داستان عجیب اختر و گرگ و دکتر و سوال های متعدد حل نشده در ذهن، گلشیری به عنوان مولف، جهان ذهن خودش را در این داستان بازگو میکند و به زیبایی داستانی روانکاوانه خلق می کند که ریشه اش از ناخودآگاه ذهن خودش نشات گرفته است. گلشیری جز اولین کسانی بود که تکنیک های مدرن را در نگارش داستانهایش به کار گرفت و با نویسندگان غرب اشنا شد و از طریق همین اشنایی رمان های روانشناسانه زیادی خواند و در این راه خودش بارها گفته است که بهرام صادقی کمک بسیاری به او کرده است و باعث پختگی اش در داستانویسی مخصوصا داستان های کوتاه اش شده است. او توسط بیضایی برای تدریس به دانشگاه هنرهای زیبا تهران دعوت میشود و از آنجا که عاشق کار گروهی بوده با همراهی چند تن از دوستانش حلقه ادبی به نام جُنگ اصفهان تشکیل می دهد و باعث بالندگی و معرفی چندین نویسنده سرشناس میگردد. گلشیری در بیشتر داستان هایش بر شخصیت ها تمرکز دارد و مهم ترین اصل را در داستان شخصیت پردازی می داند نه پرداختن به جزئیات صحنه، از نگاه من گلشیری ادامه دهنده راه هدایت و چوبک و صادقی است و از مهمترین و تاثیرگذارترین وزنه های داستان نویسی ایران است. حالا برسیم به داستان کوتاه گرگ، سالها پیش کتابی از فروید خواندم که به زیبایی ناخوادآگاه ذهن انسان را شرح می داد و آن را به سه بخش تقسیم میکرد : نهاد ، من ، فرامن، نهاد را مرکز تجمع افکار و احساسات میدانست جایی که میل های سرکوب شده دائما در تلاش هستند که به سطح خودآگاه من نفوذ کنند و دو نیروی محرکه هم هستند که غریزی نهاد را یاری میکنند، غریزه زندگی و غریزه ویرانگر، غریزه زندگی همیشه به دنبال برتری فرد و شهوت در سلطه گری و کامیابی است و از طرف دیگر غریزه ویرانگر به دنبال نابودی و ویرانی فرد و جامعه و قطع همیشگی زندگی اجتماعی است. من هم بخش منطق و استدلالگر ذهن است که با جهان بیرون ارتباط دارد، فرامن هم منبع اخلاقیات و آموزه هایی است که توسط جامعه ساخته شده و کارش جلوگیری از پیشروی و افسارگسیختگی نهاده و همیشه اونو رام نگه میداره، داستان کوتاه گرگ مرا به شدت به یاد همین حرف های فروید در مورد ناخودآگاه و ذهن انداخت جایی که گرگ همان نهاد است و پیوسته به دنبال زیاده خواهی و لذت و نابودی و اختر که شخصیت پیچیده و محوری داستان است نماد من است و هدف گرگ برای سلطه و چیرگی و از طرف دیگر دکتر نماد فرامن و عامل بازدارنده گرگ، بن مایه اصلی داستان هم کشمکش های سه شخصیت اصلی هستند. تقابل عشق و علاقه به دکتر و از طرف دیگر کشش و دلبستگی مرموز و غریزی به گرگ که اختر را وارد بحرانی جدید می کند و در پایان هم می بینیم نتیجه این کش و قوس ها اختر را به نابودی و نیستی می کشاند. داستان گرگ به زیبایی پیچیدگی های روانکاوانه را به تصویر میکشد و در سال ۵۱ نوشتن چنین داستانی به واقع آوانگارد و نوآورانه است و صد البته تحسین برانگیز و از نگاه من در زمان خودش جز بهترین ها محسوب می شود و به زیبایی می توان از خط داستانی اش استفاده کرد و فیلمی زیبا از آن ساخت .....