Jump to ratings and reviews
Rate this book

ها کردن

Rate this book
بعضی‌چیزها می‌رود توی مخم؛ مثلاً همین‌بوی کباب. این‌که همسایه‌ها بوی کباب راه می‌اندازند، به‌خاطر این نیست‌که روی مخم کارکنند. همین‌طوری نمی‌گویم، روی این‌جریان فکر کرده‌ام. نه، نیست. مگر مردم بی‌کارند؟ اگر بود شک نداشتم‌که دیوانه‌ام، ولی به‌خاطر بوی کباب هم‌که نمی‌شود از کسی شکایت‌کرد. بروم بگویم بنده‌های خدا توی بالکن‌شان منقل کباب گذاشته‌اند؟ یا این‌که زیر پنجره‌ام می‌زنند زیر آواز؟
روی اجاق خانه‌ام سیخ کباب برّه‌ام
خانه‌به‌خانه می‌رود بوی کباب برّه‌ام

88 pages, Paperback

First published April 1, 2007

8 people are currently reading
219 people want to read

About the author

پیمان هوشمندزاده

14 books125 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
97 (8%)
4 stars
208 (19%)
3 stars
384 (35%)
2 stars
251 (23%)
1 star
145 (13%)
Displaying 1 - 30 of 81 reviews
Profile Image for Zahra Dashti.
444 reviews118 followers
June 10, 2016
بی معنی ترین کتابی بود که در طول زندگی ام خوندم. جوری که برام شده سمبل کتاب بی سر و ته و بی معنا. به عنوان مثال در این زمینه ازش استفاده می کنم
Profile Image for Hilda hasani.
165 reviews181 followers
March 25, 2020
از چرخ خوردن در ذهن پیمان هوشمندزاده لذت می برم. هرچند گاهی مهمل به نظر می رسد اما خب حس می کنم لایه های دست نخورده ی ذهن اوست
Profile Image for Fereshteh.
250 reviews663 followers
February 13, 2015
کتاب رو یک نفس خوندم خوب این یعنی جذاب بود دیگه.نه؟
ولی نمی دونم چرا واسه ستاره دادن بهش خسیسم

کتاب مجموعه ی چهار داستانه که گویا به هم مرتبط اند. واگویه های ذهن مالیخولیایی یک مرد ،طی یاداوری روزهای گذشته و حال و حتی خیالاتش از موارد باربط یا بی ربط که این روزها همسرش ترکش کرده
بعضی قسمت ها رو حس میکردم خیلی کار شده ن و بعضی دیگه رو احساس سرسری نوشتن و گذشتن از جانب نویسنده بهم دست میداد

کلن همه ی فصل هاش یه ایده ی جالب رو حداقل داشت داشت. یاداوری خاطرات و مکالمات ذهنی بین عوض کردن کانال تلویزیون، دیدن از سوراخ زیر لحاف و تکون نخوردن، ایده ی شکسته شدن زمان،پرستوی روی کف دست و...همشون جالب بودن. نوع روایت هم گیرا بود

ولی حالا که فکر میکنم حس میکنم علت خست درونیم برای ستاره دادن به این کتاب انتهای داستان بود.دوست داشتم بخونم که تهش به یه چیزی برسم..یه چیزی مثل نتیجه گیری ولی با شوق و ذوق خوندم و اخرش هیچ اتفاقی نیفتاد فقط تعریف احوالات گذشته و حال یک مرد تنهای نیمه دیوانه بود
شاید

http://www.parsbook.org/دانلود-کتاب-ه...
در انتها خوندنش رو توصیه میکنم
تجربه ی جالبی خواهد بود بخصوص برای یک کتاب ایرانی
Profile Image for Omid Kamyarnejad.
73 reviews34 followers
February 11, 2017
ها كردن ،كار پیمان هوشمند زاده( عكاس مطبوعات) مجموعه داستان پیوسته ای ست كه شامل چهار داستان كوتاه و بلند است و توسط نشر چشمه در بهار سال 1387 به چاپ چهارم رسیده .مجموعه با لحنی طنز به روابط انسانی ، تنهایی و سرگشتگی و تك افتادگی انسان معاصری می پردازد كه برای فراراز زندگی پر ملال اش یا آن را به سخره می گیرد و یا از پشت شیشه ای تاروها كرده به آن نگاه می كندو یا از خیال پردازی وتخیل برای تحمل آن سود می جوید.

ژانرسه داستان واقع گرای مدرن است.درداستان مدرن خواننده با دغدغه های ذهنی و درونی شخصیت اصلی كه دیگر قهرمان نیست ، رو به روست.شخصیت نابسامانی كه در مداری بسته (اتاق) به تكرار و روزمره گی می گذارند و هربار روایت چند گانه ی خودراازجهان به خواننده ارائه می دهد.سه داستان این مجموعه با نظرگاه اول شخص(من راوی)بیان می شود و تنها داستان "زیر لحاف" با دیدگاه دوم شخص روایت می گردد. كانون راویت داستان ها به علت زاویه دید ( اول شخص ) درونی ست . وجود این نظرگاه و تكرارشخصیت محوری و موضوعات همسو به پیوستگی اثركمك كرده و باعث به وجود آمدن بن مایه های مشترك در اثر شده است.

ازبن مایه ها و خصوصیات بارز داستان ها می توان به این نكات اشاره كرد :تك افتادگی انسان معاصر/به سخره گرفتن مسائل اجتماعی وعاطفی / عدم ارتباط وبرقرای روابط انسانی چه با همسر،چه همسایه ها/رو آوردن به اوهام برای یافتن آنچه در واقعیت قابل دسترسی نیست/ سلطه ی رسانه ها در عصر مدرن برانسان/ استفاده از طنزو لحن مناسب و همسو با ذهنیت راوی برای ملموس تر شدن موضوعات/ پایان باز داستان ها و استفاده از فرم برای بیان تكرار رخ داد ها/ استفاده از فضای بسته ( خانه،اتاق ،آسانسور) .



در داستان او ل با مردی رو به رو هستیم كه در عین حا ل كه به زنش علاقه دارد؛عاجز ازبرقراری ارتباط با اوست . زیرا گمان دارد این زن است كه باید با او همسو شود. داستان روایت لجبازی های بین این دو و تضادی ست كه بینشان دیده می شود. زن به مدتیشن رو آورده، گیاه خواری می كند و به دنبال انرژی ست وآهنگ چینی گوش میدهد؛اما مرد كه بین سنت و مدرنیته دست و پا می زند ؛ همچنان كه به آهنگ سوسن گوش می دهد ازكامپیوتراستفاده می كند.او كه به قول خودش همه ی چرت و پرت های جدیدی را كه علم كرده اند از بر است همچنان پایبند سنت ها و حرف و حدیث مردم و فامیل است و خواستار بقاء نسل پدرانش می باشد.اوبدون اینگه خود اقدامی در بهبود وضع حاضر كند تنها از زن توقع دارد كه هم پای او فوتبال نگاه كند و به آن علاقه نشان بدهد،كه این خود نگاه سنتی به زنی است كه باید همیشه فرمانبردارمردش باشد.

"گفتم: فك و فامیل چو می افته بچه شون نمی شده، بعد درست كردنش كار حضرت فیه.....بابام پسر بزرگ باباشه ، من پسر بزرگ بابامم، نوه بزرگ فامیل ، این بنده خداها باید حساب پس بدن به این قوم و خویش. ص20"

ازمحاسن اثر می توان به زبان و لحن طنزراوی كه همسو با ذهنیت و شخصیت اواست،اشاره کرد.( همان چیزی كه هنری جمیزهماهنگی هر ذهن را به ذات آن مربوط می داند) 2. همچنین از تكرار كلمه "عوض می كنم" در داستان اول كه نه تنها نوعی فرم و تكنیك محسوب می شود ، بلكه بیانگر پایان باز داستان و تكرار لجبازی ها، ملال و رخ داد هاست كه همراه با ایجاز در این داستان بیان شده.

بودریار اعتقاد دارد در عصر مدرن مجازها بر واقعیت ها چیره شده اند، او در ادامه یاد آورمی شود كه رسانه ها ، مجاز هایی هستند كه بر انسان تسلط یافته اند .دراین داستان نقش رسانه ( تلویزیون و سپس كامپیوتر در داستان دوم)درجدایی بین زن و مرد نشان داده شده است. مرد در سریال چه می بیند جز كتك خوردن زن و یا هدف قرار گرفتن او توسط مذكر . به اعتقاد نگارنده مرد نا خواسته تحت تاثیر رسانه ها قرار گرفته به گونه ای كه نه تنها در رفتارش تاثیر گذاشته بلكه گاه خود را درجای او قرار می دهد، در داستان دوم ، راوی خود را جای مرد شلیك كننده می گذارد و زن را مورد هدف قرار می دهد .این تسلط حتی در خواب های او رخنه می كند.تاثیری كه بی اغراق باعث مرگ او و پاشیده شدن خون روی فیروز خان عزیز كرده اش می شود.فیروز خانی كه جای دوست و همسرش را می گیرد چرا كه با مسائل عاطفی برخورد نمی كند و اگر هم ببازد خم به ابرو نمی آورد.و ارتباط خوبی با راوی برقرار می كند ص26

داستان "سوراخ لحاف "با زاویه دید دوم شخص( وجدان یاد آور و شماتت كننده) نقل می شود. در این داستان ما با تقابل انچه كه هست و آنچه كه باید باشد مواجه هستیم .همان كاری كه سویفیت به آن اشاره می كند" طنز همیشه به تفاوت میان وضعیت چنان كه هست و چنان كه باید باشد به شدت آگاه است و به آن می پردازد"(سویفیت،نبرد كتابها:1704) . لحظه ی روایت داستان لحظه ای ناب است كه كمتر به آن پرداخته شده است. مرد زیر لحاف ،خواهان زندگی راحت در كنارزنی ست كه برایش صبحانه فراهم كند و نازش را بكشد؛ مرد وقتی اززیر لحاف سر بیرون می آورد با واقعیت و خانه ی خالی مواجه می شود و از ترس انعكاس صوتش خاموش می ماند.

آنچه كه در این داستان تو ذوق می زند ، پایان ناگهانی و خلاف انتظار و توقع خواننده است.پایانی كه همراه با شوك است و پیش زمینه ی لازم زمانی و سببی برای آن در نظر گرفته نشده است.این پایان ناگهانی داستان را به سوی داستان هایی با یكبار خوانش سوق میدهد. به اعتقاد نگارنده اگر نویسنده همانطور كه برای بیان تفكرات مرد در صفحه ی 46از كلماتی نظیر" فكر می كنی و یا بنظرت می اید "در صفحه های بعدی سود می جست و یا خواننده را مثلا با جای خالی تابلو روی دیوار در یك لحظه رو به رو می گرداند ، (یا صحنه ها و نشانه هایی از این دست )تا پیش زمینه ای درذهن خواننده برای شوك انتهایی كارفراهم آید؛ اثردرخورترمی بود. همانطور كه ام ای فورستر می گوید" اگر پایان داستانی در ماایجاد شگفتی كند ، حتما پیرنگ كامل نیست و در تشریح محتوای آن كوتاهی و قصور شده است"

حرف آخر،داستان آخر، بیان عدم قطعیت ها ، اطناب، استفاده از فرم و تكنیك در ص82 ، تكثر:بیان رخ داد به انواع مختلف (خواننده با چند روایت از یك رخ داد روبه روست) ؛ استفاده از طنز كلامی،دینامیك بودن متن كه در حال فرایند تعریف و باز تعریف خود است كه داستان را در ژانر پست متن قرارمی دهد و صحبت نیچه رابه ذهن متبادرمی كند "قطعیتی وجود ندارد ، همه چیز تاویل است" راوی با زیر سوال بردن خصوصیاتی همچون فضولی ، خود خواهی ، وسواس ، بدجنسی و.....این مضامین را به سخره می گیرد و انرا به چا لش می كشاند .او با روایت جریان برخوردش با دخترداخل اسانسور ، ماجرای كم كردن عدد ده از هفت ، تكرار ": تو چرا بغل دماغت میخ كوبیدی؟ - : عزیزم این میخ نیست، بهش می گن خا ل" با نگاهی نقادانه كه خاص ژانر پست مدرن است به روایت در روایت می رسد، به اختلافش با همسایه ها در باره ی فرش، جای پارك ماشین و بوی كباب ؛ به پایان باز ، پایانی كه به اسم كتاب اشاره دارد.

با تمام این اوصاف " ها كردن"جا لب و خواندنی ست و طنز به كاررفته درآن باعث خوش خوانی اثرگردیده گویی پیمان هوشمند زاده این گفته ی ونه گات را سر لوحه ی كار خود قرار داده" تنها راه حل تحمل كردن هستی، مسخره كردن آن است" هوشمند زاده در این مجموعه دنیای مدرنی را پیش روی خواننده می گذارد كه در آن تزلزل اخلاقی، فرو پاشی ارزش های گذشته، فقدان ثبات،و نسبی گرایی در همه چیز درآن به رخ كشیده می شود . به امید كار های بعدی از این عكاس و نویسنده.
Profile Image for مجید اسطیری.
Author 8 books549 followers
December 30, 2018
سال 87 خوندمش و یادمه حس خوبی توی این داستانهای ساده جریان داشت + یه طنز و سرخوشی رقیق در روایتگری + انسان تنها در زندگی شهری
Profile Image for Maryam Shahriari.
259 reviews964 followers
August 27, 2008
از اون دسته كتاب‌هايي بود كه با يه بار خوندن نفهميدمش. نمي‌تونم براي اين كتا�� بگم كه نفهميدن من نشان‌دهنده‌ي بد بودنش بود. بر عكس چون از سير عادي‌اي كه من تو ذهنم دنبال مي‌كردم دور بود، پس يعني خوب بوده!

از خيلي صحنه‌هاش لذت بردم، خنديدم، يا حتي ناراحت شدم و يا حتي احساسا�� رمانتيكم برانگيخته شد!

بعد از خوندنش به اين نتيجه رسيدم كه نويسنده‌اش خيلي هوشمندانه داستانش رو نوشته. مخصوصاً داستان دوم يعني «مثلاً بازي» باعث شد خيلي تو دلم به نويسنده‌اش تبريك بگم

خلاصه كتاب عادي‌اي نبود كه تو بتوني پيش بيني كني آخرش چي ميشه. اين رو بايد مديون هوش نويسنده‌اش باشه كه گويا جداً هوشمندزاده‌ است!ه
Profile Image for Roya Shakeri.
118 reviews13 followers
August 30, 2018
با دست آرام مي زنم روي شانه ام. مثلاً تو پشت سرم ايستادي. مثلاً دست، دست تو بود و تو زدي روي شانه ام. بر مي گردم و با دست ديگرم، دستي را كه دست تو بود مي گيرم. مي كشمت طرف خودم. حالا مثلاً تو را بغل كرده ام.
Profile Image for Pardis.
707 reviews
September 14, 2008
ها کردن» چهار داستان است با مضمون هاي کم و بيش رايج زندگي شهري: خلا، بحران رابطه، بيگانگي و طبق معمول بسياري از داستان هاي نوشته شده در اين سال ها، اختلافات و دعواهاي زن و شوهري به علاوه مضمون هاي طنزآميزي که نويسنده براي اين اختلاف ها و دعواها کوک کرده و از آنها تک مضراب هايي طنزآميز ساخته است. «هوشمندزاده» در اين مجموعه از رئاليسم رايج در اين گونه داستان ها فاصله گرفته و فرمي نامتعارف را براي روايت داستان هاي خود برگزيده است: فرمي قطعه قطعه که راوي در هر قطعه آن گوشه يي از موقعيت خود و تقابلش با اطرافيان را آشکار کرده است. هرچند در نهايت، داستان ها به رغم فرم نامتعارف خود، وجهي تازه و ديگرگونه را از اين نوع زندگي که داستان هاي «ها کردن» روايتگر آن است آشکار نمي کند. تضادهايي که در اين داستان ها از دل زندگي روزمره شهري سر برآورده اند آنچنان بديهي هستند که به رغم فرم و لحن نامتعارف شان، به رغم همه بازي ها و پس و پيش کردن هاي روايتي، از اينکه با کشف يک موقعيت تازه از دل اين روابط روزمره خواننده را شگفت زده کنند بازمي مانند و بيشتر واضحات را دوباره توضيح مي دهند، بي آنکه در اين توضيح واضحات به نقطه يي حساس بزنند و ناديده يي را آشکار کنند. مي توان از همان داستان اول مجموعه مثال هاي فراوان در اثبات اين حرف آورد. يکي مثلاً آنجا که راوي در حال تماشاي فيلم است: «يک نفر با دوربيني که يک به علاوه هم وسطش است، بابايي را که ظاهراً آدم حسابي هم هست دنبال مي کند. طرف لابه لاي جمعيت گم مي شود. اين يکي دراز کشيده کف پشت بام يک ساختمان بلند. عين خيالش هم نيست که لباسش قيري مي شود يا نه.»

پيمان هوشمندزاده واقعاً در داستان هايش خودش است. حتي وقتي کتابش را مي خواني صدايش را توي گوشت مي شنوي؛ با همان لحن و طنين ملايم و گاه با آميزه يي از شوخي هاي بامزه. همه اينها در داستان اش هم هست. جزيي نگري هايي که کاملاً شباهت به عکس هاي او دارد. مثل پروژه عکاسي از کمربند آدم ها يا سبيل ها. همين دو پروژه عکاسي داستان نويسي هوشمندزاده را لو مي دهد. هوشمندزاده استاد آگرانديسمان کردن جزئيات فردي آدم ها است. جزيي که مي تواند تمام شخصيت او را فاش کند، انگار تو از سوراخ کليدي کوچک چشم دوخته يي به اسرار بزرگ آدم ها که در پشت ديوار آن را مخفي کرده اند. «ها کردن» نگاه کردن از همين سوراخ کليد است با چهار داستان کوتاه به نام هاي «يک بار هم شده «سوسن» گوش بده»، «مثلاً بازي»، «سوراخ لحاف» و «ها کردن».
Profile Image for Reza Mardani.
172 reviews
March 10, 2015
ایده کتاب خیلی جذاب بود. پرش های ذهن راوی قشنگ بود‌.یه سری صحنه های کتاب مخصوصا واسه همسن و سال های من که بازی کامپیوتری هیت من رو بازی کرده باشن٬ کلی خاطره زنده میکنه.
اگه اشتباه نکنم هیت من ۲ ؛)
ولی همین ایده جذاب مخصوصا تو فصل آخر تکراری میشه. نگفتم خسته کننده چون کتاب حجم زیادی نداره.
Profile Image for Narge30 V.
77 reviews47 followers
April 13, 2017
ستاره می دهم به خلاقیتش و جاهایی که مجبورم کرد لبخند بزنم از شدت غافلگیری در طرز نگاه کردن. تصویری که از برگرداندن فیلم یا تند شدنش می سازد به نظرم بی نقص است, همچنین نگاه کردن از سوراخ لحاف. ولی چیزی از محتوای اثر دستگیرم نشد. دردش به غیر از انسان دنیای مدرن بودن چه بود? اگر طنز کمی غالب تر بود, شاید محتوا بیشتر خودش را نشان می‌داد.
وقت خاندنش ذهنم مسلسل وار داشت وقایع روزانه ام را با نثر کتاب مرور می‌کرد! نوشتن این طوری هم می تواند جالب باشد.
Profile Image for Mina khamoushi.
190 reviews205 followers
August 11, 2014
یه کم انتظارم از کتابی که در عرض سه سال به چاپ دهم میرسه بیشتر بود. خیلی نفهمیدم چی به چیه. ترجیح میدم کتاب یه کم واقع گرا تر باشه تا اینکه بخام از تو ذهن شخصیت اصلی بخونم چی به چیه. خوبیش اینه که با اینکه داستان کوتاهه ولی داستان هاش پیوسته به همه.
شاید یه وقتی دیگه دوباره بخونمش بلکه چیزی دستگیرم شد ولی واسه بار اول در کل چنگی به دلم نزد.
Profile Image for Paryas.
57 reviews22 followers
December 26, 2019
بهترین داستان کتاب، داستان آخر بود داستان ها کردن. چندتا روایت رو به طور همزمان داره میگه و جالبیش اینجاست که داستانها رو بهم مرتبط و پیوسته نقل میکنه. به نظر من بهترین قسمتش داستان آسانسور که به ۷ حالت مختلف تعریفش میکنه که نشان دهنده خلاقیت بی تظیر نویسنده داره. فقط میشه به همین داستان آخر ۵ ستاره داد.
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,074 followers
Read
August 6, 2008
اين كتاب شامل چهار داستان كوتاه است كه داستان اولش را با عنوان " يكبار هم شده (سوسن) گوش بده" را چند سال پيش نمي‌دانم در كجا خواندم و به نظرم بهترين داستان اين مجموعه داستان است. فعلاً وضعيت داستان نويسي و كتاب‌هايي كه در زمينه ادبيات داستاني در ايران منتشر مي‌شود اين‌گونه است. كتاب‌هايي ضعيف از نويسندگاني كه دارند سياه‌مشق مي‌كنند و پر مدعا. البته در مورد نويسنده اين كتاب اين حرف را نمي‌گويم. اما بقيه نويسنده‌ها ادعايشان سر به فلك مي‌كشد. حساب كنيد ادبيات داستاني ايران دچار چه روزمرگي شده كه مجموعه داستان "ها كردن" مي‌شود پر فروش‌ترين مجموعه داستان. دردي‌ست كه شامل بازار نشر ايران شده است

داستان اول اين كتاب (يك بار هم كه شده سوسن گوش بده)كه بهترين داستان اين
مجموعه است، پيش از چاپ در اين كتاب ، در كتابي به نام راويان، كه مجموعه‌‌‌اي بود از 13 داستان كوتاه از 13 نويسنده كه توسط بنياد گلشيري گردآوري شده بود و نشر مركز به چاپ رساند، چاپ شده بود. دو داستان بقيه گويي به زور مي‌بايد به اين داستان در اين كتاب چسبيده مي‌شد تا تعداد صفحات به صورتي بشود كه به عنوان كتاب چاپ كرد
Profile Image for Maha Soltani.
66 reviews37 followers
October 9, 2021
پیمان هوشمندزاده از اون آدم‌هاست که دلم می‌خواهد بروم توی سرش و چرخ بزنم بین فکرهایش و اون رشته‌هایی که به هم متصلشون می‌کنه، بچرخم و بچرخم و بچرخم، اونقدری که آخرش سرم گیج برود.
Profile Image for Hamidreza Hosseini.
210 reviews67 followers
May 30, 2015
اگر یک دفعه همه چیز درست مثل همین بازی به هم می ریخت و تو همین طور که توی مرحله ی اول بودی، میرفتی مرحله ی هفتم و یک دفعه وصل می شدی به پنجم و همین طور بی خود و بی جهت همه ی مرحله ها قاطی می شد، باید چه کار می کردیم؟ اگر زمان خودش با دست خودش می شکست و بعد یادش می رفت که تکه هایش چطور بوده اند، چه افتضاحی می شد. مردم همین طور که داشتند توی خیابان راه می رفتند، یک دفعه پیر می شدند و چند لحظه بعد دوباره جوان می شدند. نه این که همه با هم پیر شوند و همه با هم جوان، جوری که هر کسی ساز خودش را بزند و با بقیه کاری نداشته باشد.

فکرش را بکن یک دفعه توی یک مهمانی، همه همان طور که با هم حرف می زنند و بله بله می گویند، یکی شان پیر می شد و صدایش می لرزید، آن یکی بچه می شد و می شاشید به خودش. پشت بندش می مرد. بقیه جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده نم نم شام را می کشیدند و پشت میز می نشستند و شروع می کردند به بحث های سیاسی. و بعد همان طور که خیلی عادی بچه و پیر و جوان می شدند، غذای آن که مرده بود را روی گاز نگه می داشتند تا وقتی زنده شد غذایش سرد نشده باشد.

مرد حتماً از این که مردن همسرش طولانی شده، از صاحب خانه معذرت می خواست و بقیه جوری نشان می دادند که یعنی ��صلاً چیز مهمی نیست. و تازه گند کار وقتی در می آمد که بر می گشتند خانه و شوهر بدبخت باید تمام لحظه های مردن زن را تکه تکه برایش تعریف می کرد که نکند چیزی را از دست داده باشد.

----------------------
یه جورایی این بخش از کتابش خیلی چسبید. انگار که یکی عین خودمون، نشسته و این کتاب رو نوشته. ذهن عجیب و جالبی داره این جناب هوشمند زاده. توصیه می کنم کتابش رو بخونید.
Profile Image for Sahar keshmiri.
52 reviews29 followers
March 27, 2016
این کتاب همون طور که روی جلدش هم توضیح داده شده یک مجموعه داستان کوتاه به هم پیوسته ست که توش جریان سیال ذهن یک مرد که با همسرش مسائلی داشته یا داره رو دنبال می کنیم (داشته یا داره چون توالی اتفاقات زیاد مشخص نیست). داستان مثل تخیلات ما قبل خواب دنبال می شه.اول فکر های جدی تر و پرش های ذهنی کمتر و هر چی به انتهای داستان نزدیک تر می شیم مثل وقتی که به خواب میریم روایت ذهنیمون غیر واقعی تر و پرش ها بیشتر میشه. خود موضوع، شخصیت اصلی و لحن داستان برای من هیچ جذابیتی نداشت. من نتونستم با دغدغه های مرد همراه بشم. به نظرم اثرگذار ترین قسمت داستان دو صفحه اخرشه.نه اینکه اتفاق عجیبی رخ می ده یا چیز دیگه ولی به نحوی نگاه نویسنده توی این جمله های اخر به کل داستان و رویکردش رو می شه دید و درک کرد. به نظرم تعبیرش از "ها کردن" زیبا و قابل تامل بوده.
نکته دیگه اینکه اهمیت روایت گری در این داستان برای هوشمند زاده است. من این موضوع رو اخیرا در کتاب "لذتی که حرفش بود" هم دیدم. اینکه چطور وقتی یک فرد یک داستان رو روایت می کنه هر بار کمی تغییرش می ده و ممکنه حتی اخر داستان هم عوض بشه تا اخرش دراماتیک تر یا جذاب تر بشه با این تفاوت که در این داستان شخص این روایت ها را برای کس دیگه ای نمی گه و برای خودش روایت می کنه انگار می خواد با تغییر دادن بعضی نکات داستان خودش را یا وقایعی رو که رخ داده توجیه یا به شکل متفاوت و جدیدی تفسیر کنه.اینجا هم عینا در قسمت ملاقات با منشی در اسانسور همین روند را می بینیم.که از نظر من جالب توجه است.
Profile Image for Henna.
39 reviews15 followers
May 13, 2013
وقتی می گوییم چیزی منهای چیزی، یعنی چی؟ به فرض یک چیزهایی این جاست، یک چیزهایی هم آن جا. ما که نمی توانیم چیزهایی را که آن جا هستند از چیزهایی که این جا هستند کم کنیم! مگر آن که اول همه را یک جایی جمع کنیم، که خودش می شود یک چیزهای دیگری. بعد آن هایی را که می خواهیم کم شود، کم کنیم. که تازه می شود همان چیزهای قبلی. خُب این چه کاری است؟
پس اگر چیزهایی یک جا نباشند، ممکن نیست بشود آن ها را از هم کم کرد. پس فقط یک راه می ماند، مجبوریم جمع شان کنیم.
Profile Image for sohrab mohajer.
115 reviews14 followers
October 9, 2015
نه قصه ی دندان گیری و نه شخصیت جذابی
تنها تنهایی با غلظت کمی از عقده هایش
Profile Image for صان.
429 reviews469 followers
July 12, 2016
دوست دارم نوع نوشتنشو! قاتی پاتی
جزئی نگر تاحدی
با شیطنتای جالب!
Profile Image for Narges Amooei.
264 reviews178 followers
Read
October 12, 2022
هیچ‌جوره باهاش نتونستم ارتباط بگیرم. از همون صفحات پنج و شش تا هشتادوهشت. حسّ گیج و گنگی بهم داد. نودونه‌درصد اوقات این‌طوری بودم که 《داره با کی حرف می‌زنه؟ خودش؟》 که اگر هم آره، اوکی. ولی منظور چیه؟:)) چیو قراره نشون بده؟ حتّی فضایی هم تو ذهنم به تصویر کشیده‌نشد از داستان در هیچ نقطه‌ای از خوانش‌ام. که راستش نسبت به این اتفاق، احساس ناراحتی می‌کنم.
مطمئن نیستم تو حالتی که نفهمیده‌ام چه خواندم و چه شده، امتیازدادن کار اخلاقی یا درستی باشه. شاید هم این‌که اثر، جوری باشه که این‌قدر ارتباط‌ناپذیر باشه، pointمنفی اون اثر باشه.
بازم امتیاز ندم بهتره. خودم این‌جوری می‌پسندم یعنی.
Profile Image for Sayeh_qalam.
20 reviews3 followers
September 16, 2019
کتابی با پیوستگی در نوشتار و مضمون و گسستگی در هر لحظه از داستان...
ذهنِ مشوش و پرش افکارِ نویسنده در همه جا به چشم می‌خورد و همزمان شیوایی کلام و پیوستگیِ مضمون را نیز نشان می‌دهد.
در داستان اول مضمون ارائه شده با نظمِ خاصی چند واقعه را در عینِ واحد بیان می‌کند و همچنان با گذشتن از موضوع و بیانِ چند اتفاق، در آنِ واحد به موضوعِ اصلی خودش بر می‌گردد. و این حاکی از ذهنِ متمرکزِ نویسنده در امرِ نوشتن در جای جایِ داستان است.
داستانِ چهارمِ آن مانند یک فیلم سینمایی با کمترین دیالوگ و بیشتری سکانس است.
نویسنده ی این کتاب پیمان هوشمند زاده است که سابقه ی زیادی در هنرِ عکاسی دارد. وی کتاب های دیگری را از جمله روی خط چشم، شاخ و لذتی که در حرفش بود نیز به رشته تحریر در آورده است.
Profile Image for Chista Rasouli.
68 reviews12 followers
November 9, 2015
این‌که سرِ داستان دوم، برگشتم به صفحه‌ی اول یعنی بیش از یک بار خواندن دوست‌اش داشتم. ولی این‌که سه ستاره دادم معنی‌اش این نیست که فکر می‌کنم واقعن حق‌اش سه ستاره بود. دوست داشتم چهار ستاره بدهم به خاطر روایت‌اش و ایده‌های روایت‌اش -که راست‌اش روایت در هر داستان و رمانی اولین، ماندگارترین و تقریبن مهم‌ترین چیزی‌ست که درگیرش می‌شوم- و به خاطر شیوه‌ی خوب و تو‌ذوق‌نزننده‌ی به بازی گرفتنِ مخاطب‌اش. اما خب بعد نگاه کردم و دیدم در حد کتاب‌های دیگرِ چهارستاره‌گرفته‌ام نیست و بیش از آن این‌که، داستان جمع نشد و حرف‌اش بگویی نگوبی روی هوا ماند.
سر جمع این‌که خوب بود و این‌که اگر «این‌که» را نداشتم چه‌طور این چند خط را باید می‌نوشتم؟
Profile Image for Negar Safari.
106 reviews17 followers
September 14, 2018
میخواهد حرفی بزند و نمی زند. حاشیه میرود و عوض رفتن سراغ اصل مطلب مرا با پرستوی کف دستش آشنا میکند!
این شگرد نوشتن در سبک و سیاق مدرن است که دراین کتاب نمونه ی حادتر و شدیدتر این شیوه را در داستان کوتاه فارسی می بینیم.
و هر چند که دغدغه اصلی در مقایسه با نمونه های غربی همچنان مشترک است و بیان منتقدانه ی زندگی مدرنیته ی انسان امروزی و سختی های ارتباط برقرار کردن با این نوع انسان است، ولی چیزی که به نظر دغدغه ی دیگر نویسنده ی این کتاب متفاوت با نمونه ی های غربی بود، تضاد فرهنگی شرق و غرب و پیامد های تغییر فرهنگی-اجتماعی ایران سنتی و روبه تغییر کنونی است که به نظرم در مقایسه با خواندن اثار پست مدرن خارجی لطفش را دو چندان می کند.
Profile Image for Bahar Amintorabi.
14 reviews5 followers
August 30, 2018
زیاد ازش سر در نیاوردم، پخش و پلا بود ، بخصوص همین ها کردن.
Profile Image for Hamid.
99 reviews30 followers
February 7, 2009
روی جلد کتاب نوشته "مجموعه داستان پیوسته" یا یه همچین چیزی، یعنی باید از اول بخونی، ولی من از داستان "سوراخ لحاف" شروع کردم. عالی بود؛ شرح موقعیت یک نفر که نمی خواد از زیر لحاف بیاد بیرون اما هی سراخ تو لحاف درست می کنه تا بیرونو دید بزنه. به نظرم حتی یه کلمه اضافه نداشت. از این همه ظرافت در شرح جزییات هر روزه ی زندگی کیفور می شید.

Profile Image for Kebrit !!!.
195 reviews
October 2, 2009
این که دایم عاشق منشی‌ها می‌شوم مشکل کمی‌ست؟ می‌دانید چه‌قدر منشی توی عالم هست؟ این که دائم عاشق منشی‌ها می‌شوم، به خاطر این است که، به خاطر این است که... باید دلیل قانع کننده‌ای پیدا کنم. منشی‌ها، منشی‌ها، منشی‌ها، این که دائم عاشق منشی‌ها می‌شوم به خاطر این است که منشی‌ها از دم خوش‌گل‌اند. به همین راحتی، چه دلیلی بهتر از این؟
Profile Image for Bahare.hzd.
37 reviews3 followers
August 21, 2021
دبستان که بودیم، داشتیم بازی می‌کردیم که یک‌دفعه زمین خوردم.
کف دست چپم زخم شد. زخم بدی بود. آن‌قدر که کار به بیمارستان کشید،
چندتایی بخیه خورد و بعد که خوب شد، شکل بخیه‌ ها مثل یک پرستو از آب در آمد. درست کف دست چپم یک پرستو دارم./
Profile Image for لیزا فاخر.
7 reviews1 follower
August 13, 2017
کتاب را دوبار و هر دوبار پراکنده خواندم. سه داستان اول را باهم، ها کردن را جدا. به‌نظرم بخش ماجرای سه داستان اول پررنگ‌تر از هاکردن است و داستان هاکردن بیشتر قایم به شخصیت است، امیدوارم این قضاوتم ناشی از این ناپیوستگی خواندن‌ام نباشد. اول به دلیل واگویه‌های درونی با رویکرد داستان مدرن خواندمش، ولی بعد نشانه‌های پست‌مدرن‌اش پررنگ‌تر شدند.
در مورد خود داستان ها کردن، فکر می‌کنم تجربه‌ی خواندنش برای من عالی بوده. داستان پر از دایره‌های تکراری داستان‌های کوچک و پیش پا افتاده‌ای است که هربار با روایتی جدید رخ می‌دهند. دایره‌ها هم‌پوشانی دارند و ندارند و به‌نظر ��ی‌رسد پرت‌افتاده و بی‌ربط‌اند. پیرنگ واحد و پیش‌رونده‌ای وجود ندارد، گذشته‌ی خاصی بر داستان مترتب نیست، قهرمان داستان منزوی و منفعل و از خود بیگانه است، رابطه‌ای با جامعه ندارد و تلاش‌های اندکش برای ارتباط برقرار کردن با جامعه به شکست می‌انجامد و اصراری هم به تغییر وضعیت موجود ندارد. در تمام داستان به نظر می‌رسد پاره‌پاره‌های یک ذهن نیمه‌بیمار خوانده می‌شود، اما به وقت تمام شدن کتاب، مردی جامانده از زندگی در ذهن شکل می‌گیرد که لهجه‌ی طنازش و نگاه تیزش بر لحن گفتار و نگاه اثر می‌گذارد.
Displaying 1 - 30 of 81 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.