دوستانِ گرانقدر، داستان در موردِ خاطراتِ یک مردِ اتریشی است که در زمانِ جنگ به اسارتِ روس ها درآمده بود... حال داستانِ آشناییِ خود را با زنی به نامِ <کاتیا> تعریف میکند... <کاتیا> معشوقهٔ دوستِ بسیار صمیمیِ او، یعنی <عارف> است و این مردِ اتریشی عاشقِ <کاتیا> میشود عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان را بخوانید و از سرانجامِ داستان و دوستیِ این مردِ اتریشی با عارف، آگاه شوید --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستانِ کوتاه، لذت ببرید یادِ "صادق هدایت" همیشه گرامی باد <پیروز باشید و ایرانی>
کاتیا من رو به یاد فهرست شیندلر و آشوویتز انداخت,گونه ای برانگیختگی انسان در اینهاست که در هیچ چیز نیست,یک چیز خاص در انسان درگیر اینها, اغاز می شود یا که همیشه بوده,بیدار می شود,گویی به بعدی راه پیدا می کند که دیگران را در ان راهی نیست
روایتی از زندگی یه مرد اتریشی از زبان خودش. از زمان اسارتش به دست روسیها و دوران اسارتش و ملاقاتش با زنی به اسم کاتیا. کوتاه و مختصر با پایانی میشه گفت یهویی و باز.
2.4 stars اگر میخواهید بدانید که نگاه هدایت به زنان چگونه است، این داستان می تواند به سوال شما پاسخ بدهد او زنان را موجوداتی مقدس، پاک و ظریف می داند که در این دنیا مورد طمع مردان قرار گرفته اند یکی از شخصیت های داستان که یک عرب است و خصومت هدایت هم که با اعراب بر همگان آشکار است، با زنی ارتباط برقرار میکند، از آن نوعی که نه عشقی در آن است و نه احترامی و فقط به دنبال بهره برداری و سوء استفاده است در بخشی از داستان شخصیت اول می گوید که هیچ وقت عشق را از زنان نخواسته یا به قول نیچه، از آنها گدایی نکرده، همان کاری که دوست عرب شخصیتِ اصلی داستان، این کار را می کند... زیرا زنی که در عشق ورزی و دوست داشتن، پیشقدم نمی شود، ممکن است دوستی اش اصیل و واقعی نباشد... عشق باید از منبع عشق که زنان هستند بروز و تبلور پیدا کند
کتاب داستان مردی اتریشی است که به اسارت روسها درمیآید و با زنی آشنا میشود. اما بعد از این ماجرا خیلی زود داستان تمام میشود. انگار نویسنده یکباره خسته شده و باقی داستان را رها کرده. کتاب بسیار کوتاه است و یک ربعه میشود آن را خواند.
زیاد دلچسب نبود ولی چند جملشو کاملا درک کردم و انگار منتظر بودم از زبون یکی بشنومش: "...میدانید همیشه زن باید به طرف من بیاید، و هرگز من به طرف زن نمیروم. چون اگر من جلو زن بروم، اینطور حس میکنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده، ولی برای پول یا زبانبازی و یا یک علت دیگری که خارج از من بوده است؛ احساس یکچیز ساختگی و مصنوعی را میکنم. اما در صورتی که اولین بار زن به طرف من بیاید، او را میپرستم..."
زن در کتاب های هدایت به صورتی افراطی نقش می پذیرد. هدایت یا از زن به فرشته یاد می کند، یا فاحشه، و مردان در مقابل افرادی هستند که اندک اطلاعی از زنان ندارند، در نشان دادن عواطف و توانایی های جنسی عاجزند، و دائم در هراس و نگرانی به سر می برند. زن ها پیرو قلم هدایت بیگانگانی هستند که هرگز به درستی شناخته نمی شوند. این هم از توانایی ها (یا شاید هم اطلاعات ناچیز) هدایت است که شخصیت ها را در یک تشویش و نگرانی دائمی برای شناختن قرار می دهد. قلم ایشان همیشه پرستیدنی و مورد ستایش است، اما از پیرنگ "کاتیا" لذت نبردم.
📚 نظر من راجع به رمان «کاتیا» – صادق هدایت: صادق هدایت برای من همیشه نویسندهای است که حتی سادهترین داستانهایش لایههای پنهانی دارند که باید با حوصله و دقت لابهلای جملهها کشفشان کرد. با اینحال، کاتیا برای من تجربهای متفاوت بود؛ دلنشین، اما نه آنقدر که مثل بوف کور، سه قطره خون، داش آکُل یا حتی سگ ولگرد درگیرم کند. داستان، حالوهوایی آرام و روایتی نسبتاً ساده دارد، اما همان امضای همیشگی هدایت در توصیف روابط انسانی و نگاه تلخش به عشق، زیر پوست روایت جاری است. شاید همین باعث شد که با وجود لذت بردن از نثر و فضا، آن کشش عمیق و گیرا که در کارهای دیگرش حس کرده بودم، اینجا کمتر باشد. با اینهمه، یک بخش از کتاب بود که برایم میخکوبکننده شد؛ جایی که راوی، با صداقت و کمی بیرحمی، میگوید: «میدانید، همیشه زن باید به طرف من بیاید و هرگز من به طرف زن نمیروم. چون اگر من جلو زن بروم، اینطور حس میکنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده، ولی برای پول یا زبانبازی و یا یک علت دیگری که خارج از من بوده است. احساس یک چیز ساختگی و مصنوعی را میکنم. اما در صورتیکه اولین بار زن به طرف من بیاید، او را میپرستم.» این نگاه، هرچند بهشدت شخصی و بحثبرانگیز است، اما همان چیزی است که هدایت بلد بود: بیان بیپردهی افکار، حتی اگر تلخ یا غیرقابلقبول باشند. او با این چند خط، نهفقط یک رابطه، که فلسفهای کوچک از غرور، صداقت و سوءظن انسانی را تصویر میکند. امتیاز من به کاتیا سه و نیم است؛ نه شاهکارترین اثر هدایت، اما همچنان نمونهای از قلمی که بلد است از دل یک رابطهی ساده، روانشناسی پیچیدهی آدمها را بیرون بکشد. 💙پایانِ خوانش: جمعه ۲۴ مرداد ۱۴۰۴ به وقت 15:40 بعد از ظهر
در قیاس با سایر آثاری که از هدایت خواندم، کاتیا اثر متوسطی محسوب میشود؛ اما در همین اثر هم المانهای مخصوص داستانهای هدایت به خوبی دیده میشوند. تفاوت این کتاب هدایت با باقی آثارش در نبود نقطهی اوج در روایت و سرعت بیش از حد بالای داستان است.
صادق هدایت در سال 1281 شمسی در تهران، در خانواده اعتضاد الملک هدایت، به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در 1303 به پایان برد و یک سال بعد به قصد ادامه تحصیل به بلژیک رفت اما ذوق ادبی او را از ادامه تحصیل در رشته مهندسی بازداشت. سال بعد به فرانسه رفت و تا 1308 در آنجا ماند. در همین سالهای جوانی به قصد خودکشی خود را به رود "سن" انداخت اما ماهیگیری نجاتش داد و هدایت بعداً شرح این واقعه را در داستان "زنده به گور" نوشت و آن را "یادداشت های یک دیوانه" نام نهاد. سال بعد از این رویداد به تهران بازگشت و به تالیف و تصنیف آثارش، که در فرانسه آغاز کرده بود، ادامه داد. در ضمن نویسندگی، اگر چه علاقه ای به شغل دولتی نداشت، به استخدام دولت در آمد. نخست در بانک ملی و بعد در اداره اقتصاد و مدتی بعد در اداره موسیقی کشور مشغول به کار شد. او در این سالها سفری هم به هند کرد و زبان "فارسی میانه" را آموخت. در 1318 به عضویت هیات تحریریه مجله موسیقی درآمد و سرانجام در سال 1320 با سمت مترجمی در هنرکده هنرهای زیبا مشغول شد و تا سال 1329 که به فرانسه رفت و دیگر باز نگشت، در این شغل باقی ماند. در فرودین 1330 در پاریس، شیر گاز اتاقش را باز کرد و به حیات خود خاتمه داد: فرجامی تلخ که زمینه ساز بحثهای مخالف و موافق درباره او بود و هست . . .
کاتیا روایتِ یک کافه نشینی و گپ دو نفره بین مهندسی اتریشی و راویِ داستان است. کاتیا این گونه آغاز می شود : چند شب بود مرتباً مهندسِ اتریشی که اخیراً بمن معرفی شده بود، در کافه سرِ میزِ ما میآمد.اغلب من با یکی دو نفر از رفقا نشسته بودیم، او میآمد اجازه میخواست، کنارِ میزِ ما می نشست و گاهی هم معنی لغات فارسی را از ما میپرسید. چون میخواست زبان فارسی را یاد بگیرد...
در قسمتِ دیگری از داستان می خوانیم : روزِ دوشنبه موقعی که ما را از کنارِ رودخانه می بردند من با ترس و لرز بمحلی که قرار گذاشته بود رفتم.همینکه قدری از میانِ بیشه گذشتم کاتیا را دیدم.با هم رفتیم کنارِ رودخانه نشستیم،جنگل سبز و انبوه دورِ ما را گرفته بود.او باز شروع بصحبت کرد، من فقط دست او را در دستم گرفتم و بوسیدم، کاتیا طاقت نیاورد و خودش را در آغوشِ من انداخت، او خودش را تسلیم کرد، در صورتیکه من هیچوقت تصورش را بخودم راه نداده بودم، چون او برایِ من یک موجودِ مقدسِ دست نزدنی بود!
یک داستان با خط سیر منطقی و بدون فراز و نشیب که از هنرهای هدایت است که چنین صحنه هایی را بدون ملال و خستگی به پیش ببرد. شخصیت های این داستان نیز آشنا هستند مهندس که دانای مطلق است، عارف با همان رگفتاری مردانه در داستان های هدایت و البته کاتیا که علیرغم بدبختی هایی از جنس خانم حسن باز رنگ و بوی زن اثیری را دارد.
"کاتیا" داستان عشق مهندسی است اتریشی که در جریان جنگ جهانی اول به دست روسها می افتد و به سیبری تبعید می شود . ریتم داستان بسیار تند است و وقتی به پایان می رسد ، خواننده انتظار ندارد ماجرا آن جا تمام شود .