مجموعه داستان بدی نبود، خوب بود. از نه داستان به هم پیوسته تشکیل شده بود که ما رو میبرد به دنیای معلمها. جمع شدنشون تو دفتر مدرسه قبل و بعد کلاسها و حرفهایی که با هم میزنند. حرفهایی که از دهن شخصیتهای کتاب میخونیم خیلی آشناست.حتما تا به حال شنیدیم و چه بسا خودمون همین عقاید رو داشته باشیم. معلمهای این داستان عقاید گوناگونی دارند و نویسنده تلاش کرده بود به خوبی تکثر تفکر در این قشر رو نشون بده. دغدغه هایی گوناگونی داشتند. معلمی که از ابرو برداشتن شاگردش ناراحت شده بود و اون رو تو جلسه مطرح میکرد و بقیه باهاش موافق و مخالف بودند و در موردش حرف میزنند.این فقط یک موضوع مورد بحث بود و در مورد سایر موضوعات هم ما از این گونه گپ و گفتها داشتیم. میشد تفاوت تفکرنسل قدیم و جدید رو دید، معلم های سن بالای قدیمی و فرقی که با آوا به عنوان معلم جوان داشتند. بحث های سیاسی که در کتاب اومده بود جالب بود. کل کلهایی که تو سطح جامعه هر روز میبینیم و یکی از انقلاب میگه و دیگری از اصلاحات و یکی دیگه معتقد به تحریم انتخاباته و اون یکی نظر متفاوتی داره. گشت و گذار به دنیای معلمان و دغدغه ها و مسائلی که داشتند خوب بود و مشخص بود نویسنده دغدغه داشته و سعی کرده این رو در اثرش نشون بده. خیلی از مباحثی که بین طرفین شکل میگیره بدون نتیجه خاصی تموم میشه.شخصیت ها حرفاشون رو میزنند و تمام.خب واقعیت هم همینه. نویسنده در مقام قضاوت بر نیومده.شاید میشه حدس زد تفکرات خودش رو از زبون فنایی به زبون آورده اما اصراری به ارائهی نسخهای شفابخش در موضوعات گوناگون نداشته.
یک و نیم ستاره، آن هم بخاطر جسارت در چاپ، این حرفها و فضای نویش. دلم می خواست هیچ ستاره ای بهش ندم -که نمیشه-. متوجه هستم که سوالی رو در ذهن مخاطب ایجاد کرده و عدم تعین و نتوانستن در انتخاب و نسبیت رو نشون داده. اما برای چنین معنایی کم مایه بود.
بهعنوان آدمی که همیشه معلمها رو تحسین میکنم و غبطه میخورم که خودم اصلاً نمیتونم اون نقش رو داشته باشم، از این کتاب راضیام. تا حدی ماجراهای پشتِ درهای بستهٔ دفترهای مدارس رو افشا میکنه. قصهٔ پایانبندی رو از همهٔ قصهها بیشتر دوست داشتم.
عنوان کتاب و فُرمش (مجموعه داستان به هم پیوسته) دو عاملی بودن که کنجکاوم کردن بخونمش. کتاب (که بیشتر خوش دارم داستان بلندی بدانمش تا چند داستان کوتاه به هم پیوسته) شروع خوبی داره که با زبان ادبی و توصیف های قشنگ غنی شده. اشخاصی که در کتاب باهاشون مواجه میشیم به یاد ماندنی هستن و هر کدوم ویژگی ها و خصلت های خاص خودشون رو دارن. دغدغه های آدم های کتاب دغدغه های ملموس برای خواننده س؛ مثلن بحث های سیاسی ای که همیشه بین ما ایرانی ها در جریانه به زیبایی در این کتاب تصویر شده، بحث هایی که خیلی وقت ها بی نتیجه میمونن و از دید انسانی که نگاه کنیم میبینیم شاید هر دو سوی بحث حق دارن از نظرگاه دنیای خودشون. نکتۀ دیگۀ جالب کتاب فضای مدرسه و زندگی معلمی بود. از این نظر، کتاب کم و بیش شباهت هایی کلی داشت با "مدیر مدرسه"، که البته برای جهان امروز ما نوشته شده بود. و در کنار سیاست و آموزش و پرورش، دغدغۀ سومی که در کتاب دیدم موضوع "مادر و فرزند" شدن و بودن و معنا و مفهوم اون بود، که مثل دو مورد قبلی، در تمام داستان ها حضور داشت، ولی بعضی جاها پر رنگ تر میشد و جلو میومد. از جمله نکات منفی، شاید یکی این باشه که بعضی جاها به نظرم داستان کم و بیش سانتیمانتال میشد؛ نمیدونم، شاید حس این لحظه م باشه (که مخصوصن در انتهای داستان آخری دچارش شدم) و بعدن از بین بره. به هر حال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیل خوشحال هستم که این کتاب رو خونده م، و خیلی خیل خیلی خیلی خوشحال هستم که میبینم انگار نشر چشمه کتاب خوب هم کم نداره. و یه تجربه هم داره برام تکرار میشه: اینکه انگار کتاب هایی که جایزه نبردن، و کمتر تو بوق و کرنا شدن و تبلیغ گرفتن، کتابهای قوی تری هستن. در راستای همین تجربه بود که از خودم پرسیدم چرا این کتاب جایزه نگرفته (البته شایدم گرفته من نمیدونم)، بعد مثلن "نوبت سگها" یا "آن گوشۀ دنج سمت چپ" یا "بازار خوبان" یا.... جایزه گرفتن؟
همهی ما کولهباری از خاطرات تلخ و شیرین از دوران تحصیلمان داریم. دورهای از زندگیهایمان که آنقدری که فکر میکنیم و در تقویم به نظر دور میآید، از ما دور نیست. چه بپذیریم و چه نپذیریم این دوران نقش عظیمی در شکلگیری آنچه امروز هستیم داشته است. تعدادی از ما همان سالها راه را اینگونه انتخاب کردند که در همین دنیا باقی بمانند، حال به انگیزهی اینکه شبیه معلمی شوند که دنیایشان را عوض کرد و همین کار را برای فرد دیگری انجام دهند و یا به انگیزهی ایجاد تغییر که بچهی دیگری روزگار سخت آنها را تحمل نکند. به هرحال این افراد آن سوی ماجرا را زندگی کردهاند و دیدشان به موضوع با من و شما تفاوت بسیار دارد. کتاب گچ و چای سردشده این امکان را به شما میدهد که نگاهی به گوشهای از این دنیا بیندازید. دست شما را میگیرد و به پشت درهای بستهی دفتر دبیران میبرد و پشت میز مدیر مدرسه مینشاند و آن معمای بزرگ دوران تحصیل همهی دانشآموزان را که همیشه فکر میکنند در دفتر دبیران چه خبر است و یعنی چه حرفهایی با هم میزنند و ... را برایتان حل میکند. کتاب شما را با حقیقت آدم معمولی بودن معلمها مواجه میکند و شما را به فکر فرو میبرد. به شما نشان میدهد تمام دنیای معلمها در شکنجه کردن دانشآموزان با برگزاری امتحان و نمره دادن خلاصه نمیشود؛ که صدای زنگ برای آنها هم معنای خاص خودش را دارد. این کتاب شما را به حیاط دبیرستانتان میبرد ولی اینبار همهچیز جور دیگریست. و صد البته نگذریم از قلم دوستداشتنی آتوسا افشیننوید که شما را با جنس متفاوتی از دغدغههای ذهنی یک معلم آشنا میکند. این کتاب در هفتهی اول به چاپ دوم رسید. توصیه میکنم این تجربهی جالب را از دست ندهید.
عباراتی چون «از این رو مشاور جدیدش اولین گام در حل این مشکل را تعریف یک چشمانداز و مهندسی یک استراتژی آموزشی منطبق بر آن برای چهار سال بعدی میداند» (ص ۱۰). متن را گاه از حالت ادبی خارج کرده است. بوی رنگ و دودهی کتابهایی که سه ماه از قفسهها بیرون نیامده بود درهم میپیچید و نشاط و هیجانی به فضای کوچک معلمها میآورد (ص ۷). که مفهوم منطقی و مشخصی ندارد.
نبود یا بالعکس ایجاد فاصله اضافه در کلماتی چون درِگوش (ص ۱۰)، دلخواه (ص ۸)، اینکه (ص ۹)، ه اضافه در کلماتی چون خوندهن، کردهن و درج اشتباه کلماتی چون میآن (ص ۱۰)، انقدر (ص ۱۱)، حتا (۱۳) و ... حتی اگر توسط ویراستار صورت گرفته نه خود نویسنده،پذیرشش از طرف نویسنده جای سوال دارد.
وضعیت آوا فنایی وضعیت من است، جایی میان این دوگانهها: هستها و بایدها، صلحها و جنگها، امیدها و ناامیدیها، عشقها و نفرتها، تفاوتها و شباهتها. جایی که در آن هرروز حس میکنی محبوبه و مرادپور و دارابی و شالچی و حسن زاده و سمرقندی و فتاحی و حتی سعادت را دوست داری و در عین حال دوست نداری. میفهمی و نمیفهمی. درست همان لحظهای که حس میکنی به تو شبیه اند و با آنها درد مشترک داری، احساس میکنی چقدر از طرز تفکرشان دوری و با آنها «فاصله» داری. «احساس همدردی و دلسوزی»ات بهشان در چند ثانیه با احساس «حسرت و دلزدگی» در میآمیزد، نه «تحمل شنیدن عقاید کهنه و پوسیده»شان را داری نه «تحمل نگاه خسته و وامانده» این آدمها را. کتاب اما فقط داستان آوا و وضعیت برزخی او نیست. گچ و چای سرد شده گویی یک «ما چگونه ما شدیم» هم درون خودش دارد. مایی که وقتی آن را به تک تک آدمهای تشکیل دهندهاش تقسیم میکنیم نه فقط آوا که بقیه آدمهایش را هم در برزخ می يابیم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
كتابی بدی نبود اما دوستش نداشتم. داستان میخواست به وضعیت سیاسی حاضر، مشکلات زنان و قشر معلم بپردازد اما ضعیف عمل کرده بود. توصیف صحنهها خوب اما توصیف شخصیتها بسیار ناقص بود. برای مثال به جز این که بدانیم شخصیت اول داستان آوا فنایی پاهای کشیدهای دارد، چیز دیگری از وی توصیف نشده تا بتوان ظاهر او را در ذهن تجسم کرد. برخی مکالمههای کتاب آرمانگرایانه و بسیار مصنوعی هستند. به عنوان یک خواننده نمیتوانستم با آن مکالمات ارتباط برقرار کنم.
عالی بود. باورم نمیشد اینقدر مجذوب داستان بشم که حین خوندن چنین حس کنم که واقعیت داره پی در پی ضربات سهمگینی بهم وارد میکنه. و البته جملهها و فکرهایی که فکر کنم همیشه میمونه تو ذهنم.
برخلاف اغلب داستانهاى جديد ايرانى كه وقت تموم كردن كتاب يك "كه چى؟!" بزرگ پيش چشم آدم مياد، مى تونيد مطمئن باشيد با بستن اين كتاب احساسى كاملا متفاوت سراغتون خواهد اومد. آتوسا افشيننويد، نويسندهى وبلاگ چپكوك كه نگاه انسانى و هوشمند نقادانهاش در نوشتههاى وبلاگش هميشه به حيرتم مى انداخت در اين كتاب هم مخاطب رو با سوالات و چالشهاى اخلاقی درگير مىكنه. "گچ و چاى سرد شده" به جز موضوع اصليش و نثر خوب عوامل لذت بخش زيادى داشت: روايت از دنياى پشت صحنهى معلمها در مدرسه كه از بچگى براى هممون علامت سوال بوده. نويسنده خودش معلم بوده و دغدغهی آموزش داره و به زير و بم اين دنيا آشناست. هر كدوم از شخصیتها به نوعى نماينده چند قشر و تفكرند و گفت و گوهاشون در نهايت خوب تقابلهای پنهان جامعه رو نشون مىده. زمان روايت داستان (بهار ٨٤) و اشاره به انتخابات اون سال در يكى از داستانها از جذابيتهاى ديگهی کتاب برای من بود. داستان منتشر شدهى ديگهاى رو سراغ ندارم كه اين طور مختصر و مفيد از سوالات و سرگيجههاى جامعه تو اون دوران مهم که آغاز یک انحطاط بود نوشته باشه و به طور خاص راوى آرزوها و افسوسهاى "ما" باشه. خوشحالم كه جايى در ادبيات ثبت شديم. منتظر كتاب بعدى نويسنده هستم.
اين داستاني نوولاست ولي به اندازه رمان مرا به خود مشغول كرد. داستاني كه لازم شد دو بار بخوانمش تا قسمت هايي را در ذهنم حفظ كنم و بمرور بفهمم نويسنده چه زيبا و نظم يافته ، دنيايي بي نظم و درهم و برهم و پر از تضاد را براي خواننده در طي مكالمه هاي شخصيت ها قابل شناخت كرده است. نويسنده از تقابل هايي ميگويد كه از ما نسل سوخته ساخت و تقابل هايي كه منجر شد احتمالا نسل هايي بابت حركت مان از سنت به مدرنيته از دست بدهيم. در اين داستان از آدم هايي ميخوانيم كه براي رسيدن به ايده ال هايشان درد كشيده اند و گاهي درد فراموش نشدني اشتباه بودن ايده ال ها. و گيج شدن هايشان بين انتخاب كمال طلبيشان و آنچه در واقعيت وجود دارد و فشار غريب واقعيت به انسان فاني با عمر جواني محدود و دلبستگي ها و عزيزاني كه گاهي در راه رسيدن به اين كمال بايد فدا كنند.
این سیاهی عظیمی که بر دنیای ما سایه افکنده و گویی راه گریزی از آن نیست تا به کجا ادامه خواهد یافت؟ این بغضهای فروخورده، این گریههای ناگزیر و این غمهای مدام را فریادرسی هست؟ این جامعه ناهمگون و گسیخته چه سرنوشتی خواهد داشت؟ شکاف طبقاتی و اختلافات عمیق فرهنگی جامعه ایرانی را به قهقرا رهنمون نموده و افسوس و صد افسوس که دیگر راه بازگشتی نیست. میانگارم که چه زود آرمانها و آرزوها رنگ باختند و ما باختیم ... آری در این هیاهو دیگر حرفی برای گفتن نیست.
ستاره کتاب رو احساس غیر واقعی بودن برام کم کرده. شاید سالهایی که قصهها درش میگذره، یکی دو سال بعد از خاتمی، واقعا میشده در مدرسه معلمها چنین حرفهایی بزنن و نترسن از گزینش و حراست. اما الان در هر مدرسهای آدمهایی هستن که هر حرف بیربط و باربطی رو به گوش گزینش میرسونن. اعتماد کردن شرایط تو خاصی پیش میاد.
روایت نو و جدیدی بود. داستان زندگی معلمهای یک مدرسه غیرانتفاعی شمال شهر از زبان یک معلم جوان که گویا خیلی با بقیه معلمها هم نظر نیست. این تعریف یک خطی داستانه اما به نظرم دغدغهی اصلی کتاب مادر شدن و مادر بودنه. از بین کتابهای جدید این روزها ارزش خوانده شدن و دیده شدن داره.
اولش حواسم نبود روی کتاب نوشته «مجموعه داستان بههمپیوسته» برای همین آخرش غمگین شدم که یک موضوع خوب حیف شده است. آمدم ریویو بنویسم که چشمم افتاد بهش. حالا فکر میکنم نویسنده بین مجموعه داستان و داستان کوتاه تردید کرده و چیزی بین این دو از کار درآمده و برای همین ممکن است باهاش ارتباط برقرار نکند آدم. مثلاً یکی از اتفاقهای مهم صفحههای اول اضافه شدن آقای مشاور آموزشی تحصیلکردهی خارج از کشور به کادر مدرسه است و دستورالعملهاش و واکنشهای متعاقب معلمها؛ اما دیگر در هیچکجا ازش نمیشنویم و رها میشود. اما کتاب از دل مدرسهی دخترانهای در تهران بیرون آمده و شخصیتهاش نه دانشآموز که معلمها هستند و از روزگار رفته بر آنها میگوید(در حوالی انتخابات سال 84 میگذرد و از خلال دیالوگهای معلمها گریز میزند به گذشته). اهمیت کتاب در همین روایت کردن معلمها است. «معلم» را با چندتا ویژگی کلی محدود و در قالب یک کل به ما میشناسانند و خیلی کم از معلمها میشنویم. نویسنده به خوبی از پس توصیف حالوهوای حاکم بر دفتر مدرسه برآمده. شاید آشنایی ما با این همه شخصیت را در 98 صفحه ابتر باقی گذاشته اما با آن فضا خوب درگیرمان میکند که خودش یک خردهفرهنگ است واقعاً و مهم و چشم آدم را به سؤالهای بعدیای میگشاید، اصلش این که چقدر انتظارها و ارزشهای شخصی معلمها در مدرسه مقدم است بر فرآیند رشد دانشآموزان و حرفهای در غیابشان چه خوب نشان میدهد آنها چطور دارند دیده میشوند. بهعلاوه نگاه کردن به یک دورهی مهم تاریخ سیاسی-اجتماعی از خلال دیالوگهای معلمهای یک مدرسه جذاب است. هرچند بعضی جاها خیلی کلیشهای شدهاند شخصیتها و دیالوگها و دغدغهها. در کل به نظرم کتاب برای کسی که از مدرسه و معلمی دور باشد خواندنیتر است
خوندن این کتاب برام تجربه ی عجیبی بود، شاید چون متاسفانه اونقدر تعداد داستان های خوب معاصر به زبان فارسی کمه که آدم ممکنه با پیش فرض غلطی سراغشون بره. اما این کتاب و داستانش شگفت زده ام کرد. ادبیات ساده ای داشت اما همین حسنش بود به نظرم چون می تونست به نرمی بره زیر پوستت و قشنگ درکش کنی. داستان در پس حرف های معلم های مدرسه ای دخترانه در بالای شهر پیش می رفت. و برای من که هم تجربه ی معلمی دارم و هم از همچیین جوهایی بین معلم ها، حرفاشون و حتا فضای بورژوازی بچه هایی که تو همچین مدرسه هایی درس می خونن آشنام خیلی ملموس بود. احساس می کردم دارم از دید آوا داستان و می بینیم. آوا همه ی ما بود. همه ی ماهایی که نه فقط تو محل کارمون، توی هرجایی تو جامعه احساس غربت و درد فهمیده نشدن رو عمیقا حس کردیم.
یکی از بهترین مجموعه داستانهای این چند وقت. گاهی فشار دلتنگی و مهاجرت صحنههای رندمی از گذشتهم، بیدلیل و بیوصله پینه به حال حاضرم، از ذهنم میگذراند. یکی از آنها دوران مدرسه است. این کتاب مرا غرق آن دوران و لذت سیراب شدن کنجکاویم از اینکه در دفتر معلمها چه میگذشت کرد. یاد معلمهای دبستان و راهنمایی و دبیرستانم بخیر. چه شکاف وسیعی بین شاگردها و معلمها بود. این قصه و تجربهی خودم به عنوان شاگرد، این شکاف را بیشتر عیان کرد. توصیه میشود به همهی آنهایی که در مدرسهی دخترانه درس خواندند و همیشه زنگ تفریحها زیرزیرکی به دفتر معلمها و چای خوردنشان خیره میشدند.
به نظرم ربطی که بین داستانها وجود داشت و در آخرین داستان کاملاً معلوم میشد خیلی خوب دراومده بود و موضوعش هم که زندگی خارج از کلاس معلمان مدرسه رو نشون میداد جذاب بود. اشارهها به مسائل سی��سی اون روزها هم برای من جالب بود