب رو تموم کردم تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که حیف اون درخت هایی که با از دست دادن زندگیشون باعث خلق چنین اثری شدن. راستش تنها نکته ی مثبتی که من تو کتاب پیدا کردم ایده ی داستان بود... ولی باوری که من دارم اینه که هر فردی میتونه یه ایده ی ناب داشته باشه. در واقع این جاست که تفاوت یک نویسنده و یک فرد عادی مشخص میشه ... یه نویسنده میتونه از یه ایده ی ساده یه شاهکار خلق کنه ولی کسی که نویسنده نیست نمیتونه ضعف های نویسندگی شو پشت ایده های قوی پنهان کنه.
یکی از نکات مهمی که میخوام بهش اشاره کنم اینه که نویسنده یه جهان جدید خلق میکنه شهری با مردمی از جنس کاغذ. خب ادامش؟ وقتی قدمی چنین بزرگ بر میداریم پس باید جواب گوی یه سری سوالات باشیم .. این آدمای کاغذی چطور متولد میشن و میمیرن . چی میخورن و با چه هدفی زندگی میکنن. اما اینا تماما بی جواب باقی موندن. یا مثلا هیولایی که حتی دلیل وجودشو نمیدونیم ولی اول داستان راجب این میخونیم که اینقدر بزرگه که توی دهانش که به اندازه ی غاره وارد میشن ولی در آخر همون هیولا سوار یه تاکسی میشه. :/
مسئله اینه که من تو تمام طول داستان حس میکردم که نویسنده نکاتی برای گفتن داره .. ولی نویسنده ی عزیز اگر مخاطب نتونه اون نکات رو درک کنه پس این یه تلاش ناموفق بوده.
یکی دیگه از چیزایی که منو آزار داد ادبیات کتاب بود... این کتاب اونقدر منو در حین خوندن اذیت میکرد که با اینکه روزی حدود ۷۰ صفحه کتاب میخونم با خوندن ۱۰ صفحه از کتاب خسته میشدم .. کتاب پر بود از جملات کوتاه و تکرار های بی مورد و فحاشی هایی که دلیلی برای استفادشون وجود نداشت.یکی دیگه از چیزایی که برام آزار دهنده بود استفاده از توصیفات شهوانی توسط یه نویسنده ی ایرانی که باعث میشد به این فکر کنم که چه کسی اجازه ی چاپ این کتاب رو تو ایران داده..
و یه مسئله ی خسته کننده ی دیگه تکرار این جمله(اینقدر وحشتناک بود که نمیتوانم توضیحش دهم) یا(مرا از توضیح آن معذور بدارید) این ایده ی جالبیه که نویسنده توضیحات اضافه نده و مسئله ی اصلی رو جلو ببره ولی وقتی دو یا سه بار تو یه کتاب ۱۸۰ صفحه ای این کار انجام میشه بیشتر شبیه اینه که نویسنده ایده ای برای توضیح نداره و به زور و اجبار فقط میخواد کتاب رو تموم کنه
کتاب دستگاه هیولاساز دمشقی از چند جهت درخشان است یک ایده داستانها، گرجه کتاب از سه داستان تشکیل شده که به ظاهر ربطی به هم ندارند ولی عناصر و شخصیتها از داستانی به داستان دیگر نامحسوس رسوخ میکنند و به نوعی شکل دهنده ان هستند. دو کتاب در ژانر وحشت جای گرفته و گویی باید منتظر کلی حوادث وحشتناک و ترسناک باشیم، بله شاهد همه اینها هستیم ولی بیشتر از انکه بعد از خاموش کردن چراغ از تاریکی و هیولای ان بترسیم، از سیاهی و اضمحلال جهان درون خودمان میترسیم، وحشت از درونیترین خواستههایمان که به زیباترین و عمیقترین حالت به تصویر کشیده شده است سه زمان در طول این کتاب گویی از اخرالزمان به اکنون حرکت میکند و البته آنقدرها هم ارزش ندارد ، هزار سال و هزاران سال گویی روزی بیش نبوده . و این کم شدن وزن زمان برای من فانی دلنشین است چهار در آخر انچه بیش از همه در این کتاب توجه من را جلب کرد و باعث لذت دوچندانم شد، زبان داستان و نثر آن بود، . داستانهای فارسی هرچند ایده نو و خاصی داشته باشند ، نثرشان فرقی با یک مقاله در روزنامه ندارد و فقط از نثر یک داستان نمیتوان حدودا نویسنده را تشخیص داد. نثر و زبان این کتاب کاملا متمایز است. گویی سعدی از قرن هفتم امده و ژانر وحشت نوشته. کتاب را که دست میگیری انگار در سالن سیرک دوسولی نشستهای کلمات و اتفاقات بند بازی میکنند و میرقصند و تو چارهای جز بلند شدن و کف زدن نداری. در اخر اینکه بیصبرانه منتظر کتاهای دیگری از اقای قدیمی هستم
نکته ای که خیلی دوستش داشتم صحنه سازی های موندگارش بود. شاید بعضی جاها روایت برام گنگ می شد یا اصلا نمی فهمیدم که اوضاع از چه قراره یا نوع روایت دوم شخصی که گاها میومد لذت بخش نبود برام. ولی این لعنتی یه سری صحنه ها داشت که هیچوقت شاید یادم نره. مثل ماجرای پیرمرد خنزر پنزری یا پیرمردای داستان سوم. و نکته طلایی که وجود داشت نثر قدیمی طور نویسنده بود که یک کاری می کرد که احساس کنی که آره اینو یک نویسنده ی ایرانی نوشته. یه مهر محکم روی اثر. القصه وقتی میخواید این کتاب رو بخونید دنبال یه پلات محکم و دلایل منطقی نباشید. غرقش بشید. تو دنیای آدم کاغذی های لعنتی مست جوهر غرق شید. به مغازه شالجوم سر بزنید و با هیولاهاش حال کنید. دی: تمام!
خوندن این کتاب تجربه جالبی بود. نویسنده تخیلات غریب اما با بن مایه ی آشنا رو برای خواننده ترسیم میکنه و گاهی اتفاقاتی رو رقم میزنه که به هیچ وجه انتظارش رو نداری. با این که متشکل از داستان های کوتاهه به نظر میاد همه داستان ها بهم متصلن. به نظرم جذاب تر از بقیه کتاب های سبک خودشه و برای تجربه یک ترس غریب حتما باید خونده بشه.
اگر توصیفات معرکه میخواهید این کتابو بخونید. کمتر کتابی خوندم که در حین سیاهی و تیرگیِ دنیاش، بخندونتت و لذتبخش باشه. هم زیر پوستت غم و تاریکیش رو احساس کنی هم انقدر دور از نظر و ماورایی باشه. تجربهی بی نظیری بود آشنا شدن با جناب شالجوم خالق هیولاها و مخلوق بهزاد قدیمی.
This entire review has been hidden because of spoilers.