داستانی بلندپروازانه و آخرالزمانی از هدایت - داستان اول مجموعه سایه روشن - که دیدگاههای هدایت درباره عشق و ارتباطش با دنیایی ضدعشق را میپروراند.
دنیایی که در عین پیشرفت در آن "تنها یک درد مانده بود، یک درد بیدوا و آن خستگی و زدگی از زندگی بیمقصد و معنی بود" که یکی از دو شخصیت اصلی به زعم هدایت "یک ناخوشی دیگر هم داشت و آن تمایل به معنویات بود".
در چنین شرایطی با گفتگوهای گاه مانیفستگونه دو شخصیت روبرو هستیم که یکی در صدد پرداختن به نوعی حس جاودانگی آنی و لذت از لحظاتی خودساخته است و دیگری هنوز در پی لذتی انسانی از لحظات است. یکی میخواهد در توهم خلق آگاهی تازه بماند و دیگری تقلا میکند تا تجربهای انسانی را مزمزه کند. پایان روایت هولناک است و از جنس پایانهای دلخواه هدایت اما اینبار بهتر پرورانده میشود و مانند سایر مجموعه داستانهای هدایت به نظر میرسد داستان اول مجموعه بهترین و قویترین داستان است.
« … تنها یک درد مانده بود، یک درد بیدوا و آن خستگی و زدگی از زندگی بیمقصد و بیمعنی بود.»
این معنا و مقصد چیزی بوده که بشر همیشه در جستجوش بوده و یا از سر کلافگی از نرسیدن به جواب بخاطر اون دست از زندگی شسته.
اینکه هدفی در کار بوده، تمام زندگی ما فقط یه پروژه مدرسهای موجودی توانمندتر از ما بوده یا بعد از مرگمون قراره اتفاق خاصی بیفته رو حداقل تا وقتی که زندهایم نمیتونیم بفهمیم. شاید حتا صاحب اون پروژه کل دنیای ما رو توی اتاق زیرشیروونی خاک گرفتهش رها کرده، یا از ادامهش ناامید شده و اونو توی سطل زباله انداخته و حیات ما به دور از چشم سازندهش به وجود داشتن ادامه داده!
شاید تک تک اتفاقاتی که برامون میفته، تک تک تصمیماتی که میگیرم، همه صفات و ویژگی های ظاهری و باطنیمون همهش مثل کدهایی نوشته شده و ما رو ساخته. یه کد بخصوص هم در وجود انسان نقش حیاتی داشته، اینکه بعد از هربار فکر کردن به موضوعات وجودی میل به زندگی بهش غالب بشه و بازم همه این افکار در برابر یه دغدغهی کوچیک توی زندگیمون بیاهمیت جلوه کنه!
و خب وقتی هیچوقت هیچ نتیجهای از این افکار حاصل نشده و شاید هم نشه؛ سوال اینجاست که چرا ازش یه درد بسازیم؟
البته، فکر کردن و خیالپردازی خیلی هم لذت بخشه، ولی چرا اجازه بدیم باعث آشفته شدنمون بشه؟ چرا کلافه بشیم از این دغدغههای اگزیستانسیال و خودمونو به ورطهی نابودی بکشونیم؟
««خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ میبرد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست.» … «آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش حتما مال آنهاست.»»
« … این همان حس عشق بود. همان دام طبیعت برای تولید مثل بود که تمام میل به زندگی، دوندگی و تمدن بشر روی آن بنا شده بود. و حالا که آن حس را از او گرفتند ببین چطور نتیجهی هزاران سال فکر و زحمت خودش را از روی تحقیر نابود میکند و فکر، انرژی و علاقهی او به زندگی بریده شد.»
عشق و غریزه شهوانی هم مثال یکی از اصلیترین (یا شاید اصلیترین) کُد هایی هست که به پیش رانندهی وجود ماست. نه فقط در موضوع عشق و علاقه، بلکه در تمام جنبههای زندگی. و مقابله با خصیصهای که بنزین حیات ما بحساب میاد باعث میشه به کل از حرکت به ایستیم.
وقتی بیش از حد درکی که تو این سه بُعد داریم هرقدر هم زور بزنیم چیزی حاصل نمیشه، خوشبخت کسی هست که «در کنار فکر کردن» حداقل از لذتهایی که توی همین سه بُعد بهش ارزونی شده هم لذت ببره.
از خوندنش لذت بردم و از مفاهیمی که توش مورد بررسی قرار داده و همینطور لحن گفتنش. من اینجور داستانا رو بسیار دوست دارم و فقط از یه نویسنده دیگه دیدم که اینطور جذاب بتونه فضای علمی تخیلی و فضای روانی و اجتماعی و انسانی رو قاطی کنه و اونم ایزاک اسیموف بوده. با توجه به تجربه خوبی که از خوندن این کتاب دا م احتمالا سراغ بقیه اثار این نویسنده هم برم. داستان کوتاهی بود و بنظرم اگه نویسنده روش وقت بیشتری گذاشته بود چیز خیلی عالی ای میشد ولی همینم خیلی خوب بود.
این داستان از معدود داستانهای هدایت است که هدایت قهرمان اصلی داستان را یک زن انتخاب کرده و اسم اصلی داستان را هم به دلیل نامعلومی به زبان آلمانی Serum Gegen LiebesLeidenshaft و به معنی سرم ضد رنج عشق نامگذاری کرده . این داستان در هم آمیختگی مفهوم عشق و سکس با پس زمینه آشنای مرگ در آثار هدایت زیبایی استادانه تصویر شده است
خوشبخت کسانی که عقلشان پاره سنگ می برد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست. انجیل متی 3-5 آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش مال آنهاست.
هدایت بزرگ است چون می دانست دور و برش و در دنیا چه می گذرد. این داستان را سال 1312 نوشته که می شود سال 1933 میلادی. یعنی یک سال پس از دنیای قشنگ نو هاکسلی. یک ساینس فیکشن تمام عیار. حالا هم دنیا را توفان و مرگ و نیستی ببرد، نویسندگان ما را خواب می برد. هدایت اگر همین یک جمله را هم از این داستان می نوشت، حجت را بر همه تمام کرده بود: چه فتح بزرگی است که این نطفه مقدس با همه جنایات، زجرها، قشنگیها و احمقی هایش نابود بشود. زمین میلیون ها سال آرام و آسوده دور خودش گردید. پیدایش بشر در مقابل عمر زمین مانند یک روز بیش نیست و این روز، اغتشاش روی زمین بود. همه ی "هستی ها" را به ستوه آورد. نظم و آرامش طبیعت را به هم زد. بگذار دوباره این آرامش به زمین رد بشود.
این داستان مثل اسمش بسیار قابل تأمل درجایی داشتم نقد داستانو میخوندم به این جمله رسیدم "ما که لذت بردن را در داشتن امکانات رفاهی می بینیم و و دنیای خودمان را به جهنم تشبیه می کنیم آیا باید به بهشت برسیم یا توی همین جهنم خوش بگذرانیم؟!در حالی که هیچ کدام پاسخ گوی ما نخواهد بود وفقط قدرت و ضعف ما را در برابر زندگی نشان خواهد داد."
نمیدونم چرا این داستان منو یاد فیلم ها وآثار چارلی کافمن میندازه با اینکه میتونی در ظاهر قضیه یه مطالبی رو درک کنی ولی بازهم جای تامل زیادی داره من که لذت بردم از این داستانش
این داستان واقعا یه شاهکاره مثل بقیه اثار صادق خان,ولی چیزی که تو این داستان جالبه توصیف عشق هستش,تو یه بگو مگو بین دو تا کارکتر اصلی داستان عشق رو خاص نمیدونه بلکه درد عشق رو جالب میدونه و کاملا منطقی هم هست,در ضمن جایی که سرم پس از اشتباهات ازمایشگاهی به معشوقه سوسن تزریق شده و دفع شهوت نابود شده نه خود شهوت,به سوسن میگه شاید عشق رو داخل من از بین بردن!همینجا استاپ کنید,حالا دقیقا چی از بین رفته,دفع شهوت,پس صادق خان چه بردااااشت فوق العاده ای از عشق داشته
می توان آن را تنها داستان فلسفی ایرانی نامید. نوشتار هدایت در این داستان چیزی میان سارتر و مترلینگ و نحوه بیان تفکر شبیه امیل است. از آنجا که هدایت می خواهد سخن خود را بگوید بنابراین سراغ فضاسازی و شخصیت پردازی های پیچیده نرفته به عبارت دیگر می توان س.گ.ل.ل. را مانیفست هدایت دانست. و شگفتا که خود او به این پیمان پایبند باقی ماند.
کتابی که در چند صفحه به مباحثی می پردازد که برای بیان ان چندین کتاب هم کم است و ارمانشهری را نشان می دهد که در ان باوجود ایده ال بودن همه وجوه زندگی اما باز دردهای فلسفی بسیار وجود دارد و فضای تیره حاکم در ان و به ایجاد سوال مهمی می پردازد که اخرش چی؟ مهمترین سوالی که بشر را از ابتدا درگیر پیدا کردن جوابش کرده
همین ترقی فکرو بازشدن چشم مردم است که آنهارابدبخت کرده،باوجودهمه این ترقیات مردم بیش از پیش ناراضی هستند ودرد میکشند.این درد فلسفی این دردی که خیام در سه هزارسال پیش به آن پی برده و گفته:نا آمدگان اگربدانندکه ما/ازدهرچه میکشیم،نایند دگر!. باید دوائی برای این درد پیدا کرد.چون باید اقراربکنیم که ازین حیث فرقی با آن زمان نکرده ایم و امروزه هم میتوانیم با خیام دم بگیریم.
از لحاظ ادبی مضخرف بود!! شوکه شدم که هدایتم چنین داستانی داره. یه جای نا معتبر خوندم که اولین داستان تخیلی ایرانه! بعید میدونم چون سال 77 چاپ شده... ولی خوب اگرم هست، من از هدایت انتظار بیشتری داشتم... یعنی چی که اومده همه حرفاشو رک و پوست کنده تو دوتا مکالمه چپونده؟!!!
از این نظر که هدایت خودش را به دورهی زمانی خاصی در «سایهروشن» محدود نمیکند جالب است، شاید از نظر محتوا هم در زمان خودش حرفهای جدیدی داشته… برای حال حاضر اینطور درونمایهی فلسفی بخشیدن به اثر دورهاش گذشته.
وقتی هر ۵ ستاره زرد میشوند ، چیزی فراتر از شاهکار در جریان است !! چیزی که یک بار دو بار خواندنش کفایت نمیکند باید آن را مثل جام شرابی سر بکشی و کیفور که شدی ، فریاد مستانه بزنی : Serum gegen liebe der leidenschaft