What do you think?
Rate this book


120 pages, Paperback
First published January 1, 1984
اگر آقای میرعلائی را میدیدم فقط یک کلمه میگفتم: «نکن». ترجمهای فاجعه از کتابی که میتوانست خوشخوان باشد.
نقلقولهایی از کتاب را در درسگفتارهای تاریخ ادبیات جهان شنیدم، و کنجکاو شدم که تحلیلی عمیقتر را در کتاب دنبال کنم اما ناامیدکننده بود! تحلیل خوبی در مورد قسمت آخر کتاب فاوست در تجربه مدرنیته جالب توجه بود و انتظار داشتم تحلیل قسمت اول این کتاب را در کتاب گوته بخوانم.
در کتاب گوته، در مورد فاوست و لحظهای که او با مفیستو پیمان میبندد تحلیل زیر ارائه میشود:
این نظر که فعالیت مشخصهٔ تعریفکننده انسان است، و این که حتی پیش از آنکه اهداف خاص آن را در نظر آوریم، ادامهٔ خستگیناپذیر آن ارزش ذاتی دارد، در میان مضامین بزرگ ادبیات تازهواردی چالشگر است. شاید این نظر چون رگهای در دیگر مضامین سنتی وجود داشته باشد؛ اینکه انسان باید بیوقفه حقیقت را دنبال کند، یا در پی تعیین نیروهای بالقوهٔ خود باشد، به جای آنکه آنها را از سر تسلیم و رضا مالک باشد، در آرای اغلب متفکران روشناندیشی یافت میشود. اما تصریح آن و دادن نقش اصلی به آن در شعری عظیم بخشی از بداعت گوته است. نتیجهٔ منطقی مکاشفهها و شهودهایی است که در اشعار «بسیار زمینی» جوانی آغاز شده بود.
پرداخت یادمانی گوته از این مضمون بر بلندای تاریخ ایستاده و مبارز میطلبد. عملا مفروضات همهٔ فلسفهها و دینشناسیهای گذشته را مورد سوال قرار میدهد، نظامهایی فکری که مطابق با آن انسان «وجود» بود، جوهری لایتغیر که اسکان آن بر زمین فقط موقتی بود و متاسفانه آن را به «عمل» گذرا و دیگر صورتهای تغییر ملزم میکرد. این چیزها به اصطلاح پوستهای محض بودند که جوهر اصلی در موعد مقرر از آن بیرون میآمد و به قلمرو بالاتر میرسید-به بهشتی ساکن و یکبار برای همیشه؛ نیروانایی؛ اتحاد با آرمانی معین.¹
گوته این نظر را در مقابل عقیدهٔ آنان میگذارد که طبیعت بشری به طور ذاتی «عمل» است؛ این عمل و صور تغییر وابسته به آن-حرکت، تکوین، رشد- مقدمات صرف و یا موانعی در راه رسیدن به طبیعت واقعی او نیست؛ خود اینها آن طبیعت است. انسان موجودی از زمان و جهان است، آوارهای گریخته از دست آنان نیست. در این تصویر پویا و ضدتعالی، کشاکش دیرینه فردیت انسانگرا، که پس از قرنها فترت در رنسانس از سر گرفته شده بود، به اطمینان راسخ نسبت به معتقدات خود نائل میشود.²
به رغم این نظر، گوته تصور خود از انسان را پیش مینهد که ناشکیبا از احساس رضایت فراتر میرود، و در عوض اهدافی را دنبال میکند که همراه با حرکت او تغییر میکنند و به دورترها میروند، اهدافی که اگر هم قابلیت احساس رضایت میداشتند، مجبور بودند نفسِ احساس پیگیری را به نحوی حفظ کنند- همچنان که فاوست در منظر آخر میکند. زیرا پیگیری نفسِ هدف است، انسان را حرکت تعریف میکند. این از تعریف قدیم ارسطویی که شادی را در تعقیب اهداف ارزنده میبیند، فراتر میرود، و منبع ارزش را در این فراگرد عنصر تلاش مداوم میداند. شرط نهایی مقایسه تصورات هگل و مارکس را از «از خود بیگانگی» فراهم میآورد، و اکنون که فراگردهای صنعتی به نیروهای انسانی که زمانی در انحصار خود داشتند کمتر و کمتر نیاز دارند، همچنان تصوری بحثبرانگیز و مربوط باقی میماند، چنانکه مردم هنوز بتوانند در جامعهای باز اندیشیده آزاد باشند تا فعالیتهایی را دنبال کنند که به خودی خود هدف باشد، و به رشدی نائل آیند که فقط اقتصادی نباشد³
¹The idea that activity is man's defining characteristic and that its tireless continuation as an intrinsic value even before we consider its particular goals is a challenging newcomer among the great themes in literature. It may have been present as a strand in other traditional themes that man should restlessly pursue truth or the fullfilment of his potential rather than complacently possess it is an idea found in more than one enlightenment thinker. But, to have made it explicit and given its center stage in a great poem is part of Goethe's originality.
Goethe's monumental treatment of the theme stands challengingly at a pivotal point in history. It questions the assumptions of virtually all the philosophies and theologies of the past, according to which human nature was "being", a changeless essence whose residence on earth only temporarily and regrettably involved it in transient "doing" and other forms of change. These things were allegedly a mere husk from which the essence would in due course be liberated into a higher roam aesthetic once and for all heaven, nirvana, oneness with some fixed ideal.
² Against this, Goethe sets the idea of man's nature as inherently doing. This and its associated forms of change, movement, development and growth are not mere preliminaries or obstacles to the attainment of his true nature; they are that nature. Man is a creature of time and the world and not a refugee from them. In this dynamic and anti-transcended conception, the long haul of humanist individualism, which began again in the Renaissance after centuries long interruption, achieves the full confidence of its convictions.
³Against it, that is against the idea that having things is the goal of life, Goethe sets his image of a man as impatiently transcending gratification, pursuing instead goals which recede and change as he moves, and which, if they were ever to afford satisfaction, would somehow have to preserve-
as Faust's last vision does- the feel of the pursuit itself. For the pursuit is the goal. Man is defined by movement. This goes further than the old Aristotelian definition of happiness is lying in the pursuit of worthwhile goals, and singles out the element of continual striving as the source of value in that process. It provides the ultimate term of comparison for Hegel and Marx's concepts of alienation. It remains relevant and thought-provoking now that the industrial processes need less and less of the human energies they once monopolized, so that people may yet be free in a rethought society to follow activities that will be ends in themselves and to achieve growth of more than just the economic kind.