Writer, critic and editor, Hooshang Golshiri, the prominent Iranian literary figure, published his first collection of short stories, As Always, in 1958. His second book, a short novel, Prince Ehtejab (1959) brought him fame and was later made into an internationally acclaimed film (1974). It has since been translated into several languages. His writings include eight novels, five collections of short stories, two books on literary theory and criticism, and a 2 vol. collected essays and articles.
Alongside his writing, he set up workshops and classes to nurture new generations of writers, edited various literary journals, and actively participated in the struggle for freedom of thought and expression in Iran, and the establishment of an independent Iranian writers association. He was awarded the Hellman--Hammett Prize (Human Rights Watch) in 1997, and the Erich Maria Remarque Peace Prize (City Of Osnabruck) in 1999, in recognition of his commitment to human rights and freedom of speech.
او هم باز همان حرف ها را زد، که واقعیت اغلب تختۀ پرش ماست، اما گاهی نوشتن یک داستان شکل دادن به کابوس فردی است، تلاشی است برای به یاد آوردن و حتی تثبیت خوابی که یادمان رفته است و گاهی با همین کارها ممکن است بتوانیم کابوس های جمعی مان را نیز نشان بدهیم تا شاید باطل السحر آن ته ماندۀ بدویت مان بشود. مگر نه این که تا چیزی را بعینه نبینیم نمی توانیم بر آن غلبه کنیم؟ خب، داستان نویس هم گاهی ارواح خبیثه مان را احضار می کند، تجسّد می بخشد و می گوید: «حالا دیگر خود دانید، آین شما و این اجنه تان.»
نثر تا صفحۀ صد و بیست خوندم و قید چهل صفحۀ آخرو زدم. و فکر کنم یکی از مقصرهای اصلی نثر گلشیری بود، خیلی جاها گنگ می شد، مرجع ضمیرها گم می شد، دیالوگ ها با هم قاطی می شد، و بعد از دو سه پاراگراف معلوم می شد اون دیالوگ رو مرد گفته یا زن، یا زن دیگه ای در خاطرۀ مرد. و راستش من هم این قدر حوصله نداشتم که مدام برگردم و دیالوگ ها رو دوباره بخونم.
یه زمانی مجلۀ داستان دانشجویی می خوندم، و همه ش حس می کردم نویسنده ها همه یک جور می نویسن. نوعی نثر تند و شتابزده، با توصیفات و ضمیرهای گنگ، با جمله بندی های گاه بلند و گاه کوتاه، نمی تونم دقیق توصیف کنم، اما قشنگ توی ذهنم زنده است و اگه یه نثر مشابه ببینم، فوری تشخیص می دم. با خوندن این کتاب، فهمیدم اون دانشجوها سعی می کردن از نثر گلشیری تقلید کنن. نمی دونم آیا هنوز هم نویسنده ها سعی می کنن ازش تقلید کنن یا نه. اما حقیقتش من خودم اصلاً نثرش رو دوست ندارم. شاید قدیم ترها که سرم پرشورتر بود و شیفتۀ هر چیز "جدید"ی می شدم (حتی یه مدت شیفتۀ دادائیسم شده بودم، بی معنی نویسی مطلق) جذبش می شدم، اما اون شور و اشتیاق به چیزهای جدید از سرم افتاده. حالا ترجیح می دم یه چیز خوب بخونم، یه چیز عمیق بخونم، به جای یه چیزی که فقط با نثر و زبان ور رفته باشه.
داستان داستان خیلی منو یاد «پیش از غروب» انداخت. نویسنده ای در زمانی قدیم عاشق دختری بوده، و بعد از فراق، راجع بهش داستان نوشته. حالا نویسنده توی کشورهای اروپایی می گرده و داستان هاشو می خونه، و در این داستان خوانی ها، همون دختر رو دوباره بعد از سال ها می بینه. با هم می گردن و راجع به گذشته صحبت می کنن. اگه کتاب ده سال قبل از فیلم نوشته نشده بود، با قاطعیت می گفتم که طرح اصلی کتاب از روی پیش از غروب تقلید شده. به هر حال، دیالوگ ها و داستان هایی که از گذشته به یاد میارن این قدر کشش نداشتن که کل داستان برای من اهمیتی داشته باشه. شخصیت ها هم همین طور، این قدر پرداخت نشده بودن که زندگی هاشون برام اهمیتی داشته باشن.
چرا کتاب رو خوندم؟ این مدت زیاده از حد ترجمه خوندم. و موقع نوشتن همه ش حس می کنم شکل جملاتم داره گرته برداری از جملات ترجمه ای می شه. ساختار جملات، اصطلاحات و... بعد از خوندن «دوباره از همان خیابان ها»ی بیژن نجدی، حس کردم شاید بد نباشه شروع کنم به خوندن چند تا نویسندۀ داخلی که خوب می نویسن، نثرشون خوبه، که آثار نثر خارجی رو از ذهنم پاک کنن. کسی گلشیری و معروفی رو معرفی کرد، و حالا قصد دارم بیشتر از این دو نفر بخونم.
آینههای دردار شاید یکی از غیرقابل ترجمهترین کتابهای ادبی ما باشد. نه بخاطر نثر و فرم پیچیدهاش که البته پیچیده هم هست، منتها محتوای مغشوش و زیادی پیوند خورده به تاریخ معاصر ما، آن را برای دیگران و حتی پارهای از خودیها غیر قابل فهم میکند. اگر بتوان داستان آن را مرتب کرد شاید بتوان محتوایش را این گونه تعریف کرد؛ نویسندهای ایرانی که برای داستانخوانی به اروپا سفر میکند و در این مسیر با رفقای قدیمی دمخور و میشود و عشق سالهای جوانیاش را میبیند و ... گفتوگوهای کتاب و جریان سیال آن مدام زمان را عقب و جلو میبرند و در هم خلط میشوند و نقبهایی به ناگهانی، اثرگذاری و سرعت یک رعشه به گذشته میزنند. به عوضشدن زندگیها، به انقلاب، به فرارها و عشقها و ... خواندن آینههای دردار میتواند یک تجربه لذتبخش با شکنندگی بسیار باشد. چرا که تمامی دقت مخاطب را میطلبد و اگر جملهای از دست برود احتمال دارد شیرازه داستان از هم بپاشد.
مُرد دیگر ، آدم ها می میرند ، سکته می کنند یا زیر ماشین می روند ، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره ای پرتشان می کند پایین . این ها البته مهم است ، ولی مهم تر همان نبودن آن هاست ، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش ، کنار تو خالی است . بعد دیگر جایشان خالی می ماند ، روی بالش ،حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است . آن وقت است که آدم حسابی گریه اش می گیرد ، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
«چند خطی در مورد آینه های دردار» از گلشیری گفتن و نوشتن خیلی سخته.آثار گلشیری اغلب با پیچیدگی هایی همراهه که برای منی که خواننده ساده و معمولی ادبیات هستم کار رو دشوار میکنه اما این دشواری باعث نمیشه که آثار گلشیری رو نخونم و به سمتشون نرم.قبلا در معرفی کتاب دیگری از گلشیری نوشته بودم که علی رغم اینکه تمام داستان و منظور نویسنده رو متوجه نمیشم،اما باز هم علاقه دارم آثارش رو مطالعه کنم.به گمانم این از ویژگی های نثر گلشیری است که باعث میشه من خواننده کتاب رو به سمت خودش بکشونه. داستان در مورد نویسنده ایست به نام ابراهیم.او به جلسات داستان خوانی و محافل ادبی خارج از کشور دعوت میشه و اونجا داستانهاش رو میخونه .یکی از مواردی که گلشیری میخواد در موردش صحبت کنه مهاجرته.اما ابراهیم،تمایلش به ماندن در وطن با تمام سختی هاست.او ریشه هایی داره که زبان یکی از مهمترین آنهاست.در جایی از کتاب از زبان ابراهیم میخوانیم : «او از زبان، نه، خانه ی زبان گفته بود که تنها ریشه ای است که دارد.. گفت: من فقط همین را دارم، از پس آن همه تاخت و تازها فقط همین برایمان مانده است. هربار که کسی آمده است و آن خاک را به خیش کشیده است با همین چسب و بسط زبان بوده که باز جمع شده ایم، مجموعمان کرده اند، گفته ایم که چه کردند مثلا غزان یا مغولان و مانده ایم، ولی راستش ننوشته ایم، فقط گفته ایم که آمدند و کشتند و سوختند و رفتند. از شکل و شمایلشان حرفی نیست و یا اینکه دور آتش که می نشستند پشت به آن مناره ی سر آدمها، پوزارشان به پا بود یا نه» در این سفرها و داستان خوانی ها ،ابراهیم گذری هم به گذشته میزنه و از انقلاب و جنگ و مصائب اون دوران میگه.رمان به شیوه سیال ذهن نوشته شده و پرش های زمانی زیادی رو در داستان میبینیم.در این گذر به گذشته روایتی است از پسری که از جنگ برمیگرده و یکی از دستانش در جنگ قطع شده و حالا قراره پدر و مادرش برای اولین بار در این وضعیت او رو ببینند.روایت دیدارحمید و حاجی(پدرش) به غایت درخشان و تاثیرگذار و برای من ماندگار بود(صفحه 92 کتاب) ابراهیم دوست دوران جوانی خودش،صنم بانو که روزگاری در تمام جلسات نقد و داستان خوانی کتاب شرکت میکرد رو پیدا میکنه.یک سوم انتهایی کتاب به بحث و گفت و گوهای دو نفره ابراهیم و صنم میپردازه و دز زمانتیک داستان بالا میره.کتاب پر از جملات و پاراگراف های زیباست که حسابی آدمو با خودش درگیر میکنه.البته همونطور که در بالا گفتم نثر گلشیری پیچیدگی زیادی هم داره.همین پرش های زمانی مختلف و یا مثلا گاهی پاراگرافی اینطوری شروع میشد که "گفت" و مشخص نیست این گفت از طرف کدوم شخصیته و بعد از خوندن چند خط متوجه این قضیه میشدم. گلشیری پیچیده و سخت ولی در عین حال شیرین و جذاب مینویسه.هر زمان که خواننده این آمادگی رو داشته باشه تا به سراغ آثاری سخت خوان بره،مطمئنا گلشیری میتونه از انتخاب های خوب تو این زمینه باشه. این مرقومه رو با پاراگرافی از کتاب تمام میکنم:
«مینا برای من راستـش حضور حی و حاضر هـمان خاک است که با صبوری ادامه می دهد، حتی اگر من نروم. من با او روی زمین زندگی می کنم، از همان ریشه ها، گیرم پوسیده، تغذیه میکنم، لحظه به لحظه. نمی خواهم این تکه خاک را از دست بدهم، نمی توانم به او هـم دروغ بگویم، او را همین طور که هـست دوسـت دارم، و تو را... -مکث کرده بود حتما که صنم گفت:همانطور که بوده ام.
رمان (آینههای در دار) مرحوم (گلشیری) را گمان میکنم برای اولین بار، پانزده سال پیش خواندم و دو بار بعد به فاصلهی کوتاهی بازخوانیاش کردم. پس آنچه میخوانید بیشتر متکی به حافظهی بسیار ضعیفم است که امیدوارم یاریام کند
دربارهی موضوع داستان، دیدم کاربران محترم سایت نوشتهاند و نیازی به تکرار آن ندیدم. علیرغم فضاسازیها و تکنیکهای روایی و گفتاری این رمان چند چیز برای من در حال حاضر خاطرهانگیز شده است و در ذهنم مداوم تداعی میشود. یکی آن تلفنزدنهای بیموقع زن داستان(مثلاً ساعت دو صبح) و جالبتر این که نویسنده(ابراهیم) با حوصله مینشست و حرفهای بی سر و ته و بیربط زن را با حوصله میشنید و در آخر نیز این زن بود که وقتی حرفهایش تمام میشد، تلفن را قطع میکرد و نویسنده در اینجا فقط حکم یک "شنونده" را داشت. بعد از چند ماه که از این مکالمههای تلفنی میگذرد(آن موقع چت و اینترنت و این چیزها نبود)، یادم نیست که کدام یک از این دو نفر درخواست میکنند یکدیگر را ببینند در این فصل از رمان، یکی از نابترین و زیباترین روایتهای داستاننویسی ایران شکل میگیرد: این دو پس از تناول غذایی در یکی از رستورانهای حوالی تجریش، شروع به قدم زدن در کوچهباغهای تجریش میکنند و چقدر (گلشیری) استادانه این قدمزدنها، این گفتوگوها، فضاهای کوچه باغهای تجریش را به استادی تمام و کمال روایت کرده است. زن و مرد به کوچهای میرسند و فصل، فصل پاییز است و زمین پر است از برگهای زرد. زن خم می شود یکی از برگها را از روی زمین بر میدارد و به (ابراهیم) میگوید: "رنگ همهی این برگهای�� که روی زمین میبینی زرده؟ درسته؟ بعد برگی که دستش بوده است را پرت میکند بین بقیه برگها و میگوید: درسته که همهی برگهایی که روی زمین میبینی زرد هستند، اما هیچ کدومشون کاملاً همرنگ نیستند. مثال میخواهی؟ همین برگی را که پرت کردم؛ اگر میتونی بگرد بین این برگها پیدا کن." و بعد میخندد و بین آن کوچه باغ تجریش شروع میکند به قدم زدن و ترک کردن مرد و هنوز که هنوز است صدای کفشهایش بر روی برگها و خش و خش برگها زیر کفشهایش در گوش من باقی مانده است. یادم نیست بعد از آن دیدار باز هم همدیگر را دیدند یا نه؛ اما آنچه برایم زیبا و دلنشین بود وهست این است که زن داستان آنقدر هنر و درک داشت که بعد از مدتها ارتباط با (ابراهیم) و گرفتن وقت او، برای اولین دیدارشان یک خاطرهی بسیار زیبا از خود به جای بگذارد که ارزش تمام آن زمانها را داشت و این کم هنری نیست یک قسمت دیگر این داستان مربوط به صفحات آخر کتاب است. زمانی که بالاخره دوستدختر پیشین (ابراهیم) خود را به او نشان میدهد و به خانهاش دعوتش میکند و شب هنگام خواب، (ابراهیم) بعد از حرفها و مرور خاطرههای گذشته با دوستدختر سابق خود، جملهای میگوید که این جمله را دوست ندارم اما متأسفانه حقیقت دارد. ابراهیم میگوید: مهم نیست از کجا شروع کنی، یا چه جوری شروع کنی و زندگی کنی. وقتی بشینی مثل آدم و بدون جانبداری به زندگیت نگاه کنی؛ میبینی کل زندگیت رو باختی
بعضیوقتا آدما فقط یهبار یه کار خوب انجام میدن که زندگیتو عوض میکنن و بعدش مهم نیست دیگه هیچوقت کار خوبی نکنن، واسهات همون یهبار کافیه. برا منم هوشنگ گلشیری همچنین آدمیه. یهبار با شازده احتجاب نگاه من رو تغییر داده، یه لرزه وارد کرده به زندگیم و بعد هرچی بنویسه احترامش واجبه. اینو ننوشتم که بگم «آینههای دردار» کتاب بدیئه. نوشتم که به خودم یادآوری کرده باشم که گلشیری همیشه گلشیریئه. و باز همون فرم پیچیده رو توی این کتاب هم داره. راوی، نویسنده، و شخصیتِ داستانی که راوی داره مینویسه همه گاهی یکی میشن و گاهی مرزهایی بینشون شکل میگیره. گاهی یادت میره فلان ماجرا مال کدوم یکیشون بود و گاهی هم بین دیالوگهای بین شخصیتهای کتاب مرجع فعل رو گم میکنی چون نمینویسه فلانی گفت، بهمانی گفت، فقط یه «گفت» میذاره و خودت باید تشخیص بدی این داره از دهن کی درمیاد. گلشیری اینجوریه دیگه، باید موقع خوندنش تیز باشی. موضوع سیاست و یا بهتره بگم فعالیتهای سیاسی یه نویسنده رو خیلی خوب نشون میده و به شکل قشنگی روی مسئلهی مهاجرت دست میذاره. بهنظر من که بدونِ گلشیری ادبیات واقعا یه ستون کمتر میداشت، خدا رحمتش کنه.
اما گاهی نوشتن یک داستان شکل دادن به کابوس فردی است، تلاشی است برای برای به یاد آوردن و حتی تثبیت خوابی که یادمان رفته است و گاهی با همین کارها ممکن است بتوانیم کابوسهای جمعیمان را نیز نشان بدهیم تا شاید باطل السحر آن ته مانده بدویتمان بشود. مگر نه اینکه تا چیزی را بعینه نبینیم نمی توانیم بر آن غلبه کنیم؟ خوب، داستان نويس هم گاهی ارواح خبیثه مان را احضار میکند، تجسد می بخشد و می گوید :
با اینکه بخش پایانی کتاب -مکالمات توی خونه صنم- رو زیاد دوست نداشتم، اما نمیتونم کمتر از پنج ستاره بدم بهش. «قوی» بودن نثر و داستان رو با همه وجودم حس میکردم و هی باورم نمیشد کسی بتونه اینقدر خوب بنویسه!
پیشنوشت: این کتاب احتیاج به ویرایش جدی داره. نمیدونم نیلوفر چطور اینقدر بیکیفیت کار کرده ____________________________________________________________آینهی دردار خرید، گفت: آدم وقتی هردو لنگهاش را میبندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت میماند ____________________________________________________________ او کجا بود، کجایی بود، او که هربار تکهایش را به این و آن داده بود و حالا بازنشسته بود تا ببیند چه کند با اینها که بر او رفته بود در این سفر؟ _____________________________________________________________ گفت: گاهی آدم نمیداند بعضی چیزها به کجا یا کی تعلق دارد، مینویسیم تا یادمان بیاید و گاهی تا آن پارهی به یاد آمده را متحقق کنیم برایش زمان و مکان میتراشیم. گاهی هم چیزی را مثل وصلهای بر پارچهای میدوزیم تا آن تکهی عریانشده را بپوشانیم، اما بعد میفهمیم آن عریانی همچنان هست _____________________________________________________________ گاهی نوشتن یک داستان شکل دادن به کابوس فردی است، تلاشی است برای به یاد آوردن و حتی تثبیت خوابی که یادمان رفته است و گاهی با همین کارها ممکن است بتوانیم کابوسهای جمعیمان را نیز نشان بدهیم تا شاید باطلالسحر آن تهماندهی بدویتمان بشود. مگر نه اینکه تا چیزی را بعینه نبینیم نمیتوانیم بر آن غلبه کنیم؟ خوب، داستاننویس هم گاهی ارواح خبیثهمان را احضار میکند، تجسد میبخشد و میگوید: حالا دیگر خود دانید، این شما و این اجنهتان _____________________________________________________________ گفت: نوشتهاند چرا این همه غمگینید؟ ننوشته بود. حالا غمگین بود، انگار جایی خاکی از روی نعشی پس رفته بود و میدید که انگشت اشاره یا طرهی مویی آشناست و چیزی مثل یک تکه سنگ میان سینهاش آویخته است. گفت: بله، ما غمگینیم، یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند، از علف هم بگویند، از خود علف که مابازای هیچ چیز نباشد، از یک جویبار، از دریاچهای که بیهیچ نسیمی خودبهخود در یک روز آفتابی تا دورهای دور سطح آبی آرامش را موجهای ریز پوشانده باشد ____________________________________________________________ دلمان مالش میرفت که ما در این جشن بهار بیگانهایم. اما حالا فکر میکنم که شاید حق با بهار بود، با همان ساقههای لخت. بر این پهنهی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه میدهد، نفس بودن به راستی موکول به بودن ما نیست، و این خوب است، خوب است که جلوههای بودن را به غم و شادی ما نبستهاند، خوب است که غم ما، با استناد به قول شاعر «اگر غم را چو آتش دود بودی» دودی ندارد، تا جهان جاودانه تاریک بماند ____________________________________________________________ ما هم باید زهرابهی تلخ دورهی خودمان را در گلوی خودمان نگاه بداریم و بگذاریم آن دیگران که میآیند با زهرابهی خودشان گلو تر کنند ____________________________________________________________ هنوز هم دارند مخفیکاری میکنند، حتی در عشق، من میگویم آدم اگر کسی را دوست داشته باشد باید با صدای بلند بگوید ____________________________________________________________ بیذ آنسوی مانداب را نشان داد، گفت: میگویند عاشق و معشوق برای شنا میروند کنار رودخانهای. یکیشان غرق میشود و آن یکی بر لب آب آنقدرمیایستد تا پاهایش ریشه میدوانند و موها و دستهایش جوانه میزنند، برگ میدهند و بزرگ میشوند تا میرسند به سطح آب تا اگر محبوب سر از آب بیرون آورد یا دست دراز کرد موهای افشان یا دستهای بلند او را بگیرد و بیاید بیرون ____________________________________________________________ نمیدانم، اما راستش، واقعیت برای من، حالا لااقل همانهاست که نوشتهام ____________________________________________________________ گفت: بله، گریه کردم، اما حالا میفهمم که به خاطر نامهها نبوده. شاید بر مرگ کودکی خودم گریه میکردم و آن نامهها بخشی از همان کودکی من بوده و من حالا شده بودم خانم مهندس ایمانی ____________________________________________________________ آدمها فکر نمیکنند یکی دیگر هم میبیندشان ____________________________________________________________ تعلق خاطر به یکی حاصل سالهاست، وقتی چندین و چندسال ببینیاش، اما اگر از او دور بمانی، حتی یک ساعت فکر کنی که چیزی گم کرده ای ____________________________________________________________ ببین، این را هم بدان که من حالا خوشحالم که جایی در جهان هستم، حتی اگر روی کاغذ باشد و به زبان فارسی. خوب، بد هم نیست که از آن گذشتهی خاک شده، به غیر از چندتا عکسی که دارم، چیزی مانده است، هرچند تحریف شده ____________________________________________________________ اینجا، چه آدمهایی پشت نامی بر سنگ خفته بودند ____________________________________________________________ تا سنگ گور حسین غلام رفت. غلامحسین ساعدی را بر سنگ گور به همان قلم نوشته بودند که بر پشت جلد کتابهایش مینوشتند. بر نام و نامخانوادگی نقر شده بر سنگ همه را نثار کرد و بعد هم خم شد و به دل سیر گریست. به آفرینگان بر کدام سنگ مینشینند اینجا؟ ____________________________________________________________ میگفت: اصل مطلب همینهاست، همین چیزهای کوچک و جزئی که خود آدم هم یک ساعت دیگر یادش میرود ____________________________________________________________ مهمتر همان نبودن آنهاست، اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند ____________________________________________________________ حالا دیگر صدا بود، صدایی که هرشب هرچیز را با رنگ و سایه و سوی نور و حتی فاصله گزارش میکرد ____________________________________________________________ خم میشد، برگی را برمیداشت، میگفت: نگاه کن همین یک برگ به چند رنگ است! میگذاشت تا او همین یک برگ را ببیند. بعد میانداختش و میگفت: حالا برگرد و نگاهش کن! دیگر نمیتوانی پیدایش کنی. خوب، اشکال ما در همین چیزهاست، اما من حالا فکر میکنم باید خم شد، حتی نشست و به یکی نگاه کرد، با دقت، انگار که آدم گذاشته باشدش زیر ذرهبین و مویرگ به مویرگ بخواهد ببیندش. ادای دین به پاییز یعنی همین ____________________________________________________________ آینهی دردار خرید، گفت: آدم وقتی هردو لنگهاش را میبندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت میماند ____________________________________________________________ ـ پس کو این پاییز که میگفتی؟ مینا سرش زیر بود، گفت: بله، پاییز بهانه بود، خواستم همینها را برایت بگویم، چیزهایی که با تلفن نمیشد. ولی آن روز که گفتم واقعا جشن برگریزان بود. همیشه اول بادهایی میوزد، انگار که بخواهد گرما را بروبد، اواسط مهر یکی دو نم باران میزند. باز انگار که بخواهند گرمای زمین را هم بشویند. آنقت، اگر دقت کرده باشی تک تک برگهایی میریزند، اما هنوز پا��یز نیست، در تابستان هم گاهی برگها از شدت گرما میریزند. مقود من آن وقتی است که برگها اغلب جمع شدهاند، قهوهای شدهاند، یا قهوههای سوخته یا حتی گاهی سبز یشمیاند، اما جمع شدهاند، انگار که بترسند. دم برگهاشان سیاه میشود و بعد یک یک با نرمه بادی که تمام شب وزیده است یا بارانی که قطره قطره باریده هرچه برگ هست میریزد ____________________________________________________________ میگفت: من از مرگ نمیترسم. نمیدانم، شاید راست میگفت. مهم انتخاب لحظهای میان مرگ و زندگی نیست، مهم تاب آوردن است، آن هم به مدتی طولانی ____________________________________________________________ مثلا همین دوستهای طاهر که آمده بودند سراغ من تا من را راضی کنند باز سیاه بپوشم، یکیشان، آنکه گوشهی لبش میپرید، در تمام مدتی که حرف میزدیم سر بلند نکرد که نگاهم کند. خوب، من آنجا روبهروی او نشسته بودم با همان لباسی که معمولا سرکار میپوشم، روپوش البته تنم نبود و او داشت هی نمیدانم از پرولتاریای جهان حرف میزد، اما سربلند نمیکرد تا ببیند این الگویی که میخواستند علم کنند چه شکلی است. من میان اینها و آن بازجوها که با وقاحتشان می خواستند مرا وادار کنند تا همه چیز را جزء به جزء تعریف کنم، فرقی نمی بینم. من در هر دو حالت شیء بودم، یک جا شیئی برای شکستن، اصلا برای دستمالی و اینجا شیئی تزئینی ____________________________________________________________ پارچهاش نخی است و نازک و راه راه، راه راههای قهوه ای که از عرق تن صدها آدم که آن را پوشیده اند، از بوی تنهاشان سنگین است، از خاطراتی که شنیده اند اما فراموششان شده است ____________________________________________________________ از ساعدی گفت که او را دیده است، مصاحبه ای هم با او کرده است. گفت: اینجا هر گوشه ایش کسی زیسته است که آنجا شما کتابهایش را با آن ترجمههایی که دیدهای می خوانید. میز همینگوی هنوز هم در دوم هست، پیشخدمت کوپل، حتی اگر جوان باشد، می داند سارتر بر سر کدام میز مینشسته است، آنوقت او همه اش از خانه شان در امیرآباد می گفت یا نمی دانم از مطبش که کجا بود، از معلمی که در تبریز مجبورش کرده بود پنج بار از روی زنی که مردش گم کرده بود بنویسد. خوب، پزشک بود، می دانست اگر همینطورها ادامه بدهد می میرد، اما باز ادامه می داد. من که فکر می کنم دستی دستی داشت خودش را می کشت، انگار که برای مردن به اینجا آمده باشد. خلوتی اگر پیدا می کرد، اگر می فهمید که قرار نیست با یک داستان یا حتی دهها، جهان به مراد بشود، می شد همه ی کارهایی که آرزویش را داشت بنویسد ____________________________________________________________ ما، نه، لااقل من جایی نبودهام، جای ثابتی هرگز نبوده ام. در این ده دوازده سال ما مثلا هر به سالی جایی بوده ایم، تا می آمده ام با میزم یا جای کتاب ها اخت بشوم، مجبور شده ام باز جمعشان کنم و بروم به خانه ای جدید. قبلش هم همینطور بوده است، هر به چندسالی در شهری گذشته. بعد از آن چند سال که همسایه بودیم بقیه اش هرسالی در یک محله بوده ام. معلم هم که شدم هر مهر ماه به ده تازه ای پرت می شدم، گاهی مجبور بودم کیلومترها با چرخ بروم تا برسم به ماشینی که به آن ده می رفت. خوب، برای همین همیشه چیزها تکه تکه یادم می آید. شاید برای همین می نویسم تا جمعشان کنم، در عالم خیال در جایی کنار هم، مثل دو همسایه ی قدیمی ____________________________________________________________ فکر می کنم باید از دورگاهی دید، از نزدیک اغلب دید آدم کور می شود ____________________________________________________________ گفت: وقتی یکی برای زنده ماندن تن به این چیزها می دهد، یکی هم باید پیدا شود که بگوید نه، من نیستم، به قول طاهر، در مسلخ عشق... ____________________________________________________________ آن دوستان را، البته چندتایی که هنوز زنده اند، سال تا سال نمی بینم. می شنوم که هستند، که مثلا یکی دخترش جایی قبول شده است، یا دیگری از زنش جدا شده است، آنجا، اگر می رفتم، می دیدمشان. بودند و حالا دیگر هیچ طوری نمی شد جمعشان کرد، مگر بنویسمشان همانطور که آن روزها بودند ____________________________________________________________ می دانی، ما می خواستیم دنیا را عوض کنیم، حالا می بینیم فقط خودمان عوض شده ایم ____________________________________________________________ اینجا، اگر می ماند، نمی توانست بنویسد. خانه ی او زبان او بود ____________________________________________________________ گفت ببین من در این بخش به زن در داستانهای معاصر ایران پرداخته ام. بخش اول از 1300 تا 1320، بخش زن اثیری است. معلوم است که از بوف کور گرفته ام. زن در این دوره هیچ نمود عینی ندارد، حتی وقتی لکاته است. زن اثیری هم همان معشوق غزلهای قدماست و یا دست بالاش زنی که در مینیاتورها هست. آن زن حی و حاضر را در داستان های هدایت هم نمی بینیم. در عروسک پشت پرده و داش آکل که معلوم است. در زنی که مردش را گم کرد، زن بر اساس یک فکر ساخته می شود: زنی که شلاق مرد را می خواهد این دو چهره از زن بعدها هم همچنان هست: اگر زنی متعارف باشد، زنی که می شوید و می پزد و حتی کار می کند در سایه است، گاهی حتی مادر مهربان است که البته مرده است و دستش یا بال چارقدش به یاد مانده است و تا خودش بعینه دیده نشود دستش به بچه ها بند است یا تابعی است از پسری زندانی. هدایت راستش، البته به نظر من، زن را با همه ی ابعاد ندیده است، بقیه هم... ____________________________________________________________ می گوید: اگر یکی صبح تا عصر مرا نگاه کند می گوید چه کار خسته کننده ای، خوب برای من هم خسته کننده است، گاهی ذله ام می کند ولی وقتی فکر می کنم اگر یکی را اشتباه بنویسم چه بلایی سر طرف می آید، دیگر خسته کننده نیست. زندگی خوب یا بد همین چیزهای بی اهمیت است، همین که سرشانه های آقای سرلتی درست محل بند شانه و بازو مو ندارد و سرلتی بیش از هرچیز از همین جا می گوید ____________________________________________________________ دستهایش را خودش بر لبه ی میز بند کرده بود. ترسیده بود شاید که دست دراز کند و بر نا آرامی دو دستی بگذارد که حالا پاکت سیگار خالی را مچاله می کرد ____________________________________________________________ آدم، حالا می فهمم، چیزهایی را می بیند که می خواهد ببیند، تغییر، جاکن شدن خیلی دل می خواهد ____________________________________________________________ مسکین نشسته بود زیر درخت افرا و آه می کشید و می خواند: بید بید بید و سر بر دو کاسه ی زانوان می خواند: بید بید بید * ـ پس حالا هیچکس دیگر بید نمی شود؟ که اینجا یا جایی دیگر بایستد آنقدر که پایش ریشه بدواند و دو دستش شاخه شود و جوانه بزند و موهایش شلال بشود، آویخته بر سطح ساکت بی موج؟ ____________________________________________________________ او از زبان، نه، خانه ی زبان گفته بود که تنها ریشه ای است که دارد. گفت: من فقط همین را دارم، از پس آن همه تاخت و تازها فقط همین برایمان مانده است. هربار که کسی آمده است و آن خاک را به خیش کشیده است با همین چسب و بسط زبان بوده که باز جمع شده ایم، مجموعمان کرده اند، گفته ایم که چه کردند مثلا غزان یا مغولان و مانده ایم، ولی راستش ننوشته ایم، فقط گفته ایم که آمدند و کشتند و سوختند و رفتند. از شکل و شمایلشان حرفی نیست و یا اینکه دور آتش که می نشستند پشت به آن مناره ی سر آدمها، پوزارشان به پا بود یا نه ____________________________________________________________ باخته بودند همه. اما مگر برنده ای هم هست؟ ____________________________________________________________ ولی کار من، حالا می فهمم، بیشتر تذکر است، اشاره است به کسی یا چیزی، آن هم با کنار هم چیدن آنات یا اجزای آن کس یا آن چیز ____________________________________________________________ من که گفتم، من از شکستگی شروع کرده ام، از شکست، از همین رورت که ما هربار جایی هستیم که جایی دیگر نیست ____________________________________________________________ می فهمم، برو هرچه زودتر هم بهتر، برای تو البته، چون راستش می ترسی که ناگهان متوجه شوی این ریشه ها که این همه سنگش را به سینه می زنی در خود آدم باید باشد، نه در آب و خاک یا آداب و مناسکی که به آنها عادت کرده ایم ____________________________________________________________ البته تو هم سمنو هستی هم صنم هم صنم بانو، ولی راستش من نمی توانم آن یکی را، آن را که همیشه دیده ام حی و حاضر ببینم. می ترسم؟ نمی دانم، ولی به احترام همان که گاهی به خواب دیده ام، یا بی آنکه بدانم هر جزئی از او را به این و آن داده ام می خواهم بروم، نمی خواهم تو بشکنی یا خودم بیش از این پریشان بشوم. مینا برای من راستش حضور حی و حار همان خاک است که با صبوری ادامه می دهد، حتی اگر من نروم. من با او روی زمین زندگی می کنم، از همان ریشه ها، گیرم پوسیده، تغذیه می کنم، لحظه به لحظه. نمی خواهم این تکه خاک را از دست بدهم، نمی توانم به او هم دروغ بگویم، او را همینطور که هست دوست دارم و تو را... مکث کرده بود حتما که صنم گفت: همانطور که بوده ام ـ شاید بعد هم گفت: من همین چیزها را می خواهم بنویسم، از همین ارزشها، گو که کهنه، می خواهم دفاع کنم، چون می دانم این دو پارگی، این اینجا بودن و آنجا بودن، یا این تعلیق میان |آسمان و زمین همان چیزی است که ما داشته ایم، ریشه های ماست
آينه هاي دردار درواقع سفرنامه ي نويسنده است به چند كشور اروپايي. گلشيري در خلال سفرها، در لحظه هاي رويارويي با ساده ترين مسائل، به گذشته اش سفر مي كند. به خودش، افكارش. به اينكه آيا لزوما مي بايست در ايران مي ماند و مي نوشت؟ به اينكه آيا ترك وطن، هم مفهوم خيانت است به آن؟ آيا نويسنده، تنها در حصار مرزهاي كشوري كه به آن -خانه-مي گويد دست به خلق اثر مي زند؟ با خواندن آينه هاي دردار شايد بشود ادعا كرد كه مي توان با هوشنگ گلشيري، رو در رو، مواجه شد.
هرچقدر اولش پیچیده بود و سردرگم میشدم، نیمه ی دوم کتاب کلی گره باز شد و تازه فهمیدم قضیه چیه؛ طوری که وقتی تموم شد برگشتم دوباره چند صفحه ی اول رو مرور کردم و اینبار کامل فهمیدمشون. خیلی قلم قوی و عجیبی داره گلشیری. قبل از این کتاب، شازده احتجاب رو خونده بودم. باید از گلشیری خوند. هرچی بیشتر بهتر🍃
گاز اشکآور افتاد کنار پایم، دست بردم طرفش، دستم سوخت، کتم را درآوردم، خواستم با کت بگیرم، میچرخید، مثل آدمی که یک پایش میدود و پای دیگرش ساکن است، دور خودش میچرخید، زیر کت میلغزید، نمیشد پیدایش کنم، دود هم چشم و هم حلقم را انباشته بود، پسری هلم داد، داد زد: اینجوری نه. گاز اشکآور را برداشت و پرت کرد ته خیابان، خورد به سپر یکی از مأمورها، دور بود، اما میدانستم خم به ابرو نیاورده. پسر را دیگر نیافتم. یگان حرکت کرد. فرار کردیم. وارد انقلاب شدیم. صحنهای آخرالزمانی بود وقتی مردی با تهریش و گیتاری آویخته به گردن میدوید و دستفروشها کتابها را پرت میکردند توی کارتن، قرار نمیدادند، پرت میکردند. ما هم دویدیم. از روبرو هم میآمدند، پیچیدیم توی یک خیابان. فائزه کو؟ دست به دیواری گرفتم که جمعیت مرا با خود نبرد، گرچه نیازی نبود. چشمانم را گرفته بودم و سرفه میکردم، هر بار سرفه از گلویم میپرید بیرون چشمانم ذرهای باز میشد و نور مثل فلاش دوربینهای قدیمی کورم میکرد. نفسی تازه کردم و مسیر آمده را نگاه کردم، کسی نبود. برگشتم. کوچهبهکوچه وارسی میکردم تا ته یکیشان فائزه و چند نفر دیگر را دیدم که نشستهاند. صدایش کردم و مراقب ماندم که باز یگان نیاید. آمد. دستم را گرفت و دویدیم. آخر خیابان، یک منظرهٔ تارکوفسکیای منتظرمان بود: مهِ گاز اشکآور همهجا را گرفته بود، یک سطلزبانه افتاده بود و محتویاتِ رویزمینریختهاش در آتشی کوچک، به اندازهٔ چند شعلهٔ اجاق، میسوخت، پیرمردی به حالت سجود سرش را نزدیک آتش گرفته بود تا دود تسکینش دهد. فائزه گفت: چرا اسمش اشکآوره؟ هان؟ بیشتر گلو رو اذیت میکنه تا چشم.
* و اما کتاب
- مسئلهٔ هدایت نویسنده (منظورم گلشیری نیست، بلکهٔ قهرمان کتاب است، گرچه خیلی فرقی ندارد) میگوید زن در آثار هدایت نمود عینی ندارد، زن اثیری همان معشوق ادبیات کلاسیک است و لکاته پنهان است. او میگوید: هدایت زن را با تمام ابعادش ندیده است. اینجای کتاب به قدری ناراحت شدم و به قدری این ناراحتی تا اواخر کتاب ادامه پیدا کرد، که خواستم ادامه ندهمش. یاد این افتادم که شعر موردعلاقهٔ هدایت شعری بود از مولانا که همه میشناسیمش: هر کسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من من از قضاوت عجولانه یا ظاهری متنفرم، اما قضاوت اشتباه از روی شناخت، بیشتر ناراحتم میکند. معتقدم (البته یونگ و مایرز هم با من همعقیدهاند) که آدمشناسی غالبا دو قسم است: ۱. شناخت عمیق از خود ۲. شناختی سطحی از دیگران. هدایت به نظرم از دستهٔ اول بود، او نه زن، که هیچکس دیگری جز خودش را نمیشناخت، اما خودش را خیلی خوب میشناخت. به نظرم این کافی است برای یک هنرمند. وظیفهٔ هنرمند شناخت دیگران نیست. من فکر نمیکنم هدایت ضدزن بوده ضمنا، به نظرم او ضد انسان بود، کسی که به توصیف زن در آثار او خرده میگیرد، نظرش راجع به توصیف مرد در آثار او چیست؟ واقعیت این است که هنوز بسیاری از اذهان، مدرن نشده، ما در ادبیات مدرن با قهرمان مواجه نیستیم، با ضدقهرمان مواجهیم (بلوم را در اولیس در نظر بگیرید که در ساحل با دیدن پای زنی جق میزند، اصلا قهرمانانه نیست، یا گرگور که بعد حشرهشدن هم نگران دیررسیدن سر کار است). بسیاری شاید نخواهند مدرن باشد، مسئلهای نیست، اما چرا گلشیری، یک مدرنیست، یا کسی که تلاش میکرد مدرن باشد، توقع قهرمانه از شخصیتهای یک مدرنیست دیگر دارد؟ هدایت عمر کوتاهی داشت، در غرب و شرق در رنج بود، از حکومت و جامعه فراری بود، و از زندگی. چند بار خودکشی کرد؟ از چنین آدمی چقدر میتوان بیشتر از کاری که کرد توقع داشت؟ و اما یک توهم بزرگ: شناخت زن. شخصا فکر میکنم زن برای مرد موضوعی بسیار پیچیدهتر از آن است که به «شناخت» دربیاید، آن هم با «همهٔ ابعادش»! مرد شاید به شناخت زن نزدیک شود، اما شناخت یعنی چه؟ کانت میگفت با چند دقیقه صحبت علمی راجع به ماه، میتوان تمام زیباییاش را زائل کرد. شناخت، آنطور که من از فوکو و نیچه برداشت میکنم، نتیجهاش تسلط است، سادهسازی است. آدمی (اغلب هم مردها) ذاتا وقتی نتواند چیزی را بفهمد، خایه میکند. از موضع پایین بودن میترسد. میخواهد با شناخت فتح کند. نمیتوان گفت گلشیری خودش به شناخت خوبی از زنها رسیده، برگمان شاید، فلوبر شاید، اما گلشیری نه.
- هدایت vs گلشیری وقتی هدایت پا به میدان ادبیات گذاشت، شهردار ادبیات ایران ملکالشعرای بهار بود، با آن گروه معروفش خمسه، گروهی الیت، اهل شراب و تریاک، و محفلهای خانگی خودمانی. ادبیاتشان ضد مخاطب بود، و هر کسی غیرقابلفهمتر مینوشت در نظرشان بهتر بود. در هر مجله و کتابی که چاپ میشد هم مقدمه و مقالهای از یکی از آنها مییافتی. هدایت (و دوستانش) در چنین فضایی تحول ایجاد کردند، خانه را بدل به کافه کردند، ادبیات کلاسیک ایران را با ادبیات غربی، و نثر سختخوان را با زبان محاوره. گروهشان هم شد «ربعه»، که به قول دوست هدایت (یادم نیست کدام) معنی ندارد، اما قافیه دارد! من شخصا گلشیری (و اصحاب یا همان شاگردانش) را ادامهٔ سنت ملکالشعرا میدانم. به نظرم دوگانهٔ گلشیری/هدایت هر کاری هم کنیم هست و باقی میماند. دوگانهٔ مجنونها و سوبرها، سیگماها و آلفاها. شبیه تقابل ال و لایت در دثنوت، من که هر دو را دوست دارم، اما با ال/هدایت همدلترم.
- تداعیها ص ۵۵ میگوید نور سرسرا را روشن میگذاشت، حتی توی روز، یاد پل استر افتادم که در سهگانهٔ نیویورک (یادم نیست کدام) طرف برای مبارزه با تنهایی نور خانه را روشن میگذاشت. ص ۵۶ میگوید گاهی پس از بیدارشدن حس میکرد پشت سرش نیست و باید موهایش را میکشید تا مطمئن میشد، یاد راهنماییمردنباگیاهاندارویی افتادم که طرف (چون نابینا بود و سخت بود تشخیص خواب از بیداری) خودش را نیشگون میگرفت. ص ۵۹ (و بعدا باز هم) از عبارت «صدای سکوت» میگوید، عبارتی که در فیلم اژدهاواردمیشود مانیحقیقی هم بود، آنجا طرف صدای سکوت را ریکورد هم می کرد!
- اریک رومر Ma nuit chez Maud (1969) یا به انگلیسی سلیس My night at Maud’s (or My night with Maud) یا به فارسی سلیس شبیباماد، فیلمی ست که ساختاری بسیار نزدیک به این کتاب دارد. شاهکاری که دیدنش را شدیدا پیشنهاد میکنم.
- تقدیم به نوشتن یکی از بزرگترین دعواهای آتئیستها و مؤمنان همواره این بوده که منشاء شر چیست؟ اگر خدا هست، چرا شر را آفرید؟ بورخس (که آتئیست بود) میگفت ما شر را خودمان آفریدیم که بتوانیم دربارهٔ تبعاتش داستان بنویسیم (از کسی نقل میکرد که به خاطر ندارم). نوشتن برای برخی تا همین پایه مهم است، و گلشیری در این کتاب بهخوبی این دغدغه را پیش روی مخاطب قرار میدهد. درواقع یکی از مهمترین دستآوردهای این کتاب همین تجسم عینی POV نویسندگان است. نویسنده اگر زنده باشد نمینویسد، بلکه زنده است که بنویسد. وقایع اغلب تا جایی مهماند که بتوان دربارهاشان چیزی نوشت.
- بورخس داستانی دارد دربارهٔ شخصی که هیچچیز را نمیتواند فراموش کند، و تکتک جزئیات یادش میماند، به همین خاطر هم طرف نمیتواند فکر کند، چون برای فکرکردن لازم است برخی چیزها را فراموش کنیم، تا جا خالی شود؟ نمیدانم. یاد این حرف مینای کتاب افتادم: برای من هیچ لحظهای کمارجتر از لحظهٔ دیگر نیست، برای همین است که نمیتوانم بنویسم.
- مینا دستآورد بزرگ دیگر گلشیری در این کتاب، همین مینا ست. انگار اما بواری و آنه شرلی فیت دادهاند، و میتوان عمق اندیشهٔ کانت را در کنار شاعرانگی نیچه در این شخصیت مجموع دید. هر لحظه، هر چیز، او را به شگفتی وا میدارد، و به بامزهترین شکل این شگفتی را بیان میکند. بی هیچ ادعایی، از تمام ادیبان کتاب ادیبتر است. کاش میشد او را در آغوش گرفت. افسوس.
- فروید: آیا من برای تو شوخیای بیش نیستم؟ تداعی آزاد، از جالبترین اختراعات علم روانکاوی است: مراجع محترم، یک گوشه دراز بکش و هر چیزی توی دلت هست بریز بیرون. عدهای اعتقاد دارند همین ابتکار بعدا منجر به ایجاد جریانسیالذهن در ادبیات شد، اما گلشیری انگار ماجرا را وارونه میبیند، و در ص ۱۱۳ میگوید اینکه کسی بتوانند بنشیند و یکبند و بیهدف حرف بزند شبیه جریانسیالذهن است. نه بابا؟ مثل این است که بگوییم مولانا مثل شاملو مینوشت.
- ویراست نمیدانم چرا نویسنده به جای «خب» مینویسد «خوب». موضوعی از سوم ابتدایی با معلمم تا حالا درگیرش هستم و احتمالا قرار است همراه با آن به خاک سپرده شوم. در طول خوانش ناخواسته صدای ذهنیام میخواند «خوب» و بعد ترجمهاش میکرد به «خب».
- تخیل منطقی در ص ۱۳۵ گلشیری غرب را به این متهم میکند که حتی توی خیالش هم منطقی است. خدایا خیرت بدهد مرد. دقیقا! چون خودش غرب را با ایران مقایسه میکند و این مقایسه نیاز به فاصلهگرفتن از فرهنگ ایرانی دارد که سخت هم هست، پیشنهاد میکنم شما انیمیشن غربی را با انیمهٔ ژاپن مقایسه کنید تا به درستی حرفش پی ببرید.
- مهاجرت شخصیت اصلی این کتاب، مهاجرت است. خوشحالم که یکی دو سال پیش که تپ و تپ دوستانم داشتند میرفتند نخواندمش. الان شاید بیشتر از هر وقتی این رمان مسئلهٔ ما باشد، و جالب اینکه گلشیری هر دو طرف رونده و ماننده را تقریبا به طور مساوی پوشش میدهد، و استدلال برای طرفین فراوان است. به عنوان یک ماننده، کتاب برایم هم تلخ بود و هم زیبا.
آینههای دردار روایت فقدان است. ابراهیم، شخصیت اول داستان، نویسنده است. برای ابراهیم پناهگاهی جز زبان وجود ندارد. زبانی که خود از بیان بسیاری از تجارب عاجز است. اما او به مدد زبان گذشتهی خود را به یاد میآورد و از داستانهایش برای خود «خانه»ای میسازد. نثر گلشیری در عین حال که گاهی گیجکننده است، شیرین و گیرا است.
«گفت: میبینی صنم، آدم همیشه به نوعی مغبون است. در را باز کرد: چرا دیگر مغبون؟ _ آدم در هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگری نیست یا هزار جای دیگر.»
آقا شما گلشیری هستی و رو چشم ما جا داری ولی من چنان که باید از این کار خوشم نیومد. به نظر یه ایدههایی توش بود که خیلی جالب و خوب بودن اما با گلشیریبازی حیف شده بودن. بابا گیجکردن خواننده به خدا الزاما باعث نمیشه اثر، اثر بهتر و خفنتری بشه (صد البته اینا نظرات من حقیره و طبیعتا اهمیت چندانی هم نداره.) خلاصه ک�� من یه چیزهایی رو در این کتاب پسندیدم و حتی خیلی پسندیدم، اما مجموعا اونقدر که شایستهی کتاب گلشیریه نپسندیدم. مثلا موضوع نویسنده در مهاجرت کلا جالب بود و نظرات ضد و نقیضی هم که از زبان شخصیتهای محتلف مطرح میشد برام جالب بودن. یا یه چیزی که در اغلب کتابهای گلشیری هست و در بقیهی نویسندهها کمتر دیده میشه. زن! من از این خیلی خوشم میاد که زنِ داستانهای گلشیری اون زنِ تیپیکالِ ابژهی خوشگلِ منفعلِ پرت نیست. حرف و کاراکتر داره. به معنای واقعی زنان نقش ایفا میکنن در داستان. همین به نظرم در نوع خودش انقلابیه :)) ولی من واقعا خسته میشدم هی بگردم ببینم کی چی گفته و مرجع ضمیر کی بوده و چی شده. خصوصا اوایل کتاب. حتی وقتی کتاب تموم شد، برگشتم پنجاه صفحه رو دوباره خوندم. با وجود اینکه شخصیتها رو دیگه میشناختم، بازم برام جالب نشد و برام یقین شد بیخودی نیست که اول کتاب گیجکننده به نظر اومده. حتی بار دومم خیلی بهتر نشد. و درنهایت هم این سوال همچنان و همیشه باقیه که تو میتونی وطن رو پشت سرت جا بذاری و مهاجرت کنی؟ یا هرجا که بری وطن روی گردهت سنگینی میکنه؟
. آینه های در دار نوشته هوشنگ گلشیری . . هوشنگ گلشیری نویسندهٔ معاصرایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود. مورّخان ادبی وی را از تأثیرگذارترین داستاننویسان معاصر زبان فارسی دانستهاند. او کارگاه های داستان نویسی ای دایر کرد که نویسندگانی همچو عباس معروفی به تلمذ در کلاس های او پرداختند. سبک نوشتاری او جریان سیال ذهن بود. سبکی که برای بعضی گیج کننده و برای بعضی جذاب است.(به شخصه عاشق این سبک هستم.) جریان سیال ذهن(سیلان ذهن)شکل خاصی از روایت داستان است که مشخصههای اصلی آن پرشهای زمانی پی در پی، درهم ریختگی دستوری و نشانهگذاری، تبعیت از زمان ذهنی شخصیت داستان و گاه نوعی شعرگونگی در زبان است که به دلیل انعکاس ذهنیات مرحله پیش از گفتار شخصیت رخ میدهد. . . جذابیت این سبک برای من این است که تکه تکه پازل داستان را نویسنده مطرح میکند و باید همراه با خواندن، با تمرکزی شدید این پازل ها را کنار هم بگذاریم تا در اخر داستان با مطرح شدن شکل کلی روایت، دور شده و از دور پازل تکمیل شده را نگاه کنیم! شب هول هرمز شهدادی و یا سمفونی مردگان عباس معروفی و حتی عقاید یک دلقک هاینریش بل چنین چینشی را در خود دارا بودند و از تمامی آنها لذت بردم. . . آینه های دردار روایت نویسنده ای است که از ایران به اروپا سفر میکند... و در جلسات خوانش کتاب هایش، دوستانی قدیمی را میبیند. در طی خواندن داستان هایش از زندگی گذشته و ماضی خود در داستان ها نشانه هایی را بیان میکند و گریزی به انقلاب و کشتار های ساواک و درگیری های جنگ ایران و عراق و دوره کوتاهی پس از انقلاب، میزند. داستان عشق نویسنده است به صنم که سی سال از آن میگذشت. و تا صفحات پایانی داستان متوجه نمیشویم بر آن چه رفت که "باختند". چیره دستی هوشنگ گلشیری بر بیان داستانی به این پیچیدگی و جذابیت عالی سبکی که ساخت، مجذوب کننده بود. ادبیات ایران را باید از روی تاریخش شناخت... عظیم و پر از ترس و جدایی و مرگ و شوک و غم. ادبیات به شخصیت و فرهنگ گره خورده و فرهنگ را تاریخ میسازد. چه تاریخی از تاریخ ما خونین تر؟ پس بهتر است با نگاهی به ادبیات غنی کشورمان، فرهنگ و نگرش ها را ببینیم و بشناسیم. . . کتابی پر شور و عالی پر از نقد های اجتماعی و فرهنگی و خانوادگی و سیاسی.
در پناه خرد
. آنجا رو به روی او نشسته بودم با همان لباسی که معمولا سرکار میپوشم.رو پوش البته تنم نبود و او داشت نمیدانم هی از پرولتاریای جهان حرف میزد.اما سر بلند نمیکرد تا ببیند این الگویی که میخواستند علم کنند چه شکلی است.من میان این ها و آن بازجو ها(ساواک) که با وقاحتشان میخواستند مرا وادار کنند تا همه چیز را جزء به جزء تعریف کنم، فرقی نمیبینم.من در هر دو حالت شئ بودم.یک جا شیئ برای شکستن،اصلا برای دستمالی، و اینجا شیئ تزئینی.(صفحه 81)
تو اين كتاب ديگه گلشيرى كاملا سوراخ دعارو پيدا كرده و همونهارو مينويسه. من نكته اى توش بنظرم نمياد ولى خوندنش بد هم نيست. زيبايى خاص ادبى يا درخششى نداره. يه چيز فوق العاده متوسط از متوسط براى متوسط. برا من چيز جالبش اون زبان اون سالهاست كه خودشو اينجا و اونجا نشون ميده. و لاغير.
اوایل کتاب شاید وسوسه شوید که کنارش بگذارید،ولی کمی صبوری کنید ارزشش را دارد.سه و نیم امتیاز واقعیش. «میخواستیم دنیا را عوض کنیم ولی چشم گرداندیم و دیدیم که خودمان عوض شده ایم»
تاثیر قلم گلشیری آنقدر قوی هست که فضایی برای غرق شدن میسازد و آرام در ذهن خواننده ماندگار میشود. در این داستان اون حس باختن و تباهی رو واقعا تاثیر گذار میشه حس کرد. شیوه روایت هم که خاص گلشیریه. خیلی لذت بردم از خواندنش.
«اگر به راه دیگری هم میرفتیم برد نبود، فقط شاید معالجه بود، باختی دیگر»
همان چاپ اولش را درسال هفتادودو خوانده بودم . امروزکه درروزنامه شرق گفتگوی دونفره ای درمورداین کتاب خواندم یادآوری شد. گلشیری در این کتاب در انتقاد از "چریکها " اززبان صنم میگوید: طاهر نگاه نمیکرد، کوچه برایش راه فرار بود، دنبال راه درروهاش میگشت. اگر شاخههای بیدی، حتی بید مجنون، روی دیواری ریخته بود، بلندی دیوار را قد میزد، با نگاهش. میگفت: این زیباییها همیشه هست، من فکر همه آنهایی هستم که زیر یک تکه حلبی میخوابند. باور کن هیچوقت نشد یک شاخه یاس بیقابلیت دستش بگیرد بیاید خانه. شبها روی زمین میخوابید و گاهی پابرهنه از صخرهها میرفت بالا. حتی ندیدم، کوه که میرفتیم، خم شود و از آب توی سنگاب بزند به صورتش.
چاپ اول " آینه های دردار" را درسال هفتادودو خوانده بودم . امروزکه درروزنامه شرق گفتگوی دونفره ای درموردش خواندم یادآوری شد. گلشیری در این کتاب در انتقاد از "چریکها " اززبان صنم میگوید:
طاهر نگاه نمیکرد، کوچه برایش راه فرار بود، دنبال راه درروهاش میگشت. اگر شاخههای بیدی، حتی بید مجنون، روی دیواری ریخته بود، بلندی دیوار را قد میزد، با نگاهش. میگفت: این زیباییها همیشه هست، من فکر همه آنهایی هستم که زیر یک تکه حلبی میخوابند. باور کن هیچوقت نشد یک شاخه یاس بیقابلیت دستش بگیرد بیاید خانه. شبها روی زمین میخوابید و گاهی پابرهنه از صخرهها میرفت بالا. حتی ندیدم، کوه که میرفتیم، خم شود و از آب توی سنگاب بزند به صورتش.
ومن فارغ از نقدجنبش چریکی ، با احساسی ازرقت قلب و دلتنگی ، وقتی که به یادمی آورمشان ، اگرقراری بود بر نوشتنم ، می نوشتم که یادشان بخیر آنها که جان شریف درجوانی برسرآرمان گذاشتند ..حتی اگربه اشتباه و بی ثمروبدثمر ! آنها که :
.. کوچه برایشان راه فرار بود، دنبال راه درروهاش میگشتند، اگرشاخه های بیدی ...
در ادبیات معاصر ما چند نویسنده هستند که آثارشان می تواند در پهنه ی ادبیات جهان جلوه داشته باشد. هوشنگ گلشیری یکی از این انگشت شمار نویسندگان معاصر ایرانی ست. اگرچه جلوه ی بارز آثار گلشیری، زبان اوست و این زیبایی هرگز نمی تواند به عینه به دیگری منتقل شود، اما این ویژگی منحصر به فرد آثار گلشیری نیست. در سفیدی میان سطور آثار گلشیری همیشه حرف هایی برای خواندن هست، نشانه هایی برای اندیشیدن و به فکر فرو رفتن. وقایع، صحنه ها و شخصیت های گلشیری حتی در آثار کمتر خوبش، معلول و نچسب نیستند. با درک من از داستان نویسی نوین جهان، گلشیری قصه گویی تواناست. در میان آثار او اثر بد وجود ندارد. در نهایت چند کار متوسط رو به خوب دارد که از شاهکارهایش محسوب نمی شوند. "معصوم"های گلشیری اما از کارهای درخشان او هستند، همین طور "جبه خانه" و "نمازخانه ی کوچک من" و... بالاخره "شازده احتجاب" که یکی از قله های ادبیات معاصر فارسی ست. هوشنگ گلشیری به دلیل مطالعات بسیارش در متون گذشته، به ویژه در زمینه ی نثر، دستی هم در نقد و تحلیل داشت. اغلب مقالاتش در باره ی شعر و داستان، خواندنی ست و برخی از بهترین آنها در مجموعه ای دو جلدی با عنوان "باغ در باغ" منتشر شده. افسوس که گلشیری هم مانند بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و چند تنی دیگر، درست زمانی که به اوچ پخته گی و توان و مهارت رسیده بود و می توانست آثار ارزشمند دیگری خلق کند، ناگهان پرید. بسیار دوست داشتم شرایطم در این سال ها آنقدر پایدار بود تا بنشینم و با مرور دوباره ی آثار گلشیری، چیزی بنویسم تا به عنوان خواننده، دینم را به او ادا کرده باشم.
بعد از دوبار خوندن کتاب چیزی که از متن برداشت کردم این بود نویسنده یه پرسش همیشه مطرح تووی فضای سیاسی ایران رو به میون میاره و البته سعی در جواب دادن به این پرسش هم نمیکنه .. و اون سوال اینکه برای نوشتن در باره وطن لزوما باید در بین مردم خودت باشی یا اینکه میشه از بیرون هم به ماجرا نگاه کرد .. یجایی از نوشته گلشیری مینویسه که ما هما درصدد تغییر دادن شرایطیم ولیکن وقتی پای ما به جایی میرسه که برابری وجود داره انگار خودمون تغییر میکنیم و همه چیز برامون فراموش میشه .. یجای دیگه گلشیری میگه من حاضر نیستم برای اینکه دیگران حق رآی داشته باشن اعدام بشم .. درواقع انگار بحث اولیه داستان مسائل سیاسی حاکم بر جامعه روز ایران بوده که به تدریج با یه ماجرای عاشقانه برخورد میکنه و انتهای ��استان بیشتر رنگ و بوی رمانتیک گونه داره تا سیاست و وطن .. در این بین به نظر گلشیری با توسل به تسلطی به ادبیات معاصر داره شروع به توصیف فضاهای موجود برای خاننده میکنه و پاراگرافهای بی نظیری رو خلق میکنه که از ویژگیهای نثری گلشیری به حساب میاد .. گرچه خوندن کتاب گیج کننده بود برام و سخت و نتونستم با داستان ارتباط برقرار کنم که شاید این عدم ارتباط بخشی برمیگرده به این که خود گلشیری هم نمیتونسته با پارادوکسهای جامعه اون روزای ایران کنار بیاد ..و یجور تشویش و پریشونی تووی افکارش وجود داشته که رد پای این تووی متن نوشته ها وبخصوص این یکی وجود داره .. بهرحال کتاب جالبی بوود ..باید خوند و خوند و بازهم خوند ...
تعلق خاطـر به یکی حاصل سال هاست، وقتی چندین و چند سال ببینی اش، اما اگر از او دور بمانی، حتی یک ساعت فکر کنی که چیزی گم کرده ای ___________ مینا برای من راستـش حضور حی و حاضر هـمان خاک است که با صبوری ادامه می دهد، حتی اگر من نروم. من با او روی زمین زندگی می کنم، از همان ریشه ها، گیرم پوسیده، تغذیه میکنم، لحظه به لحظه. نمی خواهم این تکه خاک را از دست بدهم، نمی توانم به او هـم دروغ بگویم، او را همین طور که هـست دوسـت دارم، و تو را... .هـمان طور که بـوده ام - شـاید - ___________ .از من می شنوید هیچ وقت پسر یا زن یا شوهر و حتی دوست یک نویسنده نشوید ....دوری و دوستی
آیینه های دردار خیلی تعریفش را شنیده بودم. داستان نویسنده ای است که در دهۀ 1360 از ایران به سفر اروپا می رود، در محافل ادبی حاضر می شود و داستان های اش را می خواند، و با اولین عشق زندگی و سال های کودکی و جوانی اش ملاقات می کند. ظاهرا حکایت خود گلشیری است. بخاطر این که نویسنده مدام در جلسات ادبی داستان هایی از خودش را می خواند، یک جورهایی داستان در داستان هم می شود. یکی از جالب ترین داستان حکایت آشنا شدن نویسنده با همسرش است، زنی که هر شب به نویسنده زنگ می زده و داستان زندگی یا همان درد دل هایش را برای او می گفته تا نویسنده همۀ آن ها را داستان کند و بنویسد. مجادلات نویسنده و عشق اولش یعنی صنم بانو هم جالب بود. صنم بانو یا همان سمنوی دوران جوانی دیگر مقیم پاریس شده بود و مدام نویسنده را ترغیب می کرد که برای مدتی هم که شده جلای وطن کند و در اروپا رحل اقامت بگزیند تا تفکرات اش تغییر کند و نوع نگاهش عوض شود. نویسنده نیز از آن سو از ریشه های اش می گفت و از زبانش یعنی تنها چیزی که از هجوم قرون و اعصار بر مملکتش برایش مانده بود.
شاید اگر داستان را خود ابراهیم روایت میکرد بیشتر دوستش میداشتم تا اینکه سوم شخصی راوی باشد…
((مرد دیگر،آدمهامیمیرند،سکته میکنند، زیر ماشین میروند،گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین.اینها البته مهم است،ولی مهمتر همان نبودن آنهاست،این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند ،روی بالش،حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.))
این برام خیلی جالب بود که در خلال یک داستان، متوجه شدم که درحال خوندن چندین متن و داستان های کوتاه و نیمه تموم هستم. چقدر گلشیری در توصیف احساسات و گذر زمان درست عمل کرده. از اینکه همیشه در قالب “یک” جمله، یک حس خیلی بزرگ و ارزشمند رو توصیف میکنه واقعا لذت میبرم. حسی که شاید تا قبلش غیرقابل توصیف بوده.
دفعهی قبلی که خونده بودمش، یا دفعات قبل، حقیقتا یادم نمیاد که یک بار خوندهم یا بیشتر، برام رفته بود کنار کریستین و کید. و اون داستان کوتاههاش که یه شخصیت غیرایرانی داره یا که لوکیشن ایران نیست و دغدغهها همینهاست، اسمهاشون رو یادم نمیاد و باید چک کنم تا فردا. از اون دید صنم بانو شخصیت اصلی بود، با حرفهاش و ایدههاش و محل زندگیش. همین هم باعث میشد دوستش نداشته باشم، شعاری بود و چندتا جملهی قشنگ گلدرشت و یک درگیری ازلی ابدی غربزدگی/بازگشت به خویشتن و همین. این دفعه برام خیلی جاهای دیگه رفت ولی، رفت پیش شاه سیاهپوشان، شاید پیش بر ما چه رفته ست باربد، و حتی پیش متنهای غیرداستانیای که کار خود گلشیری نیستن، مثل اون متن معرکهی مندنیپور دربارهی شبهای وحشت بعد از قتلها. این بار بنظرم مسئله بیش از قبل ابراهیم بود، و مینا بود، و نوشتن بود و هوشنگ بود دستآخر. نه که پیش از این ندونسته باشم که گلشیری هر چیزی که نوشته مسئلهش مسئلهی نوشتنه ته تهش، و نه که اینجا به اندازهی کافی اشاره نکرده باشه به خانهی زبان و نسبتش با چندین قرن ادبیات کهن فارسی و علاقهش به روایت کردن از همون چیزها که به نظرش با همه شکستگی میارزن به صد هزار درست. ولی منظورم این حرف گلدرشتهاش نیست این بار. این دفعه داشتم نویسندهای رو میدیدم که اوایل دهه هفتاد واقعا مثل ابراهیم میره آلمان و داستان میخونه و حرف میزنه برای آدمها، بعدتر هم فرصتهای خارج رفتن براش بیشماره، تهدیدهای داخلی هم به موازاتش همینطور. یه جاش ابراهیم میگه که میخواستن من فقط الگو (یا شاید درس عبرت درواقع) بشم و دیگه نباشم، که نشده هنوز. یه جای دیگهش از تهدیدهای حین بازجویی میگه، که بهشون میگن مواظب شمال رفتن باشید. خیلی بیشتر از اینها هم میگن درواقعیت، میگن هر موقع و به هر نحوی میتونیم حذفتون کنیم، هر لحظه منتظر باشید. و بعدتر قراره بشه نویسندهای که دوستهاش رو میکشن، قراره بشه بازماندهی مختاری و پوینده، قراره بشه زندهموندهی اتوبوس ارمنستان. واقعا دلم میخواد یه سندی پیدا کنم مبنی بر اینکه بعد از ۷۶ این متن رو بازنویسی کرده، چون وگرنه شدت ارجاعات پیشگویانه ممکنه دیوانهم کنه. یه جاش مینای داستانش بهش میگه ممکنه شوهرم رو از دره پرت کرده باشن پایین، یک عالمه جاهاش چیزهایی داشت که ذهن من با قتلها میخوندشون، ابراهیم این داستان برای من اصلا ترکیبی بود، هست، از خود گلشیری و مختاری (که عینک میزنه و اسم پسرش سهرابه و یه سری نشونی دیگه)، و همهی اینها رو نمیتونم باور کنم که مال سال ۷۰ه واقعا و نه بعد از اون. ولی حتی بدون پیدا کردن اون سند و با در نظر گرفتن اینکه متن مال خود سال ۷۰ باشه هم، ابراهیم با انتخابهاش به چالش خورده. که برای من یعنی هوشنگ. یعنی گلشیریای که دفاعیهای به این گلدرشتی نوشته که از خودش دفاع کنه در برابر خودش، از خودش در برابر اون خودی که نمیفهمه چرا ول نمیکنه بره اونجا که بالزاک و همینگوی مینشستهن و میخواد تا ابد بمونه وسط همین مرورها و نوشتنها از پلهای اصفهان، و نه حتی فقط این، از خودی که حتی نوشتنش رو هم به چالش میکشه، اون خودی که به مسئلهی دوگانه بودن زن در داستان فارسی گیر میده، و ما میدونیم گیر دیگه سر بوف کور نیست که سر شازده احتجابه و سر یک عالمه داستان کوتاه و سر تقریبا هر متنی از گلشیری که توش زن داره. و اون خودی که به این سبک نوشتن معترضه، به این کاشیکاریها، به این جزییاتبینیها، به این پراکندهکاریها، و از اینجاست که آینهی دردار وارد میشه، که «آدم وقتی هر دو لنگهاش را میبندد دلش خوش است که پشت این درها ثابت میماند.» و انگار اصل قصه همینجاست، اینکه این جزیی دیدنها و پراکندگیها و ضمیر عوض کردن و جملههای گنگ و مینایی که دست آخر مشخص نمیشه با فرج رابطه داشته یا نداشته و اسم بچههاش واقعا همونهاست که میگه یا نه و اسم خودش حتی، که یه جا میگه سیما، دقیقا نقطهی مقابل اونجایی قرار میگیرن که آینههای دردار آدمها رو توش قرار میدن، که جاییه که آدمها ثابت میمونن توش. و اینجا نه ابراهیم آینه رو برای خودش نگه میداره و به کارش میاد، نه صنم از گرفتنش خوشحال میشه، و نه مینا علیرغم علاقهش به این مدل آینه آینهش رو پیش خودش نگه میداره نهایتا. و دست آخر برای من این هوشنگه، که داره با خودش میجنگه توی متن. انگار کل متن دفاعیهی هوشنگ باشه از خودش، در برابر خودش. انگار قهرمان مسئلهدار این دفعه خود گلشیریه، نه ابراهیم. و داستان حاصل مسئلهداریشه. که علیرغم نادرستی ترکیب کردن نقش با نقاش و کاتب با کتاب درمورد گلشیری هیچوقت نمیشه اونطورها از هم جدا کرد این دو مقوله رو.
+صبح یهو به فکر «ابراهیم» افتادم و دوگانه بودنها و با خود جنگیدنهاش. و بعد یادم افتاد به اینکه علاوه بر پیامبر، ما ابراهیم شب هول رو هم داریم. و کل دوگانگیها و درگیریهای اون داستان. و وقتی کار کار گلشیریه هیچوقت این دورترین تداعیهای ذهنیم رو هم نمیتونم با اطمینان رد کنم و بنظرم به همهش امکان داره فکر کرده باشه. از یه نویسندهی اصفهانی به یه نویسندهی اصفهانی دیگه.
تعجب نکردم که ساختمان و فرم و نثر دو درجه از داستان و روایت جلوتر بود. نمونهای درست از جریان سیال ذهن. مشابه وولف یا هاندکه. حاشیههای داستان هم برایم جالب بود. مثلاً جاهایی که از خودِ نوشتن حرف میزند. از داستان نوشتن. از اینکه نویسنده اول و آخر تجربه زیستهش را یا عیناً داستان میکند یا ورز میدهد و مخلوط میکند و داستان میسازد، آدمهای قصهاش را میسازد، آدمهایی که هر تکهشان مابهازایی واقعی در زندگی نویسنده دارند. (تعجب: چطور پیروان بعدی گلشیری و «کلاسهای نویسندگی» که سبز شدند اینقدر به طرد تجربه زیسته و «خلق داستان» اصرار دارند؟) جز اینها، لابلای داستان، به زبان هم میپردازد و از همین جا گرفتاری آدمهایی که بین ایران و خارج مرددند را هم نشان میدهد. اما خودِ قصه چیز ضعیفی بود. دوباره داستان عشقی قدیمی و شکست خورده. این کمی مأیوسکنندهست. نویسندهای که ابعاد دیگر متنش کاملا جسورانهست (از گریزها تا تحلیلها تا پیچیدن قصههای مختلف در هم) وقتی نوبت خودِ قصه میشود کماکان میپسندد که «مظلوم» باشد، شکست خورده باشه و ناله سر بدهد. شبیه آدم خوب و سالمیست که در جای بدی گیر کرده. دیگر خبری از بیباکیای که در فعلِ نوشتنش بروز میدهد نیست. انگار میترسد لایهای دیگر از خودش را رو کند. خودش هم شاید حتی متعجب است از لاغری مخلوقش؛ جایی قهرمان کتاب که نویسنده است، در اشاره به مجموعهی آثارش برایش سؤالی پیش میآید: «او یعنی همینها بود؟» سؤال بجاییست. علیرغم آراستگی متن و ساختمان پیچیده، نمیشود که او فقط همینها باشد، باید چیز بیشتری باشد. آن آدم باید عمق بیشتری داشته باشد، عمیقتر از نویسندهی میانسال ملولی که ترسی ندارد اعلام کند «بله، ما غمگینیم، یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست.» و هرچه از علائم و علل ملالش میگوید چیزی بیشتر از «طرهی مویی آشنا» و «چال گونهها» و «خال کنار لب» و البته نوستالژی پسکوچههای اصفهان دست آدم را نمیگیرد. با همهی این حرفها کتاب بدی نیست. تکههای نقل کردنی زیاد دارد. حتی داستانش هم بالکل مردود نیست، منتها الگوی قهرمانش را جای دیگری هم دیدهام؛ در کریستین و کید که قبل از این خواندم. آنجا برایم جالب بود. اینجا برایم تکراری. احساس کردم عوض ضبط واقعیت وجودی خودش، بیشتر به ساختن چنین «شخصیتی» مسلط شده و جا و بیجا ازش استفاده میکند.
پانویس: یکی از دلایلی که از مسکوب خوشم میآید سلیقهی ادبی و در کل سلیقهی هنریاش است. جسته و گریخته در خاطراتش (روزها در راه) از کتابهایی که میخواند حرف میزند. تکهی زیر مدخل روزیست در سال ۱۹۹۳. ذوق کردم دیدم نظرمان شبیه است. و البته تحقیر شدم از اینکه او اینقدر شفافتر و گویاتر و در عین حال شکیلتر حرفش را زده. مسکوب:
آینههای دردار گلشیری را در تهران گرفتم. چند روز پیش خواندم. خیلی شگرد زده و بندبازی کرده یا بگوییم شیرینکاری تکنیکی. ولی چه فایده که همهی تردستیهای نویسندگی برای گفتن حرفهایی که حداکثر به درد یک گزارش روزنامهای یا تکنگاری جامعهشناختی میخورد: مردها و زنهای ایرانی که به اروپا میرسند عوض میشوند، طلاق بینشان زیاد میشود، سیگار میکشند و سیگارفروشی در کجاست و یارو که مبارز چپ بوده تاجر از آب درآمده و یاروئی که دستش میلرزد، از نفرت به آنهایی که قسر دررفتهاند و خالا در خارج به ریش دیگران میخندند و … - از این قبیل پفک نمکی زرورق. البته گلشیری همیشه در بند جزئیات بود و در اینجا جزئیات در خدمت کلیاتِ کمارزش است.
کتاب دوپاره است. از دیدار صنم بانو در پاریس دیگر صنمبانوست و یاد گذشته و عشقی که از خلال خاطراتِ در هم خودی مینمایاند. نیمه دوم داستان جمع و جورتر است و از پراکندگی آزاردهندهی بخش اول رهیده. تکنیک در اینجا به کاری آمده.
سرگذشت حاجیه خانم مادر مینا خیلی خوب نوشته شده. حتی برای همین دو سه صفحه هم که باشد کتاب خواندنی است. رویهمرفته نیز -با وجود دوپارگی- سراسر کتاب به خواندن میارزد.
داستانى در مورد سفر نويسنده به خارج از ايران و روبرو شدن با سوژه هاى كتاب هايى كه نوشته و كتاب هايى كه در آينده خواهد نوشت. چيزى كه بيشتر از همه ( حتى بيشتر از خود داستان ) براى من جالب بود ، لايه هاى زمانى به كار رفته بود. كتاب حاضر در واقع سفرنامه ايست از خاطرات نويسنده از سفر به خارج و در درون خود داستان ، با خوانش هايى از ديگر داستان هاى نويسنده براى جمعى در همان سفر روبرو مى شويم. و با گريزهايى بر نويسنده هاى ديگر مانند صادق هدايت و .. نثر گلشيرى همچنان مانند شازده احتجاب برايم مشكل است و همين باعث مى شود كه به طور كامل از داستان هايش لذت نبرم.